سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 4
  • بازدید دیروز: 19
  • کل بازدیدها: 95710



دوشنبه 89 آبان 10 :: 8:34 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . با اینکه الان دیگه تو خونه نت دارم ولی بازم مثل قبل فرصت نوشتن نیست .
همش یا اینور یا اونور و مهمتر از همه خونه مامانها دیگه فرصت نوشتن نمیذاره که !!!!!
حالا بشنوید از آقا طه و اتوبوس سواریش .

چند وقت پیش یه روز که طبق معمول همیشه طه با من و بابک بیرون بود یه اتوبوس دید و بهش اشاره کرد ولی نمی دونست اسمش چیه ؟
بهش گفتم : این اتوبوسه خاله .
اون که نمی تونست کلمه رو کامل بگه از اون به بعد همش می گفت اتو ( به ضمه الف )
بعد از اون دیگه این چه آنچنان علاقه ای به اتوبوس پیدا کرده که ما رو بیچاره نموده !!!!!!!
هی فرت و فرت تا اتوبوس می بینه داد می زنه اتو اتو اتو اتو ........وااااایوااااایوااااای

همه دلشون می خواست یه روز این بچه رو سوار اتوبوس کنند تا حسرت دلش بربیاد . ولی خوب نه همتش بود نه فرصتش .
چند روز پیش که با بابک بیرون کار داشتیم طه رو هم مثل همیشه با خودمون برده بودیم . وسط راه دوباره اتوبوس دید و اتو اتوش هوار رفت ......
بابکم گفت بیا یه جا نگه می دارم تو برو سوار اتوبوس شو دو سه تا ایستگاه بالاتر پیاده شو !!!!!!!
حالا بگو طه با چه تیپی اومده بود : یه بلوز و شلوار سرمه ای گل و گشاد با یه جفت دمپائی زرد !!!!!!!!!خیلی خنده‌دارخیلی خنده‌دارخیلی خنده‌دار

مجبور شدم جهت حفظ آبرو دمپائیهاش رو دربیارم و بغلش کنم .
تو خیابون رباط کلی وقت معطل شدیم تا یه اتوبوس اومد . تازه من بلیطم نداشتم کارت بلیطم نداشتم .
می دونید چند ساله سوار اتوبوس نشدم ؟؟؟؟؟؟
خلاصه دویست تومن از بابک گرفتم و رفتم بچه رو سوار اتوبوس کردم .........
حالا چی ؟
اتوبوس شلوغ . جای نشستنم نبود . اینم که کفش نداشت مجبور شدم این دو سه ایستگاه رو بغلش کنم .
کلی ذوق کرده بود بچه .
با تعجب به در و دیوار اتوبوس نگاه می کرد عین این ندیده ها ( خوب بیچاره تا حالا ندیده بود !!!!!!) گیج شدم
بعدشم که دیگه پیاده شدم و با ماشین رفتیم خونه .
هی به همه می گفت :‏حاله اتو .........
این از ماجرای طه ....

عماد شنبه رفت مشهد امشب هم برگشت .
خوش به حالش .........

سرکار هم که آنچنان قرم قاطیست که اصلا حس گفتنش را ندارم .........

کلا خیلی بدنم خسته است ........

تازشم شام سوسیس بندری درست کردم البته من نمی دونم چی تو سر این بابک می گذره یا کجا چی خورده که سفارشات عجیب غریب می ده !!!!!!!!
سیب زمینی نگینی خرد شده که پوست گرفته آب پز بنمائیم
پیاز ریز ریز سرخ شود
سوسیس درش درشت خرد شود و خیلی هم سرخ نشود
خلاصه خدا رو شکر که خدا به من صبر داد ولی قدرت نداد والا ماهی تابه را بر سرش .......
لااله الا الله !!!
هی میخام خون کثیف خودمو آلوده نکنم نمیذاره که !!!!!!عصبانی شدم!


