درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 17
  • بازدید دیروز: 35
  • کل بازدیدها: 201147



چهارشنبه 91 خرداد 3 :: 12:36 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . خوبید شما ؟
می بینید چقدر زرنگ شدم هی زود به زود آپ می کنم ؟؟؟؟؟
خوب دیگه حالا وقت بیشتری دارم .......

بالاخره دیروز رفتم دکتر . مثل همیشه فشار و وزن و صدای قلب بچه و این بار معاینه .........
بعد از معاینه بهم گفت فعلا واسه طبیعی خوبه چون بچه ات درشت نیست اوضاع خودتم بد نیست ولی من اصلا نمی تونم پیش بینی ای بکنم چون نه دست منه نه دست خودت . یهو تا یه مرحله ای خوب پیش میره و بعد دیگه پیشرفت نمی کنه .
می گفت تو سزارین ما می تونیم مانور بدیم ولی تو طبیعی چنین چیزی ممکن نیست .
بعد پرسید از نظر خانوادگی چطور هستید ؟
گفت والا مامانم که فوق العاده بدزا بوده و خواهرم هم سزارین شده .
دیگه چیزی نگفت فقط گفت یه کم دیگه صبر کن ببینیم چی میشه .
نمی دونم چکار کنم . تمام ترسم از اینه که درد طبیعی رو بکشم و بعد وسط کار مجبور به سزارین بشم و این یعنی نهایت بدشانسی که من اصلا تحملش رو ندارم .

همه بهم میگن پیاده روی کن ولی من بعد هر پیاده روی حالم به شدت خراب میشه . دل درد و کمر درد وحشتناکی می گیرم .
دیروز بعد از دکتر نرفتیم خونه مامان یعنی اصلا حال و حوصله نداشتم دلم آرامش می خواست واسه همین با وجود اینکه شام نداشتیم رفتیم خونه . جاتون خالی بعد نماز یه کم سیب زمینی و تخم مرغ درست کردیم و خوردیم چون هر دو خیلی گرسنه مون بود .
بعدش هی به بابک گفتم پاشو بریم تا پارک سر خیابون تا من یه کم پیاده روی کنم . هی گفت امشب نه و حالا نه و هی بهانه اورد بعد دیدم لباس پوشید و رفتیم .
چشمتون روز بد نبینه که دیگه توی راه برگشتن با گریه داشتم میومدم از بس دل و کمرم درد گرفته بود . درد عجیبی داشتم می دونستم درد زایمان نیست ولی خیلی درد می کرد منم کم طاقت !!!!
اومدم خونه زنگ زدم به مامانم که پاشو بیا دلم درد می کنه اون بنده خدا هم با دو تا عمه هام که از شیراز اومدن و بابام پاشد اومد و عمه ام یه کم شکمم رو چرب کرد و به قول خودش بچه رو که توی رون پام گیر کرده بود جابجا کرد و کشید بالا .........

از بس این چند وقت با کوچکترین دردی اشکم دراومده و بی صبر و طاقت شدم همه بهم میگن تو عمرا نمی تونی طبیعی زایمان کنی بخصوص اینکه یهو وسط کار هم نتونی و سزارینت کنن .
نمی دونم چه کنم تازه اینائی که تجربه هاشون بیشتره میگن طبیعی هم بعدش بی درد و مشکل نیست .
همه چیز رو سپردم به خدا ببینم اون چی میخاد . عروس خاله ام توی کانادا از دیروز کیسه آبش پاره شده بود و بالاخره امروز عصر طبیعی زایمان کرده البته بماند که خاله ام گفت خیلی اذیت شده هیچ کس هم پیششون نیست تک و تنها و غریب . خاله ام خیلی ناراحت و نگران بود . ولی خدا رو شکر به خیر گذشت ..........

کم کم دارم از دست خودم کلافه میشم . هم خودم و هم خانوادم رو عاصی کردم . از بس که کم صبر و طاقت شدم و با کوچکترین مساله ای اشکم چاری میشه . وقتی هم ناراحتم قیافه ام از هزار متری فریاد می زنه . دلم نمیخاد اینقدر ضعیف باشم نمی دونم پس ایمانم کجا رفته ؟؟؟؟؟
یعنی همه این بی طاقتیا و دل نازکیا بخاطر بارداریه ؟؟؟؟؟؟
به قول عمه ام با این وضع افسردگی بعد زایمانم حتمیه .

فردا شب لیله الرغائبه . دلم میخاد اعمال مخصوصش رو انجام بدم .
پارسال یه همچین شبی داشتیم با دائیم می رفتیم باغ یکی از دوستاش تو شهرکرد .
امسال اما با یه بچه توی شکم ...........
و خدا می دونه سال دیگه توی چه موقعیتی ........

فردا شب ، شب برآورده شدن آرزوهاست . اگه زنده بودم و خدا خواست به یاد همه تون خواهم بود شما هم ما رو یاد کنید .
التماس دعا .........

 

فردا صبح نوشت :

خدایا نمی دونم واقعا میخای باهام چکار کنی ؟
چند تا چیز رو خیلی خوب می دونم :
تو هیچ وقت بد بنده هات رو نمیخای ......
هیچ برگی بی حکمت تو از درخت نمیفته .......
بنده هات رو خودت آفریدی پس به چم و خم اخلاق و رفتار و خصلتای همشون دقیقا آگاهی و می دونی حد و اندازه ظرفیتشون چقدره ......

پس ..........

خدایا شایدم میخای اعتقادات و تصورات اشتباه منو درست کنی هان ؟؟؟
خدایا من همیشه توکل و ایمانم به تو بوده حتی وقتی واسه خرید یه لباس میرم ته دلم میگم خدایا اونی که تو صلاح می دونی و می پسندی سر راهم بذار .......
حالا باید از این اتفاقاتی که پیش میاد و روح و روان منو داغون میکنه چه نتیجه ای بگیرم ؟؟؟؟

پیش خودم میگم :

اگر با من نبودش هیچ میلی
چرا ظرف مرا بشکست لیلی

ولی از اون طرف می بینم هیچ جوره تحملش رو ندارم .

شاید از حرفام چیزی سردرنیارین . حق دارین . ولی ازم نخاین چیزی هم بگم . نگفته به اندازه یه کوه غم و غصه افتاده رو دلم . از بس گریه کردم دیروز عصر تا حالا چشام باز نمیشه پلکام درد می کنه . بازم تا یادش می افتم اشک تو چشام جمع میشه .

دیشب همه کلی باهام حرف زدن . بازم خدا رو شکر که دردای بارداری بهانه خوبیه واسه وانمود کردن به اینکه از درد گریه می کنی یا نگران زایمانی .
اگه این شرایط نبود نمی دونم باید چه بهانه ای می آوردم تا کسی متوجه نشه دردم چیه ؟

خوش به حالت بابک ........
کاش می تونستم یه کم فقط یه کم مثل تو باشم .
هیچ چیز رو سخت نگیرم و از کنار همه چیز به راحتی بگذرم .....
اما افسوس که من دنیائی با تو فرق دارم ........





موضوع مطلب :