سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 4
  • بازدید دیروز: 19
  • کل بازدیدها: 95710



دوشنبه 88 تیر 29 :: 10:22 عصر ::  نویسنده : بهار
سلام . اول از همه بگم اگه پستم خداحافظی نداشت یعنی نیمه کاره نت قطع شده .
واسه همین یه خط یه خط می نویسم و سند می کنم که یهو بلائی که این چند وقته سرم اومده تکرار نشه و همه پستم بپره !!!!!
خوب . خوب هستید انشاالله ؟ علیرغم اینکه خیلی خستم ولی دلم نیومد ننویسم بخصوص که این روزا نت هی ناز می کنه واسم می ترسم نتونم بنویسم .
پنجشنبه که داشتم عذرخواهی رو از سرکار می نوشتم یهو رئیس بیمارستان پیداش شد و منم دمم رو گذاشتم رو کولم و در رفتم .
پنجشنبه بعد از نهار اومدم تو اتاقم به کارام برسم که یهو یکی از منشی بخشها ، طبق معمول همیشه !! واسم یه غنچه گل رز آورد . منم بوش کردم که چشمتون روز بد نبینه !!!!!!!
همین که گذاشتمش رو زمین احساس کردم زمین و زمان داره دور سرم می چرخه !!!!!!
نمی دونم این گله چی توش بود ؟؟؟؟
اینقدر حالم بد شد که گفتم هیچی دیگه چادگان پرید !!!
داشتم از سرگیجه و حالت تهوع می مردم . هم اتاقیم پا شد اومد گله رو بو کرد ، اونم گفت وااااای دماغم سوخت !! سر اونم شروع کرد به گیج رفتن . البته خودش گفت من مردم تو خانم واسه همین حال تو بدتر شد !!! 
ولی من حالم خیلی بد شد . زنگ زدم مینا اومد . منشی اورژانسم یهو پیداش شد ، با هم رفتیم اورژاس .
آی من بدم میاد از این مسئول مسخره اورژانس که هر وقت یه دختر مجرد حالش بد میشه هی شروع می کنه به مسخره بازی !!
میگه نسخه شماها فقط یه چیزه : ازدواج !!!
گفت خانم فلانی بذار واست نسخه بپیچم . منم که می دونستم چی می خواد بگه گفتم ببین نسخه شما به درد عمت می خوره و بس !!!قربونت بی خیال ما شو که اصلا حال و حوصله شوخی ندارم !!!!!!
جالب اینجا بود که کنار رزیدنت اورژانس داشتم از حال می رفتم اونم انگار نه انگار . منشی ازش پرسید حالش چطوره خانم دکتر ؟ یه نگاه به من کرد بدون اینکه حتی دست بهم بزنه گفت : حالش خیلی بده !!!!!!می خواست خفش کنم .
یکی از پرستارا فشارمو گرفت . می گفت رو سیزدهه . گفتم جااااااااااان !!!
فشار من هیچ وقت از 8 و 9 اونورتر نمیره حالا رو سیزدهه ؟
هیچی دیگه دیدم نه بابا اینجا خیلی بی در و پیکره . یه کم نشستم دیدم دارم بهتر میشم ، پا شدم رفتم مسجد . نماز ظهر تمام شده بود خودم فرادا خوندم . به مناسبت مبعث جشن گرفته بودند ، کیک و بستنی و مولودی و ........
خلاصه بعد نماز با مینا و مرجان اومدم خونه .
دیگه تو خونه تا کارا انجام شد و راهی شدیم شد طرفای 4 . کلاس زبانم که کشک !! جلسه جبرانی جمعه رو هم نرفتم . سه شنبه که برم ، آماج حملات متلکی استاد محترم خواهم بود .......
مهدی هم باهامون اومد چادگان . با ماشین من و عماد رفتیم . البته بابا رانندگی می کرد چون من خیلی حالم مساعد نبود سرگیجه همچنان زحمت همراهی با ما رو می کشید .
توی راه از دست مهدی بریده بودم از خنده .این بشر اینقدر مسخره بازی در میاره که آدم روده بر میشه . فقط تا خود چادگان نق زد که این چه آهنگائیه که تو داری ؟؟؟؟؟
گفتم بابا من چکار کنم اینا رو مرضیه ریخته رو فلش به من چه ؟!!
وسط راه هم می خواست سیم کارت ایرانسلم رو در بیاره بندازم رو اون گوشیم ، سیم کارت از دستش پرید هر چی گشتیم پیدا نشد . انگار آب شد رفت تو زمین . دیگه وقتی رسیدیم چادگان ، عماد صندلیها رو در آورده تا پیداش کردیم !!!!
پلاژش بد نبود . عماد آزاد گرفته بود نامردا واسه یه شب صد و ده هزار تومان پول گرفتند . ولی خوب بد نبود . وقتی رسیدیم رفتیم خرید و بعدم برگشتیم وسایلو گذاشتیم و رفتیم یه گشتی زدیم . می خواستیم بریم دم آب . مهدی نشست پشت ماشین من . علی هم بردیم . بیچاره علی نمی تونست راه بیاد . حالا راه رفتن سرازیری بود ولی واه برگشتن خیلی اذیت شد .
هی می گفت : مامان بخدا دیگه پسر خوبی میشم ، غلط کردم بابا اینجا کجاست منو آوردید ؟ خلاصه کلی خندیدیم . این مهدی هم که دیگه داشت خودشو خفه می کرد از مسخره بازی . دست میزد ، می رقصید ، ادا در می آورد ، نمی دونی که چیکار می کرد ........
رفتیم چایخونه ، جاتون خالی چای گرفتیم تو پارکش خوردیم و اومدیم . خوب بود . رو هم رفته خوش گذشت . صبحشم که دوباره رفتیم دم آب و پیست اسب سواری و دم رودخونه و ........
اومدیم خونه نهار رو ( جاتون خالی جوجه کباب ) درست کردند و خوردیم . راستی یادم رفت بگم : من از امروز صاحب یه دختر 11 ساله شدم که قرار شد ماهیانه یه خورده از طریق حساب بانکی کمکش کنیم . من و عماد یکی یک نفر رو انتخاب کردیم . من شناسنامش رو برداشتم . خیلی وقت بودم دلم می خواست یه همچین کاری کنم ولی امروز به لطف خدا امکانش فراهم شد . دوست نداشتم اینو بگم راستش دلم نمی خواست دیگران بذارند به پای چیزای دیگه . ولی اگه اینجا نمی نوشتم دیگه یادم نمی موند ، جائی ثبت نمی شد . بعدشم خدا خودش از همه چیز خبر داره پس نیازی به نگرانی من نیست .
فقط می خوام بگم : خدایا مثل همیشه شکرت . و این بار بیشتر و بیشتر و بیشتر از همیشه ........
فقط تو این مسافرت بسیار کوتاه ، این طاها دیونمون کرد . خدا وکیلی من نمی دونم این بچه چشه ؟ البته می دونم مال دندون درآوردنشه . همش نق می زنه ، بیخودی گریه می کنه ، بی تابه . نمی خوابه . اینکه با بوی غذا از خواب بیدار می شد حالا دیگه غذا هم درست و حسابی نمی خوره .
بچه ای که صداش در نمیومد حالا گاهی اوقات اعصاب همه مونو بهم می ریزه . با مریمم که آبشون تو یه جوی نمیره . دیشب تا صبح با هم کل کل می کردند !!!!!!!!
خوابونده بودش کنار دیوار اینم هی می رفت ، سرش می خورد تو دیوار جیغ می کشید برمی گشت . مگه گذاشت بخوابیم !!!!!!
مریمم هی می گفت : طاها بگیر بخواب می زنمتا !!!!! گفتم الان میگه چشم مامان جان شما فقط دستور بده !!
انگار بچه این چیزا سرش میشه .
ولی خوب در نهایت واسه تمدد اعصاب بد نبود . تا ساعت 6 اونجا بودیم بعدم پلاژ رو تحویل دادیم و برگشتیم .
بعدشم که جمع و جور کزدن و حمام و نت و بعدم ایشالا خواب دیگه واسه فردا صبح و سرکار و .........
وااااااااااااااای دوباره فردا باید برم سرکار . انگار دیگه حوصله کار کردن ندارم . خیلی تکراری و بد شده . دوستش ندارم . دلم یه تنوع می خواد . یه چیز جدید یه اتفاق نو . یه هیجان ، نمی دونم یه چیزی که یه خورده حال و هوامو عوض کنه .
ولی چی نمی دونم !!!!!!
زهره خانومم از مشهد برگشتند . زیارتشون قبول . باید یه سر برم پیشش . کم کم قیافش داره یادم میره . خیلی وقته همدیگه رو ندیدیم . کم کم صداش داره در میاد . آخه همش تقصیر منه . البته تقصیر خانواده محترم منه که هر روز یه برنامه جدید واسم می چینن !!!
کاملیا هم گفته میخوام ببینمت . خونه مرضیه هم نرفتم . امروزم که تا چادگان رفتیم به منا هم زنگ زدم که یه سر میام پیشت ولی نتونستم برم . 
به سهوا هم قول داده بودم یه روز برم شاهین شهر خونشون . یه ماه دیگه هم ماه رمضونه و بعدشم زمستون ، هیچ کدوم از این کارا رو هم نکردم . دوره های آی سی دی ال استخدامی رو هم نه گذروندم نه رفتم امتحانش رو بدم !!!
اینقدر کار عقب مونده دارم که موندم کی کدومشو انجام بدم !!!
ولی انشاالله تو این ماه سعی می کنم همه شو انجام بدم . تنبلی بسه دیگه .
تازه تو این ماه باید روزه قضاهای پارسالم بگیرم . امسالم باید حواسمو جمع کنم سرما نخورم که بابتش تقاص روزه قضا پس بدم !!!!!!!
البته خوب بعضی وقتا دست خودم نیست پیش میاد دیگه ولی بهر حال چهار ، پنج روز روزه قضا دارم که باید تا قبل از ماه رمضون بگیرم .
آهان یه چیز دیگه : میخوام به دوستائی که با خط ایرانسل باهاشون در تماسم بگم که :‏بابا این گوشی من مشکل داره یهو میزنه اون دنده هیچ جوره اس ارسال نمی کنه . اگه به من اس می زنید جواب نمی دم علتش مشکل گوشیه ، نه بی معرفتی یا کم محلی من . بخدا تقصیر من نیست . اینو گفتم تا اونا که از من دلخورند و شاکی بدونن مشکل از خط و گوشی منه نه خودم !!!!!!!!
خوب دیگه کم کم دارم احساس خواب آلودگی می کنم . طبق معمول تلفن داره زنگ می خوره و میگه : کال فرام مریم . آخی گذاشته رو بلندگو طاها داره گریه می کنه . نمی دونم این بچه چشه ؟ اصلا از خونه خودشون خوشش نمیاد !!! همین که میره اونجا نه تنهاست ، پدر مریم رو در میاره . تو اون خونه بند نمی شه . من که میگم : خاله امشب تا صبح برو خونتون مهمونی دوباره صبح بیا . اونم فقط واسه اینکه شب باید شیر بخوره والا نمی رفت یعنی نمی ذاشتیم بره . اینقدر که به ما انس داره به این پدر و مادر ( که البته من بهشون میگم ناپدری و نامادری !!!)‏ انس نداره . برم پائین ببینم چه خبره . خوب دیگه . شب همگی بخیر . امیدوارم که خوب و خوش و سالم و موفق باشید .
قربان شما
بااااااااااااااااااااااااای
 



