سفارش تبلیغ

پایه عکاسی مونوپاد
چراغ جادو
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 10
  • بازدید دیروز: 86
  • کل بازدیدها: 61160



دوشنبه 93 بهمن 27 :: 11:29 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام  . نه به اون مواقعی که سااااال به سال به وبلاگم سر نمیزنم نه به حالا که تندتند آپ می کنم .

امشب اومدم بنالم .....

کارای بیمارستان و این اعتباربخشی لعنتی کلافه م کرده . لامصصصصصب تموم شدنیم نیست .

این همه میگن اسراف نکنین اسراف نکنین اما فقط خدا میدونه که تو کارای ارزشیابب و اعتبار بخشی چقدددددددر برگه و وقت و انرژی و هزار تا چیز دیگه حروم میشه اونم الکی و بیخود و به دردنخور .

یکی نیست بگه اعتباربخشی اصلی اونه که شما بیاید بررسی کنید ببینید ایا بیماری که اومده بیمارستان بهش رسیدگی شده یا نه ؟

درمانش درست بوده یا نه ؟ اونطور که شایسته ش بوده باس رفتار شده یا نه ؟؟؟

ولی متاسفانه چسبیدن به یه مشت کاغذ پاره بدون توجه به هدف اصلی....

تازه تمام وقت و پتانسیل پرسنلیم که وظیفه شون خدمت به مریضه داره صرف این کارا میشه ....

ای بابا گفتن این حرفا چه فایده داره ؟؟؟

ولی واقعا خسته شدم . باید تا قبل استعلاجی رفان کارای مربوط به اعتباربخشی واحد خودم رو تموم کنم والا تمااااام زحماتم هدر میره .

الحمدلله هیشکیم ندارم اگه رفتم بتونه پاسخگو باشه .

اعتباربخشی ما مردادماهه 6 مرداد . تا اون موقع من زایمان کردم انشالله .

ولی مجبورم روز ارزشیابی برم بیمارستان برای بخش خودم .

نمی دونم ولی امیدوارم کارا روبه راه و خوب بشه . واقعا دارم وقت میذارم برا همین دلم میخاد نتیجه خوبم بگیرم .

امروز دیگه از بس دیدم کارا زیاده و سرکار نمیرسم انجام بدم اوردم خونه .

نشستم یه مقدارشو خونه انجام دادم ولی درعین حال از دست وانیا دیونه شدم .

البته حق با بچه س دلش میخاد بازی کنه من باید خیلی بیشتر از این حرفا براش وقت بذارم ولی خوب کارامم زیاده .

یه مواقعی مثل الان وقت سرخاروندن نداریم و حال و حوصله بچه رو نداریم یه روزیم میرسه از فرط داشتن وقت فراغت بیش از حد دیونه میشیم !!!

قربون خدا برم نه به الان و نه به زمان پیری .

خاله و شوهرخاله من هردوشون بازنشسته فرهنگی هستن . یه روزی اونام مثل ما وقت سرخاروندن نداشتن ولی الان تمااااام طول شبانه روز رو بیکار نشستن و به همدیگه زل میزنن !!!

ای بابا چی بگم . نه الانمو دوست دارم نه اون موقع رو . دلم اعتدال میخاد .

خواهرم از دستم شاکیه که بهش زنگ نمیزنم ، حوصله بچه ش رو ندارم ....

ولی نمی دونه که الان ایننقدددددر درگیرم که حال و حوصله خودمم ندارم .

تازه الان یه بچه دارم واااااااای به سال دیگه این موقع با دوتا بچه ....

فقط خدا رحمم کنه و بس ...

ناله هامو کردم هر چند اونجور که دلم میخاست خالی نشدم ولی بهرحال یه کمی خالی شدم .

دعایم کنید راحت طی بشه این چند ماه و زود خلاص بشم ازین سنگینی .

کارای بیمارستانمم زودتر ردیف بشه نتیجه خوبیم بگیرم  و تو اعتبار بخشی امتیاز بالایی بگیریم .

هر چند تمااام پول و افتخار و چیزاز دیگه ش میره تو جیب رییس و مدیر ولی بهرحال ما پیس خودمونم که احساس رضایت کنیم خوبه .

خوب دیگه برم ...

گوشی که دست می گیرم دستم خواب میره ....

شبتان بخیر

باااای..




موضوع مطلب :
یکشنبه 93 بهمن 26 :: 10:41 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام .

الان که دارم می نویسم رو تخت دراز کشیدم و با گوشی دارم آپ می کنم . ساعت 10 و نیم شبه و من دوباره چون ظهر یکی دوساعتی از فرط خستگی خابیدم خیییلی خوابم نمیاد .

هفته پیش این موقع هنوز خونه زندگیم بهم ریخته بود ومامان بابک اینجا بود . خدا خیرش بده امسال واقعا به دادم رسید و مشکل خونه تکونیمو حل کرد . از عصر پنجشنبه اومد خونه مون . با کمک بابک تماااااام وسایل سالن و اتاق خوابا رو بردن تو حیاط ، بعد کف سالن و اناقا رو شستیم و بعدشم وسایل یکی یکی تمیز شد و با تغییر دکوراسیون سر جاش چیده شد .

