سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 4
  • بازدید دیروز: 19
  • کل بازدیدها: 95710



جمعه 90 آبان 20 :: 10:3 عصر ::  نویسنده : بهار


سلام . امان از دست این دزدای نامرد .
دیروز من نرفتم سرکار ولی از خونه هم نرفتم بیرون . طرفای ظهر بود اون خاله ام که چند تا خونه اون طرفتر ماست واسم یه کم کوکوسبزی آورد . بعداز ظهر که بابک رفت بیرون دیدم اون خاله بالا سری که صاحبخونه مونه اومد گفت بیا بریم یه جائی .
کلی اصرار کردم تا گفت کجا . من آشپزخونه ام رو ریخته بودم بیرون که تمیز کنم گفتم کار دارم گفت زود برمی گردیم . خلاصه به زور راهیم کرد بریم رستوران شب نشین .
خدائیش خیلی قشنگ بود سرویس دهیشم خوب بود یعنی همه چیزش خوب بود .
تو راه برگشتن مریم بهم زنگ زد و گفت واسه شب میخام پیتزا بگیرم می خوری ؟ گفتم نه شام خوردم .
ساعت 8 و نیم بود رسیدم خونه و ادامه آشپزخونه .
خاله اینا هم رفتند خونه مامانم . بعد که برگشتند مرضیه دخترخاله ام اومد پیش من که تنها بودم . سید ماشین خودش رو گذاشت جلو و بعد ماشین ما رو گذاشت پشت سرش و رفتند بالا .
هنوز نیم ساعت نگذشته بود که من صدای روشن شدن ماشینمون رو شنیدم و بعد صدای پای خاله رو توی راه پله ها .
خیلی تعجب کردم که حالا که ماشین رو آوردند تو کجا میخوان برن ؟؟؟؟؟!!!!
یهو خاله زنگ زد و سوئیچ ماشین ما رو داد و گفت ما تا یه جائی میریم و برمی گردیم دوباره ماشین رو می ذاریم تو !!!!!!
مرضیه پرسید چیزی شده ؟ هی گفت نه . مرضی اصرار کرد من دیدم آروم یه چیزی به مرضی گفت که من یه مریم توش شنیدم و بعد بلند گفت میریم سوپری !!!!!!!!
به مرضی گفتم چی شده ؟؟؟
گفت هیچی !!!!!
گفتم مرضی بابای تو بیخودی بعد ماشین تو آوردن ماشین رو حرکت نمیده منم از حرفای مامانت یه مریم شنیدم بگو ببینم چی شده ؟؟؟
هی من من کرد و بعد گفت : خونه مریم اینا دزد اومده .......
واااااااااااااااااااااااای منو بگیر . خیلی ترسیدم . اونم مریم که اینقدر می ترسه . اونم تو این وضعیت که دارن خونه می سازن و کلی لنگ پولن ........
خلاصه پریدم زنگ زدم به بابام که گفت آره .......
مریم اینا هر شب تا ساعت 10 و 11 خونه مامانم اینان . دیشب هم مثل هر شب . وقتی می رسن در خونه می بینن در پائین بازه . عماد به مریم میگه : تو باز یادت رفته در رو ببندی ؟؟؟
مریمم میگه : من که جلوی روی خودت بستم .
عماد میره تو می بینه چراغ راه پله ها روشنه می رسه در خونه می بینه در خونه هم بازه و چراغهای خونه روشن !!!!!!!!
می فهمه یه خبرائیه . اول فکر می کنه هنوز داخلن یه کم تو راه پله ها داد می زنه که بیا بیرون و ......
به مریم اینا هم میگه برین بیرون از آپارتمان . الهی بمیرم که مریم و طه مثل بید چقدر ترسیدن و لرزیدن . بچه داشت سکته می کرد مامان می گفت کلی لرزیده .
خلاصه وقتی می بینن کسی تو نیست میرن تو و می بینن :
ای داد بیداددددددددددددد
تمام وسایل کمدها و کشوها و میزها وسط اتاقه و هر چی طلا و سکه و پول نقد بوده برده .
مریم یه چیزی حدود 40 میلیون طلا داشت . 800 هزار تومن پول نقد . چقدر بدلیجات . چقدر ساعت . کرمها ، ادکلنها ، لوازم آرایشی ، دوربین فیلمبرداری ، دوربین عکاسی ، 2تا گوشی ، ست ریش تراش عماد ،چند دست لباس نو ، چند تا از پارچه های مریم ، چند تا از کیفهاش و خیلی چیزای دیگه که هنوز معلوم نیست آهان یه تفنگ تزئینی که بالای ویترینشون بود . در ویترین رو هم باز کرده و چیزی پیدا نکرده .
خلاصه که یه دشت واقعی کرده بود و رفته بود . فقط جای شکرش باقیه که پرونده های دادگاه و وکالت عماد و دسته چکهاشو و اینا رو نبرده .
خلاصه که صحنه خیلی بدی بود . من منتظر شدم بابک اومد و بعد با هم رفتیم . مریم و طه خیلی هول کرده بودند . مامانم گریه می کرد همه پریشون بودند . خیلی خیلی خیلی بد بود .
این طلاها رو گذاشته بودند واسه خونه بفروشند ........
دیگه نمی دونم چی شده ولی خوب در پائین با کلید باز شده . توی این ساختمون هم فقط یه مستاجر دیگه هست که اونم از در توی خیابون رفت و آمد داره فقط مریم اینا از این در میرن و میان . خونه وسطی هم خالیه .
حالا خدا می دونه که کلید دست کی بوده . افسرای تجسس که اثر انگشت پیدا نکردند چون با دستکش بوده .
ولی خوب توکل به خدا . شاید مثل دزد کیف من گیر افتاد . فقط امیدوارم وقتی گیر بیفته که هنوز اموال دستش باشه والا گیر افتادنش بی فایده است .
دیشب من و بابک خونه مریم اینا خوابیدیم و با اجازتون الان اومدیم خونه .
دو روز خیلی بدی بود کاش دیگه هیچ وقت تکرار نشه ........
فقط دعا کنید اموالشون بهشون برگرده ........