موضوع مطلب :
یکشنبه 88 تیر 28 :: 11:22 صبح ::  نویسنده : بهار
سلام دوستان عزیز . خیلی جالبه که هیچ کس به این توجه نکرده که پست قبلیه من خداحافظی نداشت !!! یعنی من اینقدر بی معرفتم !!!! ای ول بابا به این رفقائی که هنوز منو نشناختند !!!!
قضیه از این قرار بود که تازگیا این اینترنت ما بدجوری داره واسمون ناز می کنه . وسط نوشتن یهو قطع میشه . دیشبم همین اتفاق افتاد . الانم با اجازتون دارم از سرکار این پست رو می نویسم .
چون ظهر نمی رسم . با اجازتون امروز بعدازظهر داریم می ریم چادگان البته جای همه دوستان گل خالی !! جای همه تون رو خالی خواهم کرد انشاالله . عوضش وقتی برگردم کلی حرف دارم بزنم .
واسه همین الان دارم می نویسم که بدونید نیستم که نمی نویسم . ولی خدائیش خیلی دلم واسه یه نوشتن درست و حسابی تنگ شده . کلی حرف داشتم از علی بزنم . ولی نشد که . از دیروز که بردمش فیزیوتراپی ، وااااااااااااااای
دکتر پورمقدس اومد تو کتابخونه بالا سرم من رفتم
بااااااااااااااااااااااااااای