امسال به خودم قول دادم سعی کنم مثه هر سال سر چینش وسایل با بابک کل کل نکنم و بذارم اونم سلیقه ش رو اجرا کنه و جالب اینجا بود که امسال که این کارو کردم از تغییر دکوراسیون بیشتر خوشم اومد .

انگار چینش امسال رو بیشتر دوست دارم .

خلاصه تا مامان بابک بود اشپزخونه هم تمیز کردیم و تمام کابینتا و کشوها رو ریخیم بیرون و تمیز کردیم و چیدیم و یخچال و مایکروفر و وای گاااااز که داست از کثیفی منفجر میشد رو بابک باز کرد برد.تو حمام و شست و واااای بررررق میزنه حالا .

برام روش تلقم کشید ، خلاصه که امسال همه چی خیلی خوب و زود انجام شد .

الهی شکررررررر

فرشا هم که سه شنبه اوردن و پهن کردیم .

تمااااااام تشکا و بالشتا و پتوها و ملحفه ها و هر چی تو کمد رختخابی حتی یک بار استفاده شده بود رو با لباسشویی شستم

روز چهارشنبه 22 بهمن هم که افتادم به جون توالت و حمام و برقشون انداختم .

پرده ها هم که همزمان با فرش کردن خونه شسته و اویزون شد .

در کل که خیلی زود و خیلی خوب خونه تکونیم انجام شد و الان دارم لذت میبرم از تمیزی خونه .

خداروشکر خرید انچنانیم نداریم . از ابادان که سه دست لباس برا بابک اوردم برا وانیا هم که یه ساراغون خریدیم دوتا پیرهنای پارسالشم هنوز نو و سالمه

فقط یه کفش میخاد

خودمم که با این شرایط خرید ندارم بکنم .....

ولی اگه گیرم بیاد یه مانتوی نازک باید بخرم و یه شلوار لی بارداری

ولی نمی دونم وقت و حوصله م میشه یا مه ؟؟؟

دکترمم هنوز نرفتم عوض کنم ، هی تعلل می کنم  از بس بدم میاد از منتظر موندن تو مطب این دکترا ....

ولی انشالا تو این هفته یا اون هفته یه روز میرم .

 

این روزا خداروشکر داره سپری میشه و غیر از اینکه خییییلی سنگین و. چاق شدم مشکل خیلی خاص دیگه ای ندارم .

 

بدنم یه خرده ورم داره چند روزه برنج نمیخورم غذا و شیرینی جاتمم کم کردم .

 

دارم سعی می کنم از ترکیدنم جلوگیری کنم حالا چقدر موفق باشم نمی دونم .

 

خوب فعلا دیگه حرف خاصی ندارم . اومدم آپیدم هم رفع حوصله سررفتن و بی خوابیم بشه هم خاطره ای تو وبم ثبت بشه .....

 

دیگه کم کم برم

 

موفق باشید

 

باااای ....

 

 




موضوع مطلب :
دوشنبه 93 بهمن 13 :: 11:17 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام

حالتون چطوره ؟

من بازم دارم با گوشی آپ می کنم بنابراین خیلی نمی تونم بنویسم .

امروز بالاخره تو هفته 20 رفتم سونوگرافی . این بار خیلی تمایلی نداشتم بدونم بچه چیه ؟ راستش یه جورایی شک کرده بودم برا همین ترجیح میدادم دیرتر برم ولی خوب بالاخره امروز رفتم و خیالم راحت شد .

خداروشکر همونطور که دلم میخاست بچه دخترهو این برای من خیلی خوشحال کننده بود . 

هر چند اگر پسر هم بود دیگه اینقدر با خودم کنار اومده بودم که بپذیرم ولی خوب شکر خدا به اونجاها نرسید .

انشالله خدا به هر بچه میده اول سالم و صالح بده و بعدم اون چیزی که دوست دارن بشه .

وقتی از بیمارستان اومدم بیرون بابک تو ماشین منتظرم بود ، پرسید هاااان ؟

با ذوق و خنده گفتم دختره .

باورش نمیشد !!!!

حس کردم دلش میخاست پسر بشه ولی بعدش گفت من خودم عاااشق دخترم ولی بخاطر وانیا دلم میخاست پسر بشه که پشت و پناهش باشه .

منم گفتم تو دوره زمونه  الان از پشت و پناه جایی خبری نیست ....

در هر صورت امروز خوشحال شدم . اگه چند ماه پیش بخاطر این بارداری غیرمنتظره و ناخواسته تمام دنیا رو سرم خراب شد اقلا امروز با شنیدن خبر دختر بودن بچه خوشحال و سرحال شدم .

امیدوارم که سالم و صالح هم باشه .

خوب دیگه بیشتر ازین با گوشی نوشتن سخته

راستی اسمشم به احتمال زیاد سونیا میذاریم ولی قطعیت 100 درصد نداره هنوز .

