بهارجونم الان کهدارم برات مي نويسم ساعت 12:16 شبه شنبه است
ميخوام برات يه داستان بويسم بلکه يه کم چشمت به حساب بياد پس طاقت بيار و همشو بخون
کيارش وقتي به دنيا اومد من خيلي مشکل پيدا کردم و تا 20 روز نتونستم بشينم چون مشکل هموروئيد پيدا کردم ولي با اين حال چون خونه مامانم بودم و اون کمکم بود حسابي شير داشتم که خودم هم باورم نميشد با اينکه مريض بودم و از شدت درد جيغ مي کشيدم ولي وقتي اومديم خونه و چند باري رفتيم خونه مادرشوهر و اونا هم که مثل بچه نديده ها خواستند هر دفعه چيزي بهش بدن و البته همش هم تقصير اونا نبود خلاصه که دل درد گرفت حسابي و تا جائيکه منو همسرم تا 3 ماهه تمام شبها تا ساعت 4 صبح بيدار و بچه بغل
و بخاطر نداشتن آرامش و خواب کافي شير من کم شد و کم شد و....
اينها رو بهت گفتم که بدوني تمام علائمي که از وانيا مي گي به دل درد ميخوره اگه دل درد گرفت بيچاره اي
کيارش 3 ماهه تمام فقط از ساعت 4 الي 7 صبح ميخوابيد و ما واقعا داغون شديم حالا عزيزم خودداني
موندم با اون اخلاقت چرا نسبت به وانيا اينقدر بي خيالي
اينقدر ناراحت شدم که اون روز نوشته بودي بابک بهش سن ايچ ميده
خلاصه عزيزم زياد شد ولي خوب نگي که نگفتي
دل بچه درد گرفت بيچاره اي فقط همين