موضوع مطلب :
شنبه 88 تیر 27 :: 10:11 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته . احوال دوستان گرامی چطوره ؟ خوب هستید انشاالله ؟ چه خبر ا ؟ چه خبر از کجا ؟!!!
دیروز خیلی ذوق کردم که میام و کلی می نویسم غافل از اینکه آقا عماد زحمت کشیدند و یادشون رفته ای دی اس ال منو شارژ کنن !!!!!!!
باور کن وقتی دیدم چراغ مودم قرمزه فقط خدا رحم کرد دم دستم نبود و واسه نهار رفته بودند خونه مامانش اینا . والا من می دونستم و اون . هیچی دیگه . پکر شدم . عوضش ظهر بعد از دیدن فیلم پسران آجری تخت گرفتم خوابیدم تا ساعت 6 . خیلی خوب بود . صبح تا ساعت 9 و نیم خوابیدم . مامان از خونه زنگ زد به گوشیم که پا شو دیگه ظهر شد میخوایم بریم باغ رضوان . مام که مطیع اوامر حضرات گفتیم چشم و برخواستیم .
رفتم پائین صبحانه خوردیم و به مریم زنگ زدیم که آماده باشه و همه مون به جز بابا و عماد رفتیم . واااااااااای خدا که از دست مینا سرسام گرفتم بسکه تو این ماشین به بهانه طاها دست زد ، کل کشید ، جیغ زد ، نمی دونیا !!!! دیونم کرده بود . گفتم بخدا الان می زنم رو ترمز وسط خیابون از ماشین شوتت می کنم پائین !!!!!! ولی مگه از رو می رفت !!!!!! آدمو دیونه می کنه بخدا .
تو راه برگشتن از بس اعصابم از دست مینا خورد بود دیگه نمی فهمیدم چطوری رانندگی می کنم . همینطوری لائی می کشیدم و می رفتم که یهو دیگه طاقت مامان طاق شد دادش دراومد که : این چه وضع رانندگیه ؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه تو نمی تونی مثل بچه آدم رانندگی کنی ؟
دیگه بعدش تصمیم گرفتم یه خورده آرومتر برم . علی هم که هی داشت رو مخ مامان پیاده روی می کرد که بریم خواستگاری این دختره که می خواد




موضوع مطلب :
پنج شنبه 88 تیر 25 :: 12:15 صبح ::  نویسنده : بهار
سلام علیکم و رحمه الله و برکاته .
دیر وقته و وقت تنگ ولی چون دوباره چند وقتیه ننوشتم ، گفتم بیام و یه عرض وجودی کنم و برم . بگم بابا من هستم فقط یه کم سرم شلوغه همین .
فردا امتحان میان ترم زبان دارم !!!!!! فقط ورق زدم و رو خوانی اونم نه دقیق فقط گذری !!! 20 میشم فردا .
خدا وکیلی حس و حال درس خوندن ندارم . نمی دونم چرا چند وقتیه اینقدر بی حس و حالم . مال فصله ، توان بدنیم کم شده ، نمی دونم خلاصه چمه ؟ تازه حس و حال سرکار رفتنم ندارم . امروزم ساعت 11 پاس گرفتم اومدم خونه .
اصلا انگار نیستم . باید یه تجدید قوائی بکنم . سفر قم که کنسل شد . زهره نامردم که با خواهرش رفته شمال و مشهد .
راستی کاملیا دیروز اس زد که بالاخره بعد این همه برنامه ریزی و دکتر و اینجور چیزا ، بارداره . خیلی خوشحال شدم . اگرچه خودش خیلی نگرانه . بخاطر تنها بودنش و خیلی چیزای دیگه ولی خوب خدا بزرگه .
منا هم امروز اومده بود اصفهان . اونم تو 8 ماهه . 10 شهریور واسش تاریخ زایمان زدند . امروز بهش گفتم اگه مامانت نتونست بیاد پیشت ، بگو من میام کمکت . اینقدر خوشحال شد . گفت رو حرفت حساب می کنم . گفتم باشه . لازم شد میام چادگان پیشت می مونم واسه کمک تو بچه داری . از بس بچه داری کردم ماهره ماهرم دیگه .
بدتر از همه اینکه دیشب عروسی مرضیه بود و من فراموش کردم . صبح که داشتم می رفتم سرکار ، رادیو اعلام کرد 24 تیر ، یهو سرم سوت کشید . بهش قول داده بودم برم یادم رفت !!!!!!!
واسه عقدشم که نرفتم . صبح با ترس و لرز بش زنگ زدم اولش دلخور بود ولی بعد که گفتم گرفتار اسباب کشی بودیم و یادم رفت ، قانع شد . حالا قرار شد برم خونشون .
خوب اینم از این چند روز . خبر خاص دیگه ای هم که نبوده . امروز از نمایندگی کانن واسمون دستگاه اسکنر جدید رو آوردند . مدل 2580 .
اگر چه هنوز مینا خیلی راه نیفتاده باهاش کار کنه ولی خیلی بهتر از اون قبلیه . هی میگه اشکال نداره این کار رو بکنم ، اشکال نداره اون کارو بکنم ؟ بش گفتم بابا تو میخوای باش کار کنی هر کاری میخوای بکن !!!!!!!
واااااااااااااااااااای .........
فردا امتحان میان ترم زبان دارما !!!!!!!!!!!!!!
اصلا انگار نه انگار .
ای ول به این بی خیالی بابا ای ول !!!!!!!!
خوب دیگه خوابم میاد . می خوام برم بخوابم .
شب همگی بخیر و بای



