سفارش تبلیغ
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 16
  • بازدید دیروز: 31
  • کل بازدیدها: 96675



شنبه 92 شهریور 23 :: 6:42 عصر ::  نویسنده : بهار
همون رمز قبلی  




موضوع مطلب :
جمعه 92 شهریور 22 :: 1:25 عصر ::  نویسنده : بهار

خیلی دارم با خودم کل کل می کنم که حال و روز این روزام رو بنویسم یا نه ؟
سکوت کنم و داغون بشم ؟
حرف بزنم و سرزنش بشم ؟
بنویسم و همه واقعیتها رو نگم ؟
نمی دونم ...........

تنها چیزی که می دونم اینه که این کاری که الان دارم می کنم زندگی نیست ........

نمی دونم چیه ولی زندگی نیست ........

با وضعی که دارم پیش میرم مطمئنم که خیییییییییییییلی زودتر از اون چیزی که همه انتظارش رو دارن سلامتیمم از دست میره ......

تو شرایطیم که نمی دونم کار درست و غلط چیه ؟

بدتر از همه اینه که هییییییییچ کاری از دستم برنمیاد .

شک و دودلی بین موندن یا رفتن ........

تحمل یا زدن زیر همه چیز .........

نمی دونم ..........

حرف زدن و نوشتن دیگه آرومم نمی کنه ........

همه حرفا رو می شنوم ولی حس می کنم همه لب گود نشستن میگن لنگش کن ..........

تا تو یه گودی نباشی نمی تونی در موردش حرف بزنی .......

خیلی خسته م ........

گاهی وقتا حال و روزی دارم که وقتی صبح از خواب بیدار میشم تعجب می کنم که زنده م !!!!!!

می ترسم این جنون هائی که بعضی وقتا بهم دست میده یهو هم یه کار اساسی دستم بده و از من اصلا بعید نیست ........

می دونم اشکال از منم هست شاید خیلی بیشتر از بقیه ، مشکلات من داره اساس این زندگی رو از هم می پاشه ولی راه چاره ش رو بلد نیستم ......

هر راهی میرم فقط خیلی موقت جواب میده در حد یکی دو هفته ........

ولی باز روز از نو و روزی از نو و هر بار بدتر و افتضاح تر از قبل ......

دلم یه تنهائی طولانی مدت میخاد .....

در حد 1 سال ........

ولی عملا عملی نیست ......

نمی دونم چرا می نویسم ؟ شاید چون هیچ کار دیگه ای به ذهنم نمی رسه .........




موضوع مطلب :
یکشنبه 92 شهریور 3 :: 11:16 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . فکر کنم دیگه من و بابک رو خوب شناختید که چطور بدون هیچ برنامه ریزی ای تصمیم می گیریم و عملیش می کنیم و معمولا هم بد نمیشه .
اما این بار عامل تصمیم گیری خودمون نبودیم !!!!!!

پنجشنبه گذشته تولد مبین ، برادرزاده م بود . همون روز دائیم اینا هم قبل از ظهر از آبادان رسیدن اصفهان و شب اومدن خونه علی اینا .
داشتیم شام می خوردیم که یهو زندائیم اومد کنار من و گفت : ما خیلی وقته قم نرفتیم . به دائیت میگم ما رو ببر قم میگه من حوصله شو ندارم منم بش گفتم باشه نیا . بابک و بهار پایه ن !!!!!!!! با اونا میریم .

منم گفتم باشه یا علی راهی شید فردا صبح راه می افتیم . به بابک هم گفتیم و اونم گفت باشه میریم و فردا صبح ساعت هفت و نیم صبح راه افتادیم !!!!!!!

قرار شد با یه ماشین بریم . 5 نفرم هم بودیم البته به استثنای وانیا . بنابراین با 206 اونا رفتیم . من بودم و بابک و زندائی و سمانه و امیر ( دختر و پسردائیم ) . توی راه نون تازه و پنیر و خامه عسل هم خریدیم و بعد پلیس راه ایستادیم صبحانه خوردیم جاتون خالی و راه افتادیم .

توی راه به زهره اس زدم که دارم میرم قم و به بهار هم خبر دادم ولی بهش نگفتم که تنها نیستم یعنی اصلا وانیا نمی ذاشت گوشی دست بگیرم که بتونم اس بدم یا بخونم همین چند تا اس رو هم به بیچارگی فرستادم .

بهار یاداوری کرد که حرم نمازجمعه است برای همین اول رفتیم جمکران . طرفای 11 و نیم اونجا بودیم قرار شد تا 12و نیم اونجا زیارت کنیم بعد بریم قم نهار بخوریم و بعدش بریم حرم که نماز جمعه هم تمام شده باشه .