التماس دعای خیر

شب خوش




موضوع مطلب :
دوشنبه 93 دی 22 :: 11:3 عصر ::  نویسنده : بهار

 

سلام . امشب هوس کردم با گوشی،بیام وبلاگ امتحان کنم ببینم میشه یادداشت جدید گذاشت یا نه ؟

مطمینا سخت تر از کامیه ولی انگار غیر ممکن هم نیست ....

من الان تو اناق خواب رو تخت  خابیدم و بابک و وانیا تو سالنن و دارن سر کارتون دیدن با هم کلنجار میرن .

من نمی دونم دوشبه چه مرگمه هیییی پاچه می گیرم . ظهر که یه سری بدجور حال بابک رو گرفتم دوباره الان شبی هم همین طور و واننیا

لعنتی دوباره بدجور دارم سنگین میشم و این سنگینی اعصابمو داغون می کنه .

اینکه نمی تونم دریت راه برم بشینم بخابم کلافه م کرده ، نفسم به وضوح تنگی می کنه و درخواستها و پیله بازیای وانیا هم که جای خود دارد ....

اون بچه گناهی نداره ولی منم واقعا توان براورده کردن خواسته هاشو ندارم ...

دیشب یه خواب عجیب دیدم

خواب میدیدم که توی همین ماه بارداری بودم یعنی اوایل 5

با مامانم تو اتاق خواب خونه قدیمیموم نشسته بودیم تشک پهن بود که بخابیم که من همینطوری به مامانم با فریاد گفتم وای مامان الان پریود میشم الان پریود میشم و بعد یهو بچه م به دنیا اومد !!!

حالا به بچه کاملا نه ماهه با حتی بیشتر با لباس و کلاه و همه چی ...

من هی می گفتم وای من براس پوشک نخریدم هنورز

پای من براش لباس نخریدم بعد انگار داشتم شیرش می دادم ....

نمی دونم ولی خواب عجیبی بود صب تا حالا فکرم مشغولشه

انگار وانیا خابید...

خوب من برم فعلا خیلی حال و حوصله ندارم ...




موضوع مطلب :

سلام بچه ها حالتون چطوره خوبین ؟

باور کنید یادم نمیادآخرین  باری که  نوشتم ولی گمونم از یه سال فراتر رفته اینجا نبودنم .

الانم خیلی وقت ندارم چون وانیا مدام در حال رفت و آمد به خونه ما و خاله س .میاد پایین میگه برم بالا میره بالا میگه بیام پایین .

چه خبر خوبین خوشین سلامتین ؟

نمی دونم میرسم برم وبلاگ بقیه رو بخونم یا نه ولی اگه برسم حتما میرم .

سرعت نت هم پایینه می ترسم بنویسم ارسال نشه هی خرد خرد می نویسم ارسال می کنم .

تو این مدت که نبودم خیلی اتفاقا افتاده که شاید همش خوب نبوده ولی همش هم بد نبوده وااااااااااای اومد وانیا .........

مهمترین خبر این مدت اینه که بنده به طور کاااااااااااااااااااااملا ناخواسته و اتفاقی الان 4 ماهه باردارم یعنی چند روز دیگه وارد ماه پنجم میشم .
خبری که وقتی فهمیدم انگار دنیا روی سرم خراب شد . تازه داشتم به وجود وانیا و اذیتاش عادت می کردم . تازه یه کمی این بچه از آب و گل دراومده بود میخاستم یه کوچولو نفس راحت بکشم که .....

خیلی ناراحت شدم خیلی گریه کردم حتی برای انداختنش هم زنگ زدم که برام قرص بفرستن ولی بالاترین مانع این بود که دقیقا روز اول محرم این مساله رو فهمیدم .

بذارید برای اینکه برای خودمم موندگار باشه از اول بتعریفم .

یادمه مهر ماه بود که زندائیم قرار بود از مکه بیاد برا همین من و مامان و مریم و مینا و دوتاخاله هام زنونه و بدون مرد با بچه ها رفتیم آبادان .
اون موقع یه چند روزی بود منتظر اومدن خاله پری بودم . خلاصه رفتیم آبادان و جاتون خالی خدایشم خوش گذشت .
هااان قبلشو نگفتم قبلش با دخترخاله م ثبت نام کردیم کلاس ایروبیک با دستگاه که روزای زوج می رفتیم . در طی یه هفته ای که رفتم اینقدر ورجه وورجه کردم که سه کیلو کم کردم !!!!!!!
اخه چند وقتی بود هر چی رژیم می گرفتم برعکس همیشه لاغر نمیشدم .
چند روز قبل از آبادان رفتن هم که موقع رفتن سرکار تصادف کردم و یه وانتی رفت تو در ماشین و دوتا درای سمت شاگرد رو مجبور شدیم عوض کنیم  شیشه ها شکست و خلاصه که این اتفاقا همه قبل از آبادان رفتن افتاد .........

