سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 4
  • بازدید دیروز: 19
  • کل بازدیدها: 95710



یکشنبه 88 خرداد 31 :: 7:28 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . احوال شما خوبه انشالله ؟
اینقدر فکرم این دو روزه مشغوله و کلافم که اصلا نمی دونم باید چکار بکنم .
وقتی گاهی اوقات نمی تونم راه حل مناسبی واسه بعضی مشکلاتم پیدا کنم ، کلا بهم می ریزم . بخصوص اینکه میخوام تو خونه هم کسی بوئی نبره ، دیگه یه دفعه ای میشه .


جریان از این قراره که توی بیمارستان ما ، یه بخشی به نام بخش آنژیوگرافی وجود داره که این بخش دارای یه خانم به عنوان مسئول بخشه که خدا نصیب گرگ بیابون نکنه دور از جون شما بد زهرماریه !!!!!!!!
یعنی از اون آدمای غیر قابل تحملیه که فقط و فقط به خاطر اینکه رئیس بیمارستان (حالا روی چه اصل و اساسی نمی دونم !!!!) به طرز غیر قابل باوری ، ازش حمایت می کنه و از طرف دیگه آدم یه جورائیم ناجورم هست ،( یعنی می دونی چرا می گم ناجور نه اینکه خدای نکرده مشکل اخلاقی داشته باشه ، نه ، اینکه به راحتی آب خوردن توی چشمات زل می زنه و دروغ میگه و خیلی راحت هم به خودش اجازه میده به طرف مقابلش توهین کنه ) کسی حاضر به کل کل کردن باهاش نیست و از طرف دیگه هم چون حرف مدیر بیمارستان رو هم قبول نداره ، توی هر مساله ای که پیش میاد ، کار حتما باید به رئیس بکشه ، وقتی هم که به اینجا می رسه ، اون خانم ، برنده بازی میشه !!!!!!!!
حتی یه بار ، رئیس بیمارستان ، توی جلسه ای که برای حل یه مشکلی که این خانم ایجاد کرده بود ، تشکیل شده بود ، به بچه ها گفته بود : هر کی به این خانم توهین کنه ، مثل اینه که به خانم من توهین کرده !!!!!!!!!!!!!!!
حالا دیگه شما حساب کار و بکنید که ما با کی طرفیم !!!!!!!!!!
و چطوری باید این خانم واقعا غیر قابل تحمل رو تحمل کنیم .
بیچاره شوهرشم حاضر به تحمل این نبوده چون نه طلاقش داده نه باش زندگی می کنه ، شنیدم که جدا از هم زندگی می کنن !!!!!!!!!!!
این مقدمه رو گفتم که بگم این بار پر این خانم به من بیچاره گرفته . البته از ابتدای حضور من توی این بیمارستان ، من باهاش کل کل داشتم ، ولی هیچ وقت پای رئیس  وسط نبود، ولی بدبختی این بار پای اون وسطه که یه جورائی منو می ترسونه .
علت ترسم هم اینه که رئیس ما خیلی حوصله شنیدن حرف نداره . به سرعت هر چه تمام تر هم عصبانی می شه ، اجازه دفاع از خود هم بهت نمیده ، این تو شرایط عادیشه ، حالا اگه قبلش هم توسط این خانم ذلیل مرده ،‏تحریک و پر هم شده باشه دیگه وایییییییییی !!!!!!!!! حساب طرف دعوا با کرام الکاتبینه .
من به عنوان کارشناس مدارک پزشکی بیمارستان، مسئول اصلاح ، رفع نقص و شکیل سازی فرمها و اوراقی هستم که توی بیمارستان استفاده می شه و یه سری از این اوراق هم تو بخش آنژیو استفاده میشه .
یکی از این برگه ها ، گزارش اینترونشناله که پزشک باید پرش کنه . روی همین حساب ، من تغییرات مدنظرم رو توش اعمال کردم و بعد دادمش دست رئیس که ببره توی شورای پزشکی تاییدش کنه و خدا رو شکر نامه اش رو نگه داشتم . اونم روی نامه ام دستور داده بود که : تماس گرفته شود که منشیش گفت یعنی اوکیه .
ما هم بدون اظهار نظر این خانم دادیم 5000 برگ ازش چاپ کردند .
برای چاپ هر برگه باید درخواست مسئول بخش وجود داشته باشه . من گردن خورد دیروز صبح رفتم به این ذلیل مرده گفتم درخواست این برگ رو بنویسه . داشت می نوشت که گفتم البته یه کم تغییر کرده ، یهو گفت : نه ، پس باید بیاری ببینم .
بهش میگم استاد تاییدش کرده ( یعنی همون رئیس بیمارستان ) میگه اون که اطلاع نداره !!!!!!!!!!!!!!
بهش میگم اینا چاپ شده ، میگه پس چرا از من درخواست می خوای !!!!!!!!!!!!!!!
وای خدا !!!!!!!! داشتم دیونه می شدم . یعنی این نکبت ، حتی نظر رئیسم قبول نداره ، اونم کسی که همه استاد صداش می کنند .
دیروزم که روز آنژیو خود استاد بود و دفتر مدیریت نمیومد و این یعنی پخته شدن رئیس ، توسط سرکار خانم !!!!!!!!!!
هیچی دیگه ، منم با اون نامه ای که گفتم یه راست رفتم پیش مدیر که خودش دلش از دست این خانم خونه و رئیس دست و بالش رو بسته .
جریان رو بهش گفتم ، به منشیش گفت به خانمه زنگ بزن بگو چون خانم فلانی با استاد هماهنگ کرده ، و ما هم این اوراق رو چاپ کردیم باید ازش استفاده کنید .
ولی مگه این زنیکه از رو میره؟؟؟؟؟؟؟؟در کمال پرروئی میگه نه با من هماهنگی نشده !!!!!!!!!!!!!!
استادم که قربونش برم حافظش فوق العاده قویه ، گفته نه با من هماهنگی نکرده . !!!!!!!!!!!!!
داشتم آتیش می گرفتم . امروزم که چون بایگانی بودم ، یادم رفت برم با استاد صحبت کنم ، ظهریه مدیر رو دیدم گفت : با استاد صحبت کردی ؟
گفتم نه . گفت بیا باهاش حرف بزن .
اون بدبختم از دست این زنه دیونه شده . فقط دلش میخواد این مسئولیت رو ازش بگیره ولی از استاد جرات نمی کنه !!!!!
حالا موندم چه خاکی به سرم بریزم . اون که اجازه نمیده من حرف بزنم . البته تا حالا اصلا با من بد حرف نزده ، قبولمم داره ولی بین من و اون زنیکه طرف کدوم رو می گیره ؟ الله اعلم !!!!!!!!!
بدبختانه فردا و پس فردا هم به خاطر عمل علی مرخصیم ، ولی 5 شنبه باهاش کمیته مرگ و میر دارم . خدا بخیر کنه . تو رو خدا دعا کنید بخیر بگذره . اصلا از فکر اینکه چه جوابی باید به استاد بدم در نمیام . تو خواب ، تو بیداری ، سر غذا ، سر نماز و در هر حالتی خودم رو جلوی استاد تصور می کنم که دارم بهش جواب پس میدم . البته می دونم که اتفاقی نمیفته ولی از این متنفرم که در برابر این زنیکه ، کم بیارم . فقط همین .  
خوب دیگه ،فقط واسم دعا کنید جلوی این خانم ، ضایع نشم تا ببینیم چی پیش میاد .............
در پناه حق و وقت بخیر .................