موضوع مطلب :
چهارشنبه 88 تیر 17 :: 7:46 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . چند روزی هست که فرصت نوشتن پیدا نکردم . دلم واسه وب و نوشتن تنگ شده بود . البته اتفاق خاصی هم نیفتاده بود که بنویسم . ولی امروز یه اتفاق جالب البته یه ریزه خطرناک افتاد که بد نیست به عنوان خاطره بنویسم .
اول بذار از صبح بگم . نمی دونم چرا امروز صبح بعد از نماز یادم رفت آلارم موبایل رو تنظیم کنم . یهو دیدم بابا اومد بالا سرم گفت : مگه نمیخوای بری سر کار ؟ گفتم مگه ساعت چنده ؟ گفت هفت و ده دقیقه !!!!!!!!
مثل جت از تخت پریدم پائین و ده بدو . تا اومدم برم شد هفت و بیست دقیقه . هیچی دیگه رفتم دنبال مینا و رفتیم . هفت و چهل و یک دقیقه بیمارستان بودیم . تازه همه داشتند میومدند .
امروز نوبت نون سنگک بود که واسمون بیارن . جاتون خالی صبحانه نون سنگک و پنیر زدیم تو رگ و رفتیم سر کار . دیگه اتفاق خاصی نیفتاد تا ساعت 2 که سوار شدیم بیایم خونه . از اول اتوبان یه وانت افتاد جلوی ما که خیلی تند می رفت . از همه ماشینها هم سبقت می گرفت و می رفت . منم که خوب می دونید که تو سرعت روم از کسی کم نمیشه !!!!!!! منم می گازوندم . ولی نامرد راه نمی داد و هر چی چراغ ، بوق ، خیر افاقه نکرد . منم کفری شدم و گازوندم و از راست ازش سبقت گرفتم و پیچیدم جلوش . یارو هم که یه پسره جوونی بود گذاشت دنبالمون . اونم از راست سبقت گرفت و اومد و جلو و کوفت رو ترمز . خدا رحم کرد . احساس کردم داره خطری میشه . اهل مسابقه نبود، نامرد بود . منم دیدم خطریه ترسیدم . نه از اونا از بابام !!!!!!!!
اگه بفهمه پوستمو می کنه . هیچی دیگه حالا هر چی ما آروم میریم این نامردم آرومش می کنه . هی می پیچید جلومون . منم با خنده اعصابشو می ریختم بهم . میخواست بره تو اتوبان چمران . من ازش سبقت گرفتم ، این مینای دیونه شیشه رو کشید پائین داد زد خیلی آشغالی ( البته ببخشید که مینا یه خورده بی ادبه !!!!!!!!! )
اینم افتاد رو اون دنده و دوباره افتاد دنبالمون و دوباره جلوی ماشین زد رو ترمز !!!! مونده بودیم چکار کنیم . مسیرمون با اون یکی بود . چاره ای نداشتیم از یه مسیر دیگه رفتیم تا شرش کنده شه . اسم خیابون رو زده بود جلوان. این مینای دیونه می گفت : اه . اینجا جولبون ایرانه . برو برو همینجا جومونگ اینجاست کمکمون میکنه !!!!کلی خندیدیم دوتائی .
 وقتی رد شد ما اومدیم تو مسیر اصلی . ولی جالب بود . از این چیزا بدم نمیاد ولی از این می ترسم که اگه خدای نکرده اتفاقی بیفته چون تو اتوبانه ، واسه خیلیا جز خودمون دردسرساز میشه و از همه مهمتر ، پوست بنده توسط بابا قلفتی کنده خواهد شد که البته الحق و الانصاف حقمه !!!!!!!!!
حالا اینا تموم شد ، مینا رو پیاده کردم ، سر ورزشگاه یه خانومی ایستاده بود دست تکون داد سوارش کردم تا آخر خیابون ببرمش ، ولی رفت نشست عقب ، منم چون کیفم عقب بود مشکوک شدم . وقتی پیاده شدم یه لحظه برگشتم پشت سرم به کیف نگاه کنم که وقتی رو برگردوندم دیدم وااااااااااااااای !!!!!!! الانه که برم تو جدول . سرعتمم که کم نبود . خلاصه سریع فرمونو برگردوندم و ماشین تلو تلو خورد و صاف شد . خدائیش خیلی خدا رحمم کرد والا چپ کرده بودم اونم واسه یه شک و یه کیف که الحمدلله پولم توش نبود . ای اف به این مال دنیا !!!!!!!!!
بعدم که اومدم خونه و اگر چه داشتم از ترس و عواقب بعد از ترس این دو اتفاق تقریبا سکته می کردم ولی هر طور بود ظاهر امر رو حفظ کردم .
اومدم خونه داشتم با طاها بازی می کردم که آقای ... زنگ زد ...........
بذار از قبل بگم . تا دیروز ازش هچ خبری نبود و من در کمال آرامش از نبودنش لذت می بردم . سه شنبه تو اتاقم بودم که تدارکات زنگ زد گفت بیا بالا . رفتم دیدم شازده تشریف آوردند !!!!! در کمال بی محلی و مثل آدمای قهر سلام و علیک و دوباره کل کل سر فرمها و هی می خواست به من بفهمونه که مسافرت بوده . منم که کاملا تو کوچه علی چپ تشریف داشتم و خلاصه بعد اومدیم تو اتاق من . به محض ورود به کیف من سر چوب لباسی نگاه کرد و گفت : به به می بینم که کیف نو مبارک !!!!!!!!!!!
از رو که نمیره ماشالا .........
هیچی ، طبق معمول یه کم کل انداختیم و اونم بی خیال انگار نه انگار و ......
دراومده میگه میخوام برم کربلا میای ؟ گفتم : جااااااااان !!!!
میگه خوب نمیریم کربلا می ریم دور و برش !! میای بریم دوبی !!!!!!!!
بخدا من نمی دونم با این دیونه چیکار کنم ؟؟؟؟؟ منم فقط بهش چشم غره رفتم که نتیجه خاصی نداشت البته !! من از رو رفتم که اون نرفت !!!!
بعد هم سوئیچش رو تو اتاق روی پرونده ها جا گذاشت و رفت . بعد زنگ زده میگه : تو سوئیچ منو برداشتی ؟!!!
گفتم آره !! نه که طاقت دوریتو ندارم خواستم برگردی پیشم !!!!!!!!
بعد یه فکری به ذهنم رسید . بهش گفتم اگه رفتی کربلا واسه من خیلی دعا کن . یه مشکلی دارم میخوام حل شه !!!!
حالا گیر داده بود که چه مشکلی ؟؟؟؟؟؟
هر چی میگم بابا شما چکار داری فقط دعا کن حل شه !!
گفت اگه کسی اذیتت می کنه بگوها !!!!!!!!
می خواستم بگم آره یه کنه هست که دیونم کرده میشه منو از شرش خلاص کنی ؟؟؟؟؟
خلاصه گفت در مورد زندگیه ؟ گفتم آره . گفت اه . گفتم بله . گفت باشه . بعد دو دقیقه بعد زنگ زده میگه : حالا بگم درست بشه یا درست نشه ؟ گفتم بگو درست بشه . خیال کردم مثلا پیش خودش فکر کرده که دلم یه جا گیر افتاده بی خیال ما شه .
بعد عصزی سر کلاس زبان  ، یهویادم افتاد که ای دل غافل ، من باید به اینا می گفتم که پرونده های اورژانس رو پوشه نکنید !! حدسم زدم که دیر شده باشه ولی با این حال بش زنگ زدم که پرونده های اورژانس رو پوشه نکنید . من که قبلا گفته بودم . که یهو داد کشید گفت : برو بینم حرف الکی نزن کی گفته بودی ؟؟؟؟
آقا منو بگیر !! از شدت عصبانیت مونده بودم چیکار کنم . فقط بش گفتم : بهتره اول بری ادب یاد بگیری . بعدم گفتم خداحافظ و قطع کردم .
حالا امروز ظهر با شماره چاپخونه زنگ زد . گوشی رو که برداشتم سلام و احوالپرسی و منم با نهایت سردی و بی تفاوتی جواب دادم . صدای طاها میومد فهمید خونم . می گفت چرا زود رفتی خونه !!!!!!!!!!
گفتم مگه باید واسه خونه اومدن از تو اجازه بگیرم نکبت ؟!!!!
بعد گفت : حالا مشکلت چی بود ؟ گفتم تو اول برو ادب یاد بگیر بعد حرف  بزن . اونم گفت خوب عصبانی شدم حالا ببخشید . !!!!!!
می خواستم بگم مردشور خودتو ببرن و عذرخواهیتو !!!!!
خلاصه این راهکارم جواب نداد . البته زنگ زده بود در مورد برگ اکو سوال بپرسه این بحثم پیش کشید .
حالا ببینیم آخر عاقبتمون با این بابا به جا خواهد کشید .
خدا رو شکر اگر چه این چند روز رو از سر تنبلی روزه نگرفتم ولی عوضش امروز اعمال ام داود رو خودم تو خونه انجام دادم . خیلی خوب بود . حالی بردیم با خدا . علی روزه است باید برم واسش یه چیزی آماده کنم.
از بیمارستام خیر خاصی نیست . فقط اینکه یکشنبه ساعت 10 دکتر پورمقدس واسه رفع مشکل بین من و مسئول آنژیو ، جلسه گذاشته که خدا بخیر کنه انشاالله .
خوب فعلا برم . اگه شد دوباره میام . علی گناه داره . راستی واسه روز پدر ، یه کفش واسه علی و یه صندل واسه بابام خریدم که اگه شد عکسش رو میذارم . حالا وقت تنگه . باشه واسه بعد .
در پناه حق ......




