سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 19
  • بازدید دیروز: 47
  • کل بازدیدها: 73911



چهارشنبه 94 بهمن 21 :: 10:36 عصر ::  نویسنده : بهار
[نوشته ی رمز دار]  




موضوع مطلب :
پنج شنبه 94 بهمن 15 :: 11:28 عصر ::  نویسنده : بهار
چهارشنبه 94 بهمن 14 :: 8:9 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام

حالتون چطوره ؟ 

بعد از اینکه پست قبلی رو نوشتم برگشتم ب وبلاگ و چند تا پست قبلی رو خوندم 

راست میگن هیچی مثه وبلاگ نمیشه 

چقدر خاطره برام زنده شد ...

البته الان سونیا بیدار شد بعید میدونم بتونم خیلی بنویسم ..

سونیا بعد از کلللی،تاخیر 9 تیرماه 94 دنیا اومد ، تازه اونم خودم رفتم بستری شدم والا دردم نگرفت 

این بار بخاطر ضعیف بودن بدنم درد و مسایل بعد زایمان خیلی بیشتر بم نمود کرد 

از بیمارستان رفتم خونه مامان 

مسایل و مشکلات خاص خودش وجود داشت ولی بهرحال هم تجربه ها بیشتر بود هم صبر و تحمل ها 

مشکل من همیییششه با شخص شخیص همسره !!!!!

ای واای ...

چی بگم ؟

اینقدددر حرف هست برا زدن 

ولی وقتش نیست 

فعلا برم سراغ سونیا ...

سعی میکنم زود ب زود بیام 

امیدوارم بشه ...

 




موضوع مطلب :
چهارشنبه 94 بهمن 14 :: 7:48 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام

اینقدر نیمدم ک دیگه حتی کار کردن با وبلاگ هم یادم رفته 

سونیا الان 7 ماهشه 

و این یعنی چندین ماهه من اینجا نبودم 

اومدم نظراتمو جواب بدم نشد ، نمیدونم چرا ؟ 

تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده 

خوشحالی ، ناراحتی ، غم ، شادی ....

درگیریای بیمارستان و نامردی از ی ادم ک ب خاطر ترس از ب خطر افتادن پست و مقامش از هییییچ بدی ای در حقم فروگذار نکرد 

از سختیای نگهدلری از دوتا بچه کوچک 

جوری ک گاهی حتی نمی تونستم ی دسشویی برم 

اما در کنار همه اینا بعد از تولد سونیا کم کم حس مادری رو شناختم 

اون جوری ک باید بشناسم شناختم 

دلم میلرزه حالا برا خیلی چیزا 

وانیا تو این مدت استعلاجی پوستمو کند بخصوص با وجود سونیا 

ن ک ب بچه حسادت کنه و اذیتش کنه 

نه 

ولی تااااا دلتون بخاد با گریه و نق نق و جیییغ و لجبازی پوست منو کنده 

البته اونم حق داره ، سنی نداره ، ولی منم دست تنها واقعا نمیتونم توقعات هردوشونو کامل براورده کنم

باید جای ی نفر بود تا فهمید حرفایی ک میزنه یعنی چی .....

دوسه ماهیه پرستار گرفتم 

البته ن تمام وقت ، هفته ای دوسه روز ، روزی دوسه ساعت در حدی ک کارشو ببینم و بچه ها بهش عادت کنن 

اما بازم از حجم کار. کم نمیشه 

بعد عید باید برگردم سرکار 

چیزی ک خیییلییی سخته برام ، خیلی 

دلم ی سفر میخاد

ی سفر خووووووب 

دلچسب ....

دلم برا دیدن جاده ها تنگ شده 

هر چند بعید میدونم امکانش باشه ..

اییییییی

بازم دلم گرفته ...

حالا بعد این همه مدت همین قدر ک نوشتم خوبه 

ببینم میشه برم وبلاگ دوستان سر بزنم یا نه ؟

چون با گوشیم خیلی نمیشه مانور داد 

در پناه حق 

التماس دعا 




موضوع مطلب :
دوشنبه 94 فروردین 3 :: 1:41 صبح ::  نویسنده : بهار

 

سلام . تعجب نکنید که خیلی فعال شدم . شرایط مجبورم می کنه تندتند بیام اینجا . هر چی گشتم یادم نیمد چطور رمزدار کنم اینجا رو . منم نوشتم .....

