سفارش تبلیغ
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 16
  • بازدید دیروز: 31
  • کل بازدیدها: 96675



یکشنبه 92 فروردین 25 :: 10:42 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام . وانیا خوابش کوتاهه منم مجبورم تند تند بنویسم .
قضیه از اونجا شروع شد که بابک برای انجام یه کار اداری قرار شد شنبه ساعت 2 تهران باشه و از اونجائی که بابک بدون من فقط دستشوئی میره ( اونم چون واقعا امکانش نیست من همراش برم !!!!! ) منم مجبور به رفتن شدم و برای اینکه صدای همکارای بیمارستان از عقب افتادن کار درنیاد جمعه رو رفتم سرکار تا شنبه بتونم مرخصی بگیرم .
خلاصه جمعه که صبح ساعت 7 و نیم از خواب بیدار شدیم . بابک و وانیا رفتند حمام و منم وسایل پارک رفتن رو آماده کردم تا بابک و مامانش با وانیا برن تو پارک نزدیک بیمارستان و منم برم سرکار و ظهر برم پیششون .
خلاصه منو رسوندن بیمارستان و خودشون رفتن و منم بعد بهشون ملحق شدم و ساعت 3 هم مامانم اینا و مریم اینا اومدن و طرفای 5 هم برگشتیم خونه .
بابک گفت بیا شبیه راه بیفتیم که یهو کارمون هول هولی نشه وقت داشته باشیم برای پیدا کردن آدرس . منم گفتم باشه . سریع یه دوش گرفتم و وسایل رو آماده کردیم و طرفای 8 بود از اصفهان زدیم بیرون .
قبلش به بهار اس زدم که امشب قم هستی ؟ اونم گفت آره . قرار شد آخر شب تو حرم قرار بذاریم که بابک توی راه خوابش گرفت و زدیم کنار تا یه کم بخوابه و خلاصه دیر شد . منم به بهار گفتم منتظر نباشه تا توی راه برگشتن .
اما بشنوید از تخم جن من وانیا ................
چشمتون روز بد نبینه که من چطور باید یه بمب اتم رو که لحظه ای آرامش نداره توی یه ذره جا تو بغلم نگه دارم ؟ مگه یه دقیقه این بچه آروم می گیره ؟ مثلا واسش رو صندلی عقب تشک پهن کردیم بخوابه !!!!
اولا که من باید کنارش بخوابم و شیرش بدم تا خوابش ببره . ( حالا شما تصور کنید صندلی عقب چقدر اندازه داره که خانوم بخوابه بنده هم کنارش جا بشم !!!!!!!! )
بعدشم تا خوابش می بره چند دقیقه بعد باید بغلطه و چون جا کمه مثل فنر از جا می پره و جیغ می کشه و دوباره روز از نو روزی از نو .
یعنی من نه کمر دارم نه شونه نه دست نه هیچی از دست این وروجک .........
همون شب خوب چون بابک سرما هم خورده بود دست تنها هم باید رانندگی می کرد در طول روز هم اصلا استراحت نکرده بود دیگه وقتی زد کنار داشت بیهوش می شد . صندلی راننده رو خوابونده بود یه کم بخوابه . من و وانیا هم عقب در حال تو سر و کله هم زدن بودیم واسه خوابوندن وانیا که آخرشم اون پیروز شد و با یه خنده عاقل اندر سفیه به من تازه ساعت 12 شب پاشد واسه آتیش سوزوندن .
بابک از هوش رفته بود که پاشده دو دستی هی می زنه توی سر بابک و جیغ می زنه .
کشوندمش کنار و بهش گفتم : هیس .
نشست پشت صندلی بابک و ربع ساعت هی پیش خودش می گفت : هیس    هیس     هیس ( موقع تلفظ سین زبونش بین دندوناش قرار می گیره و به اصطلاح نیم زبونی سین رو تلفظ می کنه )
وای خدا که نمی دونستم بخندم ؟ حرص بخورم ؟ بخوابم ؟!!!!!!!!
خلاصه بعد از کلی تلاش اون خوابید منم یکم با تحمل مشقات فراوان کنارش  خوابیدم و بعد که بیدار شدم دیدم صبحه و بابک نزدیک حرم پارک کرده و داره میگه پاشو برو وضو بگیر نمازت رو بخون .
دیگه رفتیم وضو گرفتیم نمازمون رو خوندیم و وانیا هنوز خواب بود . صبر کردیم بیدار شه و بعد رفتیم حرم یه زیارتی کردیم .
جای همه تون خالی به یاد همه تون بودم بخدا . بخصوص بابای سارا که انشالا خیلی زود شفای کامل نصیبشون بشه .
