سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
کتابخانه های ایران
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 33
  • بازدید دیروز: 29
  • کل بازدیدها: 53354



شنبه 93 خرداد 10 :: 7:33 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام دوستان . 

وااااااااااااااااااای چقدر وبلاگم گرد و خاک گرفته . ولی باور کنید به روز کردن اینجا برام خیلی سخته علتاشم برای خودم موجهه ولی شما رو نمی دونم .

اولا اینکه من سرکار نت ندارم که بشینم مواقع بیکاریم آپ کنم داشته باشمم کارم زیاده فرصتش نیست . از صبح تا ظهرم خیلی خسته میشم واقعا رمقم کشیده میشه میام خونه باید استراحت کنم اما ............

حتی امکان استراحت هم وجود نداره چرا ؟؟؟؟؟؟
نمی دونید ؟
چون یه مخلللل آسایش و آرامش وجود داره به اسم وانیا که خواب و استراحت رو حرومم می کنه .

هر کی الان تو دلش داره میگه چقدر غر می زنی به حققق این شب دوم شعبان و به حققق همین اعیاد عزیز خدا رو قسم میدم یه بچه به خوبی وانیا نصیبش کنه تا بازم ببینم میگه چقدر غر می زنی یا نه ؟؟؟؟؟؟

بهرحال ظهر که می رسم خونه اگه وانیا خانوم خواباشو رفته باشه که هیچی ، نه تنها نمی تونم بخابم بلکه سردرد هم اضافه میشه بم .

اگرم لطف کنه و خوابش بیاد که من بیچاره میشم تا بخابه ، چندین بار خواب از سرم می پره تا شااااااااااااید خوابش ببره که بازم در این صورت من بدخواب شدم و نمی تونم بخابم .

حالا اگه خییییییییییییییییییییییییلی لطف کنه و دلش بسوزه  و بخابه هم که یه ساعت میخابه و بعد دوباره بیدار میشه و از وقتی بیدار میشه حنجره ش در راه خدا بااااااااااااااااااااازه تا شب که دوباره خدای نکرده زبونم لال خوابش بگیره و دوباره من بیچاره بشم و یکی دوبار بدخواب بشم تا بخوابه .

حالا تازه وقتیم خوابه دردسره . چرا ؟

چون دختر عزیزترازجان من روی تشک بجای عمودی حتما باید افقی بخابه یعنی من اگه 5 تا تشک هم پهن کنم این بچه باید بچسبه به پهلوی من و بصورت افقی و حتما حتما لگد در پهلوی من بخابه !!!!!

خوب بچه س دیگه آزار مادرآزاری داره کاریش نمیشه کرد .......... 

بنابراین می بینید که من واقعا وقتی برای نشستن پای کامی ندارم چون اون خوابش خیلی کمه اگرم یه وقتی دورازجون گلاب به روتون خوابید که منم یا هول هولکی دارم کارامو می کنم یا درحال غش کردنم برای یه ذره خواب .

صبحها الحمدلله 6 صبح بیداره شبا هم زودتر از 12 بخابه کفران نعمته ...... جمعه و تعطیل و غیر تعطیلم سرش نمیشه بچه م .

و اما در زمان بیداری هم کسی مرده بیاد پای کامی . یعنی سرویست می کنه و تماااااااااااااااااااااام برنامه های کامی رو می ریزه به هم و یک ثانیه نمیذاره این موس دستت باشه .

و اما دلیل آخر :

مدیونید اگه فکر کنید راه اندازی واتس آپ و وایبر و لاین کوووووووووووچکترین تاثیری در کمرنگ شدن حضور اینجابن در وبلاگ داشته است .

اصلا من سراغ گوشی میرم ؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا من از بچه های وبلاگی خبر دارم ؟؟؟؟؟

اصلا من از 6 صبح تا 12 شب می دونم کی کجاست و چیکار می کنه و چی می پزه و چی می پوشه و چی می خره ؟؟؟؟

مدیونید اگه ازین فکرای ناجور بکنید ........

والا

ولی با همه این احوالات اینجا به قول بچه های وبلاگی یه چیز دیگه ست ....

وانیا آمد ......

در نتیجه تایپ تعطیل

یک عالمه غرغر نوشته بودم پرید

تو روح این نت ..... 

13 خرداد تولد وانیاست که البته قراره 15 براش جشن بگیریم .

امروز رفتیم به عنوان کادوی تولد یه تک دست براش خریدیم که حس گذاشتن عکسش نیست .

