سفارش تبلیغ
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 16
  • بازدید دیروز: 31
  • کل بازدیدها: 96675



یکشنبه 91 آذر 26 :: 5:29 عصر ::  نویسنده : بهار
همون رمز قبلی  




موضوع مطلب :
شنبه 91 آذر 18 :: 3:51 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . یه فرصت کوتاه پیدا شده که بتونم بیام بنویسم اونم به فضل حضور زهره ......
از شنبه هفته پیش رسما رفتم سرکار . به خیال خودم باید 13 آذز می رفتم ولی بعد منصوره ( مامان کیارش ) واسم اس زد که باید از 9 بیای چون مرخصی زایمان 180 روزه .
خلاصه ما هم با هزار غصه و بغض و گریه صبح اول وقت شنبه وانیا رو ساعت 6/30 صبح گذاشتیم خونه مامان و تا بیمارستان را گرییدیم و کار رو از نو شروع کردیم .
بماند که یه سری همکارا خیلی از حضور دوباره ناراحت شدن و یه سری دیگه خوشحال . اینا باشه واسه بعد .
دیگه مدام هم که زنگ رو زنگ خونه مامان و مخابره اخبار لحظه به لحظه که دختر خیلی خوبیه و اذیت نمی کنه و این چیزا .......
خوبی روز اول وانیا مامان اینا رو به طمع انداخت که روز دوم ببرن واکسنش رو بزنن و الهی بمیرم ه دخترم بی مادر واکسن زد و دو روز همه رو بیچاره کرد و روز سوم که اون اومد یه کم حالش خوب بشه خونه مامان تبدیل شد به بیمارستان !!!!!!!
مامانم به شدت مریض شد و سینه درد و تب و لرز و خلاصه بعد هم یکی یکی مینا و مریم و طه و دیروزم بابا و ..........
همه به شدت مریض تشریف دارن . من 3 شنبه نرفتم سرکار ولی 4 و 5 شنبه رو به هر بدبختی بود رفتم و جمعه هم که از اول صبح به کزت بودن گذشت و نهار رفتیم خونه مامان و دیدیم ای وااااااااااااااااااای حال بابا از همه بدتره و تا دیشب دوبار کارش به بیمارستان کشیده و .......
هر چی فکر کردم دیدم نمیشه امروز وانیا رو ببرم اونجا چون کسی نیست بخاد از اون مراقبت کنه !!!!!!1
اول گفتم نمیرم سرکار ولی بعد یاد این افتادم که وای چقدر کارام رو هم تلنبار میشه و نمیشه و یاد منجی همیشگی افتادم و زنگ زدم به زهره و ..........
امروز صبح زهره ساعت 8 شیفت رو از بابک تحویل گرفت و حالا از زبون خودش بخونید که چه روزی رو با وانیا گذرونده :

سلاملیکم! بنده الان زبون زهره م

هیچی دیگه من اومدم و آقابابک رفت...
اولش گفتم حتمآ وانیا میخوابه اما دیدم نه بابا از من بیدارتر تشریف دارن خانوم!
منم آب هویجشو بهش دادم و افتادیم به انواع و اقسام بازیها...تاب تاب عباسی ، دست دست (حالا شوما نانای نانایشو ندید بگیرین :دی) ، جیغ و داد و..............
خلاصه بچه رو خُـــلش کردم :دی
بعدم از زور خستگی وانیا خوابید ، البته کلی همدیگه رو نازی کردیم تا خوابید و ایضآ البته در حین همان بازی های فوق احساس نمودیم که یه بوهایی هم داره میاد انگاررررر

حالا من به روی خودم نمیارم اما شما زنگ و اس نیم ساعت یه بار بهار رو هم به این پروسه اضافه بفرمایین!

هیچی دیگه جریان بو رو به بهار جان اطلاع دادیم و اعتراف کردیم که من این یه قلم رو من تاحالا نکردم!!! اونم قرار شد بزنگه به خاله نزدیکه که بیاد عوضش کنه که حالا بماند خاله جان هم نبودند و من موندم و حوضم
و بدینوسیله بعد از بیدار شدن وانیا ما اولین تجربه بچه عوض کردن رو کسب نمودیم و خلاصه یه وضی
بعدشم دیگه باز به بازی و شیربرنج و اینا گذشت و خاله بهار هم یه سر اومدن و یکی دوساعت زودتر از زمانی هم که باید ، بهار برگشت...
اولش گفتم اگه دیدم ناآرومی میکنه می برمش خونه خودمون، مامان هم زنگیدن که نمیاین خونه؟؟ گفتم نه انگار یهو تازه با فضا غریبی میکنه...