موضوع مطلب :
دوشنبه 88 تیر 8 :: 9:12 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام .
فقط اومدم یه چیزی بنویسم و برم .
جریان من و این آقای ... رو باید تو کتابهای لطیفه نوشت خدا وکیلی !!!!!!!!!!!!!
امروز صبح قرار بود پرونده های ما بیاد بیمارستان . تا ساعت 10 صبر کردم خبری نشد بعد زنگ زدم چاپخونه . به مسئولش گفتم : خوب چه خبر چیکار کردید ؟
گفت : واستون فرستادم ، اول میره شبکه بهداشت سر شهدا بعد میاد اونجا . بعد زنگ زدم به آقای ... گفتم کجائی ؟
گفت : تو انبار شبکه بهداشتم بعد میام اونجا .
می دونید بعد چی گفت ؟ دراومده میگه : یادم رفت پرونده هاتونو بیارم !!!!!!!!!!!!!!
ولی خودش از ترسش زنگ زده بود که یه آژانس بیاره والا می دونست که زنده اش نمی ذارم . دیدم یه کم سرسنگینه ، از شما چه پنهون بجای ناراحت شدن خوشحالم شدم . اصلا هم نپرسیدم چشه ؟؟!!!!!!!
بعد رفتم انبار دیدم آژانس پرونده ها رو آورده ، برگشتم تو اتاق دوباره از انبار زنگ زدند که بیا از چاپخونه اومدند . رفتم . اصلا هم محلش نذاشتم . فقط یه سلام و علیک ساده . هر چی اون خودشو با نگاه خفه کرد ، من سرمم بلند نکردم . فقط پرسیدم پس برچسبا ؟
گفت : فردا میارم . ماشین جا نداشت . منم دیگه کل ننداختم و رفتم اتاقم .
بعد که رفت ، نگاه کردم دیدم واااااااااااااای !!!! بازم اوراق متفرقه رو پانچ نکرده . اگه من آخرش از دست این پسره روانی نشم ، باید برم خدا رو شکر کنم !!!!!!!!
وقتی اومد انگار خیلی خسته و پریشون بود . راستشو بخواید جرات نمی کردم بش زنگ بزنم بگم پانچ یادش رفته . ولی باید می گفتم چون نمیشد استفاده کرد !!!!
با ترس و لرز و ملایمت زنگ زدم . خیلی سرد و خشک ( البته خدا رو شکر ) جوابمو داد .
وقتی بهش گفتم گفت : نه بابا !!! راست میگی ؟؟؟؟
گفتم : بله . تازه می گفت یه جوری بی خیال شو . گفتم : فکرشم نکن .
بعد در اومده میگه : تو دیروز به امیرحسین ( مسئول چاپخونه ) چی گفتی ؟
گفتم : من ؟؟؟؟؟؟
گفت : بهش گفتی من حافظه کوتاه مدت ندارم؟؟؟؟؟؟ !!!!!!!
حالا جریان از این قرار بود که دیروز که رفتم چاپخونه ، به امیرحسین گفتم که این آقای ... کارها رو به موقع انجام نمیده . اونم گفت که : ایشون حافظه کوتاه مدتشون یه کم اشکال داره !!!
منم خندیدم و گفتم : اصلا داره ؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
اون امیرحسین نامردم اینو بهش گفته بود و به حضرت آقا برخورده بود ( البته به جهنم ) !!!!!!!!!
حالا ظهریه می گفت تو به امیرحسین گفتی من حافظه ندارم !!!!!!!!!
منم گفتم :من ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
اون خودش گفت . بعدشم اون یه شوخی کرد منم به شوخی جوابشو دادم . واسه اون اشکال نداره واسه من اشکال داره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
می دونید چی جواب میده ؟
میگه : آخه تو فرق می کنی !!!!!!!!!
گفتم : جاااااااان !!!!!!!!من چه فرقی می کنم ؟
گفت : فرق می کنی دیگه !!!!!!!!!
گفتم : آخه چه فرقی ؟؟؟؟؟؟؟
خلاصه هیچی !!!!! ماجرائی داریم ما با ایشون .
بخدا دارم از دست این دیونه کم میارم . اصلا انگار حرف و نظر منو نمی فهمه . انتظار داره فقط بگم باشه !!!!!!!
هر چی به ملایمت میخوام حالیش کنم که بابا میون من و تو تفاوت از زمین تا آسمان است ، نمی فهمه . نمی دونم چرا دوباره نظرش برگشته ؟؟؟
شما بگید من با این چیکار کنم ؟؟؟؟؟
خدا لعنت کنه این تدارکات رو که این نون رو تو دامن من بیچاره گذاشت !!!!!!
حالا نمیشه هم  کاریش بکنی . هر روزم از یکی از قسمتهای بیمارستان یه فرم جدید میارن . انگار تا حالا مرده بودن !!!!!!!!
خدا فقط خودش آخر عاقبت منو با این دیونه بخیر کنه و تو رو خدا واسم دعا کنید .
می ترسم آخرش کار دستم بده !!!!!!!!
خوب برم دیگه . اینم از خاطره امروز . این طه هم داره پایین پای من آتیش می سوزونه . تا همه چی رو بهم نریخته برم به دادش برسم . فعلا بای .......




