سفارش تبلیغ
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 16
  • بازدید دیروز: 31
  • کل بازدیدها: 96675



شنبه 90 اردیبهشت 24 :: 6:11 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . احوال شما ؟ خوب هستید انشالا ؟
امیدوارم که همه خوب و خوش و سلامت باشند .
خوب بذارید از سفر یه روزمون بگم واستون .
چند روزی بود بابک مدام عکس این لاله های واژگون رو تو اینترنت سرچ می کرد و می گفت بیا بریم دشت لاله ها . خیلی قشنگند دلم میخاد ببینمشون .
ولی من خیلی تو فکر رفتن نبودم .
5شنبه بهم گفت به مامانت اینا بگو بیاین بریم . عصر راه میفتیم شب می خوابیم صبح هم می گردیم و بعد برمی گردیم .
بابک عاشق سفرای اینطوریه که شب رو هم تو چادر سر کنه ........
ولی من مطمئن بودم که بابام مخالفت می کنه و همین طور هم شد . منم خیلی دلخور شدم ولی خوب با بابک و مامانش ساعت 6:45 راه افتادیم به سمت چلگرد .
خیلی راه رو بلد نبودیم ولی خوب پرسون پرسون رفتیم .
راهش خیلی زیاد شد . بالاخره ساعت 11:30 شب رسیدیم چشمه دیمه . دیدیم کلی ماشین ایستاده و همه چادر  زدند و با اینکه تاریک هم بود همونجا خوابیده بودند .
خلاصه ما هم به تبع بقیه شام خوردیم و چادر رو الم کردیم و خوابیدیم .
خداروشکر پتو و تشک و بالش و این چیزا به مقدار کافی برده بودیم . من که اینقدر خسته بودم که تا صبح پلک هم نزدم !!!!!
صبح که پا شدیم دیدیم واااااااااای چه منظره زیبائی .......
دشت و کوه و آب و گله و ماهی و ........... همه چی غرق آرامش .
وای که نمی دونید چه طبیعت بکری بود .
فقط حیف که دوربین نداشتیم هر دو تا گوشیامونم به علت نداشتن شارژ خاموش شد و نشد که خیلی عکس و فیلم بگیریم .
ولی خیلی جاتون خالی بود . باور کنید قابل توصیف نبود این طبیعت بکر ......
لذت بردیم از آب و هوا و منظره ها و آرامش نهفته توی دل این طبیعت .
الحمدلله
سبحان الله از این همه زیبائی .......
خلاصه صبحانه رو خوردیم و رفتیم به سمت کوهرنگ و آبشار اونجا و دشت لاله ها و و خلاصه تکه تکه هر جای با صفائی متوقف شدیم و یه چیزی خوردیم و دوباره راه افتادیم .
اینقدر مناظرش زیبا و آروم بود که ناراحتی مامان اینا رو فراموش کردم .
دیگه بعد هم شهرکرد نهار خوردیم و بعد رفتیم باغ بهادران و دیگه 6 اصفهان بودیم . اونجا هم رفتیم پارک یه بستنی فالوده خوردیم و برگشتیم خونه .
ولی مسافرت مختصر مفید و خوبی بود .
خیلی خوش گذشت . جاتون خالی .
عکسها روی گوشی بابکه . بیاد خونه انشالا می ریزم رو کامپیوتر و میذارم توی وب .
دوباره یادآوری می کنم :

ختم از اول خرداد شروع می شود و همه از کد شماره 1 آغاز می نمایند .

حاضران به غایبان برسانند کسی عقب نماند .
قربان شما .
فعلا بای ......

 

بعد نوشت :

سلام . امروز اومدم عکسها رو بذارم توی وب . ببینید و از زیبائیهائی که خدا آفریده لذت ببرید . اما تا اونجا نباشید نمی تونید اون لذتی که ما بردیم رو تجربه کنید .......

چشمه دیمه

بین راه توی جاده آبشار کوهرنگ

توی جاده قبل از آبشار کوهرنگ


آبشار کوهرنگ

آبشار کوهرنگ

آبشار کوهرنگ

آبشار کوهرنگ

دشت لاله ها ( لذت بخش ترین محل سفر هر چند لاله نداشت !!!! )

دشت لاله ها

من که خیلی از این سفر از نظر روحی و آرامشی لذت بردم . امیدوارم شما هم تجربه کنید . جای همه تون خیلی خالی بود .......




موضوع مطلب :
دوشنبه 90 اردیبهشت 19 :: 4:42 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . حالتون چطوره ؟ خوب هستید ؟ چند وقتی فرصت نکردم بیام ولی امروز اومدم و به همه وبلاگای دوستان سر زدم جز دکتر باران عزیز که وبش باز نشد .....
بهرحال امروز اومدم که بگم چون همه دوستان تمایل خیلی زیادی به شروع ختم دارند و اینکه تعداد به حد نصابی که می خواستیم نرسید انشالا از اول خرداد یعنی دقیقا روز اول خرداد شروع می کنیم .