روزای سختی رو دارم از نظر جسمی و روحی می گذرونم . ماههای اخر حاملگی و حساسیتهای فوق العاده و قروقاطی شدن هورمونا و همه چیزای دیگه دست به دست هم میدن تا ادم انگار زیر بار فشار جسمی و روحی له بشه .

خیلی سخته که بتونی روحیه ت رو حفظ کنی ، ارامش زندگیت رو برقرار کنی و تازه هیچیم نگی و شاااد و خندونم باشی !!!

این روزا دوباره درگیری و بحث و جدل تو خونه ما بالا گرفته . می دونم من بی تقصیر نیستم اگه کامل مقصر نباشم اقلا 50 درصد رو هستم اینو قبول دارم .

ولی ....

.آهان  این ولی خیلی مهمه . بی تدبیری و نابلدی بابک هم بدجور داره گند میزنه به قضیه ، بدجووووور

 

بابک مرد خیلی عاطفی ایه قبول دارم ، خداییش خیییییلی حسن و مزایا داره ، اینم قبول دارم ولی یه عیب خیییلی بزرگ داره که باعث شده 5 ساااال زنذگی ما غرق دعوا باشه

 

اونم عدم تواناییش برای برقراری تعادل بین من و مامانشه

 

یادمه فبل عقد بهم گفت منو هیچ وقت تو شرایطی نذار که بگی یا من یا مامانت ، که من قدرت انتخاب ندارم .

 

اما حالا کار به جایی رسیده که من همش تو همین فکرم که یا من یا مامانت

 

نمیگم مامانش بده نه ، خیلیم خوبه ولی ....

ولی یه سلااااح خیلی برنده داره که در برابر فحش و داد و بیدادای من خیلی کاری تره و اونم اشکه

 

اشکی که باهاش خییییلی راحت زندگی منو رو یه انگشتش می چرخونه

 

و خیییلی جالبه که همه حق رو به اون میدن ولی کسی انگار حرف منو نمیفهمه

 

عاقا شما جای من ،فقط یه نمونه شو میگما

 

اگه دوبار حاملگی گذرونذه باشین و شوهرتون بدونه چی  دوست دارین ولی چون خودش دوست نداره نگیره بیاره اون وقت مامانش شب جمعه بش بگه من نون سنگک میخام و بخاطر مامانش جمعه صبح ساعت 7 صبح که اگه من در حال جون کندن باشم هم از جاش تکون نمیخوره پاشه بره برا مامانش نون سنگک و اش بگیره ببره زورنون نمیاره ؟

 

اون وقت از مامانش لجتون نمی گیره ؟

 

همین ، دیگه حرفی ندارم  ...

 




موضوع مطلب :
یکشنبه 94 فروردین 2 :: 4:3 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام .....

امروز دوم فروردینه سال 94 ساعت 4 است .

طبق معمول این ساعتا رو تخت دراز کشیدم خوابم ببره .

وانیا رو مبل خوابه . بابک تازه از سرکار اومده و نهار خوردیم و نشسته پای تلویزیون .

عجب عید سوت و کوریه .

مامان اینا همچنان نیستن . از روزی که راه افتادن بارون خوردن و هنوووووزم داره بارون میاد . الانکازرونن . گفتن یا فردا یا پس فردا برمیگردن .

مریم امروز برمیگرده میاد اصفهان و از اینجا میره مشهد .

خاله بزرگه رفت شیراز عروسی و برگشت .

خاله کوچیکه مشهده و منم و این خونه و وانیا .

دیروز از صبح جایی نرفتیم . در حالیکه هوا هم خوب بود . بابک به تلافی اینکه نذاشتم بره مبارکه جایی نبردمون .

منم اصلا حوصله کل کل نداشتم  .

عصر رفتیم یه سر خونه مامانش و بعدم یه سر خونه خاله بزرگه .

دیروز نهار پلوشویدباقلا با ماهی درستیدم ، دوست داشتم .

امروز ماکارونی با ته دیگه سیب زمینی پزیدم بازم دوست داشتم .

تازه سالاد شیرازی و ژله هم درست کرده بودم . دوغ هم بود جاتون خالی ....

بابک صبح رفت 3 و نیم اومد .

در هر صورت فعلا که اوقاتمون داره به بطالت میگذره .

یه سی دی تام و جری یا به قول وانیا کارتون کوچولو خریدیم وانیا میشینه پاش کمتر اذیت می کنه .

هر چند اصلا دوست ندارم عادت کنه ولی بهرحال از نق نق کردنش بهتره .

