سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 4
  • بازدید دیروز: 19
  • کل بازدیدها: 95710



پنج شنبه 88 فروردین 27 :: 11:37 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام
باز امشب شب جمعه است ............
تا چند ماه پیش شبای جمعه می رفتیم خونه آقا اینا حالا باید بگیم خدا بیامرزتت آقا.............
چقدر دلم براش تنگ شده خدایا این همه مهر و محبت حالا یه دفعه قطع شده و کمبودش داره از تو می سوزونتم
کاش قدرتو دونسته بودم
کاش اون لحظه ای که که اوج ناامیدی و خستگی رو تو چشمات دیده بودم می فهمیدم که دیگه داری آماده رفتن میشی .......
آقا هیچ وقت اون روزی رو که تو آی سی یو اومدم بالا سرت یادم نمیره
تو اوج بیهوشیت به محض اینکه صدات کردم آقا چشماتو مثه برق باز کردی نمیدونم یعنی اینقدر منتظرم بودی ؟؟؟؟؟؟
مامان اینا می گفتن همه رو نمیشناسی ولی وقتی بت گفتم منو میشناسی خیلی قاطع و سریع سرتو حرکت دادی
خدایا تو میدونی که چقدر دوسش داشتم اونم به اندازه تموم دنیا دوسم داشت اما چه فایده
وقتی یادم میفته چطوری هوامو داشت وقتی پیشش بودم کسی جرات نداشت از گل نازکتر بم بگه
همیشه میگفت بهاره برام یه چیز دیگه است
می گفت تنها نگرانیم سر و سامون گرفتن تو
اگه تو هم اون چیزی که دوست داری نصیبت بشه دیگه هیچی از خدا نمیخام
آقا تو اون دنیا هم برام دعا می کنی ؟
اشرف می گفت شب و نصفه شب که بلند میشد بارها میشنیدم تو دعاهاش اسم تو بود
خدایا اشکام نمیذاره بیشتر از این بنویسم
چقدر دلم تنگته آقا چقدر دلم تنگته ................
خدا رحمت کنه همه رفتگون خاکو بخصوص بی وارث ، کم وارث و بد وارثا رو
آمین
خدایا آخر عاقبت ما رو هم ختم بخیر کن
شب بخیر




موضوع مطلب :
چهارشنبه 88 فروردین 26 :: 11:38 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام
چند وقته نیومدم حالام که اومدم واسه وبلاگ نبود !!!!!
رویا از اون ور دنیا تک زد بیام تو نت بچتیم اومدم الانم انگار دوباره دیس شده معطلم برگرده
چشام داره در میاد خوابم میاد خوب !!!!!!!!!
این هفته یه اکیپ از بیمارستان میخایم بریم کوه
کاش خوش بگذره ایشالا
اگه حسش بود میام می تعریفم
نخیر رویا مرددددددددددد
خدایش بیامرزاد میخام برم بخابم
امشبم که طه خوابه من بیدارم
شب بخیر