بگذریم ما رفتیم آبادان و یه هفته ای خوش گذروندیم و بازار و خرید و اینا ........ روز آخر زنداییم قهوه درست کرد و بعد گفت بیاین براتون فال بگیرم .
فال منو گرفت و گفت : خیییییلی زود یه پسر گیرت میاد که خیلی خوش قدمه و خلاصه یه مشت چیز دیگه ردیف کرد و من فقط چپ چپ نگاش کردم و گفتم حرف بیخود نزن !!!!!!!
نگو همون موقع اینجانب باردار بودم و نمی دونستم .......

خلاصه برگشتیم اصفهان و همچنان چشم انتظار خاله پری موندم و لامصصصب نیومد .
دیگه کم کم داشتم به شک می افتادم و دلشوره افتاد به جونم . اومدم خونه یه زعفرون خیییییییییلی غلیظ درست کردم خوردم که شاید تشریف فرما بشه . گفتم شاید آب به آب شدم . بعد زعفرون ، آب زرشک درست کردم خوردم بازم افاقه نکرد .
تا روز اول محرم . دقیقا هم این تفاقا مصادف بود با اسیدپاشی تو اصفهان و ترس و لرز اون که واقعا می ترسیدم . به مامانمم گفته بودم می ترسم خیلی .
دیگه آخرش دیدم نمیشه اینطوری تو استرس و هول و ولا بمونم به بابک گفتم برام بی بی چک بخره بیاره .........

وای هنوزم یادم میفته گریه م می گیره .دقیقا روز اول محرم بود و من صبحش تو مراسم مسجد بیمارستان از امام حسین خاستم که خودش یه فرجی بسازه و پای بچه ای در میون نباشه . ولی همین که بی بی چک رو گذاشتم و دوتا خطش قرمز شدزدم تو سرم و 
دیگه نمی دونستم چطور گریه کنم .
های های می کردم . دست خودمم نبود . اصلا موقعیت بچه دوم نداشتیم حالا حتی اگه داشتیم من حال و حوصله بچه نداشتم خدایا ...........
نمی دونستم چکار کنم .........
زنگ زدم به مامانم جوری گریه می کردم که اون فکر کرده بود بم اسید پاشیدن .
هی پشت تلفن داد میزد چته ؟ چی شده ؟ کجایی ؟ و من فقط های های بلند بلند گریه می کردم ........

وسط گریه هام با هق هق گفتم که حامله م ........
حالا تازه اون بیچاره شروع کرده بود به دلداری دادن من که اشکال نداره و طوری نیست و بالاخره بزرگ میشن و فلان و بهمان و .......
بش گفتم زنگ بزن به فلانی بهش بگو برام قرص بگیره که بندازمش من بچه میخام چکار ؟؟؟؟؟؟؟؟
اونم گفت باشه حالا تو بذار یه کم اروم بشی منم زنگ میزنم .
بمیرم وانیا هی دستمال کاغذی می آورد اشکامو پاک می کرد می گفت مامان گله نکن گله نکن !!! هی برام آب می آورد نازم می کرد و من تازه چشمم که به اون می افتاد بیشتر اشکم جاری می شد .
بابک بیچاره هم که جرات نفس کشیدن نداشت اصلا هیچی نمی گفت کپ کرده بود نشسته بود کنار و فقط نظاره گر بود .

خلاصه ............
رفتم خونه مامان با همون حال و روز و یه کم اونجا اروم گرفتم و مامانم زنگ زد که ببینه برای قرص گرفتن باید چکار کنه ؟ طرفم گفت من حرفی ندارم براتون قرص میارم ولی در نظر بگیرین که روز اول محرمه ها .
همینو که گفت انگار ته دلم لرزید یه جووووووری شدم . هم نمیخاستمش هم جرات نداشتم بندازمش خلاصه که مونده بودم چکار کنم ؟
بابک رفت بیرون و اومد بعد صدام کرد گفت بیا میخام باهات حرف بزنم .
بعد گفت : باور کن منم مثل تو غافلگیر شدم . من بچه دوم میخاستم اما نه به این زودی . وانیا هنوز کوچیکه گناه داره . حالا اگه قول میدی بچه دوم داشته باشیم باشه برو اینو بندازش ......
خلاصه که اون شب من چه شبی گذروندم . چقدددددددددددر تصمیم گیری سخت بود برام . می ترسیدم خیلی می ترسیدم . از عواقبش می ترسیدم .
هی بم گفتن اگه بندازیش یه بلایی سر بچه ت میاد فلان میشه بهمان میشه ال میشه بل میشه اووووووووووو دیونه شدم .
خدا می دونه که تو اون ده روز اول محرم که تو مسجد بیمارستان مراسم بود من چقدر گریه کردم چقدر اشک ریختم و مونده بودم چکار کنم ؟
دروغ نمیگم اصلا دلم نمیخاستش حتی همین الانم خیلی تمایلی بهش ندارم ولی دیگه آخر کار توکل کردم به خدا و .........
نتیجه این شد که الان 4 ماهم در حال اتمامه .
ولی خوب بدنم واقعا برا یه بارداری دیگه ضعیف بود مدام رژیم بودم یکسال نبود وانیا رو از شیر گرفته بودم و توان جسمیم خیلی پایین بود این بود که تو چند ماه گذشته از شدت ویار و تهوع و استفراغ خیلی اذیت شدم . حالم خیلی بد بود خیلی . دیگه این آخریا یه شب درمیون آمپول دمیترون میزدم تا اقلا دیگه بالا نیارم .
اما حالا خداروشکر بهتر شدم هنوزم گاهی حالت تهوع دارم بخصوص بعد غذا خوردن ولی خیلی کمتر شده .
نمی دونم بعد دنیا اومدنش چه اتفاقاتی میفته ولی اینو می دونم که با وجود داشتن دوتا بچه کوچیک واقعا پوستم کنده میشه .
مامانم توانایی نگهداری یه بچه دیگه اونم نوزاد رو نداره . نمی دونم ولی همه شو سپردم به خدا . خودش داده خودشم حتما همه چیشو درست می کنه .
دکتر هم وقتی فهمیده بود خیلی داد و بیداد کرده بود و عصبانی شده بود و هنوزم تو هر جلسه ای میشینه هییییییییییییییی همش میگه تو که چند ماه دیگه میری تو که نیستی تو که فلانی تو که بهمانی .....
اعصابمو با حرفاش میریزه به هم . هر چیم میخام محلش نذارم بازم نمیشه . عوض اینکه درک کنه روز به روز یه کار به کارام اضافه می کنه .
بی خیال ..........
بعد مدتها حسابی نوشتما . دیگه گله نکنین که نمیای و نیستی و نمی نویسی ولی الان که نوشتم دیگه نمی دونم دوباره کی بیام و آپ کنم .
اینا رو هم بیشتر نوشتم تا به قول صحرا برای خودمم موندگار شه تا یه روز بیام بخونم و یادم بیفته چه خبر بوده
دیگه باید برم وانیا اومد ......

