سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
.
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 6
  • بازدید دیروز: 25
  • کل بازدیدها: 76463



دوشنبه 95 فروردین 23 :: 12:19 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام

این روزا ک اوایل برگشتنم ب سرکاره روزای ناجوریه

ی حس بد

ی جور شرایط بد

ب وضوح می بینم چطور همه رو علیه من شوروندن و من ............

فقط از خدا این روزا صبر و سکوت طلبیدم

چیزایی ک می دونم برام خیلی سختن ، خیلییییییییییییییی سخت

حس بدی دارم

به هییییییییییییییییچ کس اعتماد ندارم

حتی اون کسایی ک دارن خودشونو دوست نشون میدن

کلافه م

البته خدا رو شکر ب لطف خدا خیلیییییییییییییییییییی بهتر شدم

حالا دیگه نسبت به خیلی چیزا بی تفاوتم

ولی گاهی اذیت میشم از بعضی رفتارا

هیچ کس صاف و صادق نیست

دورویی داره حالمو بهم میزنه

عزت و ذلت دست خداست ..........

منم و خدااااااااااااااااا

مثل همیشه ...........

می دونم ک مثل همیشه کنارمه ، تنهام نمیذاره ، و مثل همیشه بهترینها رو برام میخاد .......

اشتباه کردم تو ی سری چیزا

یه سری حرفا

نباید می گفتم

نباید

امان از اعتماااااااااااااددددددددد ........

دعایم کنید

فقط صبررررررررررررررررررررر و سکووووووووووووووووت

فقطططططططططططط ............




موضوع مطلب :
یکشنبه 95 فروردین 15 :: 11:8 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام

خوبین ؟

داشتم عکس پروفایلمو نگاه میکردم دیدم یاااااا علی ....

الان سونیا دقیقا همسن الان وانیاست !!!!!!!!! ولی من فرصت نکردم عوضش کنم ........

امروز دوروزه برگشتم سرکار

بچه ها پیش پرستار ...........

شرایط کاری آتیش زیر خاکستر و من فکرم درگیر بچه ها ........

دیگه حال و حوصله هیچی رو ندارم

حال و حوصله خودکشی برا کااااار

گوربابای همه شون

خدا کمک کنه ........

عید گذشت با همه خوب و بدش

هفته اول عید با مامان و بابا و مینا رفتیم کازرون ، ی روزم گناوه ، روهم رفتع خوب بود ، خوش گذشت ، هر چند سونیا ی کم اذیتمون کرد ولی در کل بد نبود خداروشکرررررررررررر

حس نوشتن زیاد ندارم .......

فعلا

 




موضوع مطلب :
چهارشنبه 94 بهمن 21 :: 10:36 عصر ::  نویسنده : بهار
[نوشته ی رمز دار]  




موضوع مطلب :
پنج شنبه 94 بهمن 15 :: 11:28 عصر ::  نویسنده : بهار
چهارشنبه 94 بهمن 14 :: 8:9 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام

حالتون چطوره ؟ 

بعد از اینکه پست قبلی رو نوشتم برگشتم ب وبلاگ و چند تا پست قبلی رو خوندم 

راست میگن هیچی مثه وبلاگ نمیشه 

چقدر خاطره برام زنده شد ...

البته الان سونیا بیدار شد بعید میدونم بتونم خیلی بنویسم ..

سونیا بعد از کلللی،تاخیر 9 تیرماه 94 دنیا اومد ، تازه اونم خودم رفتم بستری شدم والا دردم نگرفت 

این بار بخاطر ضعیف بودن بدنم درد و مسایل بعد زایمان خیلی بیشتر بم نمود کرد 

از بیمارستان رفتم خونه مامان 

مسایل و مشکلات خاص خودش وجود داشت ولی بهرحال هم تجربه ها بیشتر بود هم صبر و تحمل ها 

مشکل من همیییششه با شخص شخیص همسره !!!!!

ای واای ...

چی بگم ؟

اینقدددر حرف هست برا زدن 

ولی وقتش نیست 

فعلا برم سراغ سونیا ...

سعی میکنم زود ب زود بیام 

امیدوارم بشه ...