موضوع مطلب :
پنج شنبه 90 آبان 19 :: 1:13 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . امروز پنجشنبه است و من سرکار نرفتم . بابک هم نرفته . ولی شاید باورتون نشه که از تو خونه نه تنها بیرون نرفتیم بلکه حتی یه کار مثبت و مفید هم انجام ندادیم . ساعت 11 تازه با اجازتون صبحانه میل فرمودیم و بعدشم دیگه علافی و نماز و نت و .........

اینکه اومدم بنویسم واسه اینه که تو دو تا کار بدجور موندم چه کنم :

1- قبل از ازدواجم یعنی سال 86 با مامان و بابام واسه مکه ثبت نام کردیم خوب اون موقع بابک نبود . حالا اسممون دراومده و مثل اون موقع دیگه نمی تونم بابک رو با خودم ببرم . از یه طرف دلم نمیخاد بی اون برم از یه طرف دلم واسه مکه پر می زنه از طرف دیگه اگه الان نرم بعد با کی و چه جوری و کی برم . و از یه طرف دیگه دلم میخاد بچه تو شکمم قبل از دنیا اومدن مشهد رفته مکه هم بره ولی ........
باور کنید خل شدم . نمی دونم رفتن درسته یا موندن .
البته می دونم که بابک دوست نداره بی اون برم ولی با دلم چه کنم ؟؟؟؟!!!!!!! اگه نرم نوبتم هی عقب می افته حالا حالاهام که دیگه ثبت نام نیست ......