وانیا رو دادم بابک برد . بعد وسط زیارت دیدم صدای گریه ش میاد نگو وقتی برده بودش کنار ضریح و دیده بود دارن به مناسبت شهادت حضرت زهرا (س) عزاداری می کنن بغض کرده بود و یهو شیون راه انداخته بود .
من نمی دونم این همه که من تو بارداریم سر این دختر قرآن و نذر و ختم و اینا کردم چرا این بچه هیییییییییییییییییچ گونه رابطه ای با روضه و نوحه و حتی اذان هم نداره . فقط یه آهنگ براش بذار ببین چطوری خودشو می جنبونه و می رقصه !!!!!!!!
اینم از دختر ما ...........
خلاصه بعد زیارت به سمت تهران حرکت کردیم توی راه نون سنگک هم گرفتیم و هر چی گشتیم آشی حلیمی چیزی گیرمون نیومد .
توی راه به بهار زنگ زدم و گفتم که راهی شدیم و کلی شاکی شد که چرا نگفتی صبح زود بیام ببینمت و بری و قرار شد توی برگشت بش خبر بدم همدیگه رو ببینیم .
خداروشکر راحت رسیدیم تهران و هوا هم ابر بود و نه گرم و نه سرد .
توی تهران هم راحت مسیر ستارخان رو پیدا کردیم و رفتیم توی پارک گلاب که نزدیک اونجا بود نشستیم . خدا رو شکر یه پارک خیلی دنج و خلوت و خوب بود .
مائده یکی از دوستای خیلی خوب وبلاگی که البته خودش وبلاگ نداره ساکن تهرانه . مدتها بود ازش خبر نداشتم که دقیقا همون دیروزیهو واسم اس زد که کجائی و خوبی و چه خبر و وقتی فهمید تهرانم زنگ زد و کلی اصرار کرد که برم خونشون .
ولی خوب ما چون خیلی فورس ماژور رفته بودیم و قصد موندن نداشتیم نمی تونستیم بریم در حالیکه خیلی دلم میخاست ببینمش ولی خوب نشد و اونم شب مهمون داشت و کلی کار و نتونست بیاد همدیگه رو ببینیم .
مریم هم یکی از هم دانشگاهیای کاشان ساکن تهران بود به اونم خبر دادم و اونم زنگ زد که بیا و شب پیش ما باش و به همون دلایلی که گفتم اونجا هم نرفتیم و خلاصه قرار شد من و وانیا یه کم تو پارک بشینیم تا بابک تو ماشین یه کم استراحت کنه و بریم سراغ کارش .
تا ساعت 1 اونجا نشستیم و صبحانه و چای و سوپ وانیا و بازی با وانیا و بعد راهی شدیم .
خدا رو شکر کارش انجام شد و دوباره راهی قم شدیم . توی راه بارون گرفت ولی خیلی شدید نبود البته توی تهران هم بارون می یومد ولی خوب نه خیلی شدید .
دیگه نزدیکیای غروب رسیدیم قم به بهار خبر دادم و تازه ساعت 7 رفتیم تو یه کبابی نهار بخوریم . بهار هم اومد همون جا و همدیگه رو دیدیم و با دیدن کارای وانیا فهمید وتی من تو وبلاگ از دستش می نالم چرا این کار رو می کنم و اعتراف کرد که واقعا شیطونه !!!!!!!!!!
خلاصه یه کم با بهار بودیم و من تا یه مسیری رفتم تو ماشینش و کلی حرف زدیم و راهی جاده شدیم .
ولی چشمتون روز بد نبینه که چه بارونی گرفت تو جاده . برف پاک کن حریف نبود . وقتی از کنار یه ماشین سنگین رد می شدیم انگار یه تشت آب می ریختن رو شیشه و دیگه هیچی پیدا نبود .
با سلام و صلوات رسیدیم کاشان و بعد کاشان دیگه بارون بند اومد .
توی راه به زهره اس زدم که دعا کن با این بارون و تو این شب تاریک سالم برسیم . اونم زنگ زد و یه کم حرفیدیم و خلاصه دیگه ساعت 12 بود رسیدیم خونه .
اینجا هم بارون می یومد و حالا صبحی هم که آنچنان بارونی میاد عین بارون دیشب جاده .
اینم از سفر یه روزه ما که خوب خدا رو شکر در عین اینکه خیییییییییییییییییلی راحت نبود خوب بد هم نبود بهرحال تنوعی بود و خوش گذشت .
خدایا شکرت به خاطر اینکه سالم رفتیم و برگشتیم و برای نتیجه این کار راضیم به رضای خودت .
هر چی خیر و صلاحه سر راهمون قرار بده .
راستی امروز روز شهادت بانوی خوبیهاست . به همه تسلیت میگم و از خودشون میخام به خودمون و دخترانمون و همه دخران مسلمونمون عفت ، حیا و حجاب واقعی عنایت کنند و شیعه واقعی علی ولی الله قرارمون بدن .
انشاالله . التماس دعا .........