از اوضاع و احوال زندگی هم اگه بخام بگم باید بگم :

الحمدلله فعلا راضیم

اگرچه خیلی از مشکلات به قوت خود باقیست ولی الهی شکر خیلی چیزا هم روبه راه و خوبه .  

دلم میخاد بنویسما ولی فعلا نمیشه اما سعی می کنم بیشتر به اینجا و وبلاگ دوستان سر بزنم چون واقعا دلم برا همه شون تنگ شده .

تو این اعیاد شعبانیه دعایمان کنید لطفا ....... 

 




موضوع مطلب :
دوشنبه 92 بهمن 21 :: 10:44 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام . خوبین ؟ امروز بخاطر گلودرد و سرماخوردگی خودم و وانیا سرکار نرفتم . وانیا رو هم خوابوندم و اومدم اینجا . خیلی نمی تونم بنویسم ولی خوب همون یه کمیشم خوبه .
17 بهمن وانیا رو از شیر گرفتم . توی 1 سال و 8 ماهگیش . دیگه خیییییییییییلی با شیر خوردناش خسته م کرده بود اصلا مثل بچه های دیگه نبود . خواب و راحتی و همه چیزمو گرفته بود . یعنی تمااااااااااااااام طول مدت حضور من تو خونه صرف شیر دادن به وانیا می شد . دو سه شب بود که خیلی اذیت می کرد از 3 تا 6 صبح بندش بودم وقتیم پیش من بود از غذا خوردنم خبری نبود جز به زور و گریه و مکافات .
راستشو بخاید با این همه وابستگیش به شیر خیلی هم استرس داشتم که چطور می تونم از شیر بگیرمش ؟
اینکه مریض نشه خیلی اذیت نشه اصلا میشه نمیشه ؟ اونم با حساسیت و علاقه بسیار زیاد بابک بهش و اینکه طاقت گریه کردن بچه رو نداره و تو چنین کاری همکاری لازم رو نمی کنه .
می دونستمم که هر چی بزرگتر بشه عاقلتر میشه و از شیر گرفتنش سخت تر .
خلاصه که همه چی دست به دست هم داد تا خیلی یهوئی و اتفاقی و با حالت عصبانیت داروی صبری که از داروخانه خریده بودم رو زدم سر سینه و تا وانیا شیر خواست همین که دهنش رو اورد جلو از شدت تلخی این دارو از شیر خوردن پشیمون شد و تازه بخاطر تلخی زیراد هر چیم خورده بود اورد بالا .
مامانم اینا هم اینجا بودن خلاصه یه کم هی گریه کرد و بی تابی کرد و هر چی می یومد طرفش می دید تلخه و به هر مکافاتی بود خوابوندیمش . ولی در طول شب که بیدار شد بهش شیر دادم .
فردا ظهرش هم که ظهر پنجشنبه بود باز با داروی تلخ مواجه شد و برای خوابیدنش کلی مکافات داشتیم و تا شب . شب خدا رو شکر خیلی اذیت نکرد و خوابید ولی جمعه شب من خونه مامان یه کمی غذا بهش دادم و اومدیم خونه خوابید . طرفای ساعت 10 بیدار شد و شروع کرد به گریه و مگه آروم می شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
1 ساعت تمام بدون وقفه فریاد می کشید عربده می زد و من نمی دونستم چشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زنگ زدم به مامانم اون گفت بچه گرسنه س غذا بش بده . حالا مگه غذا می خورد ؟؟؟؟؟؟ با زور و مکافات و دربه دری چند تا قاشق غذا ریختم تو دهنش و قورت داد و خوابید !!!!!!!!!!
الهی بمیرم بچه م گرسنه بود و من احمق نمی فهمیدم . ........
بعد خوابیدن اون خودم یه سیر گریه کردم و بعد خوابیدم . دیگه از فردای اون روز از ظهر که میام خونه تا شب که میخاد بخوابه مدام ریز ریز بش غذا و خوراکی و میوه و بستنی و شیر و این چیزا میدم که گرسنه نمونه .
ولی حالا تو این هیری ویری  سرما خورده و سینه درد داره . دیشب کلافه مون کرد تا خوابید .
خودمم مریض بودم دیگه هیچی .
ولی نمی دونم چرا یه جورائی خیلی پشیمونم از اینکه اقلا تا دوسالگی بهش شیر ندادم . مسلما خدا از روی حکمت دقیقی بیان می کنه که دختر باید تا 2 سال و 2 ماه شیر بخوره .........
نمی دونم ولی اشتباه کردم . خدا و وانیا منو ببخشن . بچه م گناه داشت ولی این کار رو کردم ...........
بگذریم ..........
همچنان دستم به بافتنی بنده خیلی هم بهش علاقمند و وابسته شدم . خالهم یه لباس دیگه واسه وانیا بافت . منم کلاهش رو بافتم و الان بلوزش رو به اتمامه . هنوز وقت نکردم عکسا رو بریزم رو کامی ریختم حتما می ذارمشو ن .
بچه ها بازم معذرت میخام که خیلی دیر میام و کم بهتون سر می زنم . منو ببخشین ولی واقعا نمی رسم .