2- اون همکاره بود که در موردش گفتم چرت و پرت گفته بود . دکتر اشرفی تصمیم گیری در موردش رو به من موکول کرد و منم گفتم با تذکر و اینا آدم نمیشه باید جابجا بشه ولی خوب نمی دونم حالا کار درستی کردم یا نه ؟ خیلی واسطه پیشم فرستادند خیلی . هر کدوم کلی باهام حرف زدند ولی خوب من کوتاه نیومدم . دیروز دکتر دم رفتن منو صدا کرد و گفت : با این پدر..... میخای چکار کنی ؟
گفتم : شما میخاید باش چکار کنید ؟ گفت اگه بیاد بگه ......... خوردم حل میشه ؟ گفتم نه !!!
گفت یعنی نمی بخشیش ؟ گفتم نه !! گفت خیلی خوب به حراست بگو بیاد ببینم چکار کنم ؟
بهش گفتم میخام موقت جابجا بشه محض تنبیه . گفت اگه جابجاش کردم میشه منشی تا وقتی هم من اینجام اون منشی باقی خواهد ماند !!!!!!!
ولی حالا که اومدم خونه و فکر می کنم و میخوام پیرو نهج البلاغه باشم می بینم حضرت گفتند در اوج قدرت ببخش . حالا مثه ..... موندم تو گل .

خلاصه اینکه این دو موضوع این چند روزه بدجور ذهنم رو مشغول کرده . صبح به حراست اس زدم که امروز که من نیستم دست نگه دارید تا شنبه . میخام برم به دکتر بگم تا لحظه آخر بهش بگن قراره جابجا بشه امیدش که از همه جا ناامید شد بعد من ببخشمش تا هم حالش جا بیاد هم من بخشیده باشمش ولی رحیمی میگه تو کاری نداشته باش و به همه بگو سپردم دست رحیمی .......
عجب جریانی شد این جریان ...........
نمی دونم ..........

یکی از دوستای صمیمیم از دوران دانشگاه کاشان که بعد از فارغ التحصیلی رفته بود انگلیس اومده تهران خونشون . بهش گفتم واسه عید غدیر بیاد اینجا . نمی دونم میاد یا نه ولی خیلی دلم میخاد بیاد . تو دوران عقدم که دیدمش دیگه ندیدمش . دلم خیلی تنگ شده واسش .

راستی پیشاپیش عید غدیر مبارک .........

یادتون نره در مورد هر دو موضوع نظراتتون رو بگید که بدجور گیر کردم شاید نظرات شما راهگشا باشه واسم .......






موضوع مطلب :
دوشنبه 90 آبان 16 :: 9:35 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . حال و احوالتون چطوره ؟ ما رو نمی بینید خوش می گذره ؟
تصمیم دارم امروز کوتاه بنویسم ولی دیگه نمی دونم میشه یا نه ؟؟

اول از همه عیدتون مبارک . امیدوارم که خدا به حق این عید قربان کمی هم از مقام تسلیم و رضای محض حضرت ابراهیم و اسماعیل رو به ما هم عطا کنه که حتی تصور چنین کاری ( قربانی کردن فرزندی که بعد از صد سال عمر نصیب شخصی شده ) هم غیرممکنه چه رسد به عملش .
خدایا ما رو هم تسلیم محض امر خودت و راضی به رضای خودت قرار بده . انشاالله .