موضوع مطلب :
جمعه 88 خرداد 29 :: 3:59 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . احوال شما ؟ خوب و خوش و سلامت هستید انشالله ؟ امیدوارم که همینطور باشه .
خوب امروزم خدا توفیقی داد که بیام و خاطراتم رو بنویسم . من عاشق نوشتن خاطراتم . چند وقت بعد که میام سر خاطرات قبلی و اونا رو می خونم آنچنان حس خوبی بهم دست میده که نگو و نپرس . عکس و ثبت خاطره ، از شیرین ترین لذتهای زندگی منه .
اول از همه میخام بگم : ایول به رهبر انقلاب ، عجب سخنرانی کوبنده ای امروز کردند . خداوکیلی حال کردم . خیلی خیلی قشنگ بود . انچنان پوز آمریکا و انگلیس رو زدن که موندم با چه خاک اندازی باید این پوزای کش اومده رو جمع کرد . خدا رو شکر میکنم که دارم توی این مملکت زندگی می کنم . درسته که شاید از خیلی از نظرها ، توی کشور ما نقص و عیب وجود داشته باشه ، ولی در کل ، همین که فضای سیاسی حاکم بر مملکت ، یه فضای مذهبیه ، خودش جای شکر و سپاس فراوان داره . بهر حال ، ایرانی بودن ، همیشه یکی از بزرگترین افتخارات زندگی من ، بوده ، هست و انشاالله خواهد بود .
خوب حالا بریم سر خاطرات این چند روزی که ننوشتیم . توی این چند روز ، اتفاقات خیلی خاصی نیفتاده غیر از ینکه عمل پای علی ، به روز دوشنبه موکول شده که باید رباط و مینیسک پاره شده زانوش رو با هم توی یه روز عمل کنه . من خیلی نگران نیستم ، چون اگر خدا کمک کنه این عمل اگر چه سخته ولی خطر خاصی نداره . ولی مامان ، فوق العاده نگرانه . البته یکی باید بگه که این مامان گل گلاب ما کی نگران نیست ؟!!!!!!!! نگرانی ، انگار جزء لاینفک وجود مامان و مریمه . ولی من بحمدلله خیلی نگران نیستم . علی جوونه و شرایط بدنی نامساعدی هم الحمدلله نداره ، پس اگر یه موقع خدای نکرده ، اتفاق خاصی پیش نیاد ، انشاالله همه چی بخوبی و خوشی تموم میشه . فقط بعدش مصیبت داریم که چطور این شازده رو دو سه ماه تو خونه نگه داریم ؟ ما هنوز که هنوزه نتونستیم جلوشو بگیریم که با این پای ناقص ، فوتبال نره ، چه برسه به اینکه بخوایم تو خونه نگهش داریم !!!!!!!! دکترم که گفته تا 3 ماه نباید پاشو زمین بذاره . ولی چطری ؟ الله اعلم !!!!!!
بهر حال توکل به خدا . انشاالله هر چی خیره پیش میاد . 
دیشب ، مرضیه ، دختر خالم ، زنگ زد و گفت بیا فردا بریم کوه . گفت که با مهدی هم هماهنگ کردم که بیاد . 2 تا از دوستای منم میخوان بیان . خلاصه رو کارمون کرد که بریم کوه . منم دیدم خوب پیشنهاد بدی هم نیست . خواب رو همیشه میشه رفت ، ولی تفریح و بخصوص کوهنوردی ، کمتر فرصتش پیش میاد . یکی از بچه های بیمارستانم گفته بود شاید من و شوهرم هم بیایم . هیچی دیگه ، خلاصه هماهنگیها رو انجام دادیم و قرار شد ساعت 5 صبح بریم . منم به بابا گفتم ماشینم رو توی خونه همسایه نذاره تا صبح راحت باشم . اونم چون علی هنوز نیومده بود ، ماشین منو گذاشت تو پارکینگ خونه خودمون . به زهره هم زنگ زدم که بیاد ، ولی گفت شنبه امتحان داره .
قطع شدن اس ام اسها ، بد جوری هممون رو از هم دور کرده . منم که خیلی تو نت نیومدم و سراغ وبلاگش نرفتم ، حسابی شاکی شده ، ولی از همین جا بهش میگم : زهره جون باور کن من این چند وقت حال و حوصله درست و حسابی نداشتم ، علتش رو نمی دونم ، ولی حتی سر کار هم نمیتونستم خیلی خوب کار کنم . مطمئن باش که دلیل نبودنا و احوال نپرسیدنام ، هیچ ربطی به انتخابات و مسائل بعدیش نداره . همونطور که من تو انتخابم آزاد بودم ، بقیه هم همین حق رو داشتند . بنابراین خیالت راحت باشه که من دوستیهای چند ساله و قشنگم رو هیچ وقت ، حروم یه مشت مسائل سیاسی بی در و پیکر نمی کنم . اونم در مورد تو که تو دوستی ، همیشه واسه من سنگ تموم گذاشتی . بخصوص که این وبلاگ نویسی رو هم من ، مدیون تو هستم . من هنوزم دوست دارم حتی بیشتر و بهتر از قبل . ضمنا وبلاگتم خوندم ولی خوب چون نظری نداشتم هیچی ننوشتم . یعنی ترسیدم یه چیزی بنویسم که معنی دار باشه و تو بدت بیاد . واسه همین ترجیح دادم چیزی ننویسم .
بگذریم . دیشب تقریبا زود خوابیدم که بتونم صبح زود بیدار شم . ساعت 4 و نیم پا شدم ، نماز و مخلفاتش رو خوندم . بعد به مرضیه زنگ زدم که بیدار شه و آماده بشه .  وسایلی رو که میخواستیم آماده کردم و گذاشتم پشت ماشین و راه افتادیم . تا رفتیم دنبال مهدی و حضرت آقا تشریف آوردند پائین ، دیگه تقریبا ساعت 5 و نیم شده بود . رفتیم کوه و ایندفعه خدا رو شکر توی پارکینگ اصلی ، جا گیرمون اومد و ماشینو پارک کردیم رفتیم بالا .
این بار انگار بالا رفتن ، سخت تر بود . آخه وقتی از پارکینگ تله کابین میریم ، تقریبا نصف راه رو با ماشین رفتی ، خیلی خسته نمیشی ، ولی از پارکینگ اصلی ، چون همش سربالائیه ، خستگیش خیلی بیشتره . وقتی رسیدیم به مزار شهدای گمنام ، فهمیدیم که امروز یه همایش بزرگ کوهروی مادران و دختران هم هست . زیارت عاشورا و ورزش باستانی و پرواز پاراگلایدر هم جزء برنامه هاشون بود. ( سعی کردم عکسائی که گرفتم از کوه توی وب بذارم ولی نشد . نمیدونم چرا ؟ ولی بعدا اگه فرصت شد دوباره سعی می کنم . )