راستی زینت جان ببخش اگه فرصت نشد بیام جوابتو بدم شما همچنان ببخشید و به پیام گذاری ادامه دهید تا سر من خلوت شود و فرصت وبلاگ گردی و جواب دهی بیابم . زهره جان شمام همینطور ......
البته من یعنی تو را خواهم کشت که یادم نیاوردی پولتو بت بدم و یادم رفت !!!!
خفه نشی الهی

الان همزمان در حال دیدن قهوه تلخ نیز هستیم ......
جایتان خالی
دیگر واقعا بای .......گل تقدیم شما


فردا ظهر نوشت :
فردا کمیته مرگ و میر دارم . روزائی که این کمیته هست روزای مرگ منه . واسه فردا 100 تا پرونده فوتی داریم . چقدر باید بنویسم و بعد تو سرم بزنم تا همش جمع بشه با اون خطای خرچنگ قورباغه و بعد چقدر با واحد تایپ کل کل کنم که درست تایپ کنه و غلط گیری کنم و وااااااااااااااااااااای .......

بعضی وقتا آرزو می کنم کاش خونه دار بودم ولی بعد خیلی زودتر از زود پشیمون میشم .
می دونید دبیری خوبه . 2 روز تو هفته تعطیلی با عید و تابستون و بقیه تعطیلات !!!!
ولی کار تو بیمارستان  ! اگه همه جا هم تعطیل باشه بیمارستان باید باز باشه !!!!
مسخره استا نه ؟؟؟؟؟؟؟؟
کوفت و نه ........

کاش همه تون شاغل باشید و مثل من مجبور باشید هر روز صبح واسه ماز که بیدار میشید دیگه نخوابید و ظهرم نرسید بخوابید و شب هم عین مرغ ساعت 10 بخوابید تا بفهمید من چی میگم !!!!!

الان بابک پا میشه میزنه تو سرم !!!
آخه پای میز کامپیوتر خوابیده منم هی می نویسم و سر و صدا می کنم . الانه که پاشه یه چند تا لیچار بارم کنه !!!!!!
برم منم یه چرت بزنم ببینم چی میشه !!!!!!!




موضوع مطلب :
پنج شنبه 89 آبان 6 :: 3:26 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . 
تا نت خونمون قطع نشده و شارژش تموم نشده و میشه بنویسی سعی می کنم هر روز بیام و یه چند خطی بنویسم .
فعلا برم واسه زهره چای بیارم .

* پارازیت نوشت :

سلاملکم!

معرف حضور هستم که؟!!
به من چه خب؟ بهار گفت امروز تنهاست و آقا بابک دیر میاد و اینا..اصرار کرد بیام اینجا! البته بگذریم از اینکه دم در میگه آقا بابک قراره بیاد.
منم زیاد نمی مونم و میرم.

از اولین اثرات حضور بنده هم اینجا ، همانا ترکیدن قالب وبلاگ می باشد که بالاحره بعد از عمری سروسامون گرفت و این شکلی شد.
بزن کف قشنگه روووووووووووووووووووووووووو

آفرینآفرینآفرینآفرینآفرینآفرینآفرینآفرین

خب!
الآن بهار چایی آورد با سوهان هایی که من از قم آوردم مؤدب + شکلات + قند + سینی + قندون پوزخند
من رفتم ... بهار اومد!
امضا : من گــــــــــــــُـــــــــــــــــــــلم گل تقدیم شما

میگم زهره جان شما فرصت کردی یه کم خودتو تحویل بگیر عزیزم عقده ای نشی یهو !!!!!!!
یه دو تا گونی پرتقال بدم واست پوست بگیرند ؟

خوب داشتم می نالیدم .
دیشب تولد طاها بود . بابک واسش یه کاپشن شلوار لی خرید که خیلی قشنگ بود . البته هنوز تنش نکردند ببینیم بهش میاد یا نه ؟
ولی بهرحال قشنگ بود .
کیک و میوه و شام ( سالاد ماکارونی و ساندویچ کالباس ) و چای هم جاتون خالی صرف شد و بعد هم که برگشتیم خونه و من طبق معمول پریدم تو رختخواب واسه خواب !!!!!!خیلی خنده‌دار