موضوع مطلب :
یکشنبه 88 تیر 7 :: 11:57 عصر ::  نویسنده : بهار

بازم سلام .
اینم سومین پستم تو یه روز به تلافی اون چند روز غیبت دارم رکورد می زنما  !!!!!!!!!
راستش دوست داشتم این خاطره رو همون روز پنجشنبه که اتفاق افتاد بنویسم ، ولی خوب به علت جریانات پیش اومده و عواقب بعد جریانات، نشد . حالا با یه کم تاخیر می نویسم .
پنجشنبه 9 صبح کمیته مرگ و میر داشتیم . تا پزشکها اومدند و همه جمع و جور شدند تقریبا دیگه 9 و نیم و اینا شد . قبل از جلسه ، رفتم تو دفتر مدیر تا 61 عدد پرونده فوتی 3 ماهمون رو ببرم ، مدیر بیمارستان و مترون داشتند در مورد انتخابات صحبت می کردند .
من که وارد شدم متوجه شدم که مدیر داره به من اشاره می کنه ، ولی خودمو زدم به کوچه علی چپ که یعنی من متوجه صحبتای شما نیستم . آخه می دونست که من احمدی نژاد دو آتیشم !!!
بعد که بی توجهی منو دید یهو گفت : البته لابد خانم یه چیزی می دونستند که به آقای دکتر رای دادند !!!!!!!!! خلاصه یه کم کل کل کردیمو تموم شد  .
بعد کمیته ، یعنی بعد نهار در واقع ، قرار شد با بچه ها بریم توی محوطه بیمارستان ، دم خود کلبه ،جاتون خالی شیرموز بخوریم . من و مینا و کبری و شمسی .
رفتیم نشستیم و سفارش دادیم و در حال نوشیدن شیر موز ، من داشتم جریان صبح و انتخابات و حرفای دکتر رو واسه بچه ها تعریف می کردم که چشمتون روز بد نبینه !!!!!!!!!!
فکرشو بکنید ،داشتم می گفتم دکتر ... گفت،  که یهو دیدیم عین اجل معلق بالا سرمون ایستاده و داره می خنده !!!!!!!!!!!
باورتون نمیشه که در آن واحد هر 4 نفرمون با هم از جا بلند شدیم و جیغ کشیدیم  : هه.....................
داشتیم سکته می کردیم . اونم خودش از خنده روده بر شده بود . یهو گفت : نترسین بفرمائین !!! حالا کی مهمون کرده ؟؟
مینا با ترس و خنده و هیجان گفت : بفرمائید آقای دکتر . خانم .... !!!!!!!!!!
دکترم خندید و گفت : نترسین . بفرمائین . خداحافظ ..........
و رفت ...........
ولی نمی ونید چه حالی داشتیم . من که نمی دونستم چی بگم ؟؟؟ داشتم می گفتم دکتر ... اینو گفت که یهو جلو روم ایستاد !!!!
باور کنید که تا کلی وقت بعدش هم شوکه بودیم هم  می خندیدیم . یعنی داشتیم از خنده می مردیم . فروشنده هم که خوب هم ما رو می شناخت و هم دکتر رو ، توی کلبه پکیده بود از خنده .
خیلی جالب و خنده دار بود . اما من می دونم که حالا هر وقت منو ببینه ، کلی متلک بارم می کنه . تا امروز که فرصتش پیش نیومده ، از امروز به بعدش رو خدا بخیر کنه .
چهارشنبه و پنج شنبه هم باید برم بسیج جامعه پزشکی واسه کارگاه آموزشی .
بیمارستان این همه پزشک و پرستار داره ، دیوار کوتاهتر از من ندیدند که منو معرفی کردند !!!!! اونم چی ؟ 2 روز از ساعت 8 تا 1 . نه که منم خیلی حوصله این جور جاها رو دارم ؟!!!!!!!!
عزا گرفتم چطور تحمل کنم !!!!!! ولی وقتی دکتر میگه ، یعنی سکوت کن و فقط اطاعت امر . حق اعتراضی وجود نداره عزیزم . پس میریم ، هیچیم نمیگیم .
خوب دیگه ، تا مثل دیشب بد خواب نشدم ، پاشم برم بخوابم که خوابم میاد .
حالا بذار یه رباعی هم از خیام واسه حسن ختام بنویسم و برم :