خوب ...........
مدتها بود که زاینده رود اصفهان خشک بود و شهر از زیبائی و با صفائی دراومده بود . هر موقع از کنار یکی از پلها می گذشتیم فقط آه حسرت از نهادمون بلند می شد که : ای ...........یعنی میشه دوباره آب باز بشه و این شهر جون بگیره ؟؟؟؟؟؟؟؟
تا اینکه بالاخره حضرات عالیات اعلام فرمودند که 15 آبان آب رو باز می کنند .
امروز صبح با مامان اینا رفتیم پل خواجو ولی آب هنوز به اونجا نرسیده بود . بعد قرار شد بابا و بابک با یه ماشین برن غذا بگیرند و ما هم با ماشین ما بریم خونه .
تو راه برگشتن بابک زنگ زد و گفت که آب رسیده به پل فلزی و نمی دونی چه غلغله ایه و مردم دارن چکار می کنند !!!!!!
همون موقع قرار شد نهار رو که خوردیم بریم دم آب . بابک گفت بریم پل شهرستان که رسیدن آب رو به اونجا ببینیم خیلی هم تو ترافیک نمونیم .
جاتون خالی نهار خوردیم و راهی شدیم . رسیدیم دیدیم آب هنوز اونجا نرسیده بابک گفت بیاید پیاده بریم جلو ببینیم آب کجاست ؟؟؟؟؟؟
چشمتون روز بد نبینه که این یه کم شد دو تا پل اونطرفتر !!!!!!
رسیدیم پل خواجو و نشستیم . مینا و بابک رفتند دوچرخه بگیرند که بعد بابک زنگ زد که دوچرخه گیرمون نیومده پیاده رفتیم تا پل فردوسی تو هم با مامان تاکسی بگیرید بیاید تا بریم سی و سه پل !!!!!
من و مامان تاکسی گرفتیم توی راه اون دوتا رو هم سوار کردیم رفتیم 33 پل که دیدیم واویلااااااااااااااااااااااااا ...........
چه خبره از جمعیت ........
آب پشت سی و سه پل گیر کرده بود چون اونجا باید اینقدر جمع می شد و میومد بالا تا بتونه از روی پل رد بشه .
مردم هم که حسابی دلشون واسه آب تنگ شده بود نمی دونید که چه ذوق و شوقی داشتند .
واقعا که خدا رو شکر . ای کاش اینقدر بارون بیاد که دیگه نیازی به بستن آب نباشه هر چند که گفتند فقط 35 روز آب رو باز می گذارند .
خدا تو قرآن گفته که همه چیز رو از آب زنده نگه داشتیم . وقتی آب نیست حیات هم نیست .
هر وقت می خواستیم بریم بیرون می گفتیم بریم لب آب . ولی این مدت اصلا کسی دلش نمی خواست از کنار پلها بگذره چون یه دنیا غم و غصه می نشست تو دل آدم .

خلاصه دردسرتون ندم که ما ماشین رو کجا گذاشتیم و کجا رفتیم !!!!!!!!!
واسه برگشتن دوباره ماشین گرفتیم و تقریبا یک ربع تو راه بودیم تا به ماشین رسیدیم !!!!!
ولی خوب خوش گذشت .

این روزا کمتر حوصله پای نت نشستن دارم . بیشتر وقتا هم خونه نیستم . ولی حتما میام وبم رو چک می کنم .
بهرحال اگه کمتر میام شما به بزرگی خودتون ببخشید .
یا علی ........
در پناه حق .......




موضوع مطلب :
یکشنبه 90 آبان 8 :: 8:56 عصر ::  نویسنده : بهار

 

سلام . حالتون چطوره بچه ها ؟ خوبین انشالا ؟
تو انتهای پست قبلی نوشتم که می خوام یه خبری بهتون بدم .
حالا اومدم که بگم :

من دارم مادر میشم ..........

نمی دونم چطوری و کی این اتفاق افتاده . اصلا هم الان منتظرش نبودیم ولی غافلگیر شدیم و البته الان هم دیگه شکایتی نداریم .
خواست خدا بوده و کی می تونه جلوی خواست خدا رو بگیره ؟؟؟
بنابراین با تمام نگرانیها و دلواپسیها و استرسهائی که دارم خدا رو شکر می کنم و همه اون نگرانیها رو به خودش می سپرم .