صبح هم که بعد نماز ساعت 6:20 بود بیداریدم هر چه تلاشیدیم به سرویس نرسیدیم و با ماشین بابک منو رسوند و رفت سرکار .
امروز کمیته مدارک پزشکی داشتیم .
من که طبق معمول همیشه منتظر متلکهای پی در پی دکتر اشرفی بودم تا دلتون بخواد !!وااااایوااااایوااااای
اونم که خیلی منو منتظر نمیذاره به سرعت هر چه تمامتر شروع کرد :

داشت از فال حافظ و اینا می گفت که ما ایرانیا خرافاتی هستیم و اهل سرکتاب و استخاره و فال حافظیم . من سرم پائین بود و تو فکر که یهو گفت نه خانم ........ ؟
من گفتم : من چه می دونم آقای دکتر !!!!!!
گفت آره تو نیمی دونی ؟
منم که حوصله بحث نداشتم یه لبخند زدم و دیگه ادامه ندادم .

امروز برخلاف همیشه که کمیته های ما پر از سر و صدا و جنجال بود جو حاکم کاملا آرام و بی سروصدا و بی جر و بحث بود . البته بیشتر به این دلیل بود که رحیمی نبود که خودش مایه شر و شورو فتنه و سر و صداست !!!!
مصوبه های قبلی هم همه اجرا شده بودند هر چند که از اونا هم ایراد گرفت ولی من محل نذاشتم خیلی !!!!!!!
آخر جلسه یهو گفت : چی شده کمیته این دفعه آرومه ؟ اوضاع خوبه یا تو شوهر کردی حوصله کل کل نداری ؟!!!!!!!!!
لامذهب دست از سر من برنمی داره واسه ازدواجم . میره و میاد یه متلک بارم می کنه . به قول مرجان ازدواج من یه فاجعه بزرگ بوده براش از نظر کاری و بیمارستانی .
ولی خوب بالاخره یه روز باید این اتفاق میفتاد دیگه !!!!!!

ولی نامردا بخاطر اون پروندهه که بیماره برده بود خونه منو مقصر تشخیص دادند و میخوان واسم تذکر بفرستند !!!!!!!!!
خیلی نامردند ولی دیگه اصلا مهم نیست هر کاری دوست دارند بذار بکنند .

البته اگه بخوام واقع بین باشم همچین بی حساب هم نمیگن . تقصیر خودمه که مثل قبل حساسیت کاری نشون نمیدم .
خلاصه اینکه کمیته هم تموم شد . بابک قرار بود بخاطر رفتن کارمند عصرش و بی همکار بودن ، عصر بمونه سرکار . منم هم سرم درد می کرد هم می دونستم مامانم اینا خونه علی هستند و من باید تنها بمونم و اگه هم بودند که بابک می گفت تنها نرو اونجا ، منم به زهره اس زدم که عصر بیاد پیشم یا اینکه ظهر بیاد با هم بریم خونه .
اون بنده خدا هم اومد و حالام اینجاست و با هم داریم می حرفیم و می نویسیم .
جای بقیه دوستان خالی بخصوص زینت .
زینت جان شمام به جای اینکه هی به ماها بگی بیایم اونجا خودت یه سر بیا اینجا . باور کن بهت بد نمی گذره .
قول شرف میدما !!!!!!!
حالا هی نیا تا ضرر کنی .........
پس فعلا تا بعد ..........

 




موضوع مطلب :
سه شنبه 89 آبان 4 :: 3:17 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام سلام سلام . هزار تا سلاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام .

به شرجی ترین سایه می بارمت
ببین با کدام آیه می آرمت
غزل مهربانتر شده مهربان
به جان خودت دوست می دارمت .............