 ولی دعا یادتون نره برام دعا کنین .
راستی امروز عیده عیدتونم مبارک ..........




موضوع مطلب :
شنبه 93 خرداد 10 :: 7:33 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام دوستان . 

وااااااااااااااااااای چقدر وبلاگم گرد و خاک گرفته . ولی باور کنید به روز کردن اینجا برام خیلی سخته علتاشم برای خودم موجهه ولی شما رو نمی دونم .

اولا اینکه من سرکار نت ندارم که بشینم مواقع بیکاریم آپ کنم داشته باشمم کارم زیاده فرصتش نیست . از صبح تا ظهرم خیلی خسته میشم واقعا رمقم کشیده میشه میام خونه باید استراحت کنم اما ............

حتی امکان استراحت هم وجود نداره چرا ؟؟؟؟؟؟
نمی دونید ؟
چون یه مخلللل آسایش و آرامش وجود داره به اسم وانیا که خواب و استراحت رو حرومم می کنه .

هر کی الان تو دلش داره میگه چقدر غر می زنی به حققق این شب دوم شعبان و به حققق همین اعیاد عزیز خدا رو قسم میدم یه بچه به خوبی وانیا نصیبش کنه تا بازم ببینم میگه چقدر غر می زنی یا نه ؟؟؟؟؟؟

بهرحال ظهر که می رسم خونه اگه وانیا خانوم خواباشو رفته باشه که هیچی ، نه تنها نمی تونم بخابم بلکه سردرد هم اضافه میشه بم .

اگرم لطف کنه و خوابش بیاد که من بیچاره میشم تا بخابه ، چندین بار خواب از سرم می پره تا شااااااااااااید خوابش ببره که بازم در این صورت من بدخواب شدم و نمی تونم بخابم .

حالا اگه خییییییییییییییییییییییییلی لطف کنه و دلش بسوزه  و بخابه هم که یه ساعت میخابه و بعد دوباره بیدار میشه و از وقتی بیدار میشه حنجره ش در راه خدا بااااااااااااااااااااازه تا شب که دوباره خدای نکرده زبونم لال خوابش بگیره و دوباره من بیچاره بشم و یکی دوبار بدخواب بشم تا بخوابه .

حالا تازه وقتیم خوابه دردسره . چرا ؟

چون دختر عزیزترازجان من روی تشک بجای عمودی حتما باید افقی بخابه یعنی من اگه 5 تا تشک هم پهن کنم این بچه باید بچسبه به پهلوی من و بصورت افقی و حتما حتما لگد در پهلوی من بخابه !!!!!

خوب بچه س دیگه آزار مادرآزاری داره کاریش نمیشه کرد .......... 

بنابراین می بینید که من واقعا وقتی برای نشستن پای کامی ندارم چون اون خوابش خیلی کمه اگرم یه وقتی دورازجون گلاب به روتون خوابید که منم یا هول هولکی دارم کارامو می کنم یا درحال غش کردنم برای یه ذره خواب .

صبحها الحمدلله 6 صبح بیداره شبا هم زودتر از 12 بخابه کفران نعمته ...... جمعه و تعطیل و غیر تعطیلم سرش نمیشه بچه م .

و اما در زمان بیداری هم کسی مرده بیاد پای کامی . یعنی سرویست می کنه و تماااااااااااااااااااااام برنامه های کامی رو می ریزه به هم و یک ثانیه نمیذاره این موس دستت باشه .

