سفارش تبلیغ

گوشی سه سیم کارته با تلویزیون
تبلیغات در پارسی بلاگ
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 0
  • بازدید دیروز: 41
  • کل بازدیدها: 50163



دوشنبه 92 بهمن 21 :: 10:44 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام . خوبین ؟ امروز بخاطر گلودرد و سرماخوردگی خودم و وانیا سرکار نرفتم . وانیا رو هم خوابوندم و اومدم اینجا . خیلی نمی تونم بنویسم ولی خوب همون یه کمیشم خوبه .
17 بهمن وانیا رو از شیر گرفتم . توی 1 سال و 8 ماهگیش . دیگه خیییییییییییلی با شیر خوردناش خسته م کرده بود اصلا مثل بچه های دیگه نبود . خواب و راحتی و همه چیزمو گرفته بود . یعنی تمااااااااااااااام طول مدت حضور من تو خونه صرف شیر دادن به وانیا می شد . دو سه شب بود که خیلی اذیت می کرد از 3 تا 6 صبح بندش بودم وقتیم پیش من بود از غذا خوردنم خبری نبود جز به زور و گریه و مکافات .
راستشو بخاید با این همه وابستگیش به شیر خیلی هم استرس داشتم که چطور می تونم از شیر بگیرمش ؟
اینکه مریض نشه خیلی اذیت نشه اصلا میشه نمیشه ؟ اونم با حساسیت و علاقه بسیار زیاد بابک بهش و اینکه طاقت گریه کردن بچه رو نداره و تو چنین کاری همکاری لازم رو نمی کنه .
می دونستمم که هر چی بزرگتر بشه عاقلتر میشه و از شیر گرفتنش سخت تر .
خلاصه که همه چی دست به دست هم داد تا خیلی یهوئی و اتفاقی و با حالت عصبانیت داروی صبری که از داروخانه خریده بودم رو زدم سر سینه و تا وانیا شیر خواست همین که دهنش رو اورد جلو از شدت تلخی این دارو از شیر خوردن پشیمون شد و تازه بخاطر تلخی زیراد هر چیم خورده بود اورد بالا .
مامانم اینا هم اینجا بودن خلاصه یه کم هی گریه کرد و بی تابی کرد و هر چی می یومد طرفش می دید تلخه و به هر مکافاتی بود خوابوندیمش . ولی در طول شب که بیدار شد بهش شیر دادم .
فردا ظهرش هم که ظهر پنجشنبه بود باز با داروی تلخ مواجه شد و برای خوابیدنش کلی مکافات داشتیم و تا شب . شب خدا رو شکر خیلی اذیت نکرد و خوابید ولی جمعه شب من خونه مامان یه کمی غذا بهش دادم و اومدیم خونه خوابید . طرفای ساعت 10 بیدار شد و شروع کرد به گریه و مگه آروم می شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
1 ساعت تمام بدون وقفه فریاد می کشید عربده می زد و من نمی دونستم چشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زنگ زدم به مامانم اون گفت بچه گرسنه س غذا بش بده . حالا مگه غذا می خورد ؟؟؟؟؟؟ با زور و مکافات و دربه دری چند تا قاشق غذا ریختم تو دهنش و قورت داد و خوابید !!!!!!!!!!
الهی بمیرم بچه م گرسنه بود و من احمق نمی فهمیدم . ........
بعد خوابیدن اون خودم یه سیر گریه کردم و بعد خوابیدم . دیگه از فردای اون روز از ظهر که میام خونه تا شب که میخاد بخوابه مدام ریز ریز بش غذا و خوراکی و میوه و بستنی و شیر و این چیزا میدم که گرسنه نمونه .
ولی حالا تو این هیری ویری  سرما خورده و سینه درد داره . دیشب کلافه مون کرد تا خوابید .
خودمم مریض بودم دیگه هیچی .
ولی نمی دونم چرا یه جورائی خیلی پشیمونم از اینکه اقلا تا دوسالگی بهش شیر ندادم . مسلما خدا از روی حکمت دقیقی بیان می کنه که دختر باید تا 2 سال و 2 ماه شیر بخوره .........
نمی دونم ولی اشتباه کردم . خدا و وانیا منو ببخشن . بچه م گناه داشت ولی این کار رو کردم ...........
بگذریم ..........
همچنان دستم به بافتنی بنده خیلی هم بهش علاقمند و وابسته شدم . خالهم یه لباس دیگه واسه وانیا بافت . منم کلاهش رو بافتم و الان بلوزش رو به اتمامه . هنوز وقت نکردم عکسا رو بریزم رو کامی ریختم حتما می ذارمشو ن .
بچه ها بازم معذرت میخام که خیلی دیر میام و کم بهتون سر می زنم . منو ببخشین ولی واقعا نمی رسم .