موضوع مطلب :
چهارشنبه 92 آذر 27 :: 11:19 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . وانیا رو خوابوندم اومدم به نوشتن . خوب هستید ؟؟؟؟

اول بذارید یه اعتراف کثیف بکنم . اونم اینکه از وقتی عضو وی چت شدم همش تو و چتم و کمتر می تونم بیام ایجا . البته یه دلیل عمده شم اینه که وی چت با موبایله و منم چون سه چهارم وقت توی خونه م صرف شیر دادن به وانیا میشه و در این هنگام جز به موبایل به چیز دیگری نمی توانم دسترسی داشته باشم مدام میرم تو وی چت .

ولی برای وبلاگ نویسی باید بیام پای کامی و این قضیه اصلا با وانیا جور درنمیاد . در نتیجه حضورم در اینجا بسیااااااااااااااااااااااااااار کمرنگ گردیده ولی از یادم نرفته اصلا و ابدا .......

خوب داشتم می گفتم :

اینکه میخاستن منو بندازن توی درآمد منم قهر کردم رفتم بایگانی و بعد اومدن منت کشی و خلاصه با هزار شرط و شروط برگشتم ضمن اینکه دم اون هم اتاقی سابقم بودا چیده شد و کارای مالی ای که من کمکش می کردم از روی دوشم برداشته شد و به عهده خودش گذاشته شد و در نهایت پوووووووووووووز نامبارکشان کش آمد و جیگر من حااااااااااااال !!!!!!

نمی دونید چه حس خوبیه سرجانشوندن ادمای پررو و فضول . البته این بنده خدا چند وقتیه چرخ به کامش نمی گرده . سه تا از مسئولین ما همزمان با هم عوض شدن سه تائی که بدجور هوای اینو داشتن و حالا به جای اون 3 تا 3 تا دیگه اومدن که اصلا هواشو ندارن .

همون سه تا هم رو مخ دکتر کار کردن که دیگه به حرفای این ادم اعتماد نکنه و از بقیه هم پرس و جو کنه . آخه قبلا می رفت پیش دکتر و با هزار تا دروغ و دلنگ مخ دکتر رو می ریخت تو فرقون و دکتر هم از کسی پرس و جو نمی کرد و حرفش به کرسی می نشست ولی الان دیگه این کار رو هم نمی تونه بکنه و جاتون خالی نبودید ببینید توی کمیته دیروز چطوری داشت خودش رو خفه می کرد و داد و بیداد راه انداخته بود و بازم کاری از پیش نمی برد .

و من کیییییییییییییییییییف کرده بودم . آخ که چه احساس قشنگی .........

خلاصه که کار من سبک تر شده و در پی اینم که بدجور زیرآبشو بزنم و حالشو بگیرم تا الکی به همه گیر بیخود نده و فضولی نکنه .

از بعد اون جریان باهاش سلام و علیک هم نمی کنم چون منتظر سلام از طرف منه و من عمرا بش سلام کنم و این در حالیه که من به خدمه هامونم اول سلام می کنم ولی این شخص رو لایق سلام و علیک هم نمی دونم .

به مسئول درآمد هم گفتم ایشون حقققق نداره شخصا بیاد ایراد و اشکال به من بگه میاد به شما میگه شما به من منتقل می کنی و اون بدبخت هم چاره ای جز چشم گفتن نداره چون می دونه عمرا از پس من برنمیاد .

خلاصه این اوضاع و احوالیه که داریم . همچنان این سیستم جدید تو بیمارستان کولاک کرده و اعصاب همه رو بد ریخته به هم .....
ولی خوب همینه که هست و جالب انجاست که کل بیمارستان همین آقا رو مسبب انتخاب این سیستم می دونن و مدام فحش و بد و براهه که نثار جسم و روحش میشه و من باز هم کیییییییییف می کنم .

بله ......

اینا از جریانات سرکار .

و اما جریانات خونه هم که خبر خیلی خاصی نیست . وانیا الحمدلله جز بیچاره کردن من ملالی نداره . روز به روزم که ماشالا شیطون تر میشه و در عین حال غرغروتو .