موضوع مطلب :
دوشنبه 88 فروردین 17 :: 9:57 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام
امروز اولین جلسه کلاس بعد از عید ایروبیک رو رفتم . فلور خیلی حالش گرفته بود . باهام اومد ولی ورزش نکرد . خیلی ناراحت بود . گاهی وقتا دلم میخاد بگم مردشور این زندگی رو ببرن ولی بعد می بینم علیرغم همه سختیاش قشنگه !!!!! حتی سختیاش ، ناکامیاش ، دلتنگیا ، قهر و آشتیاش و خلاصه همه چیزش . من که خیلی دوسش دارم .
امیدوارم مشکل ازدواج فلور هر چه زودتر حل بشه .مامان هادی تکلیفشونو روشن کنه یا بیاد یا بذاره این دختر به زندگیش برسه .
خدایا هر چی فکر میکنم نمیتونم جواب این سوال رو پیدا کنم :
خدایا یعنی واقعا چیزی به نام عشق وجود خارجی داره ؟؟!!
اگه عشقه پس این خودخواهیا چیه ؟ پس چرا اینائی که ادعای عاشقی می کنن حاضر نیستن بخاطر عشقشون گذشت کنن ؟!!
نمی دونم چی بگم .
موندم . باور نمی کنم عشقی هم وجود داشته باشه .
هر چی نگاه می کنم می بینم تو دنیا هر چی عاشق و معشوق معروف وجود داره معروفیشون بخاطر بهم نرسیدنشونو !
ولی برعکس هر چی دور و برمو نگاه می کنم می بینم عاشق و معشوقائی که بهم رسیدن عشق مثه عسلشون فقط بعد از یه مدت کوتاه باور نکردنی شده به تلخی زهر مار .
ای بابا ............
دنیاست دیگه . دنیائی که از ما آدمائی ساخته شده که یه عمره هنوز خودمونم نفهمیدیم چه جونورائی هستیم !!!!!!!!
جرات عاشق شدن ندارم . یعنی دوست ندارم یه سری تجربه های زجرآور و کشنده دوباره تکرار بشه !!!!!!
خدایا شکرت که تموم شدن اون روزا هر چند که پس لرزه هاش هیچ وقت رهام نمی کنن .............
خدایا چی میشد غرورم یه خورده از میدون به در میشد ؟
تنها کسی که از دل و حال من خبر داره توئی . نمی دونم دارم کار درستی می کنم یا نه ولی بهرحال بد جوری خودمو زدم به اون راه........
راهی که پایانشم مثه آغازش مبهم و گنگه !.......
دارم از زندگی فعلیم لذت می برم ولی یه ترس ناآشنا همیشه سایشو رو آسمون زندگیم پهن می کنه ..........
ولی بازم میگم :
تا خدا هست به خلقش چه نیاز
می کشم ناز یکی تا به همه ناز کنم
خدایا تو که می دونی من همه چیزو به تو سپردم و بس
میگن خدا نزد گمان بندشه . خدایا تو میدونی که من همیشه بهترین و زیباترین گمانها رو نسبت به تو داشتم و دارم و اگه بازم تو بخای خواهم داشت .........
خدایا دوست دارم : هر روز بیشتر از دیروز  




موضوع مطلب :
یکشنبه 88 فروردین 16 :: 12:5 صبح ::  نویسنده : بهار
سلام
امروز 15 فروردین 1388 شاید یکی از بهترین روزای زندگی بود . نمیدونم چرا ؟ من خیلی اینور اونور میرم ولی امروز یه جور دیگه بم خوش گذشت . امروز باید برای اولین جلسه ایروبیک بعد از عید می رفتم ولی حالشو نداشتم . به زهره زنگ زدم ببینم چیکارست خیلی دلم هوای یه کوه صفه مجردی کرده بود . زهره دانشگاه بود گفت اگه کلاسشو نره زود میاد . من اومدم خونه زهره گفت کلاس نرفته . خلاصه زهره اومد خونمون . بابا گفت بیا منو برسون منم از خدا خواسته به بهانه خرید کرم ضد افتاب با زهره راهی شدیم . بابا رو که رسوندیم کرمو خریدیمو راهی کوه صفه شدیم . زهره خفه مون کرد از بس با این گوشی جدید دبلیو نمیدونم چندش عکس گرفت . مردم کلی مسخرمون کردن . ولی خدائیش خیلی خوش گذشت . کلی حال کردیم دو تائی . چقدر عکس گرفتیم . همش تکی و عین هم . آخه کسی نبود ازمون عکس دوتائی بگیره . کوه صفه خیلی قشنگ شده بود . خیلی باحال بود . خیلی خوش گذشت خیلی خیلی خیلی . حیف که هنوز دسترسسیم کامل نیست والا عکساشم میذاشتم تا همیشه به یاد امروز بمونم . قراره جمعه بریم کوه و بریم بالا . من و مهدی و علی و مینا و زهره و خانم سلیمانی کارشناس بیمه ارتش . خدا کنه برناممون بهم نریزه . انشالا . خوب دیگه اینم شد یه دفترچه خاطرات اینترنتی . بازم خوبه . 
خدایا شکرت شکر به اندازه تک تک نعمتائی که آفریدی و اندازشونو جز خودت هیشکی نمیدونه . بخاطر سلامتی ای که بخاطرش تونستیم بریم کوه ، بخاطر ماشینی که همیشه آرزو داشتم داشته باشم و حالا به لطف تو 3 ماهه که دارمش ، بخاطر دوستای خوبی که سرراهم گذاشتی بخاطر اینکه اجازه میدی از طبیعت بسیار زیبای تو لذت برم و یه تفریح سالم داشته باشمو بخاطر همه اون چیزائی که من نمیدونم و تو خوب میدونی خدایا شکرت ........
حرف آخر : خدایا خیلی دوست دارم چون تو منو خیلی دوست داری  


موضوع مطلب :