موضوع مطلب :
چهارشنبه 92 آذر 27 :: 11:19 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . وانیا رو خوابوندم اومدم به نوشتن . خوب هستید ؟؟؟؟

اول بذارید یه اعتراف کثیف بکنم . اونم اینکه از وقتی عضو وی چت شدم همش تو و چتم و کمتر می تونم بیام ایجا . البته یه دلیل عمده شم اینه که وی چت با موبایله و منم چون سه چهارم وقت توی خونه م صرف شیر دادن به وانیا میشه و در این هنگام جز به موبایل به چیز دیگری نمی توانم دسترسی داشته باشم مدام میرم تو وی چت .

ولی برای وبلاگ نویسی باید بیام پای کامی و این قضیه اصلا با وانیا جور درنمیاد . در نتیجه حضورم در اینجا بسیااااااااااااااااااااااااااار کمرنگ گردیده ولی از یادم نرفته اصلا و ابدا .......

خوب داشتم می گفتم :

اینکه میخاستن منو بندازن توی درآمد منم قهر کردم رفتم بایگانی و بعد اومدن منت کشی و خلاصه با هزار شرط و شروط برگشتم ضمن اینکه دم اون هم اتاقی سابقم بودا چیده شد و کارای مالی ای که من کمکش می کردم از روی دوشم برداشته شد و به عهده خودش گذاشته شد و در نهایت پوووووووووووووز نامبارکشان کش آمد و جیگر من حااااااااااااال !!!!!!

نمی دونید چه حس خوبیه سرجانشوندن ادمای پررو و فضول . البته این بنده خدا چند وقتیه چرخ به کامش نمی گرده . سه تا از مسئولین ما همزمان با هم عوض شدن سه تائی که بدجور هوای اینو داشتن و حالا به جای اون 3 تا 3 تا دیگه اومدن که اصلا هواشو ندارن .

همون سه تا هم رو مخ دکتر کار کردن که دیگه به حرفای این ادم اعتماد نکنه و از بقیه هم پرس و جو کنه . آخه قبلا می رفت پیش دکتر و با هزار تا دروغ و دلنگ مخ دکتر رو می ریخت تو فرقون و دکتر هم از کسی پرس و جو نمی کرد و حرفش به کرسی می نشست ولی الان دیگه این کار رو هم نمی تونه بکنه و جاتون خالی نبودید ببینید توی کمیته دیروز چطوری داشت خودش رو خفه می کرد و داد و بیداد راه انداخته بود و بازم کاری از پیش نمی برد .

و من کیییییییییییییییییییف کرده بودم . آخ که چه احساس قشنگی .........

خلاصه که کار من سبک تر شده و در پی اینم که بدجور زیرآبشو بزنم و حالشو بگیرم تا الکی به همه گیر بیخود نده و فضولی نکنه .

از بعد اون جریان باهاش سلام و علیک هم نمی کنم چون منتظر سلام از طرف منه و من عمرا بش سلام کنم و این در حالیه که من به خدمه هامونم اول سلام می کنم ولی این شخص رو لایق سلام و علیک هم نمی دونم .

به مسئول درآمد هم گفتم ایشون حقققق نداره شخصا بیاد ایراد و اشکال به من بگه میاد به شما میگه شما به من منتقل می کنی و اون بدبخت هم چاره ای جز چشم گفتن نداره چون می دونه عمرا از پس من برنمیاد .

خلاصه این اوضاع و احوالیه که داریم . همچنان این سیستم جدید تو بیمارستان کولاک کرده و اعصاب همه رو بد ریخته به هم .....
ولی خوب همینه که هست و جالب انجاست که کل بیمارستان همین آقا رو مسبب انتخاب این سیستم می دونن و مدام فحش و بد و براهه که نثار جسم و روحش میشه و من باز هم کیییییییییف می کنم .

