درددل


سلام . اگرچه امشب خیلی خسته ام و به شدت به خواب نیاز دارم ولی خوب چون یه ذره دارم شوق و ذوق پیدا می کنم  گفتم یه چیزیم تو وبلاگم بنویسم .
امروز عصر با مامان و بابا و مینا دوباره رفتیم خرید سیسمونی . یه چند تکه چیز خریده بودیم مثل :
ساک وسایل ، ساک حمل بچه ، 2 دست لباس صفر ، بالش و لحاف و تشک آماده و همش هم صورتی رنگ .
ولی امشب خیلی چیزای دیگه خریدیم مثل :
گهواره که هم تخته هم گهواره ( صورتی ) من این چیزا رو سرویسی نخریدم چون واسه طه که سرویسی خریدیم اصلا خوب نبود نه تختش خوب بود نه کالسکه و کریرش . واسه همین من تخت جمع و جورتر گرفتم که هم گهواره باشه هم تخت ، به جای کریر از این ساکهای حمل گرفتم و کالسکه هم بعدا می گیرم .
وسایل پلاستیکیش مثل تشت و وان و قصری و سبد و .......... ( صورتی )
حوله  ( سفید با رگه زرد )  و دو دست لباس بیرونی ( یه سرهمی سفیدو قرمز و یه لباس و کلاه و پاپوش و روانداز صورتی )  و دو دست لباس صفر و یک دیگه ( سفید با توپ توپیای رنگی و صورتی )  و یه پتو     ( صورتی ) و یه پشه بند تشک دار ( آبی ) و یه ساعت و چراغ خواب تزئینی ( نارنجی ) و ظرف غذا ( رنگارنگ ) و سرویسائی مثل شونه و ناخنگیر و ظرف غذا و شیشه و پستونک و دماسنج وفلاسک آب جوش و   .......... ( آبی ) و یه جعبه از این اسباب بازیای شکل عروسک و ظرف تفلون ( یه ماهی تابه و یه شیرجوش و یه قابلمه کوچک صورتی کثیف ) و دیگه از این کهنه ها و محافظ قنداق و بالش شیردهی ( سفید ) و چیزای دیگه که خوب حالا واسه همشون حضور ذهن ندارم .
دارم سعی می کنم از همه رنگی استفاده کنم ولی جالب اینجاست که رنگهای غالب بازار هم یا آبیه یا صورتی . میخاستم وسایل خرده ریزش رو نارنجی ست کنم ولی نبود . ولی خوب تو ذهنم هست که سعی کنم بخصوص واسه لباس از همه رنگ استفاده کنم .
هر چند دیگه امشب تقریبا بیشتر وسایلش خریداری شد ولی هنوز خرده ریز زیاد نیاز دارم .
نمی دونم از کی اتاقش رو بچینم . داشتیم با بابک به این فکر می کردیم که خوبه چون بیشتر وسایلش صورتیه و رنگ اتاق خواب خودمون هم صورتیه اتاق خوابمون رو با اتاق بچه عوض کنیم . نمی دونم شایدم این کار رو کردیم .
توکل به خدا .
دعا کنید سالم باشه و صالح که این همه زحمت به باد فنا نره . انشالا .
خیلی خسته ام . شاید فردا اگه وقت شد یه کم کاملتر و بهتر نوشتم ولی الان دیگه چشمام باز نمیشه . همچنان منتظر نظرات و پیشنهاداتتون هستم .
قربان شما .......


نوشته شده در پنج شنبه 6/11/90ساعت 10:31 عصر توسط نظرات ( ) |



سلام سلام سلام هزاران هزار سلام به دوستای گل گلاب . خوب هستید ؟
من که خدا رو شکر خیلی خوبم .  الحمدلله .
خوب بودنمم دلیل داره :
بالاخره رفتم سونوگرافی و پاسخ این بود :


دختره .....................


وااااااااااااااای صدبار ازش پرسیدم که مطمئنی ؟ گفت خوب هنوز یه کم کوچیکه ولی ظواهر امر میگه دختره .
خیلی خوشحال شدم . بابک قول گرفته بود قبل از اون به هیچ کس نگم بعد هم اومد توی راه پله ها ایستاد می خواست گوشیمم ازم بگیره که یهو به کسی زنگ نزنم ولی من که گوشی رو ندادم .
بهرحال اینم از جواب سونو .
البته یه خبر دیگه هم هست . من که از شنیدنش اصلا خوشحال که نشدم هیچ راستشو بخاید ناراحتم شدم :
زن داداشمم حامله است البته اون احتمالا یک ماهشه . ولی من اصلا دلم نمی خواست دو نفر همزمان تو خانوادمون حامله باشن . کلی هم بد و بیراه به داداشم و مامان اینا گفتم که چرا اینا صبر نکردند بعد از من ؟؟؟؟؟؟!!!!!
داداشم قسم می خورد که بخدا من اصلا نمی ونم چی شده ؟؟؟ مامان اینا می گفتن خوب حالا دیگه شده چرا حرص می خوری ؟ خلاصه که کلی اعصابم به هم ریخت .
البته بگما زن داداشم از اول عروسیش بچه می خواست ولی من نمی خواستم . منتها اون مثل اینکه یه کم باید صبر می کرد تا انجام بشه حالا اد افتاد تو بارداری من !!!!!!!
بهرحال فعلا که چاره ای نیست باید تحمل کرد . حالا خوبه من 5 ماه جلوترم والا دیگه کفرم بیشتر درمیومد .