 




موضوع مطلب :
چهارشنبه 94 بهمن 14 :: 7:48 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام

اینقدر نیمدم ک دیگه حتی کار کردن با وبلاگ هم یادم رفته 

سونیا الان 7 ماهشه 

و این یعنی چندین ماهه من اینجا نبودم 

اومدم نظراتمو جواب بدم نشد ، نمیدونم چرا ؟ 

تو این مدت اتفاقات زیادی افتاده 

خوشحالی ، ناراحتی ، غم ، شادی ....

درگیریای بیمارستان و نامردی از ی ادم ک ب خاطر ترس از ب خطر افتادن پست و مقامش از هییییچ بدی ای در حقم فروگذار نکرد 

از سختیای نگهدلری از دوتا بچه کوچک 

جوری ک گاهی حتی نمی تونستم ی دسشویی برم 

اما در کنار همه اینا بعد از تولد سونیا کم کم حس مادری رو شناختم 

اون جوری ک باید بشناسم شناختم 

دلم میلرزه حالا برا خیلی چیزا 

وانیا تو این مدت استعلاجی پوستمو کند بخصوص با وجود سونیا 

ن ک ب بچه حسادت کنه و اذیتش کنه 

نه 

ولی تااااا دلتون بخاد با گریه و نق نق و جیییغ و لجبازی پوست منو کنده 

البته اونم حق داره ، سنی نداره ، ولی منم دست تنها واقعا نمیتونم توقعات هردوشونو کامل براورده کنم

باید جای ی نفر بود تا فهمید حرفایی ک میزنه یعنی چی .....

دوسه ماهیه پرستار گرفتم 

البته ن تمام وقت ، هفته ای دوسه روز ، روزی دوسه ساعت در حدی ک کارشو ببینم و بچه ها بهش عادت کنن 

اما بازم از حجم کار. کم نمیشه 

بعد عید باید برگردم سرکار 

چیزی ک خیییلییی سخته برام ، خیلی 

دلم ی سفر میخاد

ی سفر خووووووب 

دلچسب ....

دلم برا دیدن جاده ها تنگ شده 

هر چند بعید میدونم امکانش باشه ..

اییییییی

بازم دلم گرفته ...

حالا بعد این همه مدت همین قدر ک نوشتم خوبه 

ببینم میشه برم وبلاگ دوستان سر بزنم یا نه ؟

چون با گوشیم خیلی نمیشه مانور داد 

در پناه حق 

التماس دعا 




موضوع مطلب :
دوشنبه 94 فروردین 3 :: 1:41 صبح ::  نویسنده : بهار

 

سلام . تعجب نکنید که خیلی فعال شدم . شرایط مجبورم می کنه تندتند بیام اینجا . هر چی گشتم یادم نیمد چطور رمزدار کنم اینجا رو . منم نوشتم .....

روزای سختی رو دارم از نظر جسمی و روحی می گذرونم . ماههای اخر حاملگی و حساسیتهای فوق العاده و قروقاطی شدن هورمونا و همه چیزای دیگه دست به دست هم میدن تا ادم انگار زیر بار فشار جسمی و روحی له بشه .

خیلی سخته که بتونی روحیه ت رو حفظ کنی ، ارامش زندگیت رو برقرار کنی و تازه هیچیم نگی و شاااد و خندونم باشی !!!

این روزا دوباره درگیری و بحث و جدل تو خونه ما بالا گرفته . می دونم من بی تقصیر نیستم اگه کامل مقصر نباشم اقلا 50 درصد رو هستم اینو قبول دارم .

ولی ....

.آهان  این ولی خیلی مهمه . بی تدبیری و نابلدی بابک هم بدجور داره گند میزنه به قضیه ، بدجووووور

 

بابک مرد خیلی عاطفی ایه قبول دارم ، خداییش خیییییلی حسن و مزایا داره ، اینم قبول دارم ولی یه عیب خیییلی بزرگ داره که باعث شده 5 ساااال زنذگی ما غرق دعوا باشه

 

اونم عدم تواناییش برای برقراری تعادل بین من و مامانشه

 

یادمه فبل عقد بهم گفت منو هیچ وقت تو شرایطی نذار که بگی یا من یا مامانت ، که من قدرت انتخاب ندارم .