بله ......

اینا از جریانات سرکار .

و اما جریانات خونه هم که خبر خیلی خاصی نیست . وانیا الحمدلله جز بیچاره کردن من ملالی نداره . روز به روزم که ماشالا شیطون تر میشه و در عین حال غرغروتو .

ولی به سلامتیش می ارزه همه غرغراش .

خدا می دونه که من هر وقت مسیرم به آی سی یوی بچه ها می افته و میرم بچه ها و نوزادای مریض رو می بینم یا وقتی پرونده فوت یکی از اونا دستم می رسه تا مدتها اعصابم داغونه و کلافه م .

امیدورام که خدا به هر کی بچه میده سالم و صالح بده و هیچ وقت داغش رو به دل پدر و مادرش نذاره که واقعا سخته .  سخت که نه غیرقابل تحمله .

یه چیزی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برا وانیا شال و کلاه بافتم . خدائیشم خوشگل شده ولی به گمونم امشب نتونم عکسش رو بذارم البته تلاشمو می کنم .

به جان خودم عمرا فکر نمی کردم بتونم چنین کاری بکنم ولی خوب در کمال تعجب بافتم . البته با راهنمائی و کمک خاله م بوده ها نه که فکر کنید یهو خیییییییییییلی هنرمند شدم .

نخیر اصلا هم این طور نیست ولی امیدوار کننده بود برام .

 

اینم هنر بافت من . قربون دخترم برم با شال و کلاش . هر کاریم کردم نشد عکس رو بچرخونم برای دیدنش لطفا شما بچرخید !!!!!!!

هاااان راستی نگفتم یه شاهکار دیگه هم کردم :

20 آذر سالگرد عقدمون بود . مطمئن بودم بابک یادش نیست چون سرش شلوغ بود منم یادآوری نکردم . روز قبلش با یکی از همکارام رفتیم یه ادکلن براش خریدم با تزئین خیلی عالی و بعد یه شام خوب و زهره زحمت کیک رو کشید و خلاصه که الکی الکی یه مراسم خیلی خوب سه نفره برگزار کردیم .

بابک شوکه شده بود اصلا باورش نمی شد وقتی اومد تو خونه چشمشو می مالید فکر می کرد اشتباه اومده . بعدم کلی گله کرد که چرا به من نگفتی منم کادو بگیرم و اینا و .......

عکساشم هست البته اگه بشه بذاری . خلاصه که این چند وقته من همش شاهکار کردم . اینا رو گفتم شمام به من امیدوار باشین ......


این کیک و کادو و عکس عقد و .....

این کادو و تزئین قشنگش که فروشنده بسیار خوش سلیقه انجام داد .

این متن رو هم فروشنده گفت من نوشتم ولی به جان خودم ترکیدم از خنده و نوشتم !!!! من و این حرفا ؟؟؟؟؟؟ گفتم بابک سکته می کنه ولی متاسفانه هیچیش نشد !!!!             ( چشمک )

اینم عکس میز شام جاتون خالی بود .

خوب دیگه با اجازه تون فعلا مرخص شم که خوابم میاد . انشالا سر فرصت به وبلاگ همه سر خواهم زد .

قربان شما ......





موضوع مطلب :
پنج شنبه 92 آذر 14 :: 9:16 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام دوستان . به توصیه بهار هر ماه یک بار میخام بیام اینجا بگم زنده ام .

خوب بهرحال اینم پیشنهاد بدی نیست . بهار جان اومدم نوشتم زنده م .

اما اینکه چرا تونستم بیام علت داره عزیزم ........

دیروز وانیا یک سال و نیمه شد و واکسن یکسال و نیمه گی رو نوش جان فرمود و به همین دلیل دستمان بند تب و بیماری ناشی از واکسن می باشد .

امروز هم بنده سرکار نرفته و در خانه تشریف دارم و به دلیل داروهائی که خورد وانیا خانم داده ایم تا شاید از درجه تب ایشان بکاهند دختر خانم گل گلابمان در خواب به سر برده و من فرصت پای نت آمدن را  (آن هم با حفظ همه مسائل امنیتی برای بیدار نشدن دردانه مان )  پیدا کرده ام .