بگذریم . حالا یه خبر دیگه . کم کم راه افتادیم دنبال خرید سیسمونی . با مامان و بابا . ولی فقط چند تا تکه خریدیم . شب اول دو دست لباس صفر خریدیم . واااااااااااای با وجود بی ذوقی تمام واسش ذوق کردم آخه لباساش خیلی کوچیک و نازن . خیلی خوشگلن . بابک هم وقتی دید از ذوقش کلی خندید . طاها که دیگه هیچی . هی می گفت : خاله اینا لباس نی نی تواه ؟؟؟؟؟؟ چندتاشونم امتحان کرد !!!!!! که خدا رو شکر اندازش نبود کوتاه اومد .  البته اون شب نمی دونستم دختره ولی فرداش فهمیدم و دیشب دیگه با خیال راحت ساک و تشک و لحاف و بالش آماده و ساک حملش رو صورتی خریدم .
اتفاقا در حال دیدن بودیم که توتی اس زد که بهش گفتم دارم سیسمونی می بینم .
بعدشم بهار اس زد که نتیجه چی شد ؟ که بهش گفتم و بعدش زنگید بهم . قبلشم که زهره پرسیده بود و بهش گفته بودم .  بعدم که چند دقیقه قبل اس ملیحه رو دیدم که میگه دخترت مبارک !!!!!!!
چشام گرد شد آخه بهار قول داده بود چیزی نگه تا خودم بنویسم حالا اومدم می بینم این بابک ریشه کنده لو داده .
خلاصه که اینم از این .
راستی چون وسایل خریداری شده رو می بریم خونه مامان هنوز عکس نگرفتم ازشون ولی اگه رفتیم تو مرحله عکاسی حتما عکسا رو میذارم شایدم گذاشتم اتاقش که چیده شد یه دفعه همه عکسا رو بگیرم و بذارم . نمی دونم . منو که می شناسید قولام قول نیست پس بهتره قولی ندم .
ضمنا لازمه به عرض تمام کسانی که از واژه زشت و قبیح تنبل در مورد من استفاده کرده و خجالت نیز نکشیدند عرض بنمایم که محض اطلاع جنابتان امروز بنده خونه مامان که نرفتم هیچ ( چون مریم اینا خونه مادرشوهرش دعوت بودند ) از صبح به شغل شریف جاروبرقی کشی و تی کشی و غذا درست کردن ( جاتون خالی ماهی با شوید پلو ) البته به کمک بابک مشغول بوده و تازه مادرشوهر را نیز دعوت نمودم . حالا هی بگین تنبلی خجالتم نکشین !!!!!!
از رو نمیرین دیگه کاریتون نمیشه کرد !!!!!!!


بعدشم به شدت پیشنهادات و نظراتتان را در مورد رنگ لباس و وسایل و اتاق و کلا همه چیز  بچه  چشم انتظاریمممممممممم ........
و اینکه دعا کنید نتیجه نهائی هم همین باشه چون نوه همکارم تا روز آخر به گفته سونو دختر بود ولی دنیا که اومد پسر بود !!!!
و نیز دعایمان کنید که سالم باشد و صالح و زیبا .....
قربان شما ........




نوشته شده در جمعه 30/10/90ساعت 2:49 عصر توسط نظرات ( ) |

سلام . می دونم پست قبلیم همش نق و غر بود چون حالم خوب نبود . ولی امروز میخام یه شعر قشنگ براتون بذارم که یکی از همکارام دیروز واسم ایمیل کرده . خیلی قشنگه واسه همینم میذارم شما هم بخونید .
از اوضاع و احوال خودمون و زندگی و نی نی هم خبر خاصی نیست . همه مون خوبیم الحمدلله . دکتر گفت جنسیتش آخر ماه آینده معلوم میشه . آب و هوا هم که آلوده است . من و بابک هم که تو اون هفته سرما خورده بودیم ولی حالا بهتریم خدا رو شکر . یه شب هم جوهر نمک پاشید تو چشم بابک که خیلی متورم و قرمز شد . به زور بردیمش دکتر گفت قرنیه اش آسیب دیده . قطره داد فرداش که رفتیم گفت حل شده خدا رو شکر . دیشب تولد مامانم بود جاتون خالی خوش گذشت . دیگه به جان خودم هیچ خبری نبوده . پس بریم که شعر رو داشته باشیم .......




گوشه ای از مناجات موسی و شبان


خدا از هرچه پنداری جدا باشد



خدا هرگز نمی خواهد خدا باشد



نمی خواهد خدا بازیچه ی دست شما باشد



که او هرگز نمی خواهد چنین آیینه ی وحشت نما باشد



هراس از وی ندارم من



هراسی زین اندیشه ها در پی ندارم من



خدایا بیم از آن دارم



مبادا رهگذاری را بیازارم



نه جنگی با کسی دارم نه کس با من



بگو موسی بگو موسی پریشانتر تویی یا من؟



نه از افسانه می ترسم نه ازشیطان



نه از کفر و نه از ایمان



نه از دوزخ نه از حرمان



نه از فردا نه از مردن



نه از پیمانه می خوردن



خدا را می شناسم از شما بهتر



شما را از خدا بهتر



خدا را می شناسم من


قشنگ بود ؟ من که خیلی دوست داشتم امیدوارم شما هم خوشتون اومده باشه ..............

یا حق .........