 خلاصه ما به بالا رفتن ادامه دادیم . مهدی خفه نشده مجبورمون کرد تا از یه راه فرعی خیلی سخت که سربالائی فوق العاده بدی داشت بریم . به هر بدبختی و جون کندنی بود رفتیم بالا . ایستاده بود پشت سرمون ، می گفت اگه نرید همچین می زنمتون که نفهمید از کجا خوردید !!!!!! خلاصه با چه مصیبتی رفتیم بالا . ولی همین که رسیدیم بالا ، یهو حال مرضیه بد شد . فشارش افتاد پائین و رنگش شد سفید و عرق می ریخت و حالت تهوع گرفت . منم که چون خودم ‍، شکلات دوست ندارم ، توی کیفم هم نمیذارم . این دختره هم شب قبلش شام نخورده بود ، صبح هم هیچی نخورده بود ، حالش بد شد . همینطوری نشست کنار جاده . بیچاره مهدی دوید پائین تا یه چیز شیرین بگیره بیاره . همینطور که نشسته بودیم یهو یکی از این پسرای فشن که یه کوله بزرگ هم دستش بود اومد طرفمون و از من پرسید : فشارش افتاده ؟ گفتم آره . اون بنده خدا هم از توی کولش یه شکلات کاکائوئی درآورد داد به مرضیه . ما هم تشکر کردیم و داشت می رفت که یه دختره ای که این صحنه رو دید گفت : آقا منم فشارم افتاده !!!!!!!!!!! کلی خندیدیم .
زنگ زدم به مهدی گفتم برگرده . بعدشم به مرضیه گفتم حقته . هی اون هفته مینا رو مسخره کردی که نمیتونه بیاد بالا و چاقه و نمی دونم چی ، حالا دیدی خودتم دست کمی از مینا نداری ؟
خلاصه یه کم صبر کردیم تا حالش بهتر شد و دوباره آروم آروم ، رفتیم بالا . اولش که رسیدیم کوه ، یه کاست از محمد اصفهانی داشت پخش می شد ، بعد از اتمام اون کاست ، دعای عهد رو پخش کردند . چقدر قشنگ و لذت بخشه که وسط کوه و دشت و طبیعت باشی ، و یه دعای بسیار زیبا هم مثل دعای عهد ، گوشت رو نوازش کنه . من عاشق این حس و حالم . بخصوص تو روز جمعه که روز امام زمانم هست ، دیگه هیچی . آدم انگار دهها برابر قبل ، انرژی مثبت می گیره.
هنوز به آبشار نرسیده بودیم که مرضیه گفت من دیگه نمی تونم بیام . شما برید من همین جا میشینم . بعدم کنار 2 تا دختر نشست . مهدی هم که چشمش به دخترا افتاده بود با همون لهجه اصفهانیش گفت : اه ! کوجا بریم ؟ همه جا همین خبرس . همین جا میشینیم شوما تنها نباشین !!!!!!!!
یه کم چشم غره بش رفتم و بعد همه مون یه کم اونجا نشستیم و بعد راه افتادیم به سمت پائین . وسطهای راه بودیم که زیارت عاشورا رو شروع کردند . وقتی رسیدیم به مزار شهدا ، کلی جمعیت اومده بودند . داشتند شربت می دادند . مهدی رفت واسمون شربت گرفت ولی راستیاتش اصلا خوشمزه نبود . من گفتم بشینیم هم زیارت عاشورا رو گوش کنیم هم  بقیه برنامه هاشون رو ببینیم . اونا هم قبول کردند . وای پشت سر ما ، اونجائی که نشسته بودیم از یه دبستان ، چند تا دانش آموز رو آورده بودند کوه . وای نمیدونی که این پسر بچه ها چیکار می کردن و چه جوری از سر و کول همدیگه بالا می رفتن ؟!!!!!!!!!
مونده بودم بیچاره اونی که اینا رو با خودش آورده اینجا ، احتمالا بعد از کوه باید بره تیمارستان !!! آخه خیلی شیطون بودن . ما که نشسته بودیم ، هی اینا می رفتن شربت می گرفتند و می آوردند . مهدی هر کدومشون رو که می دید می گفت : اه ! دستت درد نکنه برا من آوردی ؟؟!! وای کلی می خندیدیم . اونام جواشو می دادن . یکیشون گفت : نخیر برا دوستم آوردم . اون یکی گفت : اونجا میدن برو بگیر . یکیشون که خیلی خشن بود سرش داد کشید : مگه خودت دست نداری . خلاصه هیچی .
از دست این مهدی ، آدم فقط روده بر می شه از خنده . توی راهی که داشتیم برمی گشتیم پائین ، یه مردی داشت رد میشد که کلاهش رو طبق مد ، کج گذاشته بود رو سرش ، یهو با صدای بلند میگه : اه !! حجی ، کلاتو کج گذاشتی !!!!!!!!! تازه خودش می گفت خدا رحم کرده دوستم نیست ، و الا می رفت واسش کلاه رو صاف می کرد !!!!!!!!!!!!
یه جای دیگه داشتیم می رفتیم یه بچه پسر 13-12 ساله یه بلوز و شلوارک ورزشی پوشیده بود ، یهو داد میزنه : اه !! چرا جنس شلوارت خوب نبوده ؟؟؟
هر دختری هم که از کنارش رد می شد که جمله همیشگیش رو تکرار می کرد : آ چه خونوادا محترمی !!!!!!!!!!!!!!!!
بعد از زیارت عاشورا ، نوبت رسید به اجرای موزیک سربازها که نمی دونم مال کجا بودن .
رفتیم پشت سرشون ایستادیم و گوش کردیم . آهنگهای قشنگی رو اجرا کردند . بخصوص ای ایران که من عاشقشم .
داشتند برنامشون رو اجرا می کردند که مهدی یاد یه خاطره از سربازیش افتاد . می گفت یه بار بچه های موزیک زنگ زدند گفتند :میتیه ( به لهجه اصفهانی بخونید لطفا ) وخی بیا که داریم موزیک میزنیم . چه دانسیس اینجا . بیا حال کونیم . منم وخسادم رفتم اونجا و اینا موزیک میزدن ، منم اون وسط بشکن میزدم که یهو سردار اومد تو ، دیگه نیمیتونستم هیچ کاریش بوکونم ، خودم کاغذ و خودکار و دادم دستش ، گفتم بفرماین سردار ، ممنوع الخروجو بنویسین !!!!!!!!!!!!!! اونم واسش نوشته بود تا اطلاع ثانوی ، ممنوع الخروج می باشد . ( البته دست سردار درد نکنه ، حقشه )
این مهدی از کوچیکیش شیطون بود شیطون که چه عرض کنم زلزله بود . اگه از بیمارستان سینا و عیس بن مریم ، آمار شکستگی و گچ گرفتگی بگیرن ، مهدی رتبه اول رو میاره . از بس هر موقع ببینیش ، یا دستش تو گچه یا پاش . دائیم یه بار بش گفته بود : این بار اگه دست یا پات شکست ، اون یکیشو خودم میشکونم !!!!!!!! ولی مگه این بشر از رو میره ؟
یادمه یه بار پاش تو گچ بود ، از مدرسه به مامانش زنگ زده بودن که سریع خودتو برسون اینجا ، وقتی رفته بود ، دیده بود مهدی با پای گچ گرفته رو دیوار مدرسه نشسته . مامانش می گفت : مدیرشون دیگه داشت به گریه می افتاد می گفت خانم تو رو خدا به این پسرتون بگین یه کم قانون و مقررات مدرسه رو رعایت کنه .
بیچاره زندائیم چقدر خجالت کشیده بود . ولی مگه حریف این وروجک میشه ؟!!!!
خلاصه ، بعد از اتمام برنامه موزیک ، مهدی گفت بریم دیگه ، توی راه هم بش زنگ زدند که تمرین داره و ساعت 8 باید باشگاه سپاهان شهر باشه . واسه همین دیگه افتاد رو دنده عجله . ولی مگه دست از مسخره بازی بر می داشت ؟
سربازای موزیک ، توی راه برگشتن ، داشتند جلوی ما می رفتند . اینم هی حرف به اینا می زد . می گفت ، من حالم از گروه موزیک بهم می خوره . سربازه برگشت گفت : خیلی ممنون !!!!!!!!!
یهو مهدی گفت : نه !! منظورم شوما نبودین . کلی گفتم !!!!!!!خلاصه هی یه چیزی می گفت ، هی اینا جواب می دادن . بعد یهو به ما گفت : می دونی اینا چقدر توی دهه فجر خوش بحالشونه ؟ کلی مدرسه دخترونه می برنشون !!!!!! کلی حال می کنن . بعدم می گفت : من وقتائی که شیفت نبودم یه لباس موزیک می پوشیدم ، با اینا می رفتم توی مدرسه های دخترونه . بعدم واسه اینکه ضایع نشه ، فقط سنج می گرفتم دستم . هیچ وقتم نمیزدم فقط اداشو در می  آوردم !!!!!!!!!
البته بگم : این پسر دائی ما یه خوره هم لاف میادا . بهر حال بابا و عموهاش آبادانین و اهل لاف . اینم ژنش به همونا رفته طفلک !!!!!!!
با هر مسخره بازی ای بود اومدیم پائین . رفتیم اول مهدی رو رسوندیم سپاهان شهر ، بعدم برگشتیم خونه .
مرضیه رو که رسوندم ، چون پولای توی کیفم ته کشیده بود ، دم عابر بانک ایستادم پول بگیرم ، دیدم نون بربریه داره پخت می کنه ، سرش هم خیلی شلوغ بود . بین رفتن و ایستادن مردد بودم که تصمیم گرفتم بایستم توی صف . اولش فکر کردم خیلی معطل میشم ولی بعد دیدم نه بابا زود راه میندازه . در تمام طول عمرم تو صف نون نرفته بودم که این بار این کارم کردم !!!!!!!!!!
6 تا نون بربری گرفتم و اومدم خونه . مامان کله پاچه درست کرده بود . من که نخوردم و تخم مرغ آب پزائی که مرضیه واسه صبحانه آورده بود و بعد یادش رفت ببره خونه ، خوردم . بعد صبحانه هم رفتم تخت گرفتم خوابیدم .
ساعت 11 و نیم بود که این عماد نابود شده اومد طه رو گذاشت رو تختم و رفت . منم مجبور شدم بیدار شم .
پا شدم و طه رو بردم حموم . وای که چقدر قشنگ بازی می کرد . گذاشتمش توی وان خودش ، اونم کیف کرده بود و بازی می کرد . مینا ازش فیلم و عکس گرفت . کلی وقت تو حموم نگهش داشتم . اونم واسه خودش کلی حال کرد . وقتی مینا اومد بردش ، کف پاش بخاطر زیاد تو آب موندن ، چروک خورده بود .
دیروز بعداز ظهر رفته بودیم پارک . طه رو هم برده بودیم . وقتی داشتیم از کنار اسباب بازیها رد می شدیم ، هر خانواده ای ، بچش رو آورده بود تا بازی کنه . چقدرم هر کدوم قربون صدقه بچه هاشون می رفتند . یه لحظه ذهنم رفت سراغ اون طفل معصومائی که توی پرورشگاهها دارن بزرگ میشن . خدایا ، عجب نعمتیه پدر مادر ، و چه مصیبت عظمائیه فقدان اونا .
بچه هر چقدر هم که زشت یا بد باشه یا هر عیب و ایراد دیگه ای داشته باشه ، واسه والدینش ، فرشته و حور و پریه . اما امان از اون بچه هائی که هیچ وقت ، لذت داشتن پدر و مادر رو درک نکردند .
خدایا ، قربون صلاح و مصلحت و حکمتت برم . ولی خودتم میدونی که تحمل نداشتن پدر و مادر ، چقدر سخت و طاقت فرساست و وای به حال اونائی که تازه اسیر دست ناپدری یا نامادری بد هم بشن !!!!!!!!!!!
خدایا ، سایه هیچ پدر و مادری رو به قول زندائیم ، بی وقت ، از سر بچه هاشون کم نکن . خدایا خودت مرهم بذار رو زخم عمیق نداشتن پدر یا مادر واسه بچه های یتیم . خیلی سخته خیلی خیلی خیلی .....................
دیروز داشتم با یه دوست جدید توی نت صحبت می کردم که اونم به تازگی مادرش رو از دست داده . وای وقتی داشت جریان فوت مادرش رو تعریف می کرد ، منم همزمان با اون ، اشک می ریختم . حتی تصورش هم دیونم می کنه . خدایا تو به ناسپاسی و بی لیاقتی ما نگاه نکن . خدایا پدر و مادرامون رو واسمون حفظ کن . آمین .
خوب اینم از حوادث و خاطره های امروز . خدا رو شکر که تا حالا خوب بوده . ماشینم بازم کثیفه . بخدا خسته شدم از بس یا خودم شستمش یا اون بابای بیچارم !!!!!!! کارواشم که میبرمش که تا میتونن سرهم بندی می کنن . تازه وقتی میام خونه باید وایسم شیشه پاک کنم .
باور کن اگه تو چله تابستون و وسط قحطی ، من این ماشین رو ببرم کارواش ، همون روز یا فرداش بارون میاد . خدا رو شکر که بارون بیاد ولی نمی دونم چرا هر موقع من این ماشین رو می برم کارواش یا میشورم باید بارون بگیره ؟!!!!!!!!!
چی بگم والا ..............
چند روزیه که خیلی تنبل و بی حال شدم . اصلا نمی دونم چرا ؟ یعنی راستش یه کمیش رو میدونما ولی خیلی خوشایندم نیست . بعضی مسائل حتی خیلی کوچیک ، بعضی وقتا تا مدتها فکر و ذهن و اعصاب آدم رو درگیر می کنه .
وقتی بین درست و نادرست ، اشتباه و صحیح یا گناه و صواب گیر می کنم ، کلافه و عصبی میشم . خیلی سخته که آدم ندونه کاری که می کنه درسته یا غلط .
خدایا کمکم کن از این مرداب شک و تردید بیرون بیام . چی می شد می تونستیم خوب باشیم ؟!!!!!!!!1
خوب ، چند روزیه سراغ اون یکی وبم هم نرفتم . یعنی راسیاتش ، فرصت نکردم دنبال مطالب قشنگ بگردم . ولی حالا سعی می کنم برم سراغش ببینم چی میشه .
خدا رو شکر که بازم عمری داد که بیام و بنویسم . خوش و خرم باشید . در پناه حق . بای




موضوع مطلب :
یکشنبه 88 خرداد 24 :: 6:49 عصر ::  نویسنده : بهار

                                                      به نام خالق مادر

 


 

سلا . چه روزیه امروز . گاهی وقتا فکر می کنم میگم : خدایا یعنی واقعا پیغمبرا و ائمه ، خودشون به تنهائی تونستند به این مقامها برسند ؟
خدایا یعنی تو اونا رو یه جور دیگه یا از یه جنس دیگه نیافریدی ؟ اگه اونا هم مثه مان ،پس چرا من و امثال من ، شبیه که چه عرض کنم حتی بوئی هم از خلق و خوی اونا نبردیم ؟؟؟؟؟؟
و اگه تو بهشون کمک کردی و یه جور دیگه آفریدیشون پس چرا ما رو اونطوری نیافریدی ؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا خودت می دونی که این حرفام جنبه اعتراض یا ناشکری نداره . ولی به خودت قسم واسم سواله ؟؟؟؟؟
سوالی که تا حالا جوابی واسش پیدا نکردم .
خدایا میخوام بدونم آیا حساب کتاب اون بنده هائیت که کنار پیغمبرها و ائمه اطهارت بودن ، با اونا زندگی می کردن ، از بزرگترین تا ریزترین مسائل زندگیشون رو میتونستن از اونا راهنمائی بخوان و در هر صورت در کنار اونا بدون شک و با یقین محض، به تکالیف دینیشون عمل می کردن ، با منی که الان توی دوره ای زندگی می کنم که خود پیغمبرت فرموده : نگه داشتن ایمان توی این دوره ، از نگهداشتن آتش در کف دست سخت تره ، مساوی و در یه حده ؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا !! آخه به نظر تو این حساب و کتاب ، انصافه ؟ عدله ؟
من که نمیتونم رو حرف تو حرف بزنم خدا . ولی بخدا دارم دیونه میشم . می دونی تمام ترسم از چیه ؟ از اینکه یه روزی بفهمم حتی همین نماز دست و پا شکسته ایم که میخونم ، اونی که باید باشه نیست .
خدایا ! دلم از این دنیای پر از گناه گرفته . خدایا چی می شد منم تو دوره حضرت زهرا زندگی می کردم و البته در زمره دوستانش بودم نه دشمنانش ؟؟؟؟؟؟؟
یادمه یه بار داشتم همین حرفا رو می زدم ، داشتم می گفتم : آرزوم بود تو دوران حضرت علی ( ع ) زندگی می کردم و جزء یارانش بودم . یهو خالم گفت : خوب اگه خیلی مردی ، حالا یار امام زمانت باش !!!!!!!!!!!
ولی یکی نبود بگه چطوری ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا اونا خیلی ملموس امامها رو می دیدن و باهاشون دشمنی می کردن ، حالا من چطوری باید با این چشم و گوش و قلب سیاه از گناه ، یار امام زمانم باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
بخدا یه وقتائی از خودم خسته میشم . از اینکه روزی هزار بار به خودم و خدا قول میدم دیگه گناه نکنم . ولی مگه میشه ؟؟؟؟؟؟
هر روز آرزو می کنم که ای کاش زودتر بمیرم . می دونی چرا ؟ فقط و فقط به این خاطر که فکر می کنم هر چی زودتر بمیرم گناهام کمتره !!!!!!
منی که طاقت یه درد کوچیک سر یا هر جای دیگه ای از بدنم رو ندارم ، خدایا ، چطوری میتونم در برابر عدالت تو که قطعا محکوم محکومم دوام بیارم ؟؟؟؟؟؟؟