خووووب

فعلا خبر دیگه ای نیست ....

باشد تا روزهای آتی ...




موضوع مطلب :
پنج شنبه 93 اسفند 28 :: 11:1 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . عصری حالم بهتر بود ولی الااااان بدجور دلم گرفته .

راست میگن که از مشکلاتت جز خدا با کس دیگه ای حرف نزن .

چون هیچ کس نمی تونه جز خدا کمکی بهت بکنه و دیگران فقط غمی به غمت اضافه می کنن .....

خدایا شکرت .

توانی بم بده که مشکلاتمو فقط به خودت بگم ولاغیییییر

..........




موضوع مطلب :
پنج شنبه 93 اسفند 28 :: 11:1 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . عصری حالم بهتر بود ولی الااااان بدجور دلم گرفته .

راست میگن که از مشکلاتت جز خدا با کس دیگه ای حرف نزن .

چون هیچ کس نمی تونه جز خدا کمکی بهت بکنه و دیگران فقط غمی به غمت اضافه می کنن .....

خدایا شکرت .

توانی بم بده که مشکلاتمو فقط به خودت بگم ولاغیییییر

..........




موضوع مطلب :
پنج شنبه 93 اسفند 28 :: 5:52 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام

امروز نسبتا روز خوبی بود . وانیا رو صبح بعد از یه جنگ و دعوای مفصل دیشب گذاشتیم خونه مامان بابک و من رفتم سرکلر

با دوتا از همکارا من جمله مامان کیارش نوبت ارایشگاه داشتیم ساعت 1 و نیم

روز اخر کاری بود و حسسسس و حال کار نبود

بهشون گفتم پایه این بریم نهار رو بیرون بخوریم بعد بریم ارایشگاه ؟

خداروشکر پایه بودن . نمازرو خوندم و 12 و نیم زدیم بیرون از بیمارستان .

رفتیم یه رستوران خوب و سه نمونه غذا سفارش دادیم

جوجه چینی و ته چین و کباب میکس مخصوص

سه تاییشم خوشمزه بود خداییش

خلاصه جاتون خالی نهار رو خوردیم و رفتیم ارایشگاه .

چشمتون روز بد نبینه که چقدددددر طرف طولش داد و حدودا سه چهار ساعتی اونجا بودیم تا کارمون تموم شد .

بعدشم دیگه من اومدم خونه . میخاستم برم دندونپزشکی ولی خیلی خسته بودم .

باید قبلش یه کم دراز می کشیدم .

الانم خابیدم رو تخت .

وانیا رو صب تا حالا ندیدم .

خیلیم خسته م .

 

ولی جون هیچ کاری ندارم .

 

چیزای هفت سین ندارم . سماغ و سنجد و سمنو میخام .

 

ر چند هیشکی نیست و انگیزه زیادی برا هفت سین چیدن ندارم ولی بهرحال دلم میخاد برا دل خودمم که شده با این بی انگیزه گی بجنگم و بچینم .

 

حالا دیگه نمی دونم به کجا ختم بشه .

 

دیشب علی و امانج رفتن ماشین رو اوردن فقط صندوقش باید رنگ بشه که میمونه برا بعد عید .

 

امروز اتفاقی دکتر رو دیدم . من نشسته بودم تو اتاق تایپ و سرم گرم موبایل بود که حس کردم رد شد . برگشت . پاشدم ایستادم . با یه لبخند ملیح پرسید احوال شما ؟ خوبی ؟ سلامتی ؟

 

گفتم الحمدلله شما خوبین ؟

 

گفت کم پیدایی ؟؟!!!  گفتم نمی تونم بیام بالا . خندید و  گفت سال پسلامتی ای داشته باشین و رفت . منم گفتم شمام همینطور .

 

بعد اون همکاره بود با هم عین سگ و گدا میمونیم ؟ دیدم دم در اتاق منتظرم ایستاده . رفتم سلام علیک کردم گفت فلانی ازت پول نگرفته ؟ گفتم نه هنوز چطور ؟

 

گفت مراقب باش گوش خیلیا رو بریده !!!!

 

یه حکم برا من زده 400 تومن پام آب خورده حالا تو هم میخاد رسمی کنه مراقب باش تیغت نزنه !!!!

 

گفتم جدددی ؟؟؟ نمی دونستم چنین ادمیه !!!!

 

هیچی دیگه اینم از این

 

طرف تازه یکی دوماهه شده مسیول کارگزینی . مسیول قبلی به قدری عوضی و نکبت بود که حد و حساب نداشت

 

از بس حق همه رو پایمال کرد.و هر چی بچه ها میخاستن باهاشون مخالفت میکرد .