فقط یه چیزی هست :
به نظر شما هر کس از کد انتخابی خودش شروع کنه یا همه با هم از اول کتاب شروع کنیم یعنی از کد 1 شروع کنیم بریم جلو ؟
به نظر خودم چون ختمی نیست اگه همه با هم از یه جا شروع کنیم بهتره چون اینطوری امکان بحث و بررسی و تبادل نظر رو داریم .
ولی بهرحال من تابع جمع هستم .
هر چی همه تصمیم گرفتند همون رو اجرا می کنیم .
فقط خدا وکیلی بیاید همه با نیت بخونیم بخصوص به نیت فرج امام زمان ( عج ) که با اومدنش از این سردرگمی و بلاتکلیفی و بیچارگی دربیایم .
به نیت شفای همه بیماران و رفع گرفتاری همه گرفتارها و یه نیت خیلی خیلی مهم :

اللهم اجعل محیای محیا محمد و آل محمد و مماتی ممات محمد و آل محمد ..........

امیدوارم به برکت نهج البلاغه هر آرزوئی که هر کس داره و به صلاح و مصلحتشه واسش به انجام برسه .

راستی یه چیزی میخوام بگم :
البته شاید اشتباه کنم ولی بذار بگم به بعضی از دوستان وبلاگیم که تازگیها کمی بی معرفت شدند .
به خاطر من نه به خاطر خودتون توی ختم شرکت کنید .

و اما یه چیز دیگه :
هیچ محدودیتی واسه کسی وجود نداره برای شرکت در ختم . اگه کسی هم خواست از وسط کار به ما بپیونده اصلا اشکالی نداره . می تونه از هر جائی که ما هستیم شروع کنه و بعد از اتمام دوره اون قسمتهائی که نخونده رو بخونه چون مثل رمان نیست که اگه اولشو نخونی از وسطش سر در نیاری بنابراین واسه کسی قانون و مقررات خاصی وجود نخواهد داشت .
هدف ، مطالعه و بخصوص عمل به کتابه نحوه خوندنش مهم نیست .

زودتر از موعد اومدم گفتم که دیگه همه کاملا مطلع بشن . من و باران با تک زدن به هم یادآوری می کنیم حالا اگه کسی شیوه بهتری بلده استقبال می کنیم .

خوب دیگه مزاحمتون نمیشم .
قربان شما تا بعد .......





موضوع مطلب :
جمعه 90 اردیبهشت 9 :: 12:10 عصر ::  نویسنده : بهار


دزد شریف کیف

عکسی رو که در بالا مشاهده می فرمائید متعلق به محسن مهرابی معروف به محسن مهربان فرزند ابراهیم دزد شریف کیف بنده و چندین خانم دیگر می باشد .


سلام علیکم و رحمه الله و برکاته .
احوالات شما ؟ خوب هستید انشالا ؟

اول بگم که وقتی یه پست جدید می نویسم  پست ختم نهج البلاغه همچنان تا زمان تکمیل 115 نفر به روز خواهد ماند .
یعنی هم من هم شما هی بهش سر خواهیم زد .
یه چیز دیگه : اگر تا آخر این برج یعنی تا آخر اردیبهشت ماه تعدادمون به حد نصاب نرسه به پیشنهاد بچه ها خودمون چندتا شروع می کنیم
.

خوب حالا بریم سر پست امروز .