حالا درد و رنجش به کنار ، خدایا با غم و درد دوری و بی توجهی تو چه کنم ؟ مگه میتونم ببینم تو باشی و من از تو محروم باشم ؟؟؟؟؟؟؟
عذاب واقعی یعنی این !!!!!!!!!
دلم تنگه خدایا !! ولی خودت خوب می دونی که حرف زدن با هیچ کس جز خودت آرومم نمیکنه . وقتی دلتنگ میشم ، هی دنبال یه آغوش گرم یا یه شونه نرم، واسه گریه کردن می گردم . هی اینور اونور میکنم ، یاد دوستام میفتم ، یکی یکیشون رو تو ذهنم دوره می کنم ، ولی نه .
هیچ آغوشی از آغوش تو گرمتر و هیچ شونه ای از شونه تو نرم تر ، وجود نداره !!!!!!
با کی حرف بزنم که مثه تو ، دردم رو از خودم بهتر بدونه ؟ سر تو آغوش کی بذارم که بعدا منتش رو به سرم نذاره ؟؟؟؟ رو شونه کی هق هق کنم که بعد پیش دیگران ، خوارم نکنه ؟؟؟؟
نه خدای من !!!!


                               تا خدا هست به خلقش چه نیاز ؟

                        می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم !!!!!!!

 

  الله به فریاد من بی کس رس 
فضل و کرمت یار من بی کس بس 
هر کسی به کسی و حضرتی می نازد 
  جز حضرت تو ندارد این بی کس ، کس ( این شعر رو زینت واسم فرستاده )


من هیچ کس رو جز تو نمیخوام . وقتی میشینم سر سجاده و از ته دلم میگم خدا ، اشکام مثل ابر بهار جاری میشه و تموم غم و غصه و خستگی رو با خودش از وجودم می کشه بیرون و اونقدر سبکم می کنه که اصلا یادم میره چه درد و ناراحتی ای داشتم .
چقدر این احساس رو دوست دارم .
شنیدی میگن : خدایا لذت ترک لذت رو نصیبم کن ؟
این همون لذته . وقتی به بقیه لذتها میگی نه ، اون وقت لذتی رو نصیبت میکنه که حتی نمیتونی توصیفش کنی .
خدایا تو رو به این روز مقدس ، به روزی که محبوبه تو متولد شد تا تمام جهان رو به نور خودش روشن و منور کنه ، به همون روزی که خنده ، چهره رسول تو و همسر گرانقدرش رو پر کرد و به حق همون فاطمه ای که سید نساء عالمه ، قسمت میدم که این لذتها رو ازم نگیر .
خدایا نذار توی اون دنیا ، شرمنده محمد و آل محمد باشم .
خدایا توی این ظلمات و گمراهی این دنیای وانفسا ، تنهام نذار که خودت خوب می دونی به چه آخر و عاقبتی دچار میشم .
خدایا خودم خوب می دونم که تو هیچ وقت تنهام نمیذاری .........
چون وقتی به گذشتم فکر می کنم اینو به عینه توی سرگذشت خودم میبینم .
اون روزا که تازه وارد دبیرستان شده بودم . یادمه که چقدر سرکش و یاغی و لجباز بودم . یادته ؟ مدل موهام هر روز یه چیزی بود . یه روز رپ ، یه روز فرق وسط ، یه روز یه وری . این مقنعه که قربونش برم همیشه فرق کلم بود . چقدر مامان و بابا و بقیه فامیل جز می زدن که بابا تو که اهل هیچ فرقه ای نیستی چرا قیافتو مثل کسائی درست می کنی که در شان تو نیستن ؟؟؟؟
نمازم که نمیخوندم . وای چقدر بابا تهدیدم می کرد که اگه امروز اومدم خونه و مامانت گفت نماز نخوندی با کمربند سیات می کنم . ولی کی گوشش بدهکار این حرفا بود ؟؟؟؟؟؟؟؟
باورت نمیشه که وقتی اذان میگفتن تمام بدنم می لرزید . ولی بخاطر لجبازی با بابا نماز نمیخوندم . حتی گاهی وقتا بدون وضو نماز میخوندم . چه روزای بدی بود . باور کن یادآوریشون اگر چه گاهی وقتا باعث میشه که درسای بزرگی ازشون بگیرم ولی بهرحال آزاردهندست .
می دونی چه ظلمی در حق خودم کردم ؟؟؟
8 سال نماز نخوندم . البته خودم همیشه فکر میکنم این مساله حکمتی بود تا وقتی از ته دلم ف خدا رو احساس کردم یاد تاریکیهای اون دوران بیفتم و هیچ وقت ترکش نکنم .
هیچ وقت یادم نمیره ماه رمضون اون سال رو . سالی که کنکور داشتم . روزه که خوب دست و پا شکسته می گرفتم . ولی نماز نه خیلی . من نوه اول خانواده مادریم هستم و باالطبع برای همه شون خیلی خیلی عزیز بودم و البته هستم . بخصوص مادربزرگ خدا بیامرزم و خاله آخریم که دیگه واسم می مردن . خالم خیلی مومن و مذهبیه و اونوقتا بخاطر این سر و وضع من خیلی حرص میخورد . اون سال واسه آخرین شب قدر ، رفته بودیم مسجد سید ( تو پرانتز بگم که من اگر چه بخاطر لجبازی ، تیپم اون جوری بود و نماز خون نبودم ولی خدا شاهده که پاک زندگی کردم و هیچ وقت ، جز همون تیپ و قیافه که البته هیچ وقت کوچکترین آرایشی هم نداشت ، خلاف دیگه ای نداشتم . ) من جلو نشسته بودم و مادر بزرگ و خالم پشت سرم . باور کن هنوزم از یادآوریش ، مو به تنم راست میشه . اون شب ، وقتی نوبت به قرآن به سر گذاری رسید و مردم داشتن دعا می کردن ، من دیدم که دست خالم روی یکی از شونه هامه و دست مادربزرگم روی شونه دیگرم . اون لحظه ای که مداح گفت : خدایا آخر عاقبت جوونهامون رو ختم به خیر کن ، من با لرزش از شدت گریه مادربزرگ و خالم می لرزیدم ..............
خدایا فقط تو میدونی که توی اون شب ، چطور دعای این دو نفر در حق من مستجاب شد و بس .
اون سال من تو کنکور قبول نشدم ولی میدونید در عوض خدا چی بهم داد ؟
توفیق نماز اول وقت .........
شاید باورتون نشه که من از اون روز به بعد ، دیگه نماز قضا ندارم . نماز قضا که هیچی ، واسه سر اذان خوندن نماز ، همه رو عاصی می کنم . البته نباید این حرف رو بزنم . قصدم ریا نیست . نه ،خیالم راحته که خدا خودش قصد من رو خوب ، میدونه . میخوام بگم :
خدا صدای دعای ما رو میشنوه . بخصوص وقتی از ته دل و در حق دیگران باشه .
خدایا چه گنجی بهم دادی اون شب . خلاصه سال بعد من توی کنکور قبول شدم . اگرچه در همون سال یه گنج خیلی بزرگ یعنی مادربزرگم رو از دست دادم ولی خوشحالم که جاش تو بهشت ، راحته .
شاید باورتون نشه که من دیگه نذاشتم حتی یه تار موم پیدا باشه و در سال آخر کاردانی ، بعد از اینکه بعد از یازده سال که مشهد نرفته بودم ، از مشهد برگشتم به لطف و عنایت امام رضا ( ع ) و به تشویق یکی از بهترین دوستام ، منصوره خانم ، که مسئول بسیج دانشکدمون بود و منم عضو فعال و مسئول تربیت بدنی همون بسیج ،‏تونستم چادری بشم .
یادمه منصوره می گفت :
اگه خواستی چادر سر کنی ، یه هدفی رو واسش انتخاب کن که وقتی یه روز ، بچه بغلت بود ، کیف خودت دستت بود ، ساک بچت روی شونت و در کنارش باید چادرت رو هم جمع می کردی ، به خودت نگی ای کاش هیچ وقت چادری نشده بودم .
و من با استعانت از حضرت زهرا ( س ) این هدف رو انتخاب کردم :
رضای خدا
و حالا چقدر خوشحالم که این کار رو کردم . چقدر وقتی چادر سر می کنم ، احساس غرور می کنم .
خدایا شکرت . ولی خدا ! خودت می دونی که دیگه دلم ، اون صفا و نورانیت اون اوائل رو نداره . و ترسم از اینه که روز به روز بدتر و بدتر بشه .
خدایا تو که تا به امروز تنهام نذاشی پس تو رو به مادر سادات قسمت میدم بازم تنهام نذار ..............