و اما دلیل آخر :

مدیونید اگه فکر کنید راه اندازی واتس آپ و وایبر و لاین کوووووووووووچکترین تاثیری در کمرنگ شدن حضور اینجابن در وبلاگ داشته است .

اصلا من سراغ گوشی میرم ؟؟؟؟؟؟؟؟

اصلا من از بچه های وبلاگی خبر دارم ؟؟؟؟؟

اصلا من از 6 صبح تا 12 شب می دونم کی کجاست و چیکار می کنه و چی می پزه و چی می پوشه و چی می خره ؟؟؟؟

مدیونید اگه ازین فکرای ناجور بکنید ........

والا

ولی با همه این احوالات اینجا به قول بچه های وبلاگی یه چیز دیگه ست ....

وانیا آمد ......

در نتیجه تایپ تعطیل

یک عالمه غرغر نوشته بودم پرید

تو روح این نت ..... 

13 خرداد تولد وانیاست که البته قراره 15 براش جشن بگیریم .

امروز رفتیم به عنوان کادوی تولد یه تک دست براش خریدیم که حس گذاشتن عکسش نیست .

از اوضاع و احوال زندگی هم اگه بخام بگم باید بگم :

الحمدلله فعلا راضیم

اگرچه خیلی از مشکلات به قوت خود باقیست ولی الهی شکر خیلی چیزا هم روبه راه و خوبه .  

دلم میخاد بنویسما ولی فعلا نمیشه اما سعی می کنم بیشتر به اینجا و وبلاگ دوستان سر بزنم چون واقعا دلم برا همه شون تنگ شده .

تو این اعیاد شعبانیه دعایمان کنید لطفا ....... 

 




موضوع مطلب :
دوشنبه 92 بهمن 21 :: 10:44 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام . خوبین ؟ امروز بخاطر گلودرد و سرماخوردگی خودم و وانیا سرکار نرفتم . وانیا رو هم خوابوندم و اومدم اینجا . خیلی نمی تونم بنویسم ولی خوب همون یه کمیشم خوبه .
17 بهمن وانیا رو از شیر گرفتم . توی 1 سال و 8 ماهگیش . دیگه خیییییییییییلی با شیر خوردناش خسته م کرده بود اصلا مثل بچه های دیگه نبود . خواب و راحتی و همه چیزمو گرفته بود . یعنی تمااااااااااااااام طول مدت حضور من تو خونه صرف شیر دادن به وانیا می شد . دو سه شب بود که خیلی اذیت می کرد از 3 تا 6 صبح بندش بودم وقتیم پیش من بود از غذا خوردنم خبری نبود جز به زور و گریه و مکافات .
راستشو بخاید با این همه وابستگیش به شیر خیلی هم استرس داشتم که چطور می تونم از شیر بگیرمش ؟
اینکه مریض نشه خیلی اذیت نشه اصلا میشه نمیشه ؟ اونم با حساسیت و علاقه بسیار زیاد بابک بهش و اینکه طاقت گریه کردن بچه رو نداره و تو چنین کاری همکاری لازم رو نمی کنه .
می دونستمم که هر چی بزرگتر بشه عاقلتر میشه و از شیر گرفتنش سخت تر .
خلاصه که همه چی دست به دست هم داد تا خیلی یهوئی و اتفاقی و با حالت عصبانیت داروی صبری که از داروخانه خریده بودم رو زدم سر سینه و تا وانیا شیر خواست همین که دهنش رو اورد جلو از شدت تلخی این دارو از شیر خوردن پشیمون شد و تازه بخاطر تلخی زیراد هر چیم خورده بود اورد بالا .
مامانم اینا هم اینجا بودن خلاصه یه کم هی گریه کرد و بی تابی کرد و هر چی می یومد طرفش می دید تلخه و به هر مکافاتی بود خوابوندیمش . ولی در طول شب که بیدار شد بهش شیر دادم .
فردا ظهرش هم که ظهر پنجشنبه بود باز با داروی تلخ مواجه شد و برای خوابیدنش کلی مکافات داشتیم و تا شب . شب خدا رو شکر خیلی اذیت نکرد و خوابید ولی جمعه شب من خونه مامان یه کمی غذا بهش دادم و اومدیم خونه خوابید . طرفای ساعت 10 بیدار شد و شروع کرد به گریه و مگه آروم می شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
1 ساعت تمام بدون وقفه فریاد می کشید عربده می زد و من نمی دونستم چشه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زنگ زدم به مامانم اون گفت بچه گرسنه س غذا بش بده . حالا مگه غذا می خورد ؟؟؟؟؟؟ با زور و مکافات و دربه دری چند تا قاشق غذا ریختم تو دهنش و قورت داد و خوابید !!!!!!!!!!
الهی بمیرم بچه م گرسنه بود و من احمق نمی فهمیدم . ........
بعد خوابیدن اون خودم یه سیر گریه کردم و بعد خوابیدم . دیگه از فردای اون روز از ظهر که میام خونه تا شب که میخاد بخوابه مدام ریز ریز بش غذا و خوراکی و میوه و بستنی و شیر و این چیزا میدم که گرسنه نمونه .
ولی حالا تو این هیری ویری  سرما خورده و سینه درد داره . دیشب کلافه مون کرد تا خوابید .
خودمم مریض بودم دیگه هیچی .
ولی نمی دونم چرا یه جورائی خیلی پشیمونم از اینکه اقلا تا دوسالگی بهش شیر ندادم . مسلما خدا از روی حکمت دقیقی بیان می کنه که دختر باید تا 2 سال و 2 ماه شیر بخوره .........
نمی دونم ولی اشتباه کردم . خدا و وانیا منو ببخشن . بچه م گناه داشت ولی این کار رو کردم ...........
بگذریم ..........
همچنان دستم به بافتنی بنده خیلی هم بهش علاقمند و وابسته شدم . خالهم یه لباس دیگه واسه وانیا بافت . منم کلاهش رو بافتم و الان بلوزش رو به اتمامه . هنوز وقت نکردم عکسا رو بریزم رو کامی ریختم حتما می ذارمشو ن .
بچه ها بازم معذرت میخام که خیلی دیر میام و کم بهتون سر می زنم . منو ببخشین ولی واقعا نمی رسم .