قبل از اینکه بریم مشهد چون می دونستم تاریخ خاله پری دقیقا مصادف با روزیه که ما می رسیم مشهد ( زهی خیال باطل نمی دونستیم که چه خبره !!!!!!! ) از چند روز قبل شروع کردم به خوردن قرص ضدبارداری که اونجا ضدحال نشه و این همه راه رفتم مشهد و بعد خاله پری بیاد و نتونم درست و حسابی زیارت و دعا کنم .
خلاصه ما قرص خوردیم تا 22 مهر که تاریخ برگشتمون بود . بعد دیگه نخوردم . حالا قرصها رو قطع کرده بودم و مهیا و آماده واسه پذیرائی از خاله پری که دیدیم خیــــــــــــــــــــــــــــــــــر!!!!!!!!!!!!
خبری نشد !!!!!!!
حالا جالب اینجا بود که همه علائمهاش هم بود : سردرد ، سرگیجه ، حالت تهوع و .........
ولی نمی شد .........
آسپیرین خوردم ، مامانم گل بابونه دم کرد هی به این در اون در زدم دیدم خیر .........
خبری نیست .
می دیدم خدایا چرا شبا کلافه ام ، خوابم نمی بره ، یه جوریم نمی دونستم چمه ولی یه جوری بودم .
تا اینکه به یکی از دوستام گفتم نمی دونم چرا نمیشه اعصابم خرده هر کار می کنم نمیشه که اون یهو هر هر خندید و گفت : به نظر من یه تست بارداری برو !!!!!!!!!
آقا منو بگیر ........
اصلا تو این عالما نبودم . فکرشم نمی کردم . یهو ترس افتاد به جونم . نکنه ...........؟؟؟!!!
پنجشنبه عصر خونه مامانم بودم اول با مامان رفتیم آرایشگاه بعد هم با هم رفتیم دم داروخونه و یه بی بی چک گرفتم و تست کردم دیدم ای واااااااااااااااای مثبت شد ......
بازم اطمینان نکردم . دیروز رفتم آزمایش خون و امروز زهره رفت جوابش رو گرفت و ...............

تستم مثبت بود ........

آخی فکرشو بکنید اون موقعها که می رفتیم حرم بچه هم بوده زیارت امام رضا رفته . آخی ........

نمی دونم بگم خوشحالم یا ناراحت ؟ اطرافیانم همه خیلی ذوق کردند . خودمم نه اینکه بچه دوست نداشته باشم که همین الان واسه طه می میرم .
ولی نگرانم .
نگران دوران بارداری و بدی حال و کار زیادم تو بیمارستان و آدمای هرزه ای مثل همکارای درآمد که منتظر یه آتو از آدمند .
نگران زایمان .
نگرانی بعدش که کجا بذارمش و به کی بسپرمش ........
و مهمتر و اصلی تر از همه اینکه :
اصلا من می تونم یه مادر خوب باشم ؟ اونی که خدا از یه مادر انتظار داره ؟ اونی که فردای قیامت شرمنده خدا و ائمه نشه ؟؟؟؟؟؟؟
نمی دونم . فقط دعا کنید بتونم .
اینکه آدم باردار بشه و زایمان کنه مهم نیست اینکه بچه رو چطور تربیت کنه مهمه .
بهرحال از همه تون التماس دعای بسیار دارم که دعا کنید حالا که این بچه اومده اقلا سالم و صالح باشه .
خوش صورت و خوش سیرت ........
و دعا کنید من مادر خوبی براش باشم .
و در آخر آرزو می کنم برای تمام کسانی که دلشون بچه می خواد خدا یچه های سالم و صالح نصیبشون کنه .
در پناه حق ..........
یا علی .........

 




موضوع مطلب :
جمعه 90 آبان 6 :: 9:40 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام . خوب هستید ؟ این اولین جمعه ایه که من فرصت کردم این موقع روز بنویسم . چون بابک داره موتورش رو درست می کنه منم وقت کردم بنویسم ضمن اینکه صبح هم ساعت 8:30 بیدار شدیم . ببینید دیگه اند شاهکار بودیم امروز .
البته علت داره . ظهر خونه مامان بابک دعوتیم . بعداز ظهر هم تولد طاهاست هم اینکه باید بریم خونه خاله اینها که از مشهد برگشتند . بابک هم که می خواسته موتورش رو درست کنه بعد هم که النظافه من الایمان است  در نتیجه برنامه کاملا ام پی تری می باشد .
به همین علت مجبور گردیدیم هم زود بیدار شیم هم برنامه هامون رو راست و ریس کنیم .