نوشته شده در جمعه 9/10/90ساعت 11:29 صبح توسط نظرات ( ) |

سلام . خیلی خیلی خیلی حوصله ام سر رفته . باورم نمی شد دوران بارداری اینقدر آزاردهنده باشه . از حس و حال و حوصله و شوق و اشتیاق افتادم . دیگه حالم داره از این دیوارهای دور و برم بهم می خوره . یا سرکار یا خونه خودمون یا خونه مامان خودم یا خونه مامان بابک .
این چند تا جا شده تمام دنیا و تفریح و گردش من . اینقدر خسته و افسرده شدم که حد و حساب نداره . اطرافیان هم که خوب چه انتظاری میشه ازشون داشت ؟ همه بهم میگن خوب یه کم پیاده روی کن !!!!
ولی هیچ کس نمیگه کجا با کی یا حتی پیشنهاد بده بگه بیا با هم بریم .
شوهر عزیزم که دیگه سنگ تموم میذاره واسم . امروز صبح خودم تک و تنها رفتم یه کم تو پارک گل محمدی راه رفتم ، کلی وقت بی هدف نشستم و بعدشم از بس حوصله ام سر رفته بود همین طور با ماشین یه کم تو خیابونا ول گشتم .
کم کم داره دلم به حال خودم می سوزه که هیچ کس دور و برم نیست . تازه شماها بهم میگین بی احساس !!!!! شما جای من بودین احساس واستون می موند ؟؟
خیلی شبا میرم خونه مامانم می خوابم . چون وقتی هم تو خونه باشم بابک اصلا انگار وجودم رو حس نمی کنه . بالش و پتوش رو بر می داره و میره کنار بخاری می خوابه . انگار نه انگار که اون بوده اینقدر ذوق و شوق بچه داشته اما حالا نمی گه یه موقع تو شبا اینقدر بیدار میشی و می خوابی و میری و میای و بعضی وقتا ناله می کنی اصلا چت هست ؟ اصلا آدمی یا نه ؟ یه چیزی که تو خونه تموم میشه باید هزار بار بگم تا به خودش زحمت بده بره تا سرکوچه بخره و بیاره . اما اگه بقیه یه چیزی ازش بخوان بی معطلی انجام میده .
اون وقت خیلیا دوست دارن متاهل بشن !!! دیونه این به خدا . مردا همه شون بی عاطفه ن .
برو بابا حوصله ندارم . امروز از صبح خونه بودیم . مریم ظهر خونه مادرشوهرش بود خونه مامان هم که بدون طه حوصله مون سر میره . ساعت 11 هم که من رفتم مثلا پیاده روی و ولگردی تو خیابون و بعدم مسجد و نماز و بعدم برگشتم خونه . دلم نمیخاست بیام خونه ولی گرسنه شده بودم . اومدم دیدم بابک خوابیده . یه کم املت درست کردم پا شد خورد و بعد هم فیلم و بعد هم خوابیدم و اونم اومد پای نت تا قبل از اومدن من و حالا هم رفت خونه مامانش پیچ آبگرمکن درست کنه .
از سه شنبه تا حالا سرکار نرفتم . به شدت از سرکار رفتن خسته شدم . دلم میخاست قسط و قرض نداشتم تا کلا بی خیال کار می شدم ولی افسوس که حالاحالاها باید مثل .... کار کنم . تازه غصه شش ماه استعلاجی زایمان که تو این مدت هیچ حقوق و مزایائی ندارم داره دیونم می کنه . نمی دونم این همه قسط رو چکار کنم ؟ بعد از شش ماه که از استعلاجی برگردم دو سوم حقوق این شش ماه رو کلا بهم میدن ولی بانک و طلبکار که شش ماه استعلاجی سرش نمیشه .
ای بابا این همه وقت نیومدم بنویسم حالا هم که اومدم فقط گله و شکایت . ببخشید تو رو خدا . ولی دیگه خیلی خسته شدم . کسی نیست بتونم باهاش حرف بزنم .
یکشنبه نوبت دکتر دارم . اصلا هم حال و حوصله آزمایش و سونو و هیچ چیز دیگه ای ندارم . دلم به حال این بچه می سوزه که میخاد گرفتار چه مادری بشه .
از زمستون متنفرم . هنوز چشماتو از خواب باز نکردی هوا تاریکه . اینقدر هوا سرده که جرات نمی کنی پاتو از خونه بذاری بیرون .
تمام لباسام واسم تنگ شدن دیگه هیچی ندارم ولی اینقدر سرده که حاضر به رفتن بازار نیستم . اگه تیپ و ریخت و قیافه ام رو ببینید باورتون نمیشه که منم . از بس شلخته و بی ریخت شدم .
ولش کن دیگه حال گله و شکایت هم ندارم . اگه تا خود صبح هم بنویسم مگه جز تحمل کار دیگه ای میشه کرد ؟ نه !!!
امروز صبح زنگ زدم به زهره که حالا که بابک باهام نمیاد اون بیاد بریم پیاده روی گفت با دوستام رفتم کوه صفه . یاد خودم افتادم و مجردیم و آزادیم و خوشگذرونیام . و بغض گلومو گرفت که به چه روزی افتادم .
کاش دورانای خوش زندگی آدم به این زودی تموم نمی شد .............