امروز تو بیمارستان به مناسبت روز زن ، مدیر بیمارستان با هیئت همراه، به کلیه قسمتها سر زد و و یه کیف جا موبایلی هم به همه خانمها ، هدیه داد.
وقتی اومد ، من  بایگانی بودم . اومد کنار میزم و گفت : به شما که باید دو بار تبریک بگم . من حواسم نبود . گفتم چرا ؟ خندید و گفت : خوب دیگه !!!!!!!!
بعد فهمیدم که بخاطر انتخاب احمدی نژاد میگه !!!!!!
آخه اون خودش ضد احمدی نژاد بود . ولی دیروز مسئول تدارکات بهش گفته بود که من احمدی نژاد دو آتیشه ام . خلاصه وقتی اومد این متلک رو هم پروند و رفت .
اینم بگم که غیر از مدیر بیمارستان ، من ، از داداشمم یه شال خیلی خوشگل ، هدیه گرفتم . واسه اینکه این هدیه ها رو هیچوقت فراموش نکنم ازشون عکس گرفتم که مستندشون کنم . و حالا برای موندگاریشون ، دوست دارم بذارمش توی وبم .

پس  که اینطور شد ، بذار یه عکس هم از مثلا جشن روز مادری که دیشب واسه مامان گرفتیم بذارم .

ه

اینم دسته گلی که علی واسه مامان گرفته بود

 

میدونم که بازم دوستام بهم ایراد می گیرن که چقدر روده درازی !!!!! ولی چه کنم . عاشق نوشتنم .
راستی میخوام از اینجا به دوست عزیزم ،زینت خانم گل ، به مناسبت تولد خودش و داداش یه روزش تبریک بگم . زینت جان ، از این همه لطف و محبتی که نسبت به من داری واقعا ممنونم و ازت میخوام که سید متین کوچولو رو هم از طرف من ، ببوسی . خیلی مواظبش باش .
اینم هدیه من به تو و اون به مناسبت تولد هر دوتون . اگرچه خیلی ناقابله ........

 

 

 

تولد خودت و داداشت مبارک عزیزم

 

اینم بگم که خیلی به تو و همه سادات حسودیم میشه که جزء ذریه حضرت زهرائید . ای کاش منم یه جورائی به این خاندان وصل بودم . اما افسوس ............
بهر حال ازت میخوام تو که در درگاه خداوند ، پارتی کلفتی مثل حضرت زهرا داری ، واسه من و همه دوستای دیگت دعا کن .
از همین جا بهت میگم که منم دوست دارم و برای قبولیت توی کنکور و اون چیزی که گفتی  محرمش فقط خداست ، دعا می کنم .
یا حق
التماس دعا 
              راستی روز مادر بر همه مبارک ...........




موضوع مطلب :
شنبه 88 خرداد 23 :: 11:30 عصر ::  نویسنده : بهار
سلام .
قبل از اینکه هر حرفی بزنم ، میخوام خدا رو از صمیم قلبم شکر کنم . وای خدا ، دیشب چه حال و روزی داشتیم و امشب چه آرامشی!!!!!!!!!!!
فقط می تونم بدون هیچ توضیحی بگم خدا رو شکر .
احمدی نژاد با تفاوت 11 میلیون ، رای اول رو آورد . خدا رو شکر خیلی خوب بودکه مردممون گول نخوردند .
امروز صبح زود ، برای نماز که از خواب بیدار شدم ، دیگه خوابم نبرد ، گفتم برای اولین بار در تمام طول عمرم اول صبح برم دوش بگیرم . چشمتون روز بد نبینه ، ما رفتیم توی حموم ، این سر و کله غرق کف بود که یهو احساس کردم آب داره کم میشه ، به سرعت هر چه تمام تر کفها رو پاک کردم و آبکشی کردم که یهو آب قطع شد . بیچاره مامان فکر می کرد که کفیم ، پا شده بود آب گرم کنه واسم بیاره ولی من دیگه اومده بودم بیرون . ولی خدا وکیلی نمیدونم حکمتش چی بود که اینطوری شد ؟؟؟؟
خلاصه بعدش چون هنوز وقت داشتم از هولم اومدم پای اینترنت ، دیدم ، به به  ، زهره خانم آنلاینن . یه دفعه گفت : تبریک میگم .
فهمیدم که احمدی نژاد ، رای اول رو آورده . از شدت خوشحالی شروع کردم به جیغ و داد و همه رو بیدار کردم . با این موهای خیس دیگه طاقت نیاوردم و راهی بیمارستان شدم .
اولین کاری که کردیم با مینا ، رفتیم تلویزیون مدیریت رو روشن کردیم که از اخبار مطلع بشیم  .
اخبار جدید رو که گرفتیم ، رفتیم بایگانی . با اینکه خوشحال بودم ولی حس و حال کار کردن نداشتم . یه کم هوله رفتم و بعد رفتم توی اتاق خودم تو درآمد و رفتم سر پرونده هام . ولی چه فیلمی بود . داد میزدم و به هوادارای موسوی می گفتم باید حلوا بدین.
خیلی جالب بود و البته بعضی وقتا مسخره . اگر چه رای بالا بود ولی بازم نگران بودیم . خدا رو شکر به دور دومم نکشید .
قبلشم رفتم آزمایشگاه ، تا واسه بعداز ظهر که نوبت دکتر داشتم ، آزمایشم رو بدم . بعدش دیگه رفتم نشستم سر کارم و کارام رو انجام دادم . ولی مدام حواسم به تلویزیون بود .
هیچی گذشت و ظهر رفتیم نهار . جاتون خالی نهار ، ماهی بود . بد نبود .
بعدشم نماز و بعد اخبار ساعت 2 رفتم مطب دکتر . خدا رو شکر اوضاع و احوال ، خوب بود و مشکلی نبود .
توی مطب دکتر بودم که کاملیا زنگ زد گفت میخام بیام پیشت ، اومد تو مطب دکتر و کلی دلش پر بود . آخه اونم طرفدار موسوی بود . خیلی سعی کرد قانعم کنه که نظراتش رو قبول کنم ولی منو که میدونی ................
یه چیز خنده دار تعریف کنم : چند وقت پیش که میخاستم واسه چکاب برم دکتر، هر چی تو دفترچم گشتم نسخه آزمایش رو پیدا نکردم. خودم تو دفترچم نوشتم تا یه مهر دکتر بزنم و برم آزمایشگاه . که یهو نسخه هه رو پیدا کردم . این نوشته رو رها کردم . امروز که دکتر داشت دفترچه رو وارسی میکرد این نسخه رو دید . گفت یه نفر واست نوشته !!!!!!!!!1. خندم گرفت. گفتم خودم نوشتم . مرده بود از خنده . گفت خوبه!!!!!!! پس بذار نوشته خودت رو واست مهر کنم که دیگه نخام واست نسخه بنویسم . ولی کلی خندیدم .
همه اینا رو ولش . فردا روز مادره . امشب واسه مامان جشن گرفتیم . البته نه جشن مفصل . یاد مادربزرگم بخیر که جاش سالهاست خالیه . و چقدر جای خالیش همه مون رو اذیت میکنه . داغ اون کم بود پارسال داغ بابابزرگم هم بش اضافه شد . خداوکیلی این داغها خیلی سخت و فراموش نشدنیه .
خوب ، امشب خیلی حس و حال نوشتن ندارم . چند تا عکس هم هست که باید به این مطلب اضافه کنم ولی باشه واسه بعد .
فعلا بای .