 

این چرخ که با کسی نمی گوید راز
کشته به ستم هزار محمود و ایاز
می خور که نبخشد به کسی عمر دراز
وانکس که شد از جهان ، نمی آید باز ..........

 

بیا تا قدر یکدیگر بدانیم
که تا ناگه ز یکدیگر نمانیم .........


خداوند یار و یاور همه تون باشه در پناه حق ..........




موضوع مطلب :
یکشنبه 88 تیر 7 :: 8:29 عصر ::  نویسنده : بهار
سلام .
می دونم اینو باید هفته پیش می نوشتم ، ولی خوب فرصت نشد .
ولی آخرش دلم نیومد ننویسم . آخه نوشته ها همیشه آدم رو به یاد خیلی چیزا میندازند . اینو می نویسم تا یه روزی به خودم و علی یادآور بشم .
دوشنبه قبل ، علی قرار بود پاش رو عمل کنه . شب قبلش ، چون ماشین رو برداشت رفت و دیر اومد و یه کم مامان و بابا رو اذیت کرد ، مامان کلی حرص خورد و دلخور شد و صبح باهاش نرفت بیمارستان . من و مریمم مدام بهش گفتیم : تو آخر با این کارات این پدر و مادر رو سکته میدی !!! ( البته زبونم لال )
خلاصه مامان موند تو خونه و داشت از نگرانی از پا در میومد . هی زنگ می زد به بابا ، هی راه می رفت . کلافه بود خیلی .
ساعت 8 و نیم بردنش تو اتاق عمل ، 1 و نیم برش گردوندند .
وقتی ما رفتیم ملاقات ، من دیدم علی سرش رو کرده زیر بالش و داره های های و بلند بلند گریه می کنه !!!!!!!!
به بابام گفتم : این چشه ؟؟؟
گفت هیچی . وقتی بیهوش بود من رفتم آبجوش بیارم ، علی یهو به هوش اومده . از بغل دستیش پرسیده من کجام ؟ بهش گفتند تو بیمارستان !!!
اونم شروع کرده به گریه که : چرا مامان رو عمل کردین ؟ مامان چش شده ؟ هی به بابا می گفته منو ببر پیش مامان . مامان چرا عمل کرده ؟؟!!!!!!!!!!
مامان ایستاده بود بالا سرش دست می کشید رو سرش ، گریه می کرد می گفت مامان من اینجام . تو عمل کردی ، من که چیزیم نیست . ولی مگه ول می کرد ؟؟ هی به مامان می گفت : چرا عمل کردی ؟ مامان تو که چیزیت نبود ، پس چرا عمل کردی ؟
عماد بش می گفت : علی جون پاتو تکون بده ، اون وقت می فهمی کی عمل کرده !!!!!!!!!!!!
خلاصه اون روز کلی خندیدیم .
تازه بابا می گفت وسط گریه هاش هی می گفت : بابا این پیتزاها رو بذار تو کمد !!! این درختا رو چرا تو اتاق کاشتن ؟
خلاصه به قول مهدی : دانسی داشتیم اون روز .
از بس شب قبل بهش گفته بودیم آخرش اینا از دست تو یه بلائی سرشون میاد ، تا شنیده بود تو بیمارستانه ، فکر کرده بود مامان خدای نکرده چیزیش شده .
حیفم اومد اینو ننویسم .
 خاطرات ، قشنگترین یادگارهای زندگین.
در پناه حق !!! 



موضوع مطلب :
یکشنبه 88 تیر 7 :: 7:52 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام .
این چند روزه با این حال و هوائی که داشتم و لحن نوشته هام ، خیلیها رو نگران خودم کردم و این مساله یه جورائی آزارم می داد . حالا اومدم بنویسم که :
خدایا شکرت . امروز خیلی بهترم . انگار دارم به یه ثباتی می رسم . دارم سعی می کنم به جای اینکه به دل و احساس خودم یا دیگران فکر کنم ، به اون کاری که درسته فکر و عمل کنم . به جای به دست آوردن دل دیگران ، بهتره دل خدا رو به دست بیارم .
خدایا شکرت . می دونستم تو نمی ذاری که خیلی تو برزخ بمونم .
آخه تو خدای خوب و مهربون خودمی.................
قربونت برم که خیلی خدائی .
با اینکه هر لحظه و هر دقیقه یه گناه و نافرمانی به پرونده قبلیم اضافه میشه ولی تو همش چشاتو می بندی ، اصلا انگار نه انگار ......
خدایا اگه تو نبودی چی میشد ؟ یا اگه اینقدر خوب نبودی ، چه بلائی به سر ما میومد ؟؟؟؟؟
خدایا شکرت که هستی ...............