اما خداروشکر مشکل خاصی نبود و خوب گذشت...

دیگه فعلآ هم موندم اینجا و نهار هم باهم بودیم....

خب من گوشی رو میدم بهار

من هنوز نخوندم ببینم چی نوشت زهره فعلا باید زود حرفای خودم رو بنویسم . خیلی وقته به وبلاگ کسی سر نزدم نمی دونم هم کی می تونم بیام . از وقتی رفتم سرکار صبحها دیگه 5 صبح بیدار میشم . خیلی کار دارم . باید دو نمونه غذا واسه وانیا اماده کنم . هم سوپ هم شیر برنج تازه باید واسش شیر هم بدوشم و بذارم . صبحانه و لباس پوشیدن و مرتب کردن ریخت و پاشای دور و بر و بردن وانیا خونه مامان و رسیدن ساعت 7/15 به بیمارستان و کارای اونجا تا ساعت 1/15 که پاس شیر دارم و با سرعت جت رانندگی و اومدن خونه .
روزائی که سر وقت بیام کیارش و مامانشم دم خونه شون پیاده می کنم و بعد میام سراغ وانیا .
معمولا هم وقتی می رسم وانیا خوابه . می مونم تا بیدار شه و بعد میایم خونه و دیگه از زمان رسیدن تازه کارای خونه انجام میشه و تاااااااااااااااااااااااااااااااا آخر شب من همچنان در حال کار و جنب و جوشم و واقعا وقت سرخاروندن ندارم .
ولی امیدوارم که کم کم رو دور بیفتم و بتونم برنامه ریزی کنم که بیام نت . فقط یه کم وقت میخام که انشالا گیر میارم .
فعلا عجله دارم برم آمپول بابام رو بزنم تا زهره پیش وانیاست برم و بیام .
بعدا اگه وقت شد یکی دوتا عکس وانیا که زهره گرفته رو میذارم واستون .
پس فعلا تا بعد ...........


* مجددآ خاله زهره نوشت!

خب به من چه؟! بهار رفت قرار شد من عکسا رو بذارم...

فنچ خاله یک روز بعد از زدن واکسن شش ماهگی...بصورت وا رفته روی کاناپه

امروز...پس از چــــِـــل شدن توسط خاله

خب...
اینم از عکسا
عجالتآ صدای من را از خونه ی بهار اینا می شنوید
فعلآ
خوشتون باشه
تابعد...

 




موضوع مطلب :
دوشنبه 91 آذر 6 :: 1:44 عصر ::  نویسنده : بهار

 

وانیا در سبد سیتی سنتر

هر وقت محرم میشه خیلی با خودم درگیر میشم .
آیا اگه منم کربلا بودم با حسین بودم یا خدای نکرده در مقابل حسین ؟؟؟؟؟؟؟
جواب این سوال خیلی سخته خیلی .........
امسال محرم من با همه محرمها فرق می کرد ........
امسال منم یه 6 ماهه داشتم .........
توی روضه ها هر وقت شیرش دادم یاد اون 6 ماهه افتادم و دل خون مادرش ............
این روزا که طه رو می بینم که با چه عشقی سرتاپای باباش رو عاشقانه بوسه بارون می کنه یاد اون 3 ساله می افتم که چطور کنار سر باباش جون داد تازه اون دختر بود و دخترا بابائی تر .........

این روزا وقتی نگاه پر از عشق و غرور بابام رو به علی می بینم یاد اون لحظه ای می افتم که امام حسین تن اربا اربا شده پسرش رو دید و ........
این روزا وقتی نگاه مضطربانه مامانم رو به دائیم می بینم که چطور نگران دست شکسته و هم زدن دیگ حلیمشه یاد زینب می افتم و عشق اسطوره ایش به حسین .......

خدایا تو رو به بدن اربا اربا شده علی اکبر حسین
تو رو به دو دست بریده ابوالفضل
تو رو به گلوی پاره و خونهای به آسمان پاشیده علی اصغر
تو رو به ریش خضاب شده به خون حسین تو روز عاشورا
تو رو به پریشونی زینب تو عصر عاشورا
خدایا تو رو به سه ساله ابی عبداله

یا رب الحسین بحق الحسین اشف صدرالحسین بظهورالحجه .......




موضوع مطلب :