موضوع مطلب :
شنبه 88 خرداد 23 :: 1:3 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام
نمیدونم چرا بعضی وقتا ، بعضی چیزا اینقدر رو آدم اثر میذارن ؟ اومده بودم داشتم توی اون یکی وبم مطالبی رو از کتاب گناهان کبیره می نوشتم . هنوز تموم نشده بود که دیدم 4 تا پیام دارم نگاه کردم دیدم یه بنده خدائی واسم نظر نوشته . رفتم توی وبش . وای چقدر قشنگ بود . الحق و الانصاف ، فوق العاده بود . درمورد مادر نوشته بود و یه ترانه فوق العاده زیباتر . اینقدر تحت تاثیر قرار گرفته بودم که در تمام مدت نوشتن متنم هدفون تو گوشم بود و ترانه رو گوش می دادم و فقط اشک می ریختم . خیلی قشنگ بود و بدتر از همه اینکه خودش مادر نداشت . دیگه این مساله بیشتر دلم رو سوزوند ..........
ای وای . خدایا ما بنده های ناشکرت رو چطور تحمل می کنی ؟ خوش بحالت با این همه صبر ای خالق صبر..........
خدایا به اندازه تک تک نعمتات شکر که سایه پدر و مادر بالای سرمونه . خدایا من در حق پدر و مادرم خیلی ناسپاسم و تو بهتر از هر کسی اینو میدونی .
خدایا تو رو به عظمت و بزرگی و عزتت قسمت میدم کمکم کن تا خوب بشم . خدایا نذار اینقدر بد باشم و بعد حسرت و تاسف نصیبم بشه . خدایا من بدم . آره . میدونم خیلیم بدم . ولی مگه تو نگفتی اگه ازت بخوایم،  کمکمون می کنی ؟؟ خدایا من اومدم تا از صمیم قلبم ازت کمک بخوام . خدایا کمکم می کنی ؟؟؟؟؟؟؟؟
چه سوال مسخره ای !!!!!!!!!!!!!!
یا سامع الدعایا .........
ای ییییییییییییییییییییییی
اینم از رای گیری . امروز رفتیم رایمون رو هم دادیم . توکل به خدا . هر چی خیره انشاالله پیش میاد . ولی چقدر شلوغ و بی سابقه بود .
بازم خدا رو شکر .........
دیروز تولد مینا خواهرم بود . من ظهر کلاس نرفتم که بیام خونه واسه امتحان زبان آماده شم که آخرشم نخوندم . ولی خدا رو شکر امتخانم بد نشد .
راستی امروز بعد کلی وقت رفتیم کوه . دیشب که خاله اینا اومدن داشتم می گفتم مهدی اس زده بریم کوه . مرضیه دختر خالم که تازه امتحاناش تموم شده و همسن خواهرم میناست گفت تورو خدا بیا بریم . من دیگه خیلی حوصلم سر رفته . منم گفتم باشه . بعدشم خالم گفت اگه صبح زود برید منم میام . هیچی دیگه روکارمون کردن تا بریم . منم با زهره و مهدی و کارشناس ارتش بیمارستان واسه رفتن هماهنگی کردم . صبح، 5 و رب که واسه نماز پا شدم دیگه نخوابیدم و بعد نماز و مخلفاتش آماده رفتن شدم . زهره زنگ زد و گفت حالش خوب نیست نیومد . کارشناس ارتشم که گوشیش رو برنداشت . خلاصه من و مرضیه و مینا و خاله و مهدی رفتیم . خوب بود خوش گذشت . فقط یه کم دیر رفتیم گرم شد . ولی بهرحال خوب بود . بعدشم رفتیم توی پارک پل مارنون صبحونه جاتون خالی ، نون و پنیر و خیار و گوجه نوش جان کردیم و اومدیم خونه . من مامان رو روکار کردم که همون موقع بریم رای بدیم وبیایم . حالشو نداشتم دوباره لباس عوض کنم . خلاصه رفتیم و دیدیم وای چشمتون روز بد نبینه . چه صفی ...........
ولی چاره ای نبود . همه جا همین خبر بود . هیچی دیگه 10 که رفتیم 1 برگشتیم . حمید زنگ زده میگه من به موسوی رای دادم . میخاستم ریز ریزش کنم . ولی بعد دیدم خوب حق انتخاب داره .
توی صف رای گیری یه خانومی که ادعا می کرد وکیل پایه 1 دادگستریه می خواست بام بحث کنه سر موسوی . منم که هیچ خوشم نمیاد بش گفتم هیچ تمایلی واسه بحث کردن ندارم . خلاصه اصلا بش رو ندادم . ولی خدائیش عجب آدمای ناجوری میومدن به موسوی رای بدن . از شکل و قیافه های شش در چهارشون معلوم بود طرفدار موسوین .
هیچی دیگه رای دادیم اومدیم خونه . وای که مامان چقدر قر زد که نهار نپختم . ظهر شد . چرا صف جلو نمیره . خلاصه بیچارمون کرد بسکه نق زد . وقتی برگشتم بابا و علی داشتن ماشین بابا رو میشستن . بیچاره بابا بعد رفت ماشین منو آورد تو پارکینگ و شست . ولی گفت دیگه جارو برقیش با خودت . منم بعد از نماز یه جاروبرقی مشتی توش کشیدم که خودم خوشم اومد .
اون روز که آقای رحیمی بردمون سر زمینشون که توت بخوریم ، بچه ها از تو زمینش یه کم کرفس چیدن و بعدش همینطوری بدون پلاستیک گذاشتن صندوق عقب ماشین من . منم که حواسم نبود ، اصلا از ماشین پیاده نشدم . دمبایگانی که داشتن خالی می کردن دیدم وای تموم صندوق عقب غرق گل شده . کلی حرف بارشون کردم و مترصد یه فرصت بودم تمیزش کنم که دیگه امروز فرصتش پیش اومد .
بعدشم که نهار و خواب و علافی .
مریم اینام دیگه ساعت 8 بود رفتن خونه مادر عماد . منم اومدم سر نماز و دعا و کتاب و بعدم که وبلاگ و این چیزا .
وب اون آقا هم که کلی حالمون رو دگرگون کرد .
راستی 5 شنبه توی بایگانی نشسته بودم که هم اتاقیم زنگ زد گفت که آقای ... اومده و فرستادمش بیاد بایگانی . منم موندم تا اومد . ولی خوب مجبور بودیم برگردیم درآمد . توی راه گفت من به رضائی رای میدم . منم فقط خندیدم و گفتم : فقط احمدی نژاد .
دیروز دوباره یه حالی بود . انگار دوباره احساساتی شده بود . هی واسم شعر میخوند . منم که حوصله گوش دادن ندارم . فقط یه قسمتیش بود داشت میخوند : یوسفی داشتم و بعد به من اشاره کرد و ادامشو خوند .
منم بش گفتم: یوسف مشکلی نداشت تمام اشکالات از زلیخا بود . خلاصه یه کم سر برگه ها و پوشه و برچسب کل کل کردیم و بعدش رفت .
هم اتاقیم می گفت : وقتی سرت پائین بود بدجوری داشت نگات می کرد . یهو زیر چشمی دید من دارم نگاش می کنم سرش رو انداخت پائین . توی همون حین هم داشتم با زینت اس ام اس بازی می کردم . می گفت بش بگو احمدی نژادی شاید برگشت !!!!!
تازه یه چیز جالب تر اینکه : اون موقعها که با بهمن در ارتباط بودم یه شب بم زنگ زد و داشتیم حرف می زدیم که یکی از دوستاش هی مسخره بازی درمیاورد . بش گفتم کیه ؟ گفت هیچی عاشق یه دختری شده که اسمش بهارست . حالا که فهمیده، تو هم اسم اونی داغش تازه شده . بعدش اون گوشی رو دستش گرفت و هی التماس و اصرار که تو رو خدا با اون دختر حرف بزن و راضیش کن و .........
خلاصه کلی وقت با این پسره فیلم داشتیم. هی زنگ می زد و خواهش و التماس . منم که خبر نداشتم گفتم باشه . شماره یه واسطه رو داد منم بش زنگ زدم و بعد معلوم شد دختره یکی دیگه رو دوست داره و .......
بعد از اون جریان هادی مدام بم زنگ می زد و با بهونه های مختلف حرف می زد . منم به بهمن شاکی شدم . اون گفت هادی خیلی حال و روز خوبی از نظر روحی نداره . گفت که وقتی سزبازی بوده ، خواهرش رو میدن به یکی که خیلی خوب نبوده . این وقتی میرسه که روز عقد بوده . لخت میشه میره تو برفا می خوابه که این کار و نکنید ، کسی گوش نمیده . بعدشم کار خواهرش به طلاق می کشه و از اون روز دیگه خیلی بهم می ریزه . البته هادی خودش اینو واسم تعریف کرده بود ولی من خیلی باور نکردم تا دیگه بهمن گفت و باورم شد .
خلاصه بعد که دیدم انگار داره یه جورای هی بیخودی بم زنگ می زنه ، یه روز گوشی رو دادم علی جواب داد و اونم دیگه زنگ نزد تا روز سه شنبه توی راه رفتن به کلاس ایروبیک بودم که دیدم گوشیم با یه شماره موبایل همدان زنگ میخوره . فکر کردم بهمنه . گوشی رو که برداشتم دیدم گفت : خانم کریمی ؟ گفتم نه و قطع کردم . ولی شک کردم که هادیه یا نه . دوباره زنگ زد و گفت : ببخشید صدای من احیانا واسه شما آشنا نیست ؟!!!!!!!
منم گفتم چرا آشناست واسه همین قطع کردم . هیچی دوباره شروع کرد به حرف زدن . بهش گفتم مگه قرار نبود دیگه زنگ نزنی ؟ گفت بخدا قصد نداشتم زنگ بزنم . گفت که من توی تهران دارم توی یه شرکت کار می کنم اومدم نشستم توی یه پارک . یهو یه ماشین رد شد شمارش 368 بود . یهو یاد شماره تو افتادم بدون اینکه حتی تو گوشیم سیوش کرده باشم . بت زنگ زدم . یه کم حرف زد . از بهمن پرسیدم گفت تهرانه و خلاصه ازش خواستم دیگه زنگ نزنه گفت باشه .
دوباره 5 شنبه که امتحان زبانم تموم شد دیدم زنگ زد گوشی رو برداشتم بدون سلام و علیک گقتم : مگه قرار نشد دیگه زنگ نزنی ؟
دراومده میگه : نه بخدا فقط خواستم بگم یه پسر خاله دارم حالش خوب نیست . خیلی بچه مثبته . گفتم من یه خانمی رو می شناسم که اگه بات حرف بزنه خوب میشی . یه کم باش حرف میزنی ؟ !!!!!!!!!!!!
باور کن اگه دم دستم بود کشته بودمش . سرش داد کشیدم گفتم چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
یه بار دیگه بگو !!
گفت هیچی ببخشید . دوباره بش تاکید کردم زنگ نزنه ولی میدونم بی فایدست . ازش پرسیدم به کی رای میدی ؟ درکمال تعجب گفت : احمدی نژاد
خیلی جالب بود . خلاصه اینم از این . جالبه برام .
چند وقتیه که خیلی از این اتفاقا داره تو زندگیم میفته . نمیدونم چرا ولی خیلی احساس خوبی نسبت به این اتفاقها ندارم . یه جورائی می ترسم . احساس می کنم که این شیطون وسواس خناس داره واسم نقشه میچینه . البته من که توکلم به خداست . ولی بهر حال نگرانم . وای خدا ساعت 1 شبه !!!!!! پاشم برم بخوابم . ای وای . اصلا حواسم به ساعت نیستا !!!!
خدایا ما رو آنی و کمتر از آنی به خودمون وا مگذار
آمین یا رب العالمین .

 بای




موضوع مطلب :
یکشنبه 88 خرداد 17 :: 10:16 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . من بازم اومدم تا با یه بهونه جدید ، بنویسم .
و چه بهونه ای بالاتر و قشنگتر از
دوستی .
گاهی وقتا یه اتفاق بسیار ساده ، میتونه سرمنشا اتفاقات بسیار بزرگی باشه .
مثل : وبلاگ نویسی !!!!!!
وقتی وبلاگ بهار 1359 رو ساختم ، یه خانم عزیز و محترمی ، واسم یه پیام سرشار از لطف و محبت گذاشته بود . منم جوابش رو دادم .
و امروز اون دوست گرامی ، به شماره ایرانسلم زنگ زدو چقدر از این بابت خوشحالم کرد  .
حالا اومدم بنویسم که :
خدایا شکرت ، شکرت که این وبلاگ نوسی داره واسم ، باعث دوست تراشیهای قشنگ میشه .
خدایاشکرت که اینترنت ، واسه من ، بجای گمراهی ، دوستی رو در پی داشته و
در یک کلام :
خدایا شکرت . شکرت که خیلی دوست دارم ، خیلی ، خیلی ، خیلی..........
و در نهایت
زهره جون : مرسی که وبلاگ نویسی رو یادم دادی عزیزم ..........


و این تصویر تقدیم به
زهره و اون دوست جدید که شاید دوست نداشته باشه اسمش رو بگم ........