موضوع مطلب :
چهارشنبه 92 آذر 27 :: 11:19 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . وانیا رو خوابوندم اومدم به نوشتن . خوب هستید ؟؟؟؟

اول بذارید یه اعتراف کثیف بکنم . اونم اینکه از وقتی عضو وی چت شدم همش تو و چتم و کمتر می تونم بیام ایجا . البته یه دلیل عمده شم اینه که وی چت با موبایله و منم چون سه چهارم وقت توی خونه م صرف شیر دادن به وانیا میشه و در این هنگام جز به موبایل به چیز دیگری نمی توانم دسترسی داشته باشم مدام میرم تو وی چت .

ولی برای وبلاگ نویسی باید بیام پای کامی و این قضیه اصلا با وانیا جور درنمیاد . در نتیجه حضورم در اینجا بسیااااااااااااااااااااااااااار کمرنگ گردیده ولی از یادم نرفته اصلا و ابدا .......

خوب داشتم می گفتم :

اینکه میخاستن منو بندازن توی درآمد منم قهر کردم رفتم بایگانی و بعد اومدن منت کشی و خلاصه با هزار شرط و شروط برگشتم ضمن اینکه دم اون هم اتاقی سابقم بودا چیده شد و کارای مالی ای که من کمکش می کردم از روی دوشم برداشته شد و به عهده خودش گذاشته شد و در نهایت پوووووووووووووز نامبارکشان کش آمد و جیگر من حااااااااااااال !!!!!!

نمی دونید چه حس خوبیه سرجانشوندن ادمای پررو و فضول . البته این بنده خدا چند وقتیه چرخ به کامش نمی گرده . سه تا از مسئولین ما همزمان با هم عوض شدن سه تائی که بدجور هوای اینو داشتن و حالا به جای اون 3 تا 3 تا دیگه اومدن که اصلا هواشو ندارن .

همون سه تا هم رو مخ دکتر کار کردن که دیگه به حرفای این ادم اعتماد نکنه و از بقیه هم پرس و جو کنه . آخه قبلا می رفت پیش دکتر و با هزار تا دروغ و دلنگ مخ دکتر رو می ریخت تو فرقون و دکتر هم از کسی پرس و جو نمی کرد و حرفش به کرسی می نشست ولی الان دیگه این کار رو هم نمی تونه بکنه و جاتون خالی نبودید ببینید توی کمیته دیروز چطوری داشت خودش رو خفه می کرد و داد و بیداد راه انداخته بود و بازم کاری از پیش نمی برد .

و من کیییییییییییییییییییف کرده بودم . آخ که چه احساس قشنگی .........

خلاصه که کار من سبک تر شده و در پی اینم که بدجور زیرآبشو بزنم و حالشو بگیرم تا الکی به همه گیر بیخود نده و فضولی نکنه .

از بعد اون جریان باهاش سلام و علیک هم نمی کنم چون منتظر سلام از طرف منه و من عمرا بش سلام کنم و این در حالیه که من به خدمه هامونم اول سلام می کنم ولی این شخص رو لایق سلام و علیک هم نمی دونم .

به مسئول درآمد هم گفتم ایشون حقققق نداره شخصا بیاد ایراد و اشکال به من بگه میاد به شما میگه شما به من منتقل می کنی و اون بدبخت هم چاره ای جز چشم گفتن نداره چون می دونه عمرا از پس من برنمیاد .

خلاصه این اوضاع و احوالیه که داریم . همچنان این سیستم جدید تو بیمارستان کولاک کرده و اعصاب همه رو بد ریخته به هم .....
ولی خوب همینه که هست و جالب انجاست که کل بیمارستان همین آقا رو مسبب انتخاب این سیستم می دونن و مدام فحش و بد و براهه که نثار جسم و روحش میشه و من باز هم کیییییییییف می کنم .

بله ......