خلاصه جمکران رفتیم که بریم زیارت . چشمتون روز بد نبینه که بنده 45 دقیقه تمام فقط از پله های درب ورودی مسجد دست وانیا خانوم رو گرفته بودم و می رفتم بالا می یومدم پائین می رفتم بالا می یومدم پائین یعنی دیواااااااااانه شدم از دستش مگه ول می کرد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دیگه با گریه زنگ زدم به بابک که تو رو خدا بیا اینو ببر اقلا دو تا خط دعا بخونم تا اینجا اومدم . اونو برده تا من یه ربع آخر تونستم به یه دعائی برسم .
من نمی دونم این وروجک چه علاقه وافری به پله داره بیچاره کرده ما رو !!!!!!!

خلاصه زیارت کردیم و رفتیم قم نهار بخوریم . حتما هم میخاستیم نان داغ کباب داغ باشه . نانش هم حتما سنگک باشه کبابشم خوب باشه دور هم نباشه .

جالب اینجا بود که سمانه و امیر می گفتن با بابا می یومدیم یه کبابی که دور یه فلکه بود !!!!!!!!!!

قم هم که فقط یه فلکه داره !!!!!!!

خلاصه کلی گشتیم اخرش از یه راننده تاکسی پرسیدیم کبابی خوب که نون داغم داشته باشه کجا هست ؟؟؟؟ اونم یه ادرس داد که مجبور شدیم کلی برگردیم ولی بالاخره پیدا کردیم و جاتون خالی نون سنگک داغ و کباب داغ و نوشابه و سبزی و ماست موسیر زدیم به بدن و اماده زیارت شدیم . 

رفتیم به سمت حرم ولی خیلی برای پیدا کردن جای پارک اذیت شدیم اخرشم امیر و بابک ما رو پیاده کردن و رفتن جا پارک پیدا کنن و ما سه تا هم کلی مسیر رو توی برق آفتاب طی کردیم تا رسیدیم حرم .

وانیا هم که حاضر نبود غیر من بغل کسی بره دیگه سمانه از پشت بغلش کرده که نفهمه من نیستم منم چادرمو کسیدم تو صورتم و راه می رفتم که منو نبینه تا رسیدیم تو حرم .

ولی حرم خیلی شلوغ بود رفتیم یه جای نسبتا خلوت گیر اوردیم که یکی یکی بریم زیارت . بازم چشمتون روز بد نبینه که من توی این حرم فقط دنبال این دختر می دویدم و بش نمی رسیدم . از این ور می گرفتمش از اون ور مثه کش تنبون در می رفت . بعدم چون گوشواره و النگو دستش بود جریان محمدطاها رو هم شنیده بودم اصلا جرات نمی کردم بذارم از جلو چشمم دور بشه .

دراز می کشید روی سنگای خنک حرم و روی زمین صاف لیز می خورد . از پله بالا پائین می رفت می دوید وااااااااااااااااااااااااااای که دیونم کرد . بیچاره سمانه چند دقیقه دنبالش رفته تا من 10 دقیقه برم زیارت و بیام و دوباره روز از نو روزی از نو .

بعد بابک زنگ زد که جا پارک گیر اوردن و اومدن حرم و بعد می زنگن قرار بذارن برا رفتن . خلاصه یه کم دیگه به کشمکش با وانیا ادامه دادم که فهمیدم بلللللللللللللله !!!!!!!

خانم خرابکاری کردن !!!!!!!! گل بود به سبزه نیز اراسته شد .......

 رفتیم تو دستشوئی . حالا جائی نبود که بشه این بچه رو بخوابونی عوضش کنی . منم خسته کوفته بغل کسی هم نمی رفت دستشوئی شلوووووووغ . دیدم فایده نداره روی یه سکو ایستاده بازش کردم و پاک کردم و بعد زیر لوله شستم و دوباره ایستاده بستمش و دوباره با اه و ناله زنگ زدم به بابک که اگه نیای ببریش میذارمش همین جا و میرم !!!!!!

اون بنده خدام که دید هوا پسه سریع خودشو رسوند و گرفتش و بعد دیگه زندائی اینا هم اومدن و از حرم اومدیم بیرون .

رفتیم سوار ماشین شدیم و بعدشم یه جا ایستادیم جاتون خالی بستنی خوردیم و رفتیم به سمت نیاسر و همش هم هی تو راه یاد زهره می کردیم که پارسال بعد عیدفطر با زهره اومدیم و نیاسر رفتن پیشنهاد اون بود و خلاصه کلی یاد سفر دوروزه مون به قم کردیم .