 




موضوع مطلب : دوستی
جمعه 88 خرداد 15 :: 4:48 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام .
خوب هستید ؟ این جند روز که تعطیل بود شاید بگم 80 درصد وقتم رو پای این کامپیوتر و این 2 تا وب گذروندم . جون می دونم که در طول هفته دیگه به این راحتی چنین امکانی برام فراهم نمیشه .
اینه که اومدم اینم بنویسم و برم .
امروز از خواب که پا شدم ساعت 9 و نیم بود . خوشبختانه بابا صبح زود رفته بود بیرون و ما تونستیم یه خواب راحت بریم . هر چند که از ساعت 4 صبح مهدی ، پسر دائیم ، هی اس زد که نمیای بریم کوه ؟ پس پاشو بریم کوه . خوابی یا بیدار ؟ داشت دیونم می کرد از بس اس زد .منم تو خواب و بیداری جوابش رو ندادم .
بعد از صبحونه به گوشیش زنگ زدم جواب نداد . زنگ زدم خونشون مامانش گفت خوابه . یه کم با زندائی حرف زدم قرار شد ظهر بیان خونمون که بعد یکی از دوستاشون اومد خونشون و نیومدن ولی مهدی اومد . بش گفتم بیا . اونم اومد . وقتی اومد من داشتم در آغوش پروردگار رو تو اون وبم می نوشتم . هی داشت قر می زد که به من گفتی بیا حالا خودت بالائی . بش گفتم بیا کمکم کن . اومد یه کم واسم تایپ کرد ، یه کم واسم خوند تا تموم شد . هر چند که خیلی نق زد ولی تموم شد . بعد هم رفتیم نهار و ........
داشتیم چای می خوردیم که مهدی یاد یه خاطره افتاد که خودش می گفت تا عمر دارم از یادم نمیره .
بابای من آدم خیلی راز نگهداریه . خیلی کم پیش میاد که از دیگرون تو خونه حرفی بزنه . مهدی داشت تعریف می کرد می گفت :
یه روز داشتم با دوست دخترم راه می رفتم در حالی که دختره سفت دستای منو چسبیده بود . یهو رسیدیم دم یه عینک فروشی . هی گفت بیا بریم این عینکا رو ببینیم . هی من گفتم بابا بیا بریم ول کن عینک میخای چیکار ؟ از اون اصرار و از ما انکار تا آخر مغلوب شدیم و رفتیم پشت ویترین مغازه .
حالا نگو عمو حسین ( بابای من ) تو اون مغازه بوده و اون مغازه مال دوست عمو حسین بوده . خلاصه بابای من مهدی رو با این دختره دیده بود .
اینام بعد از اینکه دیدنشون تموم میشه راه میفتن که برن . مهدی می گفت من عمو حسین رو ندیدم . در حالیکه بابای من اونو از تو مغازه دیده بوده . هیچی دیگه اینا که راه میفنتن برن یهو بابای من مهدی رو صدا می کنه :‏مهدی ، مهدی .........
مهدی هم که صدای بابای منو میشناسه محل نمیذاره و میره . میگفت دختره هی گفت : مهدی یکی داره صدات میکنه . اونم بش گفته بیا بریم ولش کن که یهو بابام با فامیل صداش می زنه : آقای .......
می گفت دیگه نمیشد محل نذارم با یه حال زار و پریشون رومو برگردنودم و با یه حالتی شبیه گریه گفتم : سلام عمو حسین ...........و دیگه هیچی ....!!!!!
کاریش نمیتونستم بکنم . آخه بگم این دختره دختر عممه ، دختر دائیمه ، دختر خالمه چی بگم که همه فک و فامیلم رو می شناخت .
هیچی دیگه می گفت رفتم به دختره گفتم حالا راحت شدی آبروی ما رفت ؟ امشب یه کتک مفصل از بابام نوش جون خواهم کرد و همش تو این فکر بودم که حالا که رفتم خونه چه خبری میشه .
( آخه باید بگم که دائی و زندائی من خیلی سخت گیر و حساسن . )
بهر حال می گفت شب با ترس و لرز رفتم خونه . یه کم کنار مامانم ایستادم ببینم چیزی میگه ؟ دیدم نه انگار آب و هوا مساعده . خلاصه بخیر گذشت و تموم شد . جالب اینجا بود که بابای منم تو خونه هیچ حرفی نزد تا مدتها بعد که خود مهدی حرفش رو پیش کشد .
تازه می گفت یه بارم دائیم دید و اومد جلو و با خنده گفت : سلام . این کیه . منم با عصبانیت گفتم : هیشکی آباجیمه !!!!!!
جالب تر از همه این بود که می گفت یه روز داشتم با یه دختره می رفتم با ماشین بودم . صدای ضبط بلند بود و شیشه ها بالا که یهو دیدم یکی تق تق می کوبه تو شیشه . نگاه کردم دیدم هادیه ( داداش بزرگش ) با یکی از دوستاش . می گفت وا رفتم . هادی هم فهمید .با خنده گفت :شیشه رو بده پائین !بعد که شیشه رو کشیدم پائین با یه لحن مسخره گفت : به سلام علیکم آقا مهدی .  می گفت فقط گفتم : هادی تو رو خدا به مامان نگیا !!!
اونم گفت : اه ؟!!! تا شش ماه باید هر شب تو بری آشغالا رو بذاری سر کوچه و الا من میدونم و تو و مامان و این دختره !!!!
می گفت بش گفتم : نوکرتم . باشه هر چی تو بگی . 6 ماه که هیچی تا یه سال خودم آشغالا رو می برم . تو فقط هیچی نگو .!!!!!!!
پسره پررو میگه : تا حالا فقط بزرگترین شانسی که آوردم این بوده که همش آدمائی به پستم خوردن که دهناشون قرص بوده و الا حسابم با کرام الکاتبین بود .
منم بهش گفتم : فقط مواظب باش یه روز به پست من نخوری والا عکس و فیلمت رو میگیرم و واسه مامان و بابات بلوتوث می کنم!!!!!!!!!
خلاصه اینم از امروز . هر وقت مهدی میاد کلی از دستش می خندیم . پسر با حالیه .
خدا آخر عاقبت همه جونا رو بخیر کنه .
حالا هم که رفت استقبال احمدی نژاد که امروز میاد اصفهان . تعریف می کرد می گفت دیشب تا صبح تو خیابونا واسه احمدی نژاد تبلیغ می کردیم و شعار می دادیم . یهو تو خیابون نظر یه دختری دیدیم ( آ چه خونواده محترمی ) داد زدم گفتم خانم شما به کی رای میدی ؟ گفت به موسوی .
گفتم : منم به موسوی رای میدم .
می گفت دیگه همه بریده بودن از خنده . صبح که باش حرف می زدم صداش گرفته بود . پرسیدم چته ؟ گفت دیشب تا صبح دادم میزدم و شعار می دادیم ، صدام گرفته.
دلم میخواد منم برم استقبال ولی خیلی شلوغ میشه از شلوغی بدم میاد .
خوب حالا که متن امروز یه خورده جنبه طنز داشت بذار آخرش هم یه لطیفه بنویسم و برم . عمم از کربلا اومده باید بریم دیدنش .


جواب یه آدم ساده لوح پس از شنیدن اخبار :
آمریکا : گندم به ایران نمی دهیم .
ساده لوح : گور پدرت ، نون خالی می خوریم
.


در پناه حق
بای .




موضوع مطلب :
جمعه 88 خرداد 15 :: 12:41 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام
امشب اومدم تا با نوشتن ، یه کم از نگرانیهامو کم کنم . خدائیش خیلی نگران این انتخابات هستم .
میترسم همه زحمتای احمدی نژاد دود شه بره هوا . دیشب بعد از اون مناظره احمدی نژاد با موسوی خیلی دلم واسه احمدی نژاد سوخت . گناه داره بخدا . آخه چند نفر به یه نفر بی انصافا ؟؟؟؟؟؟
افتادن به جون جونای خام و بی اطلاع از همه چی . اونام نمیفهمن که فقط شدن وسیله دست اینا واسه رسیدن به هدف . خدایا خودت بخیر بگذرون .
امروز رفتیم بیرون شهر . میخاستیم بریم پل زمان خان که سر از زرین شهر درآوردیم . البته خوب بود بد نبود . همین قدر که بعد از مدتها آب دیدیم خودش خیلی بود .
اما حسابی سوختیما . صورتم داره گزگز میکنه هنوز . طاها کیف کرده بود .
جاتون خالی خوش گذشت . صبحانه تخم مرغ ، نهار کباب و عصرانه آش رشته ای که عماد درست کرد خوردیم . جاتون خیلی خالی بود . خوش گذشت .
اومده بودم فقط از انتخابات بنویسما ولی گفتم خاطره امروزم ثبت کنم . راستش وقتی بعد از یه مدت میام و خاطرات قبلی رو میخونم خیلی چیزائی که یادم رفته واسم زنده میشه و حس خیلی خوبی بم دست میده . واسه همین حیفم میاد ننویسم .
ولی الان که دارم تو تاریکی می نویسم چشام داره درمیاد ولی بازم به نظر خودم ارزشش رو داره . امشب یه وب جدید ساختم تا توی اون وب بجای ثبت خاطرات روزمره مطالب قشنگ و آموزنده بنویسم . امیدوارم که بتونم این کار رو بکنم .
خوب دبگه فعلا ..............
راستی آدرس وب جدیدم بهار 1359 است . چون نشد انگلیسی بنویسم فارسی نوشتم . شما خودتون درستش کنید . ولی اگه اومدین حتما نظرتون رو ثبت کنید لطفا ........
قربان شما بای




موضوع مطلب :
چهارشنبه 88 خرداد 13 :: 8:22 عصر ::  نویسنده : بهار

به هنگام بازدید از یک بیمارستان روانى، از روان‌پزشک پرسیدم شما چطور می‌فهمید که یک بیمار روانى به بسترى شدن در بیمارستان نیاز دارد یا نه؟
روان‌پزشک گفت: ما وان حمام را پر از آب می‌کنیم و یک قاشق چایخورى، یک فنجان و یک سطل جلوى بیمار می‌گذاریم و از او می‌خواهیم که وان را خالى کند.
من گفتم: آهان! فهمیدم. آدم عادى باید سطل را بردارد چون بزرگ‌تر است.
روان‌پزشک گفت: نه! آدم عادى درپوش زیر آب وان را بر می‌دارد. شما می‌خواهید تخت‌تان کنار پنجره باشد؟