خوب چه خبرا ؟ من خیلی خبر دارما ولی بخدا مجال نوشتنش رو ندارم . البته خبرا همش مربوط به سرکار میشه .

حالا تا وانیا خوابه می نویسم .......

یادتون هست از ساختمان جدیدمون و شرایط بدش گفتم ؟ ضمن اینکه میخاسن به دلیل کمبود جا تازه میز من رو به اتاق درآمد منتقل کنن جایی که به هیچ وجه قابل تحمل نیست .....

قضیه دوران بارداری من و اون مسائل درگیری من با یکی از آقایون درآمد یادتونه ؟

من به دلیل همون قضایا اصلا حاضر به رفتن تی اون اتاق نبودم ....

وانیا بیدار شد




موضوع مطلب :
سه شنبه 92 آبان 14 :: 7:45 عصر ::  نویسنده : بهار
همون رمز همیشگی  




موضوع مطلب :
سه شنبه 92 مهر 16 :: 6:47 عصر ::  نویسنده : بهار
همون رمز قبلی  




موضوع مطلب :
سه شنبه 92 مهر 16 :: 6:46 عصر ::  نویسنده : بهار
همون رمز قبلی  




موضوع مطلب :
چهارشنبه 92 مهر 10 :: 5:20 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . الان دقیقا نیم ساعته نشستم رو صندلی کامپیوتر که بتونم بنویسم ولی چون وانیا خانوم نشستن رو میز و دارن با موس کار می کنن چنین امکانی وجود نداره تا اینکه بالاخره پیام بازرگانی شروع شد و دوید برای تماشای پیام بازرگانی ...............

چون زود برمی گرده منم زود می نویسم . امروز صبح که طبق معمول این دو هفته با ماشین میخاسم برم سرکار توی زیرگذر آخر خ بزرگمهر با سرعت 120 تا داشتم از کنار یه اتوبوس خط واحد سبقت می گرفتم که یهو در عین ناباوری دیدم که اتوبوس راهنما زد و اومد سمت من .........

واااااااااااااااااای خدایا نمی دونستم چکار کنم ؟ پام روی ترمز بود و دستم روی بوق و تمام تنم به لرزه تا بالاخره اقای اتوبوس محترم متوجه شدن و برگشتن سرجاشون !!!!!!!!

فقط به این فکر می کنم که اگه خورده بودم به اتوبوس چی می شد ؟ با اون سرعت ؟ با ماشین گازسوز ؟؟؟؟؟؟؟؟

خدایا چقدر رحمم کردی .........

والا حالا بچه معصومم بی مادر شده بود .........

چقدر  خدا بلا از سرمون رفع می کنه و ما نمی فهمیم ........

وانیا برگشت پس دیگه نوشتن تعطیل تا بعد .......




موضوع مطلب :
شنبه 92 شهریور 23 :: 6:42 عصر ::  نویسنده : بهار
همون رمز قبلی  




موضوع مطلب :
جمعه 92 شهریور 22 :: 1:25 عصر ::  نویسنده : بهار

خیلی دارم با خودم کل کل می کنم که حال و روز این روزام رو بنویسم یا نه ؟
سکوت کنم و داغون بشم ؟
حرف بزنم و سرزنش بشم ؟
بنویسم و همه واقعیتها رو نگم ؟
نمی دونم ...........

تنها چیزی که می دونم اینه که این کاری که الان دارم می کنم زندگی نیست ........

نمی دونم چیه ولی زندگی نیست ........

با وضعی که دارم پیش میرم مطمئنم که خیییییییییییییلی زودتر از اون چیزی که همه انتظارش رو دارن سلامتیمم از دست میره ......

تو شرایطیم که نمی دونم کار درست و غلط چیه ؟

بدتر از همه اینه که هییییییییچ کاری از دستم برنمیاد .

شک و دودلی بین موندن یا رفتن ........

تحمل یا زدن زیر همه چیز .........

نمی دونم ..........

حرف زدن و نوشتن دیگه آرومم نمی کنه ........

همه حرفا رو می شنوم ولی حس می کنم همه لب گود نشستن میگن لنگش کن ..........

