سفارش تبلیغ
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 16
  • بازدید دیروز: 31
  • کل بازدیدها: 96675



شنبه 90 مرداد 15 :: 3:24 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . حالتون چطوره ؟ خوب هستید انشاالله ؟
چه می کنید با روزه داری ؟ 
من که اصلا از این ماه رمضون و گرسنگی و تشنگی تا الان چیزی نفهمیدم . می دونید چرا ؟؟؟؟؟؟؟
چون قبلش هم خیلی رژیمی غذا می خوردم . اهل آب خوردن زیاد هم نیستم . بنابراین خیلی اذیت نمیشم .
خوب چون الان خیلی خوابم میاد فقط یه چیزی می نویسم و میخوام که شما هم اطلاع رسانی کنید چون تجربه شده است .


توی روز 25 ماه مبارک رمضان به نیت ازدواج مجردین توسط خود اون شخص یا خانواده اش یا هر کسی ولی به نیت اون شخص 5 بار سوره شوری که خودش هم توی جزء 25 قرآن هست خونده بشه .


باور کنید خیلی مجربه .
اومدم زودتر اینو بگم که توی روز خودش یهو یادم نره .
برای اولین بار یه پست کوتاه نوشتم .
توی لحظات افطار و سحر ما رو هم از دعای خیرتون فراموش نکنید لطفا .
قربان شما ...............




موضوع مطلب :
یکشنبه 90 مرداد 2 :: 11:36 عصر ::  نویسنده : بهار
[نوشته ی رمز دار]  




موضوع مطلب :
شنبه 90 مرداد 1 :: 5:22 عصر ::  نویسنده : بهار

سلاملکم . احوالات شما ؟ خوب هستید انشالا ؟
می بینم که انگار اصلا از مطلب علمی خوشتون نمیادا !!!!! جز ملیحه جان که البته بدیهیه چون این مطلب به رشته اش می خوره .
خوب چه خبرا ؟ ما رو نمی بینید خوش می گذره ؟
راستش رو بخواید این چند وقته به طور عجیبی کارای بیمارستانم زیاد شده  البته فرعیاتش زیاد شده نه اصلیاتش!!
مثلا راه افتادن ساب کمیته مدارک پزشکی تحت عنوان بررسی کیفی پرونده که البته خیلی طرفدار پیدا کرده و هر هفته سه شنبه ها برگزار میشه و مطالب خیلی خوبی از توش درمیاد .
پزشکامون تازه دارند متوجه میشن که چه خبره ؟؟؟؟!!!!!!
و چطور این اینترن و رزیدنتهای  محترم با جون مردم دارند بازی می کنند .

این چیزاش خوبه ولی تایپ صورتجلسه ها و تهیه کردن نامه های مربوط به این پزشک و اون رزیدنت و این مسئول بخش و ......... واااااااااااااااااااااای که این کارای جانبیش منو بیچاره کرده .
همین کارائی که اصلا به چشم نمیاد خودش بیشتر از هر چیز دیگه ای وقت می گیره .
بعد هم که هی جلسه پشت جلسه همشم بی اثر و بی فایده !!!!!!!!