خوب نوشتم ادامه ماجرا .........
این یک هفته تو بیمارستان جو خیلی سنگینی تو ساختمان ما برقراره . من که رسما دیگه با مینا حتی سلام و علیک هم نمی کنم با خواهرش هم تا حد خیلی زیادی سرسنگینم . مژگان هم که یه آدم بسیار تودار و قرص و همه جانبه محافظه کاره اصلا خودش رو دخیل این جریان نکرده یعنی از طرف من همه چیز رو می دونه ولی مینا و مرجان هیچی بهش نگفتند اون هم خودش هیچی بروز نداده و یعنی که هیچی نمی دونه ولی من با اون هم مثل قبل ارتباط ندارم .
البته از این بابت خیلی خوشحالم چون همکار هیچ وقت واسه آدم دوست صمیمی نمیشه بخصوص تو اصفهان که به زیرآب زنی و نامردی مشهورند .
توی درآمد هم اصلا نرفتم و از اونا هم به جز مسئولشون که باهاش مشکلی ندارم هیچ کدوم تو اتاق من نیومدند .
همدیگه رو گاهی می بینیم ولی سلام و  علیک و .......... نه !!!
تقریبا به هر کسی که فکر می کردند شاید بتونه روی من نفوذی داشته باشه رو انداختند که منو از خر شیطون پیاده کنند و همه چی تموم شه و جالب تر از همه اینکه چه جریان مسخره ای سر هم کردند :


پیش هر کس خواستند رو بزنند بهش گفتند دو تا از همراه بیمارها داشتند پشت سر این خانم حرف می زدند که مانتوش تنگه ما شنیدیم نزدیک بوده باهاشون درگیر بشیم به مینا پیغام دادیم برو بهش بگو مانتوش تنگه !!!!!!!!!!
حال می کنید جریان رو چطور پیچوندند ؟؟
منم هر کس پادرمیونی کرد کل ماجرا رو بهش گفتم و بعد که می شنیدند می گفتند خیلی خوب کاری کردی حالشونو گرفتی پس پیگیری کن دیگه از این غلطا نکنند !!!!!!!
خلاصه که این کش و قوس همچنان پابرجاست .
پریروز کار داشتم رفتم پیش دکتر . در مورد منشیها بحث شد گفت به نظرت کدوم یکی بهترن بیاریم جای این مرتیکه ؟
بهش گفتم میخاین منشیش کنین که این همه زن و دختر تو دست و بالش باشند ؟ ضمن اینکه باید زیر دست منم کار کنه ؟؟؟
گفت باید برای بعضیا زمینه فراهم کرد تا اگه بدترند خودشون رو نشون بدن !!!!!! میخام منشیش کنم یه کم بدوه قدر عافیت رو بدونه !!!!!!1
حراست هم که بهش گفته دیگه حق نداره بره مسجد .
خلاصه که هی واسه من پیغام میدن که واسه خودتم بد میشه حرف درمیارن فلان میشه ......
منم گفتم پرونده حراستی من سفیدتر از این حرفاست که با حرف دیگران خراب بشه هر طور میخاد بشه بشه تا آخر پاش وایسادم .
خلاصه که اینم از این جریان . حالا تا ببینیم چه شود و به کجا ختم گردد .


درآمدیای ما به چنین چیزی خیلی نیاز داشتند چون خیلی دیگه وقیح و کثیف شده بودند و از هیچ چیزی پروا نداشتند ولی حالا حسابی سرسنگین شدند .
دکتر اون روز می گفت : انگار خیلی جمعشون از هم پاشیده شده ؟ گفتم بله خیلی .
دیگه صدای قهقهه هاشون تو سالن نمی پیچه . خنده های بلند جلف آزاردهنده شون رو کسی نمی شنوه . خیلی خوب شد خیلی .
باورشون نمی شد چنین بلائی سرشون بیاد ولی اومد .
میگن چوب خدا بی صداست اگه بزنه بی دواست . مطمئنم این اتفاق خواست خدا بود تا اینا به جزای اعمال زشتشون برسند .
ممکنه یکی دو نفر هم که لیاقت زیادی دارند و حالا تو سمت منشی یا خدمه دارن کار می کنند به لطف این جریان ارتقای سمت پیدا کنند که هیچ دعائی بی نتیجه نخواهد ماند ........

شاید در آینده ای نزدیک یه خبری بهتون بدم  ولی الان نه . خبری که شاید واستون خوشحال کننده باشه .
پس فعلا تا بعد .......




موضوع مطلب :