 

اینکه اومد خیییلی داره برا همه بالاپایین می کنه ولی انگار اینم بی قصد و غرض نیست .

 

البته نمی دونم واقعیت داره یا نه ولی کسی که بتونه حاج علی رو تیغ بزنه خیییییلی قالتاقه .

 

توکل به خدا .

 

اخرین روزای اسفندم داره تموم میشه .

 

چقدددر قبلنا ذوق و شوق عید وجود داشت ولی الان حتی ذره ای ذوق و شوق تو وجودم نیست .

 

ضمم اینکه مامانم اینام نیستن . چند وقتیم هست سر مامان بابک رابطه م با خود بابک هم شکرابه.

 

خلق و خومم که بخاطر حاملگی گرفته س .

 

امیدوارم این عید به خییییر بگذره .

 

انشالله که سال جدید برای همه پر خیر و برکت باشه .

 

اول از همه سلامتی سلامتی سلامتی

 

بعد ارامش جسم و روح

 

رزق و روزی حلال و با برکت و وسیع

 

آخرعاقبت به خیری

 

خونه برا تمام مستاجرا

 

کار برا همه بیکارا

 

بچه برا همه بی بچه ها

 

شفای همه مریضا بخصوووووص بچه های معصوم بی گناه

 

برآورده شدن حاجات همه حاجتمندا

 

بچه های ساااالم و صاااالح و خوش سییییرت و خوش صووورت و زانوی خیر زمین زدن همه باردارا

 

آمرزش همه اموات

 

آزادی زندانیای بی گناه

 

و برآورده شدن مشکلات همه مشکل دارا و گرفتارا

 

خدایل قلبمون رو به اون چیزی که تو بهتر از ما میدونی مقلب کن یا مقلب القلوب و الابصااار

 

سال نوتون مبارک ....

 




موضوع مطلب :
چهارشنبه 93 اسفند 27 :: 2:53 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . فردا و پس فردا اخرین روزای اسففندن . امسالم گذشت با همه اتفاقاتش ....

عجب سالی بود برا من ...

 

یه اتفاق غیرمنتظره ناخوشایند که تمام زندگیم رو تحت تاثیر قرار داد ....

یه حاملگی بیخود و بی جهت که فقط خود خدا حکمتش رو میدونه

 

چند تا تصادف پی در پی که اخریش شنبه شب این هفته بود و یه نیسان به شدددت هر چه تمامتر زد از عقب به ماشین ، شدددت ضربه جوری بود که سرم دوسه بار خورد به صندلی و البته شکم و کمرم ...

یکی دوشبی درد داشتم و بعد به لطف روغن گل سرخ الهی شکر بهتر شد ..

امشب شیراز عروسی نوه عمه مامانمه

همه رفتن الا من ....

بخاطر این وضعیت نتونستم برم ...

پارسالم همه سفر بودن و من تنها ....

امسال که دیگه اوضاع فجیع تره

بابک از دوم باید بره سرکار

من نمی تونم رانندگی کنم

هیچ کس هم نیست

در حال حاضر که اصلا ماشینم نداریم چون تعمیرگاهه

توکل به خدا  ...

صبح که خاله اینا رفتن خیلی دلم گرفت

کلی گریه کردم

دلم میخاست منم برم ولی نمیشد

هم اوضاع جسمیم اجازه نمیداد هم تنها و بدون بابک با وانیا خیلی سختم بود

نمی دونم امسال عید چطور بگذره برام

امروز نرفتم سرکار ، کسی نبود وانیا رو نگه داره حس سرکار رفتنم نبود امروز اصلا

سععععی کردم با وانیا کنار بیام

خیلی بد نبود امروز حالا امیدوارم تا اخر همین طور پیش بره

خوب دیگه اومدم یه چند سطری بنویسم و برم .

 

این همسایه بالایی صبح تا حالا تو پارکینگ داره تق و توق به ماشینش ور میره

 

بوی گاز نمی دونم چرا میاد اخرش منفجرمون می کنه خدا به داد برسه

 

بابک هنوز نیمده ، وانیا خوابه ، من اومدم یه چرت بزنم همکارم زنگ زد نذاشت .

 

برم دیگه

 

سال همه تون خوش و خررررم

 

عیدتون پیشاپیش مبارک ....

 




موضوع مطلب :
1   2   >