ولی به سلامتیش می ارزه همه غرغراش .

خدا می دونه که من هر وقت مسیرم به آی سی یوی بچه ها می افته و میرم بچه ها و نوزادای مریض رو می بینم یا وقتی پرونده فوت یکی از اونا دستم می رسه تا مدتها اعصابم داغونه و کلافه م .

امیدورام که خدا به هر کی بچه میده سالم و صالح بده و هیچ وقت داغش رو به دل پدر و مادرش نذاره که واقعا سخته .  سخت که نه غیرقابل تحمله .

یه چیزی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برا وانیا شال و کلاه بافتم . خدائیشم خوشگل شده ولی به گمونم امشب نتونم عکسش رو بذارم البته تلاشمو می کنم .

به جان خودم عمرا فکر نمی کردم بتونم چنین کاری بکنم ولی خوب در کمال تعجب بافتم . البته با راهنمائی و کمک خاله م بوده ها نه که فکر کنید یهو خیییییییییییلی هنرمند شدم .

نخیر اصلا هم این طور نیست ولی امیدوار کننده بود برام .

 

اینم هنر بافت من . قربون دخترم برم با شال و کلاش . هر کاریم کردم نشد عکس رو بچرخونم برای دیدنش لطفا شما بچرخید !!!!!!!

هاااان راستی نگفتم یه شاهکار دیگه هم کردم :

20 آذر سالگرد عقدمون بود . مطمئن بودم بابک یادش نیست چون سرش شلوغ بود منم یادآوری نکردم . روز قبلش با یکی از همکارام رفتیم یه ادکلن براش خریدم با تزئین خیلی عالی و بعد یه شام خوب و زهره زحمت کیک رو کشید و خلاصه که الکی الکی یه مراسم خیلی خوب سه نفره برگزار کردیم .

بابک شوکه شده بود اصلا باورش نمی شد وقتی اومد تو خونه چشمشو می مالید فکر می کرد اشتباه اومده . بعدم کلی گله کرد که چرا به من نگفتی منم کادو بگیرم و اینا و .......

عکساشم هست البته اگه بشه بذاری . خلاصه که این چند وقته من همش شاهکار کردم . اینا رو گفتم شمام به من امیدوار باشین ......


این کیک و کادو و عکس عقد و .....

این کادو و تزئین قشنگش که فروشنده بسیار خوش سلیقه انجام داد .

این متن رو هم فروشنده گفت من نوشتم ولی به جان خودم ترکیدم از خنده و نوشتم !!!! من و این حرفا ؟؟؟؟؟؟ گفتم بابک سکته می کنه ولی متاسفانه هیچیش نشد !!!!             ( چشمک )

اینم عکس میز شام جاتون خالی بود .

خوب دیگه با اجازه تون فعلا مرخص شم که خوابم میاد . انشالا سر فرصت به وبلاگ همه سر خواهم زد .

قربان شما ......





موضوع مطلب :
پنج شنبه 92 آذر 14 :: 9:16 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام دوستان . به توصیه بهار هر ماه یک بار میخام بیام اینجا بگم زنده ام .

خوب بهرحال اینم پیشنهاد بدی نیست . بهار جان اومدم نوشتم زنده م .

اما اینکه چرا تونستم بیام علت داره عزیزم ........

دیروز وانیا یک سال و نیمه شد و واکسن یکسال و نیمه گی رو نوش جان فرمود و به همین دلیل دستمان بند تب و بیماری ناشی از واکسن می باشد .

امروز هم بنده سرکار نرفته و در خانه تشریف دارم و به دلیل داروهائی که خورد وانیا خانم داده ایم تا شاید از درجه تب ایشان بکاهند دختر خانم گل گلابمان در خواب به سر برده و من فرصت پای نت آمدن را  (آن هم با حفظ همه مسائل امنیتی برای بیدار نشدن دردانه مان )  پیدا کرده ام .

خوب چه خبرا ؟ من خیلی خبر دارما ولی بخدا مجال نوشتنش رو ندارم . البته خبرا همش مربوط به سرکار میشه .

حالا تا وانیا خوابه می نویسم .......

یادتون هست از ساختمان جدیدمون و شرایط بدش گفتم ؟ ضمن اینکه میخاسن به دلیل کمبود جا تازه میز من رو به اتاق درآمد منتقل کنن جایی که به هیچ وجه قابل تحمل نیست .....

قضیه دوران بارداری من و اون مسائل درگیری من با یکی از آقایون درآمد یادتونه ؟

من به دلیل همون قضایا اصلا حاضر به رفتن تی اون اتاق نبودم ....

