• وبلاگ : درددل
  • يادداشت : خاطرات پراکنده .......
  • نظرات : 0 خصوصي ، 23 عمومي

  • نام:
    ايميل:
    سايت:
       
    متن پيام :
    حداکثر 2000 حرف
    كد امنيتي:
      
      
     
    + بابك 
    سلام و اينا
    حالا که بهار نيست منم نطر بدم چون .قتي هست نميشه ديگه شرمنده خوب در مورد نرفتن با مريم اينا که به خاطر دير رسيدن اس بهار بود به من که عماد اينا جاهاي ديگه هم کار داشتن و زودتر بايد نمايشگاه ميرفتن که نشد ديگه اينکه اون خاطره رو زياد باور نکنين ما تو مردوايچ اون زمانها فقط با الگانس اين طرف اون طرف ميرفتيم نميدونم بهار کيو گفته از خودش بپرسيد جمعه هم جاي همه خالي بود کوه صفه با فتحه ص اينم يه عکس از اون روز که منو بهار تو عکس نيستيم همين گوله خوردها پيراشکي رو گلابي کردن حسابشونو ميرسم ولي خدا هر هرکس اين وبلاگو ميخونه اين بهار رو نصيحت کنه خدايش خيلي بد رانندگي ميکنه يهو ميبيني با اين گشتهاي نا محسوس هم کل کل ميکنه اگه من نباشم البته زرنگ هم هست هميشه با ماشينهايي که از طرف شاگرد تصادف ميکنن کل کل ميکنه تا به صورتي از دست من نجات پيدا کنه که خدا هميشه هواي منو داشته و نزاشته اتفاقي بيفته
    ماهگرد ازدواجمونم مبارک اين بعضي ها هستن نه
    من گفته باشم
    مريم خانم ولي به راحتي بله گفت اينجورياينجوري منو گرفت فعلاي باي
    پاسخ

    مطمئنا اوني که داره مي رقصه شما نيستي عزيزم . يعني شما ديگه اجازه رقصيدن در تمام عمرت نداري !!!! آبرومو بردي با اون رقصت !!! آقا بلد نيستي بگو بلد نيستم برقصم چرا آبروريزي مي کني ؟؟؟؟ بعدشم من جنابعالي رو اينجوري گير انداختم نه ؟؟؟؟؟اين طوري بله گفتم نه ؟؟؟؟؟
    بابک جان . تو خجالت نمي کشي ؟ اين جمله زيبا رو نشنيدي که ميگه : دروغگو دشمن خداست !!!
    بعدشم تو رانندگي معلومه که سمت شاگرد رو نشونه مي گيرم خوب اين که کاملا واضح و مبرهنه !!!!!!!!