سفارش تبلیغ
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 16
  • بازدید دیروز: 31
  • کل بازدیدها: 96675



پنج شنبه 90 آذر 24 :: 10:47 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام . خوبین ؟ می دونم الان خیلی دارین تعجب می کنین که دارم می نویسم ولی خیلی تعجب نکنین . چون دیشب خونه مامانم خوابیدم صبح هم اصلا حس سرکار رفتن نداشتم در نتیجه در کمال آرامش نرفتم !!! بعدم به مینا گفتم لپ تاپش رو واسم بذاره تا بتونم آپ کنم . الانم با وجود اینکه طه اینجاست ولی خوب نشستم دارم می نویسم . اصلا نمی دونم چی میخام بنویسم یا چقدر ولی فعلا شروع کردم به نوشتن .
این چند وقته از همه چی افتادم . خدا رو شکر نسبت به مامان و خواهرم ویار خیلی ناجور نداشتم هر چند بدون هیچ هم نبودم ولی مثل اونها هم خیلی اذیت نشدم ولی من علائم دیگه ای دارم .  با وجود اینکه تازه رفتم توی 4 ماه و اصلا نباید الان خیلی سنگین باشم یا نفس تنگی و اینا داشته باشم ولی انگار علائم من خیلی زودتر داره شروع میشه . از نظر وزنی تا 15 روز پیش فقط 2 کیلو اضافه وزن داشتم ولی نمی دونم چرا نفس تنگی دارم . دو قدم که راه میرم به هن هن میفتم . نفسم بند میاد . انگار نه انگار که من عین جن بو داده روزی 20 بار هی از پله ها با دو بالا و پائین می پریدم !!!!!!!
بعضی وقتا هم اتفاقات دیگه ای میفته که اذیتم می کنه ولی خوب به قول ملیحه بیخودی که بهشت زیر پای مادران نیست .......
ولی حالا بگم که اگه دستم به بهار و ملیحه و زهره برسه من می دونم و اینا .........
واسه من کنفرانس بی احساسی می گیرین نه ؟؟؟؟
خوب باشه . نوبت منم میشه ........
انشالا هر چه زودتر هم میشه .
یک کنفرانسی واستون بگیرم حال کنین .
4 دیماه نوبت بعدی دکترمه . احتمالا دوباره واسم سونو می نویسه ولی می ترسم برم . یعنی می دونم که سالم و صالح بودن بچه خیلی مهمتر از جنسیتشه و خدا بهترین رو واسه هر کس میخواد و هر چی صلاح بنده اش باشه همون رو انجام میده ولی با همه این احوال احساس می کنم ( خودتون بی احساسین !!!! ) اگه برم سونو و بگه بچه پسره دیگه تحمل بقیه بارداری واسم سخت تر میشه . اگرچه همیشه راضیم به رضای خدا ولی خوب دلمم میخاد بچه دختر باشه .
ولی با این حال توکل به خدا . راضیم به رضای خدا . بابک که همش میگه فقط سالم باشه جنسش مهم نیست . منم راضیم .........
خوب دیگه بیشتر از این نمی تونم بشینم و بنویسم .
منتظر نظراتتون هستم ........




موضوع مطلب :
شنبه 90 آذر 5 :: 5:7 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . آقا یه چیزی براتون بگم که چطور امروز مجبور شدم قضیه رو به کسی بگم که نمی خواستم حالا حالاها متوجه بشه چون می دونم به شدت از این بابت ناراحت میشه .
کی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دکتر اشرفی ........

من از روز چهارشنبه اون هفته که بابک واسم یکی از این چادر دانشجوئیها خریده که تقربا مدل چادر ملیه ولی جلوش بازه بسته نیست دارم در تمام مدت بیمارستان بودنم چادر سر می کنم و این در حالیه که قبلا تو محیط بیمارستان مانتو تنم بود و فقط تو راه رفت و برگشت چادر سر می کردم .
از چهارشنبه که چادر سر کردم اونائی که قضیه اون مرتیکه رو می دونستند حدس زدند به خاطر اونه از جمله دکتر اشرفی و اونائی که نمی دونستند بخصوص خانمها حدس زدند باردارم و ازم پرسیدند و بالاخره فهمیدند و ......