اینم حسن ورود دوباره من به نت
چطورید دوستان گل و گلاب ؟
احوالات همگیتون خوبه ؟

خیلی وقته که از فضای نت دورم . خیلی از حرفام توی دلم تلنبار شده . هر چند بعضیهاشون باید برای همیشه توی این دل بمونن تا روزی که خودشون سینمو سوراخ کنند و بیان بیرون .....
خیلی قبل از عروسیم دیگه نتونستم بیام و به دلچسب بنویسم .
هر چند دیگه روزای خوش و خرم و سرزنده و شاداب بودن و راحتی فکر و خیالم تموم شده و هر چی هست  فکر و مسئولیته.
ولی خوب خدا رو شکر .
هر کسی باید توی یکی از دورانهای زندگیش خوش باشه .
یکی تو مجردی یکی تو متاهلی یکی تو بچگی یکی تو جوانی یکی تو میانسالی و یکی هم تو پیری .........
منم توی دو سه سال آخر مجردیم خیلی خیلی بهم خوش گذشت . خیلی بیشتر از اونی که بشه تصورش رو کرد .
بخصوص سفرای مجردی ای که توی این سه سال با زهره و یکی از همکارام رفتم .
واسه امسال بازهره خیلی برنامه ریزیا داشتیم ولی خوب انگار امام رضا دیگه از من خوشش نمیاد . زهره بازم رفت ولی من نه امسال رفتم نه دیگه حالا حالاها می تونم حتی بهش فکر کنم ....
ناشکر خدا نیستم .
به قول حضرت یعقوب فقط کافرین از روح خدا مایوس میشن .
مام که انشالا کافر نیستیم .
تمام امیدم به اینه که تمام این مشکلات امتحان الهی باشه هر چند که اگه اینم باشه از همین الان به رد شدنم اطمینان محض دارم .
بگذریم .....
امروز صبح که رسیدم بیمارستان دیدم کارشناس تامین اجتماعی توی راه پله های مدیریت ایستاده و داره فریاد می کشه :
شهریار پس کی به دستت می رسه ؟
بابا بد کردم خواستم ثواب کنم ؟ بدجوری گیر افتادم . پس کی میری سراغش ؟؟؟؟؟
بعد که پیگیر شدیم فهمیدیم که واسه یه بنده خدائی ضمانت وام کرده اونم قسطاشو نداده بانک هم یک میلیون و خورده ای از حقوق کارشناس ما کم کرده بود .
یاد خودمون افتادم و مشکلی که مثل خوره داره جسم و روحم رو می خوره . مشکلی که خواب و خوراک و آرامشم رو گرفته .
یادم میاد اون موقعها توی مجردیم وقتی می خوابیدم جوری بیهوش می شدم که توپ بالای سرم در می کردند متوجه نمی شدم وقتی هم از خواب بیدار می شدم سرحال و قبراق  بودم .
ولی حالا تقریبا یه ساله که این آرامش باهام خداحافظی کرده و جاش رو به نگرانی داده .
حالا دیگه وقتی صبحها از خواب پپا میشم انگار همین الان از کندن کوه فارغ شدم . 
خدایا شکرت .
بخدا اینا ناشکری نیست . درد دله و خستگی ناشی از انسان بودن . خوب آدمیم دیگه . آدمم سرتا پا عیب و نقصه .
تحمل بعضی مشکلات از توان من خارجه . بدنم کشش تحمل بعضی چیزا رو نداره .
خدا همیشه منو به سخت ترین امتحانات ممکن البته از دید خودم آزمایش کرده و من هر بار شکست خورده تر از قبل بودم .
قلبا راضیم یعنی راهی جز راضی بودن فعلا پیش روم نیست .
اگه درددل هم نکنم دیگه دق می کنم .
زندگیم با اونی که همیشه تو ذهنم بود فرسنگها فاصله داره . نمی دونم چرا اینطوری شد ؟
فکرای من منو به جائی نمی رسونه .
نه اینکه مشکل از کسی باشه ها نه
تمام مشکل خودمم و خودمم و خودم .
بیشترین عذابمم از همین چهته . ولی ته دلم میگه ( البته اگه اینو به پای خود پسندی و از خودراضی بودن نذارید ) چون خدا خودش می دونه چه توانائیهائی به هر کدوم از بنده هاش داده توی شرایطی قرارشون میده که مجبور بشن ازشون استفاده کنند . حالا واسه منم انگار داره این اتفاق میفته . من خوشحال میشم اگه خدا کمکم کنه و بتونم از پس مشکلات زندگیم اون جور که اون میخواد بربیام .
ولی بازم شکر . هزاران هزار بار شکر . به داده و ندادش .
به سلامتی ای که نصیبمون کرده . بیکار نبودن . خانواده خوب و حمایت کننده ای که توی تموم سختیهام پشتم بودند و تنها و تنها سختی و بدیهای من بهشون رسیده .
شکر به خاطر اینکه اقلا اگه مومن نیستیم لااقل خدا رو قبول داریم و خیلی چیزای دیگه ......
در کل فقط باید بگیم
شکر شکر شکر ..........