نوشته شده در جمعه 2/10/90ساعت 5:10 عصر توسط نظرات ( ) |

سلام . خوبین ؟ می دونم الان خیلی دارین تعجب می کنین که دارم می نویسم ولی خیلی تعجب نکنین . چون دیشب خونه مامانم خوابیدم صبح هم اصلا حس سرکار رفتن نداشتم در نتیجه در کمال آرامش نرفتم !!! بعدم به مینا گفتم لپ تاپش رو واسم بذاره تا بتونم آپ کنم . الانم با وجود اینکه طه اینجاست ولی خوب نشستم دارم می نویسم . اصلا نمی دونم چی میخام بنویسم یا چقدر ولی فعلا شروع کردم به نوشتن .
این چند وقته از همه چی افتادم . خدا رو شکر نسبت به مامان و خواهرم ویار خیلی ناجور نداشتم هر چند بدون هیچ هم نبودم ولی مثل اونها هم خیلی اذیت نشدم ولی من علائم دیگه ای دارم .  با وجود اینکه تازه رفتم توی 4 ماه و اصلا نباید الان خیلی سنگین باشم یا نفس تنگی و اینا داشته باشم ولی انگار علائم من خیلی زودتر داره شروع میشه . از نظر وزنی تا 15 روز پیش فقط 2 کیلو اضافه وزن داشتم ولی نمی دونم چرا نفس تنگی دارم . دو قدم که راه میرم به هن هن میفتم . نفسم بند میاد . انگار نه انگار که من عین جن بو داده روزی 20 بار هی از پله ها با دو بالا و پائین می پریدم !!!!!!!
بعضی وقتا هم اتفاقات دیگه ای میفته که اذیتم می کنه ولی خوب به قول ملیحه بیخودی که بهشت زیر پای مادران نیست .......
ولی حالا بگم که اگه دستم به بهار و ملیحه و زهره برسه من می دونم و اینا .........
واسه من کنفرانس بی احساسی می گیرین نه ؟؟؟؟
خوب باشه . نوبت منم میشه ........
انشالا هر چه زودتر هم میشه .
یک کنفرانسی واستون بگیرم حال کنین .
4 دیماه نوبت بعدی دکترمه . احتمالا دوباره واسم سونو می نویسه ولی می ترسم برم . یعنی می دونم که سالم و صالح بودن بچه خیلی مهمتر از جنسیتشه و خدا بهترین رو واسه هر کس میخواد و هر چی صلاح بنده اش باشه همون رو انجام میده ولی با همه این احوال احساس می کنم ( خودتون بی احساسین !!!! ) اگه برم سونو و بگه بچه پسره دیگه تحمل بقیه بارداری واسم سخت تر میشه . اگرچه همیشه راضیم به رضای خدا ولی خوب دلمم میخاد بچه دختر باشه .
ولی با این حال توکل به خدا . راضیم به رضای خدا . بابک که همش میگه فقط سالم باشه جنسش مهم نیست . منم راضیم .........
خوب دیگه بیشتر از این نمی تونم بشینم و بنویسم .
منتظر نظراتتون هستم ........


نوشته شده در پنج شنبه 24/9/90ساعت 10:47 صبح توسط نظرات ( ) |

سلام . آقا یه چیزی براتون بگم که چطور امروز مجبور شدم قضیه رو به کسی بگم که نمی خواستم حالا حالاها متوجه بشه چون می دونم به شدت از این بابت ناراحت میشه .
کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دکتر اشرفی ........


من از روز چهارشنبه اون هفته که بابک واسم یکی از این چادر دانشجوئیها خریده که تقربا مدل چادر ملیه ولی جلوش بازه بسته نیست دارم در تمام مدت بیمارستان بودنم چادر سر می کنم و این در حالیه که قبلا تو محیط بیمارستان مانتو تنم بود و فقط تو راه رفت و برگشت چادر سر می کردم .
از چهارشنبه که چادر سر کردم اونائی که قضیه اون مرتیکه رو می دونستند حدس زدند به خاطر اونه از جمله دکتر اشرفی و اونائی که نمی دونستند بخصوص خانمها حدس زدند باردارم و ازم پرسیدند و بالاخره فهمیدند و ......


اما این چند روز از اتفاق هر روز دکتر منو دید و یه جورائی با نگاهش می خواست یه چیزی بهم بگه تا امروز صبح ........
امروز صبح باهاش کار داشتم رفتم بالا . چادر هم سرم بود . حرفم رو که زدم و رفتم یهو تو راه پله ها صدام کرد و گفت :


به نظر من بعد از این جریان چادر سر کردن تو ، تو رو مقصر جلوه میده سرت نکن . گفتم آقای دکتر قضیه این چادر هیچ ربطی به اون ماجرا نداره جریانش چیز دیگه است .
یهو سریش شد که چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منو بگیر خدایا چی بگم بهش ؟؟؟؟؟ گفتم خوب خودتون متوجه میشید بعدا !!!!!!
گفت سریع بگو ببینم چیه ؟ هی من ، من من کردم که یهو با عصبانیت گفت : مگه نمیگم بگو کار دارم میخام برم ؟؟؟؟؟؟
خلاصه سرمو انداختم پائین و در نهایت استیصال و خیلی آروم گفتم : آقای دکتر جریان این چادر جریان بارداریه .........
ولی مردم تا گفتما .....
بعدش یهو گفت : اه !!! خوب به سلامتی و شروع کرد به رفتن و دوباره سر پله ها ایستاد و گفت : حالا چی چی رو میخای قایم کنی ؟؟؟؟!!!!!!!!
منم گفتم : خوب بالاخره دیگه ........


ولی اینقدر عصبانی بودم از اینکه مجبور شدم بگم که گریه ام گرفته بود دلم میخاست بابک رو بکشم . چراشو هم نمی دونم !!!!!!!!! ولی تا ظهر بابت این قضیه دمغ بودم .
حالا تو جلسه ها آبرو واسم نمیذاره . یعنی هیچی دیگه آبرو بی آبرو ..........