امشب پرستوی علی از آشیان پر می کشد
داغ فراق فاطمه ، آخر علی را می کشد
هم آشیانم ، روح و روانم ، یا فاطمه یا فاطمه .....
اسما بریز آب روان ، بر روی گلبرگ گلم
یاسم شده چون ارغوان ، وای از دلم وای از دلم
بود و نبودم ، یاس کبودم ، یا فاطمه یا فاطمه ......
آتش گرفته لانه ام ، کو جوجه و کو مادرش ؟
من شمع و او پروانه م ، آخر چه شد بال و پرش ؟
هم آشینم روح و روانم یا فاطمه یا فاطمه ........




موضوع مطلب :
سه شنبه 92 فروردین 20 :: 10:27 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . باور کنید قصد داشتم تو عید باهر کدوم از لباساش که تنش می کنم یه عکس قشنگ ازش بگیرم ولی مگه گذاشت این دختره ؟؟؟؟

اصلا آروم نمی گرفت که ازش عکس بگیریم . همینا رو هم به بیچارگی گرفتیم ازش ........


این لباس رو خواهرم مریم از شیراز واسش آورده . این عکسای روز دوم عید تو پارک رجائی اصفهانه .

عکس وانیا با لباسی که دائیم اینا واسش عیدی گرفته بودن تو آبادان

این لباس رو خواهرم مینا واسش از مشهد آورده

وانیا با لباس مادرزادی

وانیا توی راه برگشتن از آبادان توی ماشین در حالی که به شدت کثیف بود ...

این لباسا رو هم زهره واسش  آورده

یه لباس عروس هم واسش خریدیم که عینا خود لباس عروسه فقط تو سایز کوچیک ازش با اونم عکس گرفته بودم حالا هر چی می گردم عکسش رو پیدا نمی کنم . اگه پیداش کردم اونم می ذارم .

یافتم ...............

مدل جلوی لباس عروسش

طرح پشت لباس عروسش





 




موضوع مطلب :
جمعه 92 فروردین 16 :: 1:21 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . سال نو همگی مبارک . خیلی وقتم کمه . خونه خاله دعوتیم و هنوز نرفتیم . وانیا رو فرستادم اونجا تا دو کلام بنویسم و برم .
سال نو شروع شد . خدا رو شکر بد نبود هر چند اونی که دوست داشتمم نبود ولی خوب بهرحال خدا رو شکر .
دو تا سفر قرار بود بریم کنسل شد و بالاخره بعد خیلی مکافاتها و چیزائی که حالا مجال گفتنش نیست روز شنبه این هفته رفتیم آبادان . توی راه تا سد کارون 3 واقعا جاده خیلی قشنگ بود عین جاده های شمال .
هر چند وانیا یه کمی با توی بغل بودنش منو اذیت می کرد ولی خدا رو شکر قابل تحمل بود . تا چهارشنبه آبادان بودیم و من بخاطر وانیا که پیش هیچ کس جز خودم آروم نمی گرفت خیلی نتونستم جائی برم . ولی خوب دائیم بنده خدا یه روز من و بابک و وانیا رو برد و تمام آبادان و خرمشهر رو نشونمون داد و توضیحات کامل داد که منم دفعه اول بود می شنیدم .
در هر صورت خوب بود خوش گذشت و تجدید روحیه ای بود .
چهارشنبه هم راه افتادیم و برگشتیم اصفهان .
جاده خلوت و خوب بود و این بار جریمه هم نشدیم . به دو دلیل : اول اینکه بابک واقعا همه قوانین رو رعایت کرد دوم هم اینکه من پشت فرمون ننشستم که جریمه سرعت بشیم .
خیلی مختصر نوشتم می دونم . ولی واقعا وقت نیست . عکس هم سر فرصت خواهم گذاشت . حالا کی نمی دونم ؟ هر وقت وانیا چند دقیقه منو رها کنه !!!!!!!!!
وانیا بدجور دیگه داره با این وابستگی شدیدش اذیتم می کنه . از دستش یه لحظه آسایش ندارم .
فقط به این امیدوارم که در آینده بهتر بشه که اونم خیلی نمیشه بهش امیدوار بود .........
خوب دیگه . فقط می تونم عذرخواهی کنم که نمی تونم به وبلاگاتون سر بزنم میخام ولی نمی تونم .انشالا یه روز همه نیومدنام رو جبران خواهم کرد .
خوش باشید تا بعد .........





موضوع مطلب :