آقا این جریان دزدی کیف ما عجب ماجرایی شده !!!!!!!
دزد شریف کیف ما بعد از اینکه کیف و مدارک من رو پس آورد هی اس ام اس روی اس ام اس که اگه پول ندی رقص و عکسای روی مموری گوشیت رو پخش می کنم !!!!!!
منم که اصلا نمی دونستم چی روی اون مموری دارم ولی مطمئن بودم که چیز خیلی مهمی هم نیست واسه همین محل نذاشتم و به تهدیدش اهمیتی ندادم .
چند بار هم سیم کارت رو زنگ زدم که ایرانسل بس.زونه که هر بار دوباره می دیدم فعاله !!!!!
خلاصه بعد دوباره با یه سیم کارت دیگه اس زد که میرم پخشش می کنما .
منم اس زدم که برو هر کار میخای بکنی بکن فقط به من اس نزن .
یکی دو روز بعد یه خانمی بهم زنگ زد و ازم پرسید شما چیزی ازتون دزدیدند ؟
گفتم شما ؟
گفت من دزد رو می شناسم از فامیلای ماست !!! جاری منه و الان هم ماشین خودمون رو دزدیده .
گفتم شماره منو از کجا گیر آوردین ؟
گفت وقتی دنبالش می کردیم فقط تونستیم این گوشی رو از دستش دربیاریم که دیدیم با این گوشی به شما اس زده و تهدید کرده !!!!
حالا زنگ زدیم که هم ما به شما کمک کنید هم شما به ما .
منم تو خونه گفتم و مطابق معمول عماد بدبین به همه جا گفت : نه !!! اصلا و ابدا . حق نداری بری . اینا همدست همونن و میخان این بار ماشینتو ببرن .
ولی من همچنان با اون خانم در تماس بودم .
بنده خدا شماره خونه و آدرس و همه چیز بهم داده بود . ته دلمم می دونستم راست میگه ولی نمی ذاشتند برم سراغش .
من اول فکر می کردم که دزد کیف من برادرشوهر این خانم یعنی شوهر همون خانمیه که گوشی رو از دستش درآوردند .
حالا نگو که نه بابا !!! شوهر اون خانم خودش دربه در دنبال زنش می گرده و درحال جداشدن ازشه .
می گفت نه ماه پیش از خونه فرار کرده بعد هم می گفت همین جناب آقای دزد شریف بوده که دزدیدش و بعد معتاد شده و حالا با همینها دزدی می کنه .
خلاصه گذشت تا دیروز عصر که من خونه مریم اینا بودم که از پاسگاه زنگ زدند که بیاید دزد کیفتون رو گرفتیم .
آهان یه چیز دیگه دیروز صبح بالاخره بعد از چندین بار زنگ زدن ، بالاخره ایرانسل لطف فرمودند و خط ما رو سوزوندند .
ظهر دیدم دزده با یه شماره دیگه زنگ زد و شاکی بود که من 12 هزار تومن خطت رو شارژ کردم چرا رفتی سوزوندیش ؟؟؟؟!!!!!!!
خدا وکیلی شما دزد پرروتر از این سراغ دارید ؟؟؟؟؟؟؟
می گفت آخه انصافه ؟؟؟؟
خلاصه دوباره می گفت پس چرا پول برام نیاوردی و این حرفا .
صبحشم که من رفته بودم پاسگاه و آگاهی بهم گفته بودند اگه زنگ زد سعی کن یه کم طولش بدی و بعد باهاش قرار بذار تا بشه گیرش بندازی .
واسه همین بهش گفتم تو به من زنگ نزن همین خط رو روشن بذار من هر وقت پولم جور شد باهات قرار میذارم بهت پول میدم .
تا عصر که از پاسگاه زنگیدند .
رفتیم اونجا دیدم بله خودشه .
حالا جریان گرفتار شدنش خیلی باحال بود :
چند روز پیش کیف یه خانمی رو با همین روش می زنه . اون بیچاره کلی پول و مدارک داشته .
دوتا خط دوتا گوشی دوتا کارت سوخت ، عابر بانک با رمز که 250 تومن ازش برداشت کرده بودند ، 200 تومن پول نقد و خلاصه خیلی چیز .
می گفت چهار روزه که از صبح تا شب دارم می دوم .
خلاصه می گفت اون زنه هی زنگ می زد به شماره هائی که تو گوشیم بود و به خودم که من کیفت رو پیدا کردم مژدگونی برام بیار کیفت رو ببر .
دست آخر هم همین جناب باهاش تماس گرفته بوده و اون خانمم باهاش قرار می ذاره .
خودش با یه ماشین میره با یه پسر بچه 10 ساله .
شوهر و برادرش هم با یه ماشین دیگه با فاصله دنبالش می رن .
خلاصه که دزده رو گول می زنه که مژدگونی رو گذاشتم فلان جا و خودش قایم میشه .
تا اون میاد برداره میره سراغش و سوئیچ ماشینش رو برمی داره و 110 رو خبر می کنند و می گیرنش .
ماشین هم مال شوهر همون زنه بوده که دزدیده بوده .
خلاصه که ما رفتیم اونجا .
وااااااااااای نمی دونید که چقدر این دزده پررو بود .
به من می گفت خدائی هم هستا !!!!!!!!!
منم گفتم آره چون خدائی هم هست تو گیر افتادی .
می گفت دست می زنی رو قرآن که من بودم ؟؟
گفتم قرآن رو بخاطر تو نجس نمی کنم !!!
می گفت ادعای شرف می کنم .
گفتم مگه داری ؟؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه که اون افسره هم چند تا سیلی نون و آب دار نثارش کرد که کیف کردیم همه مون .
به اون خانمه گفته بود تلافی همه رو سر تو درمیارم چون تو منو گیر انداختی !!!!!!!
بعد از همه جریانات هم جناب آقای افسری که اونجا بود تا فهمید من تو بیمارستان قلب کار می کنم ازم شماره و اینا گرفت و از پزشکهای اونجا می پرسید و این جور چیزا ......
خلاصه که یه دوست پلیس هم پیدا کردیم .
اون عکس هم افسره واسم گرفت !!!!!!
حالا دیگه قرار شده شنبه بریم آگاهی .
تا ببینیم خدا چی می خواد و چطور میشه .
خوب دیگه باید کم کم برم .
بازم میگم یه پست جدید می نویسم پست ختم نهج البلاغه به قوت خودش باقی خواهد بودا .
یادتون نره ......
فعلا خدانگهدار .

