سفارش تبلیغ
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 16
  • بازدید دیروز: 31
  • کل بازدیدها: 96675



سه شنبه 91 اسفند 22 :: 9:38 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . من امروز ظهر از شیراز رسیدم . روز جمعه دقیقا مصادف با روز عقد زهره به ما هم خبر دادن که شوهر عمه م تو کازرون فوت کرده . من خیلی دوسش داشتم خیلی مرد خوبی بود خیلی هم منو دوست داشت . کلی شوخی می کردیم با هم . سنش خیلی بیشتر از بابام بود . منم جای دخترش بودم .
مدتها بود خونه نشین و بیمار بود . دیگه همش دعا می کرد راحت بشه . من سالها بود ندیده بودمش ولی دورادور ازش خبر داشتم . یک ماه پیش که مامانم اینا رفته بودن پیششون می گفتن دیگه کم کم رفتنیه تا جمعه که خبر مرگش رو دادن .
هر چند من عقد زهره رو رفتم . خیلی هم خوب بود همه چی . خدا رو شکر همه چیز به جا و خوب و همه چی تموم بود . انشالا که خوشبخت بشه . برای محضر وانیا رو نبردم و گذاشتم پیش بابک برا همین مجبور شدم خیلی زود برگردم البته بعد خونده شدن صیغه .
توی راه برگشت  از محضر نمی دونم چرا گریه امونم نمی داد نمی دونم از خوشحالی بود یا ناراحتی ولی تمام طول راه رو اشک ریختم .
بعد اومدم خونه و وانیا رو آماده کردم و با خودم بردمش خونه زهره اینا . اونجا هم خدا رو شکر همه چی خوب بود و خوش گذشت . زهره هم خیلی خوشگل شده بود هم خیلی خوشحال بود و من از خوشحالی اون و خانوادش خوشحال بودم .
خلاصه ما صبح یکشنبه به مقصد کازرون ساعت 6 صبح راه افتادیم . من و مامان و بابا و علی و عمه م و البته وانیا .
اگه نمی رفتم باید تو خونه می موندم وانیا رو نگه می داشتم چون کسی نبود نگهش داره منم ترجیح دادم برم . اگرچه یه کم جامون تنگ بود ولی خوب تحمل کردیم . ساعت 2 بود رسیدیم کازرون . عمه م که شوهرش فوت کرده بود 9 تا بچه داره و من خیلیاشونو سالها ندیده بودم .
همه شون یه جا جمع بودن با زن و شوهر و بچه هاشون .
فقط جای شوهر عمه م که بش می گفتن حاج بابا خالی بود . دخترعموهام بقیه عمه هام همه رو دیدیم .
توی راه از آباده تا کازرون بارون خوردیم . موقع خاکسپاری هم آنچنان بارونی گرفت که من مجبور شدم بخاطر وانیا برم زیر سقف .
ولی چه هوائی ، چه دشت و کوهی وای چه بوی بهارنارنجی ................
جای همه تون واسه این آب و هوا خالی بود .
خلاصه دیگه دیروزم بعدازظهر توی مسجد مراسم داشتن تا 5 .
بعد مسجد اومدیم  شیراز خونه اون یکی عمه م  . شب خوابیدیم و صبح راه افتادیم و ساعت 1 بود رسیدیم . خیلی خسته بودم ولی خدا رو شکر بعد دوش گرفتن و یه چرت زدن حالم برگشت سرجاش .
این آخر سالی چه تند تند داره می گذره و من هنوز هیچ کاری نکردم .
با وانیا عمرا بتونم کاری بکنم .
توکل به خدا .........
راستی وانیا چهاردست وپا می رود ............
فرصت نکردم ولی اگه وقت کنم چند تا عکس خوشگل ازش می ذارم .
قربان همگی .
می دونم درک می کنید که نمی تونم به وبلاگاتون سر بزنم یه کم وانیا آرومتر بشه همه نیومدنام رو تلافی می کنم .
برای همه تون سال خوشی رو آرزو می کنم .
شاید دیگه نشه بیام
پس سر تحویل سال
دعا برای ما هم یادتان نرود

پیشاپیش عیدتون مبارک .........