تازه کلی هم تغییر توی کادر بیمارستان ایجاد شده که به نظر من واقعا خیلی لازم بود .
بیمارستان ما چند سالی بود که یه مترونی داشت که از نظر شخصیتی بسیار محترم و آرام و مودب بود ولی متاسفانه از نظر مدیریتی و کاری خیلی چنگی به دل نمی زد یعنی اصلا با روحیات مدیر بیمارستان که یه آدم فوق العاده بی رودربایستی و کاری و حساس بود نمی خورد .همش می خواست روی عیب و نقصا سرپوش بذاره . اصلا پرسنل پرستاری هیچ حسابی ازش نمی بردند .
چند سالی بود که یه پرستار مرد از همدان اومده بود تو بخش سی سی یو بیمارستان . خوب من خیلی کم می شناختمش .  خیلی شناخته شده نبود تا اینکه شد مسئول بخش ویژه بیمارستان . 
دفعه اولی که رفتم باهاش صحبت کنم در خصوص مسائل و مشکلات موجود در بخش ویژه وقتی باهاش حرف زدم دیدم ای ول همونیه که من دنبالش می گردم .
یه آدم خیلی پیگیر و کارکرده و با تجربه و در عین حال متین و معقول و مذهبی و مودب و صبور .
خیلی ذوق کردم که یه همچین کسی رو پیدا کردم . خلاصه اون کمیته رو به پیشنهاد اون راه انداختیم و بعد هم یه کلاس مستندسازی واسه پرستارها گذاشتیم که توی اون کلاس خیلی اون بیچاره رو اذیت کردند چون فکر می کردند اون میخاد خودش رو مطرح کنه و بخاطر مسائلی که مطرح کرد خودش و خانمش رو خیلی اذیت کردند . 
من به این جور رفتارها عادت داشتم و برام عادی بود ولی اون بنده خدا خیلی ناراحت بود . اومد پیشم درددل که اینطوری گفتند و اونطوری گفتند و مترون حمایت نمی کنه و .......
بهش دلگرمی دادم که نگران نباش مدیریت خیلی پشت سر این جور کارهاست حمایتت می کنه . منم اون اوایل خیلی مشکل داشتم بخصوص با مترون ولی مدیریت خیلی کمکم کرد و .....
تا اینکه یه روز پنجشنبه که من نرفته بودم سرکار طی یه عملیات انتحاری مترون قبلی برداشته شده بود و این آقا شده بود مترون !!!!!!!!!!!!
وای نمی دونید که تو بیمارستان چه خبر بود ؟؟
مترون قبلی اصلا انتظارش رو نداشت یعنی فکرش رو هم نمی کرد و پرسنل پرستاری داشتند می ترکیدند که چرا یه تازه وارد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!
خدااااااااااااااااااااااااا
و من بسیار خوشحال . چون مطمئن بودم حالا دیگه میشه کاری کرد . مترون قبلی هر وقت بهش می گفتی فلان مشکل هست می گفت :
اینقدر سیکل معیوبب تو این بیمارستان هست که هیچ کاری نمیشه کرد .........!!!!!!!!!!!
بنده خدا مترون جدید وقتی شنبه منو دید گفت : وای من روز پنجشنبه به اولین نفری که اومدم خبر بدم شما بودی که نبودی !!!!!!!!
گفتم آره مرخصی بودم .
خلاصه این از وضعیت آشفته بیمارستان

و اما امروز که تمام خوشیهای این دو روز تعطیلی که واقعا بهم خوش گذشته بود رو از دماغم درآورد ......
من تنها کارشناس مدارک پزشکی بیمارستانمون هستم و مسئول ما یه آقای فوق دیپلم چندین سال پیشه که علاوه بر این مسئولیت 60 تا مسئولیت دیگه هم داره و جالب اینجاست که از پس هیچ کدوم هم برنمیاد و جالب تر مدارای مدیریت با اونه !!!!!!!!!
همه جوره من همه کاره مدارک پزشکیم ولی نمی دونم چرا دکتر اشرفی با اینکه مدام هم میگه ولی حکم واسم نمی زنه ؟؟؟؟؟؟؟
خوب پرسنل ما هم یه خورده بابت اینکه من گاهی مواقع ایراد می گیرم و نق می زنم و حتی یه بار کار به مدیریت کشید از من دلخورن . جوری که من دیگه اصلا بایگانی نمیرم و توی همین ساختمان درآمد به کار خودم می رسم .
یه مشکلی بود که من چندین بار گفته بودم و اونها هم گوش نداده بودند تا اینکه کارشناسای بیمه یه نامه نوشتند به مدیریت و خلاصه کار بالا گرفت و بعدم من بیچاره رو متهم کرده بودند که تو اینها رو تحریک کردی و وقتی امروز مسئول رو بردم که با کارشناسها روبرو کنم اونا به شوخی بهش گفتند که
بله ایشون ما رو تحریک کرده و نمی فهمیند که مسئول ما اصلا قدرت فهم شوخی و جدی رو نداره!!!!!!!!!!
منم اعصابم خرد شد و رفتم دفتر مدیریت و شروع کردم به نق زدن .
تا رفتم تو یه نگاهی بم کرد و گفت : چیه ؟ دوباره دیروز جمعه بوده با عیالت دعوات شده اومدی دق دلیت رو سر من خالی کنی ؟
گفتم : نخیر با عیالم مشکل ندارم با پرسنل شما مشکل دارم !!!!!
خلاصه اونم اون خانم و مسئول رو صدا کرد و یه جورائی حال هر دوشون رو جا آورد .
در مورد نامه هم گفت : با شناختی که من از ایشون دارم می دونم اگه نیاز به نوشتن نامه می دید خودش می نوشت دیگه نیاز نبود کسی رو تحریک کنه !!!!
اون تو این بیمارستان داره با فوق تخصص هاش به خاطر عیب و ایرادای تو پرونده درمیفته دیگه با بایگانی که سهله !!!!!!!!
بعدشم مگه ایرادائی که می گیره الکیه ؟
به اون خانمم گفت باید به حرفش گوش بدید . ایشون که نرفته 4 سال درس بخونه که بیاد از شمای دیپلم کسب تکلیف کنه !!!!!!!!!!!