اینا از جریانات سرکار .

و اما جریانات خونه هم که خبر خیلی خاصی نیست . وانیا الحمدلله جز بیچاره کردن من ملالی نداره . روز به روزم که ماشالا شیطون تر میشه و در عین حال غرغروتو .

ولی به سلامتیش می ارزه همه غرغراش .

خدا می دونه که من هر وقت مسیرم به آی سی یوی بچه ها می افته و میرم بچه ها و نوزادای مریض رو می بینم یا وقتی پرونده فوت یکی از اونا دستم می رسه تا مدتها اعصابم داغونه و کلافه م .

امیدورام که خدا به هر کی بچه میده سالم و صالح بده و هیچ وقت داغش رو به دل پدر و مادرش نذاره که واقعا سخته .  سخت که نه غیرقابل تحمله .

یه چیزی بگم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

برا وانیا شال و کلاه بافتم . خدائیشم خوشگل شده ولی به گمونم امشب نتونم عکسش رو بذارم البته تلاشمو می کنم .

به جان خودم عمرا فکر نمی کردم بتونم چنین کاری بکنم ولی خوب در کمال تعجب بافتم . البته با راهنمائی و کمک خاله م بوده ها نه که فکر کنید یهو خیییییییییییلی هنرمند شدم .

نخیر اصلا هم این طور نیست ولی امیدوار کننده بود برام .

 

اینم هنر بافت من . قربون دخترم برم با شال و کلاش . هر کاریم کردم نشد عکس رو بچرخونم برای دیدنش لطفا شما بچرخید !!!!!!!

هاااان راستی نگفتم یه شاهکار دیگه هم کردم :

20 آذر سالگرد عقدمون بود . مطمئن بودم بابک یادش نیست چون سرش شلوغ بود منم یادآوری نکردم . روز قبلش با یکی از همکارام رفتیم یه ادکلن براش خریدم با تزئین خیلی عالی و بعد یه شام خوب و زهره زحمت کیک رو کشید و خلاصه که الکی الکی یه مراسم خیلی خوب سه نفره برگزار کردیم .

بابک شوکه شده بود اصلا باورش نمی شد وقتی اومد تو خونه چشمشو می مالید فکر می کرد اشتباه اومده . بعدم کلی گله کرد که چرا به من نگفتی منم کادو بگیرم و اینا و .......

عکساشم هست البته اگه بشه بذاری . خلاصه که این چند وقته من همش شاهکار کردم . اینا رو گفتم شمام به من امیدوار باشین ......


این کیک و کادو و عکس عقد و .....

این کادو و تزئین قشنگش که فروشنده بسیار خوش سلیقه انجام داد .

این متن رو هم فروشنده گفت من نوشتم ولی به جان خودم ترکیدم از خنده و نوشتم !!!! من و این حرفا ؟؟؟؟؟؟ گفتم بابک سکته می کنه ولی متاسفانه هیچیش نشد !!!!             ( چشمک )

اینم عکس میز شام جاتون خالی بود .

خوب دیگه با اجازه تون فعلا مرخص شم که خوابم میاد . انشالا سر فرصت به وبلاگ همه سر خواهم زد .

قربان شما ......





موضوع مطلب :
پنج شنبه 92 آذر 14 :: 9:16 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام دوستان . به توصیه بهار هر ماه یک بار میخام بیام اینجا بگم زنده ام .

خوب بهرحال اینم پیشنهاد بدی نیست . بهار جان اومدم نوشتم زنده م .

اما اینکه چرا تونستم بیام علت داره عزیزم ........

دیروز وانیا یک سال و نیمه شد و واکسن یکسال و نیمه گی رو نوش جان فرمود و به همین دلیل دستمان بند تب و بیماری ناشی از واکسن می باشد .

امروز هم بنده سرکار نرفته و در خانه تشریف دارم و به دلیل داروهائی که خورد وانیا خانم داده ایم تا شاید از درجه تب ایشان بکاهند دختر خانم گل گلابمان در خواب به سر برده و من فرصت پای نت آمدن را  (آن هم با حفظ همه مسائل امنیتی برای بیدار نشدن دردانه مان )  پیدا کرده ام .

خوب چه خبرا ؟ من خیلی خبر دارما ولی بخدا مجال نوشتنش رو ندارم . البته خبرا همش مربوط به سرکار میشه .

حالا تا وانیا خوابه می نویسم .......

یادتون هست از ساختمان جدیدمون و شرایط بدش گفتم ؟ ضمن اینکه میخاسن به دلیل کمبود جا تازه میز من رو به اتاق درآمد منتقل کنن جایی که به هیچ وجه قابل تحمل نیست .....

قضیه دوران بارداری من و اون مسائل درگیری من با یکی از آقایون درآمد یادتونه ؟

من به دلیل همون قضایا اصلا حاضر به رفتن تی اون اتاق نبودم ....

وانیا بیدار شد




موضوع مطلب :
سه شنبه 92 آبان 14 :: 7:45 عصر ::  نویسنده : بهار
همون رمز همیشگی  




موضوع مطلب :
1   2   >