امشب تولد پسرخالمه زود باید برم بالا کمک خاله . نمازمو بخونم و برم . اینم از شانس ما . شب اول محرمی تولد دعوت شدیم . میخاستم برم روضه ها . می بینی زهره خانم چقدر خوش شانسی ؟؟؟؟


فعلا یا علی تا بعد ........


نوشته شده در شنبه 5/9/90ساعت 5:7 عصر توسط نظرات ( ) |

سلام . بذارید اول توضیح بدم بگم که بخدا دیر اومدنم از قصد نیست به جان خودم هیچ جوره نمی تونم فضای خونه رو به تنهائی تحمل کنم . ظهر تا بیایم خونه شده ساعت یه ربع به سه . تا بابک نهار بخوره و یه چرت بخوابیم شده 5 . بابک که ساعت چهار و نیم دوباره میره سرکار تا 11 و 12 شب . خوب من چطوری این همه وقت تنها بمونم خونه ؟؟؟؟؟
نه اینکه بترسما ولی از حال و هوای خونمون بدم میاد . باور کنید وقتی بابک میاد دنبالم یا سوار سرویس میشم که به سمت خونه حرکت کنم از همون جا حالت تهوع می گیرم . یه روزائی حتی نماز نخونده میرم خونه مامان اینا . حتی شامم رو هم میرم اونجا درست می کنم یا از غذای اونا واسه بابک میارم . واسه همین دیگه خیلی کم می رسم بیام آپ کنم .
الان هم که می بینید واسه اینه که بابک خان هنوز نیومدند منم اگرچه بسیار خوابم میاد ولی خوب گفتم بذار به بهانه آپ کردن خودم رو به زور بیدار نگه دارم .


خوب چه خبرا ؟؟؟ من چند تا خبر دارم البته چند تا که نه یکی دوتا :
اول اون همکارم بودا همون مرتیکه که حرف مفت زده بود ، وقتی حسابی ترسوندمش و حتی ابلاغ تغییر پستشم خورد توی لحظه آخر بخشیدمش . اول به خاطر خدا بعدشم به خاطر اینکه بچه ام بخشش رو یاد بگیره و بدونه لذتی که تو بخشش هست تو انتقام نیست . البته این وسط حرفهای بابک هم  خیلی موثر بود . این از این مساله .


دوم اینکه دیروز رفتم سونوگرافی نه یه بار بلکه دوبار . خیلی جای تعجبه که حساب کتاب سن و وزن این بچه با حساب کتاب خاله پری ما جور درنمیاد نمی دونم چطوریاست ؟؟
یکی از سونوها گفت 11 هفته و 1 روزته اون یکی گفت 10 هفته و 1 روزه !!!!!!!! هیچ کدوم هم با خاله پری ما که شروع آخرینش 22 شهریور بود نمی خونه . خلاصه که نمی دونم چطوریه . دکتره هم گیج شده بود .


دیروز اول رفتم بیمارستان فیض واسه سونو . یکی از دوستام اونجا مسئول مدارک پزشکیه واسم نوبت گرفته بود . وقتی دکتر داشت سونو می کرد مانیتور رو بهم نشون می داد . تصویر جنین کاملا مشخص بود . عصری خونه زهره اینا بودم داشتم واسش تعریف می کردم که وقتی دکتره بهم می گفت : " بچه ات " سالمه ، قلبش می زنه ، رشدش خوبه و ........ من فقط یه کلمه اش رو می شنیدم : " بچه ات "
خدایا یه روزی اصلا نمی تونستم تصور کنم که متاهل بشم و تشکیل خانواده بدم .........
فکر نمی کردم مادر بشم ............
و حالا بهم میگن : " بچه ات "


حس غریبیه . هر چند من کلا از احساس چیزی سر در نمیارم ولی خوب نمی دونم چرا یه احساساتی درم داره شکل می گیره . وقتی می شنوم " بچه ات " هم خوشم میاد هم باورم نمیشه !!!!!!
راستی شکلشم خیلی جالب بود سرش کاملا مشخص بود بعد که بردم پیش بچه های مدارک پزشکی بابک دم در ایستاده بود هی به سونو نگاه می کردند بعد به بابک نگاه می کردند بعد می گفتند اه اه اه سرش به باباش رفته کچله !!!!!!! کلی خندیدیم .


نمی دونم . توکل به خدا . خیلی دلم میخاد دختر باشه خیلی خیلی خیلی . یعنی اصولا با بچه پسرها البته غیر از طه خیلی رابطه خوبی ندارم . ولی خوب راضیم به رضای خدا . به قول همه سالم و صالح باشه هر چی باشه خدا رو شکر . بابک هم عاشق دختره ولی میگه هیچی نگو بذار خدا هر چی خواست بده . ما هم می گیم توکل به خدا .......