موضوع مطلب :
یکشنبه 91 اسفند 6 :: 9:56 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . وای که چقدر دلم برای نوشتنای اینجا تنگ شده . یادتونه چقدر می نوشتم ؟؟؟؟؟؟؟
حالا دیگه تا چند سال عمرا بتونم درست و حسابی بنویسم . الان هم وانیا خانوم رو نشوندم رو میز کامپیوتر داره کل وسایل رو میز رو کن فیکون می کنه تا من بتونم 4 خط بنویسم .
از حال و احوالات من اگه بخاید باید بگم الحمدلله خدا رو شکر بد نیستم بهرحال هستم ولی پشت پرده اینترنت !!!!!!
صبحها همچنان 5 از خواب بیدار میشم و بدو بدو کارام رو ردیف می کنم وانیا رو می برم خونه مامان و بعد میرم سرکار . تا یک و ربع سرکارم و بعد میام خونه مامان دنبال وانیا و بعدم اگه بابک نخواد بیاد خونه یه کم اونجا می مونم اگه بخاد میام خونه . اگه وانیا بخوابه که یه کم با هم می خوابیم والاباید پاشیم .
این دختر بلا میگه از کنار من تکون نخور فقط بشین پیشم . یکی نیست  بهش بگه دختر پس این همه کا رو چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تازه فکر کنید من میخام خونه تکونی هم بکنم !!!!!!! بابک هم که نیست یا اگرم باشه پیشش بند نمیشه .
دیروز میخاستم یخچالم رو تمیز کنم . ظهر اومدم خونه خوابوندمش رفتم یخچال رو خاموش کردم و خالیش کردم و طبقه هاش رو درآوردم و چندتائیش رو شسته بودم که بیدار شد .......
اومدم کنارش خوابیدم شیرش دادم تا دوباره بخوابه تا من پامی شدم اونم بیدار می شد خلاصه که منو بیچاره کرد تا به چه دربه دری یخچال تمیز کردم .
بعدش دیدم ماشین گاز نداره بابک هم دیر وقت میاد وقتی هم بیاد دیگه حس و حال گاز زدن نداره . به پسرخاله م گفتم بیاد با هم بریم گاز بزنیم . ساعت 7 و نیم رسیدیم پمپ گاز خورزوق کلی هم تو صف موندیم بعد دو تا ماشین دیگه جلومون بودن اومدن گفتند گاز تموم شد .
حالا فکر کنید تمام طول مسیر رو وانیا گریه کرد و با پسرخاله م آروم نمی شد و وقتی رسیدیم تو صف من پشت فرمون هم به اون شیر می دادم هم وقتی ماشینا می رفتن جلو رانندگی می کردم و می رفتم جلو !!!!!!!!
بعدش دیگه به بابک زنگ زدم گفت ما با بچه های شرکت همین دور و برائیم . قرار شد برم دنبالش و بریم یه جا دیگه گاز بزنیم .
جالب اینجا بود که اون خودش ادرسش رو بلد نبود تازه میخاست به من ادرس بده برم دنبالش . به هر بدبختی بود ادرس رو پیدا کردم و رفتم دنبالش و رفتیم گاز زدیم و اومدیم .
من فکر کردم دیگه میاد خونه می مونه ولی گفت باید برم موتورم رو از دم شرکت بیارم !!!!!!!!!!
ولی از بس هر دو گرسنه مون بود قرارشد بیایم شام بخوریم بعد بریم موتور رو بیاریم . ساعت 9 و نیم تازه رفتیم موتور اوردیم و خلاصه که یه روز خیلی پرکار و خسته کننده رو تموم کردیم .
تازه امروز صبح هم خیلی ام پی تیری بود واسم .
موبایل من همیشه روی ساعت 5 و نیم  تنظیمه و زنگ می خوره . نمی دونم دیشب چرا خاموش شده بود و صبح زنگ نزد . من طبق معمول همیشه بیدار شدم به ساعت ماهواره نگاه کردم دیدم 5 و دو دقیقه است گفتم حالا یه کم دیگه بخوابم بعد پامیشم . نگو ساعت 6 و دو دقیقه بوده . یهو نگاه کردم دیدم هوا روشنه سراسیمه پاشدم و فهمیدم ساعت 6 و 27 دقیقه است !!!!!!!!!!!
خلاصه که به سرعت جت دو رکعت نماز خوندم و دیگه تند و تند بدون صبحانه و همه چی پوشیدم و بچه رو انداختم تو ماشین و بعدم که دیگه با سرعت جت رانندگی و ...........
به یه ربع تاخیر رسیدم بیمارستان .
بیمارستان هم که داره از مریض می ترکه کارا به شدت زیاد ششده و نیرو اضافه که نشده هی فرت و فرت هم کم میشه . یک عالمه کار عقب مونده دارم که واقعا نمی رسم انجامشون بدم . نمی دونم چکارشون کنم . تو خونه که اصلا و ابدا نمی تونم .
ادامه داستان باشه برای بعد از اینکه ببینم می تونم وانیا رو بخوابونم که داره نق می زنه یا نه ......

نخوابید ولی یه کم شارژ شد .
خوب حالا اگه از احوالات وانیا بخواید باید بگم الان دو تا دندون داره . تو حالت چار دست و پا عقب عقب میره ولی هنوز بلد نیست بره جلو . با صدای بلند می گه د د د د د د  یا با با با با با با ولی دیروز برای اولین بار با گریه گفت " ماما " .
قند تو دلم اب شد وقتی گفت ماما .........
با صداهای بلند از خودش صداهای جورواجور درمیاره . وقتی شیرش میدم یهو وسط کار پشتش رو می کنه به من و وقتی میگم دکی روش برمی گردونه و دوباره همین کار ور می کنه و خودش میگه " د "چون نمی تونه بگه دکی .
اون تاب فنریش که از سقف اویزون میشه رو بابک اینقدر اورده پاین که پاش به زمین برسه وقتی می ذاریمش توش به قدری ورجه وورجه می کنه و بالا پایین می پره که حد و حساب نداره .
به شدت هم عاشق آهنگ و رقص و این جور چیزاس و وقتی با مینا ( خواهرم ) باشه از این نظرا عشق می کنه ولی وقتی با مامانم تنهاس خیلی اذیتش می کنه اون بنده خدا هم که دیگه توانش مثل قبل نیست ولی نمی ذاره به این بچه بد بگذره .
خلاصه که زندگی همچنان جاریست و درحال گذر .
وانیا الان تو نه ماهه و 13 این برج میره تو 10 ماه و چقدر زود گذشت ..........

پارسال این موقع باردار بودم و دیگه اخرای ماه 6 . همش می گفتم اخی سال دیگه این موقع بچه م بغلمه و حالا خدا رو شکر همین طوره .

خدایا شکرت با تمام سختیا هنوز روپائیم و تنهامون نذاشتی . خدایا همه زوجها رو از لذت داشتن بچه سالم و صالح برخوردار کن ..........




موضوع مطلب :