تا تو یه گودی نباشی نمی تونی در موردش حرف بزنی .......

خیلی خسته م ........

گاهی وقتا حال و روزی دارم که وقتی صبح از خواب بیدار میشم تعجب می کنم که زنده م !!!!!!

می ترسم این جنون هائی که بعضی وقتا بهم دست میده یهو هم یه کار اساسی دستم بده و از من اصلا بعید نیست ........

می دونم اشکال از منم هست شاید خیلی بیشتر از بقیه ، مشکلات من داره اساس این زندگی رو از هم می پاشه ولی راه چاره ش رو بلد نیستم ......

هر راهی میرم فقط خیلی موقت جواب میده در حد یکی دو هفته ........

ولی باز روز از نو و روزی از نو و هر بار بدتر و افتضاح تر از قبل ......

دلم یه تنهائی طولانی مدت میخاد .....

در حد 1 سال ........

ولی عملا عملی نیست ......

نمی دونم چرا می نویسم ؟ شاید چون هیچ کار دیگه ای به ذهنم نمی رسه .........




موضوع مطلب :
یکشنبه 92 شهریور 3 :: 11:16 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . فکر کنم دیگه من و بابک رو خوب شناختید که چطور بدون هیچ برنامه ریزی ای تصمیم می گیریم و عملیش می کنیم و معمولا هم بد نمیشه .
اما این بار عامل تصمیم گیری خودمون نبودیم !!!!!!

پنجشنبه گذشته تولد مبین ، برادرزاده م بود . همون روز دائیم اینا هم قبل از ظهر از آبادان رسیدن اصفهان و شب اومدن خونه علی اینا .
داشتیم شام می خوردیم که یهو زندائیم اومد کنار من و گفت : ما خیلی وقته قم نرفتیم . به دائیت میگم ما رو ببر قم میگه من حوصله شو ندارم منم بش گفتم باشه نیا . بابک و بهار پایه ن !!!!!!!! با اونا میریم .

منم گفتم باشه یا علی راهی شید فردا صبح راه می افتیم . به بابک هم گفتیم و اونم گفت باشه میریم و فردا صبح ساعت هفت و نیم صبح راه افتادیم !!!!!!!

قرار شد با یه ماشین بریم . 5 نفرم هم بودیم البته به استثنای وانیا . بنابراین با 206 اونا رفتیم . من بودم و بابک و زندائی و سمانه و امیر ( دختر و پسردائیم ) . توی راه نون تازه و پنیر و خامه عسل هم خریدیم و بعد پلیس راه ایستادیم صبحانه خوردیم جاتون خالی و راه افتادیم .

توی راه به زهره اس زدم که دارم میرم قم و به بهار هم خبر دادم ولی بهش نگفتم که تنها نیستم یعنی اصلا وانیا نمی ذاشت گوشی دست بگیرم که بتونم اس بدم یا بخونم همین چند تا اس رو هم به بیچارگی فرستادم .

بهار یاداوری کرد که حرم نمازجمعه است برای همین اول رفتیم جمکران . طرفای 11 و نیم اونجا بودیم قرار شد تا 12و نیم اونجا زیارت کنیم بعد بریم قم نهار بخوریم و بعدش بریم حرم که نماز جمعه هم تمام شده باشه .

خلاصه جمکران رفتیم که بریم زیارت . چشمتون روز بد نبینه که بنده 45 دقیقه تمام فقط از پله های درب ورودی مسجد دست وانیا خانوم رو گرفته بودم و می رفتم بالا می یومدم پائین می رفتم بالا می یومدم پائین یعنی دیواااااااااانه شدم از دستش مگه ول می کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه با گریه زنگ زدم به بابک که تو رو خدا بیا اینو ببر اقلا دو تا خط دعا بخونم تا اینجا اومدم . اونو برده تا من یه ربع آخر تونستم به یه دعائی برسم .
من نمی دونم این وروجک چه علاقه وافری به پله داره بیچاره کرده ما رو !!!!!!!

خلاصه زیارت کردیم و رفتیم قم نهار بخوریم . حتما هم میخاستیم نان داغ کباب داغ باشه . نانش هم حتما سنگک باشه کبابشم خوب باشه دور هم نباشه .