دیروز نوبت دکتر داشتم . ساعت 5 که رفتم زود رفتم تو . با بابام رفتم . اون بنده خدا هم که جای پارک گیرش نیومد مجبور شده بود بره یه جای خیلی دورتر تو ماشین بشینه . سونو رو که دید گفت ان تی واست انجام نداده . برو سونوگرافی دی انجام بده همین الان جوابش رو بیار . کلی وقت معطل سونوی دوباره شدیم با 35 هزار تومن هزینه سونو .
بعد که جواب رو بردم گفت نرماله مشکل نداره حالا برو آزمایشگاه آریا واسه آزمایش منگولیسمی و اینا ....... خلاصه کلی وقتم معطل آزمایشگاه شدیم با 30 هزار تومن هزینه .
دو قلم داروی تقویتی واسم نوشته که شده 14 هزار تومن . ویزیتشم که 11 هزار تومن . یعنی یه روز دکتر این نیم وجبی تقریبا 90 هزار تومن آب خورده .حالا خدا به بعدش رحم کنه . خلاصه این بابای بیچاره ما از ساعت چهار و نیم تا هشت شب معطل من بوده .
زهره هم گفت بیا با هم بریما ولی چون دفعه قبل اومده بود نخواستم مزاحمش بشم . هی هم میخاد بگه هوراااااااا منم حوصله ندارم هی بگم : زهرماااااااااااااااار .......


امشب دیگه از خونه مامان اینا رفتن خسته شده بودم ضمن اینکه مامان و بابا هم چون فردا تولد باباست میخاستند برند کاپشن بخرند . گفتم یه سر میرم خونه زهره اینا . نمازمو خوندم و رفتم .
واااااااااااااااااااااااااای که چقدر حرف زدیم . فکامون درد گرفته بود . زهره هم تا تونست چیز چپوند تو شکم من . میوه ، گز ، شیرینی ، انار ، بیسکوئیت ........ دیگه هر چی تو خونه داشتند ردیف کرده بود فقط روش نشده بود از همسایه ها چیزی قرض بگیره . تازه بنده خدا باباش هم حلیم بادمجون خیلی خوشمزه ای گرفته بودند موقع برگشتن یه کاسه حلیم بادمجون هم بم دادند آوردم . ولی خدائیش خیلی خوشمزه بود . دستشون درد نکنه چسبید ....


خوب اینم از اخبار جدید . فعلا هم دیگه خبر جدیدی نیست . امشب دیگه حس سر زدن به وبلاگ بقیه رو ندارم چون خیلی خوابم میاد . بابک هم همین حالا زنگ زد که داره میاد .
خوب پس فعلا یا علی ........


نوشته شده در جمعه 4/9/90ساعت 12:8 صبح توسط نظرات ( ) |



سلام . امان از دست این دزدای نامرد .
دیروز من نرفتم سرکار ولی از خونه هم نرفتم بیرون . طرفای ظهر بود اون خاله ام که چند تا خونه اون طرفتر ماست واسم یه کم کوکوسبزی آورد . بعداز ظهر که بابک رفت بیرون دیدم اون خاله بالا سری که صاحبخونه مونه اومد گفت بیا بریم یه جائی .
کلی اصرار کردم تا گفت کجا . من آشپزخونه ام رو ریخته بودم بیرون که تمیز کنم گفتم کار دارم گفت زود برمی گردیم . خلاصه به زور راهیم کرد بریم رستوران شب نشین .
خدائیش خیلی قشنگ بود سرویس دهیشم خوب بود یعنی همه چیزش خوب بود .
تو راه برگشتن مریم بهم زنگ زد و گفت واسه شب میخام پیتزا بگیرم می خوری ؟ گفتم نه شام خوردم .
ساعت 8 و نیم بود رسیدم خونه و ادامه آشپزخونه .
خاله اینا هم رفتند خونه مامانم . بعد که برگشتند مرضیه دخترخاله ام اومد پیش من که تنها بودم . سید ماشین خودش رو گذاشت جلو و بعد ماشین ما رو گذاشت پشت سرش و رفتند بالا .
هنوز نیم ساعت نگذشته بود که من صدای روشن شدن ماشینمون رو شنیدم و بعد صدای پای خاله رو توی راه پله ها .
خیلی تعجب کردم که حالا که ماشین رو آوردند تو کجا میخوان برن ؟؟؟؟؟!!!!
یهو خاله زنگ زد و سوئیچ ماشین ما رو داد و گفت ما تا یه جائی میریم و برمی گردیم دوباره ماشین رو می ذاریم تو !!!!!!
مرضیه پرسید چیزی شده ؟ هی گفت نه . مرضی اصرار کرد من دیدم آروم یه چیزی به مرضی گفت که من یه مریم توش شنیدم و بعد بلند گفت میریم سوپری !!!!!!!!
به مرضی گفتم چی شده ؟؟؟
گفت هیچی !!!!!
گفتم مرضی بابای تو بیخودی بعد ماشین تو آوردن ماشین رو حرکت نمیده منم از حرفای مامانت یه مریم شنیدم بگو ببینم چی شده ؟؟؟
هی من من کرد و بعد گفت : خونه مریم اینا دزد اومده .......
واااااااااااااااااااااااای منو بگیر . خیلی ترسیدم . اونم مریم که اینقدر می ترسه . اونم تو این وضعیت که دارن خونه می سازن و کلی لنگ پولن ........
خلاصه پریدم زنگ زدم به بابام که گفت آره .......
مریم اینا هر شب تا ساعت 10 و 11 خونه مامانم اینان . دیشب هم مثل هر شب . وقتی می رسن در خونه می بینن در پائین بازه . عماد به مریم میگه : تو باز یادت رفته در رو ببندی ؟؟؟
مریمم میگه : من که جلوی روی خودت بستم .
عماد میره تو می بینه چراغ راه پله ها روشنه می رسه در خونه می بینه در خونه هم بازه و چراغهای خونه روشن !!!!!!!!
می فهمه یه خبرائیه . اول فکر می کنه هنوز داخلن یه کم تو راه پله ها داد می زنه که بیا بیرون و ......
به مریم اینا هم میگه برین بیرون از آپارتمان . الهی بمیرم که مریم و طه مثل بید چقدر ترسیدن و لرزیدن . بچه داشت سکته می کرد مامان می گفت کلی لرزیده .
خلاصه وقتی می بینن کسی تو نیست میرن تو و می بینن :
ای داد بیداددددددددددددد
تمام وسایل کمدها و کشوها و میزها وسط اتاقه و هر چی طلا و سکه و پول نقد بوده برده .
مریم یه چیزی حدود 40 میلیون طلا داشت . 800 هزار تومن پول نقد . چقدر بدلیجات . چقدر ساعت . کرمها ، ادکلنها ، لوازم آرایشی ، دوربین فیلمبرداری ، دوربین عکاسی ، 2تا گوشی ، ست ریش تراش عماد ،چند دست لباس نو ، چند تا از پارچه های مریم ، چند تا از کیفهاش و خیلی چیزای دیگه که هنوز معلوم نیست آهان یه تفنگ تزئینی که بالای ویترینشون بود . در ویترین رو هم باز کرده و چیزی پیدا نکرده .
خلاصه که یه دشت واقعی کرده بود و رفته بود . فقط جای شکرش باقیه که پرونده های دادگاه و وکالت عماد و دسته چکهاشو و اینا رو نبرده .
خلاصه که صحنه خیلی بدی بود . من منتظر شدم بابک اومد و بعد با هم رفتیم . مریم و طه خیلی هول کرده بودند . مامانم گریه می کرد همه پریشون بودند . خیلی خیلی خیلی بد بود .
این طلاها رو گذاشته بودند واسه خونه بفروشند ........
دیگه نمی دونم چی شده ولی خوب در پائین با کلید باز شده . توی این ساختمون هم فقط یه مستاجر دیگه هست که اونم از در توی خیابون رفت و آمد داره فقط مریم اینا از این در میرن و میان . خونه وسطی هم خالیه .
حالا خدا می دونه که کلید دست کی بوده . افسرای تجسس که اثر انگشت پیدا نکردند چون با دستکش بوده .
ولی خوب توکل به خدا . شاید مثل دزد کیف من گیر افتاد . فقط امیدوارم وقتی گیر بیفته که هنوز اموال دستش باشه والا گیر افتادنش بی فایده است .
دیشب من و بابک خونه مریم اینا خوابیدیم و با اجازتون الان اومدیم خونه .
دو روز خیلی بدی بود کاش دیگه هیچ وقت تکرار نشه ........
فقط دعا کنید اموالشون بهشون برگرده ........