اما این چند روز از اتفاق هر روز دکتر منو دید و یه جورائی با نگاهش می خواست یه چیزی بهم بگه تا امروز صبح ........
امروز صبح باهاش کار داشتم رفتم بالا . چادر هم سرم بود . حرفم رو که زدم و رفتم یهو تو راه پله ها صدام کرد و گفت :

به نظر من بعد از این جریان چادر سر کردن تو ، تو رو مقصر جلوه میده سرت نکن . گفتم آقای دکتر قضیه این چادر هیچ ربطی به اون ماجرا نداره جریانش چیز دیگه است .
یهو سریش شد که چیه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟ منو بگیر خدایا چی بگم بهش ؟؟؟؟؟ گفتم خوب خودتون متوجه میشید بعدا !!!!!!
گفت سریع بگو ببینم چیه ؟ هی من ، من من کردم که یهو با عصبانیت گفت : مگه نمیگم بگو کار دارم میخام برم ؟؟؟؟؟؟
خلاصه سرمو انداختم پائین و در نهایت استیصال و خیلی آروم گفتم : آقای دکتر جریان این چادر جریان بارداریه .........
ولی مردم تا گفتما .....
بعدش یهو گفت : اه !!! خوب به سلامتی و شروع کرد به رفتن و دوباره سر پله ها ایستاد و گفت : حالا چی چی رو میخای قایم کنی ؟؟؟؟!!!!!!!!
منم گفتم : خوب بالاخره دیگه ........

ولی اینقدر عصبانی بودم از اینکه مجبور شدم بگم که گریه ام گرفته بود دلم میخاست بابک رو بکشم . چراشو هم نمی دونم !!!!!!!!! ولی تا ظهر بابت این قضیه دمغ بودم .
حالا تو جلسه ها آبرو واسم نمیذاره . یعنی هیچی دیگه آبرو بی آبرو ..........

امشب تولد پسرخالمه زود باید برم بالا کمک خاله . نمازمو بخونم و برم . اینم از شانس ما . شب اول محرمی تولد دعوت شدیم . میخاستم برم روضه ها . می بینی زهره خانم چقدر خوش شانسی ؟؟؟؟

فعلا یا علی تا بعد ........




موضوع مطلب :
جمعه 90 آذر 4 :: 12:8 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام . بذارید اول توضیح بدم بگم که بخدا دیر اومدنم از قصد نیست به جان خودم هیچ جوره نمی تونم فضای خونه رو به تنهائی تحمل کنم . ظهر تا بیایم خونه شده ساعت یه ربع به سه . تا بابک نهار بخوره و یه چرت بخوابیم شده 5 . بابک که ساعت چهار و نیم دوباره میره سرکار تا 11 و 12 شب . خوب من چطوری این همه وقت تنها بمونم خونه ؟؟؟؟؟
نه اینکه بترسما ولی از حال و هوای خونمون بدم میاد . باور کنید وقتی بابک میاد دنبالم یا سوار سرویس میشم که به سمت خونه حرکت کنم از همون جا حالت تهوع می گیرم . یه روزائی حتی نماز نخونده میرم خونه مامان اینا . حتی شامم رو هم میرم اونجا درست می کنم یا از غذای اونا واسه بابک میارم . واسه همین دیگه خیلی کم می رسم بیام آپ کنم .
الان هم که می بینید واسه اینه که بابک خان هنوز نیومدند منم اگرچه بسیار خوابم میاد ولی خوب گفتم بذار به بهانه آپ کردن خودم رو به زور بیدار نگه دارم .

خوب چه خبرا ؟؟؟ من چند تا خبر دارم البته چند تا که نه یکی دوتا :
اول اون همکارم بودا همون مرتیکه که حرف مفت زده بود ، وقتی حسابی ترسوندمش و حتی ابلاغ تغییر پستشم خورد توی لحظه آخر بخشیدمش . اول به خاطر خدا بعدشم به خاطر اینکه بچه ام بخشش رو یاد بگیره و بدونه لذتی که تو بخشش هست تو انتقام نیست . البته این وسط حرفهای بابک هم  خیلی موثر بود . این از این مساله .

دوم اینکه دیروز رفتم سونوگرافی نه یه بار بلکه دوبار . خیلی جای تعجبه که حساب کتاب سن و وزن این بچه با حساب کتاب خاله پری ما جور درنمیاد نمی دونم چطوریاست ؟؟
یکی از سونوها گفت 11 هفته و 1 روزته اون یکی گفت 10 هفته و 1 روزه !!!!!!!! هیچ کدوم هم با خاله پری ما که شروع آخرینش 22 شهریور بود نمی خونه . خلاصه که نمی دونم چطوریه . دکتره هم گیج شده بود .

