وبلاگ :
درددل
يادداشت :
سه پلشت 2
نظرات :
0
خصوصي ،
10
عمومي
نام:
ايميل:
سايت:
مشخصات شما ذخيره شود.
متن پيام :
حداکثر 2000 حرف
كد امنيتي:
اين پيام به صورت
خصوصي
ارسال شود.
+
زهره
واي منم بعد از اينهمه وقتي که با هم بوديم تا حالا مثه اون شب نديده بودمت............
بازم خداروشکر که همه چي يه جورايي به خير گذشت...
حالا ايشالا آقابابک هم مياد و يه نفس راحت ميکشين هردوتون....بهرحال اونم حق داشت.دسترسي به هيچي نداشت و دور بود و مي ديد تو هم دست تنهايي.
پاسخ
کجا به خير گذشت ؟ شب بعد که اومدن راش بندازن بردنش تو حياط زيرشم روزنامه انداختن دقيقا از همون جاي قبلي اب مي داد يه کمي هم که اب شد کفش ترک خورد ! من واقعا مستاصل شده بودم ولي ديگه بابک گفت بذار خودم بيام . ديروزم که يعني اومدم خوبي کنم ميخاستيم با مريم و مينا و مامان بريم سيد محمد به مامان بابک زنگ زدم اونم بياد نماز ظهر و عصر که تموم شد ميخاستيم بيايم بيرون يهو ديديم رنگش پريد و خيس عرق شد و نشست رو زمين . به دربه دري برديمش بيرون مي گفت قفسه سينه و شونه ش درد مي کنه به گمونم يه سکته رد کرد ولي به قدري من ترسيدم که تا عصر هنوز بدنم مي لرزيد گفتم اگه طوريش بشه ميگن عروسش چکار کرد يا چي بش گفت کشتش ! خلاصه براش راني گرفتم و اومديم خونه مامان اب قند و نهار و اينا بش دادم بعد بردمش خونه . ولي باورت نميشه که چققققققدر ترسيدم ..