بعد نوشت :

امروز صبح رفتیم آگاهی قائمیه . اولش پیداش نمی کردیم ولی بعد آوردنش .
وای یه چیز خیلی جالب بهتون بگم از اینی که خدا چطور رسواشون می کنه .
توی آگاهی ایستاده بودیم که همون آقائی که می گفت خانمش فرار کرده و حالا ماشین رو دزدیده رو هم اونجا دیدیم .
یهو دیدیم انگار سر و صدا شد و صدای اون پسره بلند شد و به من گفت : این همون خامنه است که گفتم دستیار این دزداست .
حالا ببینید این زنه چقدر پررو بود !!!!!!!
خوب ماشین رو با مدارکش برده بود تا بیاد واسه ماشین هم اعلام سرقت بشه یه کم زمان می بره .
وقتی فهمیده بود ماشین گیر افتاده در کمال پرروئی مدارک ماشین رو آورده بود تا حکم آزادی ماشین رو بگیره !!!!!!!!
به گمونم خبر نداشته که صاحب ماشین اینجاست .
خلاصه که تا اومد شوهرش به هر بدبختی بود گرفتش و بعدم دیگه بهش دستبند زدند و خلاصه خودش با پای خودش اومد پای میز محاکمه .
وای که چقدر هم چندش آور بود .
بیچاره آقا مجید شوهرش که چقدر از دستش شاکی بود .
یه انبار باروت در حال انفجار .
جدا هم خیلی سخته . اونا خودشون از یه خانواده آبرومند اون وقت دچار یه همچین کسی هم بشن .
یه چیز جالب تر بهتون بگم . اون موقع که توی شعبه ها دنبال پرونده اون دزده می گشتیم یه خانم مسنی اومد کنار من نشست و گفت :
عروس من یه ماشین به عنوان مهریه آورده خونه مون که چند تا کیف توش بوده . پسرم با اون ماشین رفته بیرون گرفتنش میگن تو کیفها رو دزدیدی !!!!!!!!
من حدس زدم باید مادر دزده باشه ولی مطمئن نبودم تا وقتی آوردنش !!!!
بعد که آوردنش می گفت این پسر منه . هر چی میخاین بهتون میدم رضایت بدین !!!!!!!!
بابک هم بهش گفت : میخاستی پسرتو درست تربیت کنی دزد نشه !!
گفت خوب حالا شده چکارش کنم ؟؟؟؟!!!!!
ولی خدا کنه کار هیچ کس به چنین جاهائی گیر نکنه که بدجاهائی هستند .
وای که چه قیافه های وحشتناکی دارند این مجرما .
من می ترسیدم و همش به بابک چسبیده بودم .
حالا توی همون گیرودار از آگاهی غرب هم به گوشیم زنگ زدند و گفتند یه سری مدارکم اونجا ازم پیدا کردند .
حالا مسئولش هم پسر همسایه خونه قبلیمون بود که تا مدارک رو دیده بود اول به من زنگ زده بود که چون گوشی دست آگاهی بود جواب ندادم بعد زنگ زده بود به بابام .
بعد که رفتیم پیشش گفت که اینا یه فقره سرقت خودرو داشتند که از مالکین پول میخاستند و شماره عابر بانک شما رو دادند تا پول رو به حساب شما واریز کنند !!!!
اونم وقتی سرچ کرده بود دیده بود به نام منه و فوری باهام تماس گرفته بود .
خلاصه که عجب جریاناتی بود .
دیگه حالا فقط منتظریم ببینیم کی ما رو احضار می کنند تا بریم اونجا و شاید هم وسایل باقی مونده رو بتونیم پس بگیریم .
دزد پررو هنوزم از رو نمی رفت می گفت ببین منو به چه روزی انداختی !!!!!!!
بعدم می گفت من سابقه زندان ندارم نذار سابقه دار بشم !!!!!!!
در کل :
خدا همه رو به راه راست هدایت کنه ........




موضوع مطلب :