دیروز اول رفتم بیمارستان فیض واسه سونو . یکی از دوستام اونجا مسئول مدارک پزشکیه واسم نوبت گرفته بود . وقتی دکتر داشت سونو می کرد مانیتور رو بهم نشون می داد . تصویر جنین کاملا مشخص بود . عصری خونه زهره اینا بودم داشتم واسش تعریف می کردم که وقتی دکتره بهم می گفت : " بچه ات " سالمه ، قلبش می زنه ، رشدش خوبه و ........ من فقط یه کلمه اش رو می شنیدم : " بچه ات "
خدایا یه روزی اصلا نمی تونستم تصور کنم که متاهل بشم و تشکیل خانواده بدم .........
فکر نمی کردم مادر بشم ............
و حالا بهم میگن : " بچه ات "

حس غریبیه . هر چند من کلا از احساس چیزی سر در نمیارم ولی خوب نمی دونم چرا یه احساساتی درم داره شکل می گیره . وقتی می شنوم " بچه ات " هم خوشم میاد هم باورم نمیشه !!!!!!
راستی شکلشم خیلی جالب بود سرش کاملا مشخص بود بعد که بردم پیش بچه های مدارک پزشکی بابک دم در ایستاده بود هی به سونو نگاه می کردند بعد به بابک نگاه می کردند بعد می گفتند اه اه اه سرش به باباش رفته کچله !!!!!!! کلی خندیدیم .

نمی دونم . توکل به خدا . خیلی دلم میخاد دختر باشه خیلی خیلی خیلی . یعنی اصولا با بچه پسرها البته غیر از طه خیلی رابطه خوبی ندارم . ولی خوب راضیم به رضای خدا . به قول همه سالم و صالح باشه هر چی باشه خدا رو شکر . بابک هم عاشق دختره ولی میگه هیچی نگو بذار خدا هر چی خواست بده . ما هم می گیم توکل به خدا .......

دیروز نوبت دکتر داشتم . ساعت 5 که رفتم زود رفتم تو . با بابام رفتم . اون بنده خدا هم که جای پارک گیرش نیومد مجبور شده بود بره یه جای خیلی دورتر تو ماشین بشینه . سونو رو که دید گفت ان تی واست انجام نداده . برو سونوگرافی دی انجام بده همین الان جوابش رو بیار . کلی وقت معطل سونوی دوباره شدیم با 35 هزار تومن هزینه سونو .
بعد که جواب رو بردم گفت نرماله مشکل نداره حالا برو آزمایشگاه آریا واسه آزمایش منگولیسمی و اینا ....... خلاصه کلی وقتم معطل آزمایشگاه شدیم با 30 هزار تومن هزینه .
دو قلم داروی تقویتی واسم نوشته که شده 14 هزار تومن . ویزیتشم که 11 هزار تومن . یعنی یه روز دکتر این نیم وجبی تقریبا 90 هزار تومن آب خورده .حالا خدا به بعدش رحم کنه . خلاصه این بابای بیچاره ما از ساعت چهار و نیم تا هشت شب معطل من بوده .
زهره هم گفت بیا با هم بریما ولی چون دفعه قبل اومده بود نخواستم مزاحمش بشم . هی هم میخاد بگه هوراااااااا منم حوصله ندارم هی بگم : زهرماااااااااااااااار .......

امشب دیگه از خونه مامان اینا رفتن خسته شده بودم ضمن اینکه مامان و بابا هم چون فردا تولد باباست میخاستند برند کاپشن بخرند . گفتم یه سر میرم خونه زهره اینا . نمازمو خوندم و رفتم .
واااااااااااااااااااااااااای که چقدر حرف زدیم . فکامون درد گرفته بود . زهره هم تا تونست چیز چپوند تو شکم من . میوه ، گز ، شیرینی ، انار ، بیسکوئیت ........ دیگه هر چی تو خونه داشتند ردیف کرده بود فقط روش نشده بود از همسایه ها چیزی قرض بگیره . تازه بنده خدا باباش هم حلیم بادمجون خیلی خوشمزه ای گرفته بودند موقع برگشتن یه کاسه حلیم بادمجون هم بم دادند آوردم . ولی خدائیش خیلی خوشمزه بود . دستشون درد نکنه چسبید ....

خوب اینم از اخبار جدید . فعلا هم دیگه خبر جدیدی نیست . امشب دیگه حس سر زدن به وبلاگ بقیه رو ندارم چون خیلی خوابم میاد . بابک هم همین حالا زنگ زد که داره میاد .
خوب پس فعلا یا علی ........




موضوع مطلب :