جالب اینجا بود که سمانه و امیر می گفتن با بابا می یومدیم یه کبابی که دور یه فلکه بود !!!!!!!!!!

قم هم که فقط یه فلکه داره !!!!!!!

خلاصه کلی گشتیم اخرش از یه راننده تاکسی پرسیدیم کبابی خوب که نون داغم داشته باشه کجا هست ؟؟؟؟ اونم یه ادرس داد که مجبور شدیم کلی برگردیم ولی بالاخره پیدا کردیم و جاتون خالی نون سنگک داغ و کباب داغ و نوشابه و سبزی و ماست موسیر زدیم به بدن و اماده زیارت شدیم . 

رفتیم به سمت حرم ولی خیلی برای پیدا کردن جای پارک اذیت شدیم اخرشم امیر و بابک ما رو پیاده کردن و رفتن جا پارک پیدا کنن و ما سه تا هم کلی مسیر رو توی برق آفتاب طی کردیم تا رسیدیم حرم .

وانیا هم که حاضر نبود غیر من بغل کسی بره دیگه سمانه از پشت بغلش کرده که نفهمه من نیستم منم چادرمو کسیدم تو صورتم و راه می رفتم که منو نبینه تا رسیدیم تو حرم .

ولی حرم خیلی شلوغ بود رفتیم یه جای نسبتا خلوت گیر اوردیم که یکی یکی بریم زیارت . بازم چشمتون روز بد نبینه که من توی این حرم فقط دنبال این دختر می دویدم و بش نمی رسیدم . از این ور می گرفتمش از اون ور مثه کش تنبون در می رفت . بعدم چون گوشواره و النگو دستش بود جریان محمدطاها رو هم شنیده بودم اصلا جرات نمی کردم بذارم از جلو چشمم دور بشه .

دراز می کشید روی سنگای خنک حرم و روی زمین صاف لیز می خورد . از پله بالا پائین می رفت می دوید وااااااااااااااااااااااااااای که دیونم کرد . بیچاره سمانه چند دقیقه دنبالش رفته تا من 10 دقیقه برم زیارت و بیام و دوباره روز از نو روزی از نو .

بعد بابک زنگ زد که جا پارک گیر اوردن و اومدن حرم و بعد می زنگن قرار بذارن برا رفتن . خلاصه یه کم دیگه به کشمکش با وانیا ادامه دادم که فهمیدم بلللللللللللللله !!!!!!!

خانم خرابکاری کردن !!!!!!!! گل بود به سبزه نیز اراسته شد .......

 رفتیم تو دستشوئی . حالا جائی نبود که بشه این بچه رو بخوابونی عوضش کنی . منم خسته کوفته بغل کسی هم نمی رفت دستشوئی شلوووووووغ . دیدم فایده نداره روی یه سکو ایستاده بازش کردم و پاک کردم و بعد زیر لوله شستم و دوباره ایستاده بستمش و دوباره با اه و ناله زنگ زدم به بابک که اگه نیای ببریش میذارمش همین جا و میرم !!!!!!

اون بنده خدام که دید هوا پسه سریع خودشو رسوند و گرفتش و بعد دیگه زندائی اینا هم اومدن و از حرم اومدیم بیرون .

رفتیم سوار ماشین شدیم و بعدشم یه جا ایستادیم جاتون خالی بستنی خوردیم و رفتیم به سمت نیاسر و همش هم هی تو راه یاد زهره می کردیم که پارسال بعد عیدفطر با زهره اومدیم و نیاسر رفتن پیشنهاد اون بود و خلاصه کلی یاد سفر دوروزه مون به قم کردیم .

طرفای 7 بود رسیدیم نیاسر . اونجا هم خیلی شلوغ بود . اب ابشارشم نسبت به پارسال خیلی کمتر شده بود ولی خدا رو شکر خوب بود . اونجا هم چای درست کردیم و خربزه و گلابی و کلی عکس و اب بازی و .........

طرفای 8 به سمت اصفهان راه افتادیم و 10 هم خونه بودیم و بیهوش افتادیم تو رختخواب .

بابک می گفت اگه بعد اذان راه افتاده بودیم حالا اقاعلی عباس هم می رسیدیم بریم . ولی در کل مسافرت جمع و جور و خوبی بود . اگرچه وانیا با شیطنتاش خییییییییییییییییییلی اذیتم کرد ولی خوب خوش گذشت . برای تجدید روحیه خیلی خوب بود .