وانیا بیدار شد




موضوع مطلب :
سه شنبه 92 آبان 14 :: 7:45 عصر ::  نویسنده : بهار
همون رمز همیشگی  




موضوع مطلب :
سه شنبه 92 مهر 16 :: 6:47 عصر ::  نویسنده : بهار
همون رمز قبلی  




موضوع مطلب :
سه شنبه 92 مهر 16 :: 6:46 عصر ::  نویسنده : بهار
همون رمز قبلی  




موضوع مطلب :
چهارشنبه 92 مهر 10 :: 5:20 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . الان دقیقا نیم ساعته نشستم رو صندلی کامپیوتر که بتونم بنویسم ولی چون وانیا خانوم نشستن رو میز و دارن با موس کار می کنن چنین امکانی وجود نداره تا اینکه بالاخره پیام بازرگانی شروع شد و دوید برای تماشای پیام بازرگانی ...............

چون زود برمی گرده منم زود می نویسم . امروز صبح که طبق معمول این دو هفته با ماشین میخاسم برم سرکار توی زیرگذر آخر خ بزرگمهر با سرعت 120 تا داشتم از کنار یه اتوبوس خط واحد سبقت می گرفتم که یهو در عین ناباوری دیدم که اتوبوس راهنما زد و اومد سمت من .........

واااااااااااااااااای خدایا نمی دونستم چکار کنم ؟ پام روی ترمز بود و دستم روی بوق و تمام تنم به لرزه تا بالاخره اقای اتوبوس محترم متوجه شدن و برگشتن سرجاشون !!!!!!!!

فقط به این فکر می کنم که اگه خورده بودم به اتوبوس چی می شد ؟ با اون سرعت ؟ با ماشین گازسوز ؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا چقدر رحمم کردی .........

والا حالا بچه معصومم بی مادر شده بود .........

چقدر  خدا بلا از سرمون رفع می کنه و ما نمی فهمیم ........

وانیا برگشت پس دیگه نوشتن تعطیل تا بعد .......




موضوع مطلب :
شنبه 92 شهریور 23 :: 6:42 عصر ::  نویسنده : بهار
همون رمز قبلی  




موضوع مطلب :
جمعه 92 شهریور 22 :: 1:25 عصر ::  نویسنده : بهار

خیلی دارم با خودم کل کل می کنم که حال و روز این روزام رو بنویسم یا نه ؟
سکوت کنم و داغون بشم ؟
حرف بزنم و سرزنش بشم ؟
بنویسم و همه واقعیتها رو نگم ؟
نمی دونم ...........

تنها چیزی که می دونم اینه که این کاری که الان دارم می کنم زندگی نیست ........

نمی دونم چیه ولی زندگی نیست ........

با وضعی که دارم پیش میرم مطمئنم که خیییییییییییییلی زودتر از اون چیزی که همه انتظارش رو دارن سلامتیمم از دست میره ......

تو شرایطیم که نمی دونم کار درست و غلط چیه ؟

بدتر از همه اینه که هییییییییچ کاری از دستم برنمیاد .

شک و دودلی بین موندن یا رفتن ........

تحمل یا زدن زیر همه چیز .........

نمی دونم ..........

حرف زدن و نوشتن دیگه آرومم نمی کنه ........

همه حرفا رو می شنوم ولی حس می کنم همه لب گود نشستن میگن لنگش کن ..........

تا تو یه گودی نباشی نمی تونی در موردش حرف بزنی .......

خیلی خسته م ........

گاهی وقتا حال و روزی دارم که وقتی صبح از خواب بیدار میشم تعجب می کنم که زنده م !!!!!!

می ترسم این جنون هائی که بعضی وقتا بهم دست میده یهو هم یه کار اساسی دستم بده و از من اصلا بعید نیست ........

می دونم اشکال از منم هست شاید خیلی بیشتر از بقیه ، مشکلات من داره اساس این زندگی رو از هم می پاشه ولی راه چاره ش رو بلد نیستم ......

هر راهی میرم فقط خیلی موقت جواب میده در حد یکی دو هفته ........

ولی باز روز از نو و روزی از نو و هر بار بدتر و افتضاح تر از قبل ......

دلم یه تنهائی طولانی مدت میخاد .....

در حد 1 سال ........

ولی عملا عملی نیست ......

نمی دونم چرا می نویسم ؟ شاید چون هیچ کار دیگه ای به ذهنم نمی رسه .........




موضوع مطلب :
1   2   >