نمی دونید که چقدردلم حال اومد چرا که بارها و بارها بهشون هشدار داده بودم و بی فایده بود .
بعد هم به مسئول گفت بهشون میگی به حرفش گوش کنند و یه ابلاغ جانشینی واسش می زنی .
خلاصه که بدجوری حال هر دوشون گرفته شد .

مسئول می گفت : اون موقع که این خانم (یعنی من) تا ساعت 10 بایگانی بود بخاطر تخصصش ما 90 درصد مشکلاتمون حل شده بود ولی حالا که نمیاد دیگه نه .
منم گفتم : من تا صدسال دیگه هم نمیام چون خیلی راحت وقتی بهشون حرف می زنم تو چشام زل می زنند میگن به تو ربطی نداره اینجا مسئول داره !!!!!

خلاصه که بدجوری پته هر دوشون رو ریختم رو دایره . نه اینکه شخصی باشه این کار رو کردم چون تو زمینه کاری با کسی شوخی ندارم .
رفاقت جای خودش کار جای خودش .
خانم تا ساعت 9 بساط صبحانه اش پهنه . بعد 60 تا خط آزاد می گیره با اینور اونور حرف می زنه . بعد هم خستگی بین روز و 12 به بعدم جدول و بعدم نهار و نماز و .......
از اون طرفم خودشون رو جر میدن که وای نیرو نداریم . به کارامون نمی رسیم . وقت سر خاروندن نداریم !!!!!
شما جای من با یه مسئول بی کفایت چه می کنید ؟؟؟؟؟
بخدا نمی دونم چرا دکتر اشرفی برای انتقال مسئولیت به من با اینکه خودشم منو همه کاره مدارک پزشکی می دونه دست دست می کنه ؟
همه کارها رو من می کنم همه جلسات رو من میرم همه تصمیمات با مشورت من گرفته میشه ولی حکم نمی زنه و چراش رو نمی دونم .......
بگذریم ......

خدا رو شکر پنجشنبه و جمعه خیلی خوبی داشتیم این هفته . 5شنبه بابک اومد دنبالم رفتیم توی یه پارک خیلی خلوت کلی عکس گرفتیم و میوه و تخمه خوردیم و نمازمون رو خوندیم و رفتیم رستوران سبز .
من خوراک ماهیچه مخصوص خوردم که البته خیلی زیاد بود و بابک پلوباقلا با جوجه کباب ممتاز که خیلی خوشمزه بود . ( شاید بعدا عکسهاش رو گذاشتم )
بعدشم دوباره برگشتیم تو همون پارک و تا عصر اونجا بودیم و بعدم رفتیم خونه مریم اینا یه چای خوردیم و بعدم تو مطهری یه مانتو خریدیم و بعد خونه .........
صبح جمعه هم که به تمیزکاری خونه و گردگیری و جاروبرقی طی شد و ظهر هم خونه مامان و بعدم خواب و بعدم چای و میوه و بعدم خونه مامان بابک و بعد از مختار ....
تازه دیدیم خوابمون نمیاد و بابک گفت : بریم کوه صفه ؟
گفتم بریم .
رفتیم دنبال طه و با موتور رفتیم کوه صفه . وای که چقدر از دست طه خندیدیم .
جیغ می کشید، پا می شد موتور رو تکون می داد و بعدشم پاش رو می زد به یه قسمتی از موتور که خاموش می شد و بعد می خندید و می گفت میخام بیفتونمتون !!!!!!!!!!
خیلی هوا خوب بود جاتون خالی خیلی خیلی خوش گذشت . هر چند از بس زنگ زدند طه رو بیار دیوانه شدیم ولی خوب تو راه برگشتن زنگ زدند که دائیم اینا هم از شمال برگشتند و تازه رفتیم دیدن حسین سبیل !!!!!!!
خلاصه که دیشب برای اولین بار ساعت 2 خوابیدیم و خیلی هم بهمون خوش گذشته بود تفریحات این دو روز .

ولی خوب اعصاب خوردی صبح تلافیش رو درآورد ولی بعد حالگیری اون دو تا التیام بخشش شد .

ای وااااااااااااااااااای سیب زمینیهای کوکوم الان سوخت !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
خوب دیگه خیلی حرف زدم به تلافی این مدت . من برم تا خونه منفجر نشده ......
فعلا بای ........

و اما عکسها




موضوع مطلب :