باور کنید برای همه تونم دعا کردم به یاد همه بودم . فقط متاسفانه نتونستم بهار رو ببینم چون هیچ برنامه مشخصی نبود که بتونم بهش بگم چه ساعتی کجا همدیگه رو ببینیم اونم باید 40 دقیقه مسیر طی می کرد و خلاصه که این بار سعادت دیدار بهار نصیبمون نشد هر چند خییییییییییییییییییلی دلم میخاست ببینمش ولی انشالا دفعه بعد حتما برنامه مون رو جوری تنظیم می کنم که بشه کلی وقت پیش هم باشیم .

این روزا دلم از یه سری چیزائی گرفته که به هییییییییییییییییچ کس نمی تونم بگمشون به هیچ کس ولی بغضشم رهام نمی کنه . مدام منتظر یه بهونه م واسه اشک ریختن واسه خالی شدن و این بهانه این چند روز وجود داشت .

توی اونه هفته پدر یکی از همکارای نزدیکمون تو بیمارستان به طور خیلی غیرمنتظره ای سکته مغزی و فوت کرد در کمتر از 24 ساعت و این شوک خیلی بزرگی برای ما و اون همکار خوبمون بود که ثانیه ای فکرش رهامون نمی کرد .

می دونستیمم که خیلی حساسه و وابسته به خانواده و این غم خیلی براش سنگینه ولی جز شرکت توی مراسم تشییع جنازه و بقیه مراسم ها کار دیگه ای از دستمون برنمی یومد . دیروز هم بعد 10 روز رفتیم دنبالش خونه مامانش که برش گردونیم سرکار و چققققققققققققققققققققدر همه مون موقع جدا شدنش از مادرش و اشک و گریه این مادر و دختر اشک ریختیم و چقدر بد که همه مون می دونستیم که یه روزی این شتر در خونه های ما هم می خوابه .

توی بیمارستانمون در طی این ده روز 4 تا از همکارامون پدرشون رو از دست دادن و دیدن هر کدوم که رفتیم کلی اشک ریختیم .

ولی بازم بغض من اون جور که باید خالی نمیشه .

دلم گرفته از کسانی که نزدیکترین نزدیکانم هستن . نمی دونم شاید هم من متوقعم ولی در هر صورت دلم ازشون گرفته هر چند مقصر اول و وسط و اخرش اشتباهات و بی سیاستیهای خودم تو زندگیم بوده و هست .......

قراره مهد بیمارستان از اول مهر راه بیفته . امروز مدارک وانیا رو تحویل دادم . برام خییییییییییییلی سخته که بچه م رو توی این سن به دست مهد بسپارم ولی به عینه دارم می بینم که مامانم دیگه از پس شیطنتاش برنمیاد ضمن اینکه دیابتشم داره اذیتش می کنه و اذیای این بچه تشدیدش می کنه .

دلم نمیخاد زحمتای وانیا باعث ازار و اذیت مامانم بشه . ازز اول مهر هم که مینا بره دانشگاه دیگه مامانم دست تنها حریف وانیا نمیشه .

توکل به خدا امیدوارم بهترین خیر و صلاح دخترم رو جلوی پامون بذاره جوری که نه اون اذیت بشه و نه من از غصه اذیت شدن اون داغون بشم .

دعام کنید که یا این بغض بترکه یا رهام کنه ......

راستی 9 شهریور از طرف بیمارستان چادگون گرفتم قراره با مامانم و مریم اینا بریم البته 3 تامهمون اجباری هم قرار شده بیاد که من و بابک اصلا و ابدا دوست نداریم حضور داشته باشن ولی به اصرار بابا و مامان و البته بیشتر مریم وعماد مجبور به بردنشون هستیم هر چند اومدنشون قطعی نیست ولی احتمالش زیاده .

حالا بعدا وقایع اونجا رو هم خواهم نوشت هر چند خیلی مطمئن نیستم با جریاناتی که داره پیش میاد خیلی بم خوش بگذره ولی خوب امید به خدا .....

التماس دعا .....




موضوع مطلب :