 

بعد نوشت :
دیروز به اینجا که رسیدم نت قطع شد و دیگه نتونستم بنویسم
البته خوبم شد که نشد چون خیلی حالم گرفته بود همش می خواستم از غم و غصه بنویسم .
ولی خدا رو شکر امروز بهترم .
یادتونه یه مدت می گفتم جنی شدم 5 هزار تونیام از تو کیفم گم می شد اونم جلوی چشم خودم ؟
حالا خودم جنی شدم . خوبه خوبما اما یهو می زنه به سرم !!!!!!!
از عالم و آدم سیر میشم و اعصابم به هم می ریزه و اصلا از همه متنفر میشم و دیگه خدا به داد بابک بیچاره برسه که ترکشاش فقط به اون بنده خدا اصابت می کنه !!!!!!!!!!!!
تا خونه مامانم بودم مینای بیچاره آماج حملات اعصاب خوردی من بود حالا بابک بنده خدا ..........
برم یه چای بریزم بیارم .......
خوب برگشتم
داشتم می گفتم بخدا دست خودم نیست یهو می ریزم به هم بعدشم که دیگه دست خودم نیست !!!!!!!!!
خودمم بعدش پشیمون میشما ولی نمی دونم چکار کنم که این حالت بهم دست نده .........
حالا بگذریم .
امروز صبح صاحب اون پروندهه که گم شده بود زنگ زد ببینه پیدا شده یا نه که بیاد فاکتورش رو تایید کنه . ناامیدانه گفتم پیدا نشده ولی بیا تا واست مدارک دیگه ای تهیه کنیم مشکلت حل شه .
آقا یهو حاج علی گفت چرا مخوای پرونده سازی کنی خوب ببین چی شده ؟ شاید پیش دکترش باشه .
منم زنگ زدم به مسئول انبار آنژیو گفتم بره تو اتاق دکتر رو نگاه کنه ببینه نیست ؟
رفت و برگشت گفت هست .........
وای اگار دنیا رو بهم داده بودند . آه هر بلائی سر این پرونده ها بیاد همه فقط خر من بدبخت رو می چسبن !!!!!!!!
بهرحال این یه خبر خوشحال کننده بود یکی دیگه هم این بود که واسه یه کاری به تایید دکتر اشرفی نیاز داشتم که اونم تاییدی داد بعدشم بابک زنگ زد گفت مریم امشب واسه طه تولد گرفته اونجا دعوتیم شب ( حالا نه که شبای دیگه تو خونه ایم ؟؟!!!!!!)
خلاصه امروز روز بدی نبود به حمدلله .
زندگی خوبه ها حتی همون مشکلاتی که سر راه هر کسی هست اونام خودشون به نوبه خودشون باعث پیشرفت و ترقی آدمند ولی امان از دست ما آدمها و بی صبری و بی حوصلگیمون .......
آهان امروز یه خبر بدم گرفتم اونم تصادف بسیار شدید پسردائیم مهدیه .
مثل اینکه ساعت 2 و 3 نیمه شب با رفیقاش با موتور با هم کورس میذارن فرمونای موتور تو هم گیر می کنه مهدی پرت میشه و کمرش می خوره به درخت و خلاصه انگار حسابی درب و داغون شده . منم دل ندارم بش بزنگم . حالا یعنی کمربند مشکی کاراته داره و بدنش سفته . الانم بیمارستان کاشانی بستریه .
اگه دلم طاقت آورد جمعه میرم ملاقاتش ولی اعصابم خرد میشه
بابک اومد
فعلا بای ..........








موضوع مطلب :