نوشته شده در جمعه 20/8/90ساعت 10:3 عصر توسط نظرات ( ) |

سلام . امروز پنجشنبه است و من سرکار نرفتم . بابک هم نرفته . ولی شاید باورتون نشه که از تو خونه نه تنها بیرون نرفتیم بلکه حتی یه کار مثبت و مفید هم انجام ندادیم . ساعت 11 تازه با اجازتون صبحانه میل فرمودیم و بعدشم دیگه علافی و نماز و نت و .........


اینکه اومدم بنویسم واسه اینه که تو دو تا کار بدجور موندم چه کنم :


1- قبل از ازدواجم یعنی سال 86 با مامان و بابام واسه مکه ثبت نام کردیم خوب اون موقع بابک نبود . حالا اسممون دراومده و مثل اون موقع دیگه نمی تونم بابک رو با خودم ببرم . از یه طرف دلم نمیخاد بی اون برم از یه طرف دلم واسه مکه پر می زنه از طرف دیگه اگه الان نرم بعد با کی و چه جوری و کی برم . و از یه طرف دیگه دلم میخاد بچه تو شکمم قبل از دنیا اومدن مشهد رفته مکه هم بره ولی ........
باور کنید خل شدم . نمی دونم رفتن درسته یا موندن .
البته می دونم که بابک دوست نداره بی اون برم ولی با دلم چه کنم ؟؟؟؟!!!!!!! اگه نرم نوبتم هی عقب می افته حالا حالاهام که دیگه ثبت نام نیست ......


2- اون همکاره بود که در موردش گفتم چرت و پرت گفته بود . دکتر اشرفی تصمیم گیری در موردش رو به من موکول کرد و منم گفتم با تذکر و اینا آدم نمیشه باید جابجا بشه ولی خوب نمی دونم حالا کار درستی کردم یا نه ؟ خیلی واسطه پیشم فرستادند خیلی . هر کدوم کلی باهام حرف زدند ولی خوب من کوتاه نیومدم . دیروز دکتر دم رفتن منو صدا کرد و گفت : با این پدر..... میخای چکار کنی ؟
گفتم : شما میخاید باش چکار کنید ؟ گفت اگه بیاد بگه ......... خوردم حل میشه ؟ گفتم نه !!!
گفت یعنی نمی بخشیش ؟ گفتم نه !! گفت خیلی خوب به حراست بگو بیاد ببینم چکار کنم ؟
بهش گفتم میخام موقت جابجا بشه محض تنبیه . گفت اگه جابجاش کردم میشه منشی تا وقتی هم من اینجام اون منشی باقی خواهد ماند !!!!!!!
ولی حالا که اومدم خونه و فکر می کنم و میخوام پیرو نهج البلاغه باشم می بینم حضرت گفتند در اوج قدرت ببخش . حالا مثه ..... موندم تو گل .