 

اما حالا کار به جایی رسیده که من همش تو همین فکرم که یا من یا مامانت

 

نمیگم مامانش بده نه ، خیلیم خوبه ولی ....

ولی یه سلااااح خیلی برنده داره که در برابر فحش و داد و بیدادای من خیلی کاری تره و اونم اشکه

 

اشکی که باهاش خییییلی راحت زندگی منو رو یه انگشتش می چرخونه

 

و خیییلی جالبه که همه حق رو به اون میدن ولی کسی انگار حرف منو نمیفهمه

 

عاقا شما جای من ،فقط یه نمونه شو میگما

 

اگه دوبار حاملگی گذرونذه باشین و شوهرتون بدونه چی  دوست دارین ولی چون خودش دوست نداره نگیره بیاره اون وقت مامانش شب جمعه بش بگه من نون سنگک میخام و بخاطر مامانش جمعه صبح ساعت 7 صبح که اگه من در حال جون کندن باشم هم از جاش تکون نمیخوره پاشه بره برا مامانش نون سنگک و اش بگیره ببره زورنون نمیاره ؟

 

اون وقت از مامانش لجتون نمی گیره ؟

 

همین ، دیگه حرفی ندارم  ...

 




موضوع مطلب :
یکشنبه 94 فروردین 2 :: 4:3 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام .....

امروز دوم فروردینه سال 94 ساعت 4 است .

طبق معمول این ساعتا رو تخت دراز کشیدم خوابم ببره .

وانیا رو مبل خوابه . بابک تازه از سرکار اومده و نهار خوردیم و نشسته پای تلویزیون .

عجب عید سوت و کوریه .

مامان اینا همچنان نیستن . از روزی که راه افتادن بارون خوردن و هنوووووزم داره بارون میاد . الانکازرونن . گفتن یا فردا یا پس فردا برمیگردن .

مریم امروز برمیگرده میاد اصفهان و از اینجا میره مشهد .

خاله بزرگه رفت شیراز عروسی و برگشت .

خاله کوچیکه مشهده و منم و این خونه و وانیا .

دیروز از صبح جایی نرفتیم . در حالیکه هوا هم خوب بود . بابک به تلافی اینکه نذاشتم بره مبارکه جایی نبردمون .

منم اصلا حوصله کل کل نداشتم  .

عصر رفتیم یه سر خونه مامانش و بعدم یه سر خونه خاله بزرگه .

دیروز نهار پلوشویدباقلا با ماهی درستیدم ، دوست داشتم .

امروز ماکارونی با ته دیگه سیب زمینی پزیدم بازم دوست داشتم .

تازه سالاد شیرازی و ژله هم درست کرده بودم . دوغ هم بود جاتون خالی ....

بابک صبح رفت 3 و نیم اومد .

در هر صورت فعلا که اوقاتمون داره به بطالت میگذره .

یه سی دی تام و جری یا به قول وانیا کارتون کوچولو خریدیم وانیا میشینه پاش کمتر اذیت می کنه .

هر چند اصلا دوست ندارم عادت کنه ولی بهرحال از نق نق کردنش بهتره .

خووووب

فعلا خبر دیگه ای نیست ....

باشد تا روزهای آتی ...




موضوع مطلب :
پنج شنبه 93 اسفند 28 :: 11:1 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . عصری حالم بهتر بود ولی الااااان بدجور دلم گرفته .

راست میگن که از مشکلاتت جز خدا با کس دیگه ای حرف نزن .

چون هیچ کس نمی تونه جز خدا کمکی بهت بکنه و دیگران فقط غمی به غمت اضافه می کنن .....

خدایا شکرت .

توانی بم بده که مشکلاتمو فقط به خودت بگم ولاغیییییر

..........




موضوع مطلب :
پنج شنبه 93 اسفند 28 :: 11:1 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . عصری حالم بهتر بود ولی الااااان بدجور دلم گرفته .

راست میگن که از مشکلاتت جز خدا با کس دیگه ای حرف نزن .

چون هیچ کس نمی تونه جز خدا کمکی بهت بکنه و دیگران فقط غمی به غمت اضافه می کنن .....

خدایا شکرت .

توانی بم بده که مشکلاتمو فقط به خودت بگم ولاغیییییر

..........




موضوع مطلب :