طرفای 7 بود رسیدیم نیاسر . اونجا هم خیلی شلوغ بود . اب ابشارشم نسبت به پارسال خیلی کمتر شده بود ولی خدا رو شکر خوب بود . اونجا هم چای درست کردیم و خربزه و گلابی و کلی عکس و اب بازی و .........

طرفای 8 به سمت اصفهان راه افتادیم و 10 هم خونه بودیم و بیهوش افتادیم تو رختخواب .

بابک می گفت اگه بعد اذان راه افتاده بودیم حالا اقاعلی عباس هم می رسیدیم بریم . ولی در کل مسافرت جمع و جور و خوبی بود . اگرچه وانیا با شیطنتاش خییییییییییییییییییلی اذیتم کرد ولی خوب خوش گذشت . برای تجدید روحیه خیلی خوب بود .

باور کنید برای همه تونم دعا کردم به یاد همه بودم . فقط متاسفانه نتونستم بهار رو ببینم چون هیچ برنامه مشخصی نبود که بتونم بهش بگم چه ساعتی کجا همدیگه رو ببینیم اونم باید 40 دقیقه مسیر طی می کرد و خلاصه که این بار سعادت دیدار بهار نصیبمون نشد هر چند خییییییییییییییییییلی دلم میخاست ببینمش ولی انشالا دفعه بعد حتما برنامه مون رو جوری تنظیم می کنم که بشه کلی وقت پیش هم باشیم .

این روزا دلم از یه سری چیزائی گرفته که به هییییییییییییییییچ کس نمی تونم بگمشون به هیچ کس ولی بغضشم رهام نمی کنه . مدام منتظر یه بهونه م واسه اشک ریختن واسه خالی شدن و این بهانه این چند روز وجود داشت .

توی اونه هفته پدر یکی از همکارای نزدیکمون تو بیمارستان به طور خیلی غیرمنتظره ای سکته مغزی و فوت کرد در کمتر از 24 ساعت و این شوک خیلی بزرگی برای ما و اون همکار خوبمون بود که ثانیه ای فکرش رهامون نمی کرد .

می دونستیمم که خیلی حساسه و وابسته به خانواده و این غم خیلی براش سنگینه ولی جز شرکت توی مراسم تشییع جنازه و بقیه مراسم ها کار دیگه ای از دستمون برنمی یومد . دیروز هم بعد 10 روز رفتیم دنبالش خونه مامانش که برش گردونیم سرکار و چققققققققققققققققققققدر همه مون موقع جدا شدنش از مادرش و اشک و گریه این مادر و دختر اشک ریختیم و چقدر بد که همه مون می دونستیم که یه روزی این شتر در خونه های ما هم می خوابه .

توی بیمارستانمون در طی این ده روز 4 تا از همکارامون پدرشون رو از دست دادن و دیدن هر کدوم که رفتیم کلی اشک ریختیم .

ولی بازم بغض من اون جور که باید خالی نمیشه .

دلم گرفته از کسانی که نزدیکترین نزدیکانم هستن . نمی دونم شاید هم من متوقعم ولی در هر صورت دلم ازشون گرفته هر چند مقصر اول و وسط و اخرش اشتباهات و بی سیاستیهای خودم تو زندگیم بوده و هست .......

قراره مهد بیمارستان از اول مهر راه بیفته . امروز مدارک وانیا رو تحویل دادم . برام خییییییییییییلی سخته که بچه م رو توی این سن به دست مهد بسپارم ولی به عینه دارم می بینم که مامانم دیگه از پس شیطنتاش برنمیاد ضمن اینکه دیابتشم داره اذیتش می کنه و اذیای این بچه تشدیدش می کنه .

دلم نمیخاد زحمتای وانیا باعث ازار و اذیت مامانم بشه . ازز اول مهر هم که مینا بره دانشگاه دیگه مامانم دست تنها حریف وانیا نمیشه .

توکل به خدا امیدوارم بهترین خیر و صلاح دخترم رو جلوی پامون بذاره جوری که نه اون اذیت بشه و نه من از غصه اذیت شدن اون داغون بشم .

دعام کنید که یا این بغض بترکه یا رهام کنه ......

راستی 9 شهریور از طرف بیمارستان چادگون گرفتم قراره با مامانم و مریم اینا بریم البته 3 تامهمون اجباری هم قرار شده بیاد که من و بابک اصلا و ابدا دوست نداریم حضور داشته باشن ولی به اصرار بابا و مامان و البته بیشتر مریم وعماد مجبور به بردنشون هستیم هر چند اومدنشون قطعی نیست ولی احتمالش زیاده .

حالا بعدا وقایع اونجا رو هم خواهم نوشت هر چند خیلی مطمئن نیستم با جریاناتی که داره پیش میاد خیلی بم خوش بگذره ولی خوب امید به خدا .....

التماس دعا .....




موضوع مطلب :