خلاصه اینکه این دو موضوع این چند روزه بدجور ذهنم رو مشغول کرده . صبح به حراست اس زدم که امروز که من نیستم دست نگه دارید تا شنبه . میخام برم به دکتر بگم تا لحظه آخر بهش بگن قراره جابجا بشه امیدش که از همه جا ناامید شد بعد من ببخشمش تا هم حالش جا بیاد هم من بخشیده باشمش ولی رحیمی میگه تو کاری نداشته باش و به همه بگو سپردم دست رحیمی .......
عجب جریانی شد این جریان ...........
نمی دونم ..........


یکی از دوستای صمیمیم از دوران دانشگاه کاشان که بعد از فارغ التحصیلی رفته بود انگلیس اومده تهران خونشون . بهش گفتم واسه عید غدیر بیاد اینجا . نمی دونم میاد یا نه ولی خیلی دلم میخاد بیاد . تو دوران عقدم که دیدمش دیگه ندیدمش . دلم خیلی تنگ شده واسش .


راستی پیشاپیش عید غدیر مبارک .........


یادتون نره در مورد هر دو موضوع نظراتتون رو بگید که بدجور گیر کردم شاید نظرات شما راهگشا باشه واسم .......






نوشته شده در پنج شنبه 19/8/90ساعت 1:13 عصر توسط نظرات ( ) |

سلام . حال و احوالتون چطوره ؟ ما رو نمی بینید خوش می گذره ؟
تصمیم دارم امروز کوتاه بنویسم ولی دیگه نمی دونم میشه یا نه ؟؟

اول از همه عیدتون مبارک . امیدوارم که خدا به حق این عید قربان کمی هم از مقام تسلیم و رضای محض حضرت ابراهیم و اسماعیل رو به ما هم عطا کنه که حتی تصور چنین کاری ( قربانی کردن فرزندی که بعد از صد سال عمر نصیب شخصی شده ) هم غیرممکنه چه رسد به عملش .
خدایا ما رو هم تسلیم محض امر خودت و راضی به رضای خودت قرار بده . انشاالله .

خوب ...........
مدتها بود که زاینده رود اصفهان خشک بود و شهر از زیبائی و با صفائی دراومده بود . هر موقع از کنار یکی از پلها می گذشتیم فقط آه حسرت از نهادمون بلند می شد که : ای ...........یعنی میشه دوباره آب باز بشه و این شهر جون بگیره ؟؟؟؟؟؟؟؟
تا اینکه بالاخره حضرات عالیات اعلام فرمودند که 15 آبان آب رو باز می کنند .
امروز صبح با مامان اینا رفتیم پل خواجو ولی آب هنوز به اونجا نرسیده بود . بعد قرار شد بابا و بابک با یه ماشین برن غذا بگیرند و ما هم با ماشین ما بریم خونه .
تو راه برگشتن بابک زنگ زد و گفت که آب رسیده به پل فلزی و نمی دونی چه غلغله ایه و مردم دارن چکار می کنند !!!!!!
همون موقع قرار شد نهار رو که خوردیم بریم دم آب . بابک گفت بریم پل شهرستان که رسیدن آب رو به اونجا ببینیم خیلی هم تو ترافیک نمونیم .
جاتون خالی نهار خوردیم و راهی شدیم . رسیدیم دیدیم آب هنوز اونجا نرسیده بابک گفت بیاید پیاده بریم جلو ببینیم آب کجاست ؟؟؟؟؟؟
چشمتون روز بد نبینه که این یه کم شد دو تا پل اونطرفتر !!!!!!
رسیدیم پل خواجو و نشستیم . مینا و بابک رفتند دوچرخه بگیرند که بعد بابک زنگ زد که دوچرخه گیرمون نیومده پیاده رفتیم تا پل فردوسی تو هم با مامان تاکسی بگیرید بیاید تا بریم سی و سه پل !!!!!
من و مامان تاکسی گرفتیم توی راه اون دوتا رو هم سوار کردیم رفتیم 33 پل که دیدیم واویلااااااااااااااااااااااااا ...........
چه خبره از جمعیت ........
آب پشت سی و سه پل گیر کرده بود چون اونجا باید اینقدر جمع می شد و میومد بالا تا بتونه از روی پل رد بشه .
مردم هم که حسابی دلشون واسه آب تنگ شده بود نمی دونید که چه ذوق و شوقی داشتند .
واقعا که خدا رو شکر . ای کاش اینقدر بارون بیاد که دیگه نیازی به بستن آب نباشه هر چند که گفتند فقط 35 روز آب رو باز می گذارند .
خدا تو قرآن گفته که همه چیز رو از آب زنده نگه داشتیم . وقتی آب نیست حیات هم نیست .
هر وقت می خواستیم بریم بیرون می گفتیم بریم لب آب . ولی این مدت اصلا کسی دلش نمی خواست از کنار پلها بگذره چون یه دنیا غم و غصه می نشست تو دل آدم .

خلاصه دردسرتون ندم که ما ماشین رو کجا گذاشتیم و کجا رفتیم !!!!!!!!!
واسه برگشتن دوباره ماشین گرفتیم و تقریبا یک ربع تو راه بودیم تا به ماشین رسیدیم !!!!!
ولی خوب خوش گذشت .

این روزا کمتر حوصله پای نت نشستن دارم . بیشتر وقتا هم خونه نیستم . ولی حتما میام وبم رو چک می کنم .
بهرحال اگه کمتر میام شما به بزرگی خودتون ببخشید .
یا علی ........
در پناه حق .......


نوشته شده در دوشنبه 16/8/90ساعت 9:35 عصر توسط نظرات ( ) |

Design By : Pars Skin


کد ماوس

JavaScript Codes