 



موضوع مطلب :
سه شنبه 88 خرداد 12 :: 6:8 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام
احوال شما ؟ خوب هستید ؟ چه خبرا ؟
خوب بازم فرصت شده که بنویسم اومدم واسه نوشتن .
چند روزیه کارام تو بیمارستان خیلی زیاد شده . کم کم دارم خسته میشم . هی باید حرص بخوری با این و اون سر و کله بزنی ، گاهی وقتا حرف و حدیث بارت کنن و خلاصه که باید یه جورائی بگذرونی . دیروز کمیته مدارک پزشکی داشتیم . سری قبل بخاطر نیومدن و دیر اومدن اعضاء دکتر کارانه های همه مون رو کم کرد . نامرد !!!!! خدائیش من بی تقصیر بودم ولی می گفت من از تو که اینقدر اکتیوی انتظار نداشتم بشینی و بگی : نمی دونم  !!!!!! البته اینو راست می گفت ، چون اون روز اصلا حس و حال جلسه و کمیته و این جور چیزا رو نداشتم . ولی خوب وقتی ساعت 7 و نیم صبح بت زنگ میزنن میگن 9 کمیته داری من چه کاری می تونم بکنم ؟؟؟؟؟ به همه اعضاء هم زنگ زدم . خوب وقتی نیومدن مگه من مقصرم ؟!!! بعدشم که مسئول هماهنگی کمیته ها این دختره گیج و منک صورت جلسه کمیته قبلی رو اشتباه آورده بود دیگه هیچی ! دکتر جوش آورد و کمیته رو کنسل کرد . این 2 تا دانشجو مدیریته که اونجا کارآموزیشون رو میگذرونن آی به همه مون خندیدن !!!!!!! ولی طوری نیست تلافیشو در خواهم آورد .
بهر حال دیروز همه از ترسشون سر ساعت اومدن تو کمیته . مترون یه خورده دیر اومد که اونم دستش بند یه مریض فوتی بود .
طبق معمول همیشه کمیته های ما پر از جنجال و داد و بیداده . دیروزم من دستور جلسم برطرف کردن نقایص پرونده های عصر و شب بود که منشی نداریم . دکتر یه خورده از پرستارا شاکی بود و خلاصه یه کم تشر رفت و اونام یه خورده حرص خوردن که چرا تو هر مساله ای رو تو کمیته مطرح می کنی و خلاصه بخیر گذشت .
دیروز صبح بعد از اینکه کارپرداز بیمارستان زنگ زد چاپخونه تشر رفت که چرا برگه هامونو نمیارین ؟ آقای ........ بم اس زد که تا یه ساعت دیگه میام . یه ساعت دیگه شد 11 و نیم . من چند روزیه که انگشترمو دستم کردم . از کمیته که برگشتم انگشتم درد گرفته بود انگشترمو کردم تو دست چپم . وقتی اون اومد انگشتر تو دست چپم بود . منم اصلا تو این حال و هواها نبودم . خیلی هم رسمی باش برخورد کردم . برگه ها رو داده بود منم داشتم بررسی می کردم که درسته یا نه.
مدام داشت بم نگاه میکرد . زیر لب یه چیزائی می گفت . کلافه شده بود . نمی فهمیدم چشه . پاشد اومد اونور میز ایستاد . عکس طاها رو گذاشته بودم زیر میز . عکسو نگاه کرد گفت طاهاس ؟ گفتم آره . یه کم ایستاد و بعد دیدم طاقت نیاورد و گفت : مبارک انگشترت باشه . یه لحظه به خودم اومدم . فوری از دست چپم درآوردم کردمش تو دست راستم . گفتم دستم درد گرفته بود جاشو عوض کردم . احساس کردم از ته دلش خندید . یهو گفت : فکر کردم اینو کردی تو دستت و گرفتی روبروی من ..........
که یهو یکی اومد تو اتاق . منم گفتم شما فقط هی فکر کن !!!!!!!!
بخدا نمیدونم این پسره چشه ؟ اصلا کاراش قابل پیش بینی نیست . آخه اگه از زندگی من رفتی کنار که دیگه چرا این ادا اطوارا رو در میاری ؟!!!!
به تو چه که این انگشتر واسه چیه ؟ اصلا ............. لا اله الا الله . شیطونه میگه یه چیزی بگما !!!!!!
هیچی دیگه . برچسبا رو آورده بود که آخرشم مطابق سفارش ما کار نکرده بود . ولی برگ تجهیزات آنژیو خوب شده بود . این مسئول بدقلق آنژیو هم خوشش اومده بود البته خدا رو شکررررررررر !!!!!!
وقتی اومده بود دلشو گرفته بود و می گفت دلم درد میکنه . بهش گفتم چرا ؟ گفت نمی دونم . گفتم گرسنه ای ؟ گفت نه صبحانه خوردم .
خلاصه هیچی دیگه رفت . ولی من از بس پرونده داشتم تا 5 بیمارستان بودم . داشتم می مردم دیگه .
اومدم خونه . منا زنگ زد گفت اومدم اصفهان دارم میام دم خونتون ببینمت . خیلی وقت بود ندیده بودمش . با مصطفی اومدن دم در . با اینکه 6 ماهش بود ولی خیلی چاق و بد هیکل نشده بود . سونو مشخص نکرده بود بچش چیه . گفت اگه دختر باشه دوست دارم بذارم : نازنین
خلاصه یه کم با مامان حرف زد و یه کم تو سر و کله همدیگه زدیم و بعدش رفت . ما هم رفتیم خونه مریم اینا . مریم و عماد سر تحویل دادن یا ندادن ماشینشون به داداش عماد درگیر بودن . ریوشون اومده ولی پلاکش هنوز نیومده نمیتونن از پارکینگ درش بیارن . عماد هم ماشین قبلی رو به داداشش فروخته ولی گفته تا ماشینم نیاد بهتون نمیدم . حالا هنوز بشون نگفته که ماشین رو تحویل گرفته . ولی میگه تا 4 شنبه که مریم دانشگاه داره ماشین پیش خودمون باشه ، بعد برم تحویلشون بدم . داداشش هم که میخاد عقد کنه ماشین رو میخاد . خلاصه مریم می گفت شنبه تحویل بده اینم می گفت من 4 شنبه تحویل میدم . خلاصه یه کم نشستیم و بعد طاها رو آوردیم خونه . اونام واسه شام اومدن .
مینا فیلم دلداده رو از دوستش گرفته بود . دیدیم . قشنگ بود بد نبود . فیلم که تموم شد آقا طاها تازه بیدار شدن . خدا که تا صبح منگه داد . باور کن اگه چاره داشتم از تو شیشه آشپزخونه شوتش می کردم تو حیاط . با اینکه بالا تو اتاق خودم خوابیده بودم ولی صدای گریش نمیذاشت بخابم . دیگه ساعت 5 که واسه نماز پا شدم ، رفتم پائین . انگار ساعت 11 صبحه !!!!!! تازه بیدار شده بود و می خندید و بازی می کرد . یه کم باش بازی کردم بعد گذاشتمش تو روروک و اومدم بالا نمازمو خوندم . مریم گفت تو رو خدا بیا یه کم ببرش بالا من یه خورده بخابم . میخام برم سر کلاس بشینم . رفتم آوردمش بالا . خوابوندمش کنار خودم رو تخت . موبایل و عروسکم دادم دستش و خوابیدم . اونم داشت واسه خودش بازی می کرد . یه دقیقه پشتم و کردم بش خوابیدم از بس موهامو کشید پشیمون شدم . رو کردم بهش و خوابیدم . بعد دیدم از بس بازی کرده خسته شده داره می خابه . همینطوری آروم خوابیده بود تا دیگه بابا که اومد بالا علی رو بیدار کنه از صدای بابا بیدار شد و بابا بردش پائین .
صبح هم که مثه بچه خوب رفتم سر کار . بازم کلی پرونده داشتم . یه خورده با مترون رفتیم تو بخشا واسه تذکر در خصوص نقایص پرونده . خلاصه روزمون طی شد دیگه . 3 هم رفتم کلاس ایروبیک . حالام که خونم . منتظرم عماد بیاد بریم تو طالقانی چند تا دستگاه اسکنر ببینیم و قیمت بگیریم واسه بیمارستان . زهره هم که با مامانش رفته دندونپزشکی . ببینم کی میاد . یادم رفته چه جوری عکس میذاشتیم تو وب لاگمون . میخام بیاد اینجا بم بگه که هنوز نشده . دلم میخاد یه شعر قشنگ تو وبم بنویسم ولی چی نمی دونم . دارم فکر می کنم :

 

 


گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرورو تو چشمات شکستم .........
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد....
واسه من که برعکسه کار زمونه
یکی نیست که قدر دلم رو بدونه
گناهی ندارم ولی قسمت اینه
که چشمای کورم به راهت بشینه
هنوزم زمستون به یادت بهاره
تو قلبم کسی جز تو جائی نداره
صدای دلم ساز ناسازگاره
سکوتم به جز تو صدائی نداره
تو خواب و خیالم همش فکر اینم
که دستاتو بازم تو دستام ببینم
ولی حیف از این خواب پریدم  که بازم
 با چشمای کورم به راهت بشینم
سر از کار چشمات کسی در نیاورد
که هر کی تو رو خواست یه روزی بد آورد
برای دل من واسه جسم خستم
منی که غرورو تو چشمات شکستم .............



هنوز برام عزیزی هنوز برام همونی
بخاطر تو میرم میخام اینو بدونی
باز چرا خیسه چشمات باز چرا غصه داری
هیچی نگو میدونم دیگه دوسم نداری
من که گذشتم از عشق بخاطر دل تو
هر کاری گفتی کردم که حل شه مشکل تو
من که بخاطر تو از خودتم گذشتم
این شده حال و روزم این شده سرگذشتم
هنوز برام عزیزی هنوز برام همونی
بخاطر تو میرم میخام اینو بدونی ..............

  


خوب دیگه عماد زنگ زده میخام برم بقیه مطالب باشه واسه بعد .......
فعلا بای.................................

 





موضوع مطلب :
1   2   >