خوب یه کم از امروز بگم :
دیروز بعدازظهر بعد از اینکه کلی من و تدارکات خودمون رو خفه کردیم که بابا به پیر و پیغمبرتون پرونده نداریم ، بالاخره چاپخونه محترم زحمت کشیدند و یه تعداد پرونده واسمون فرستاده بودند . حالا خدا وکیلی حکمت خدا رو ببین
:

اول اینکه من دیروز حالم بد بود و زود اومدم خونه ، بلافاصله بعد از من که ماشین رو از تو پارک درآوردم ، خاور حمل اکسیژن ، زده تمام ماشینائی که کنار و در امتداد ماشین من پارک کرده بودند رو داغون کرده . جا تنگ بوده مالیده همه رو لت و پار کرده و بعد هم زده به چاک . دقیقا بعد از اینکه من از تو اون پارکینگ اومدم بیرون !!!! بابا ماشین من به این جمع و جوری به بدبختی اومد بیرون ، چه رسد به اون خاور . این از این .
بعد هم 
دیروز عصر کار پذیرش ، به دلیل نداشتن پرونده ، پرونده های آنژیو رو بجای پرونده های بالون فرستاده بود توی بخش . صبح از سی سی یو زنگ زدند پرونده ها مشکل داره ، گفتم برگه اضافه کنید تا پرونده برسه . یهو دیدم منشی سی سی یو سراسیمه اومد تو پذیرش که : برگه های گزارش پرستار ، مشکل داره . نگاه کردم دیدم ای وای ، راست میگه . همش هم همینطور بود . از پشت برگه نمی شد استفاده کرد .
خدایا !!!!!!!! یه لحظه سرم سوت کشید و تو دلم فقط فحش و بد و بیراه بود که نثار چاپخونه و تدارکات و آقای ... و بقیه می کردم . ولی اگه پرونده اشتباهی سی سی یو نرفته بود ، شاید تا کلی وقت متوجه نمی شدیم . اینم از حکمت دوم .........

هیچی دیگه اول زنگ زدم چاپخونه به مسئولش گفتم . بعد زنگ زدم به آقای بلا نسبت ...
می دونی چی آتیشم می زنه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
در کمال لاابالی گری جواب می ده : آره دیگه اشتباه شده !!!!!! همین و بس .
حالا هی من مثه اسفند رو آتیش بالا و پائین می پرم ، هی اون با خونسردی تمام جواب می ده . بخدا دلم میخواد یه روز به آخر عمرمم مونده ، خرخرش رو بجوم تا دلم آروم بگیره !!!!!!!! 

ولی بعد تصمیم گرفتم سرزده و بیخبر برم چاپخونه . بعد نهار ساعت 1 بود پاس اداری گرفتم و رفتم . رسیدم اونجا ، حالا هر چی زنگ می زنم ، تلفن می کنم ، کسی جواب نمی ده . زنگ زدم به آقای ...
بهش میگم مگه کسی چاپخونه نیست ؟ میگه نه !!
گفتم من پشت در چاپخونم !!!!! واسم عصبانی شده میگه : تو چرا بدون هماهنگی رفتی اونجا عزیزم ؟!!!!!!!!
حالا شما خودتونو بذارید جای من . شما بودید از عصبانیت منفجر نمی شدید ؟؟؟؟؟؟؟؟
من دارم از دست این مرتیکه آتیش می گیرم اونوقت به من میگه عزیزم !!! البته بگما از ترسش خیلی آروم گفت ، ولی بهرحال من شنیدم !!
منم با عصبانیت داد زدم : جااااااان؟!!!
بعد گفت : صبر کن زنگ می زنم بچه ها در رو باز کنن . خلاصه یه جائی به درد ما خورد و  زنگ زد یکی از مسئولینشون اومد در و باز کرد . بعد زنگ زد به من . گفت که در مورد فرمها صحبت کنم و خلاصه آخر دست با یه حالت نگرانی و استرسی میگه : یه موقع شیطونی نکنیا !!! دختر خوبی باش تا من بیام !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
حیف که اون آدم ونجا ایستاده بود والا می دونستم چه جوابی به این مردک بدم !!!!!! به فامیل و رفیق و دوست خودشم شک داره !!!!!!!!

هیچی دیگه یه خورده با اون مسئوله صحبت کردم . رفتیم یه مقدار فرمها رو دیدیم . برگه ها و بقیه چیزا و بعد هم ازش قول گرفتم که حتما واسه فردا صبح یه مقدار پرونده به دستمون برسونه . اون بنده خدا هم عصبانی بود از دست لیتوگرافشون که دقت نکرده بود و اینا هم کلی برگه اشتباهی چاپ کرده بودن .
از دست منم به خاطر تغییراتی که تو فرمها دادم ، دل خوشی نداره . ولی خوب این کار منه نه اونا !!!!
ولی خیلی حال داد بدون حضور آقای ... چاپخونه رفتن . اقلا با آرامش حرفامو زدم !!!! کلی ذوق کرده بودم که نیستش .
هیچی دیگه اومدم خونه و وای تو خونه هم مگه از دست طاها تونستم یه چرت بزنم ؟!!
از بس جیغ کشیدو گریه کرد. خیلی ناآروم بود نمی دونم چش بود . بعد هم رفتم کلاس زبان و حالا هم برگشتم . لیسنینگم رو ننوشته بودم ، استاد محترم کلی متلک بارم کرد . بدتر از شلوغی کلاس ، اینه که توی کلاس 2 نفر دیگه هم اسمشون بهاره است . واسه من که عادت نکردم خیلی سخته . تا نگاش نکنم متوجه نمیشم کدوم بهاره مد نظرشه . ولی استاد خوبیه . به قول زهره ، دوستم میاد ازش .
 آهان اینو یادم رفت بگم : ساعت 3 و نیم آقای ... زنگ زده بود به گوشی ، من نشنیدم . منم به جبران اون همه که واسه کارا زنگ می زدم و گوشی رو برنمیداشت ، بش زنگ نزدم . قصدم دارم اگه زنگ زد جوابش رو ندم . تا بفهمه یه من ماست چقدر کره داره ........!!!!!

اینم از امروز . خدا رو شکر حالم خیلی بهتره . خدایا شکر مهربونیت ، نوازشات ، دلگرمیات ، خدایا شکر همه چیزت .
خدایا شکرت ........... 




موضوع مطلب :
شنبه 88 تیر 6 :: 8:3 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام
خدایا شکرت که اگرچه ظاهرا و علیرغم وجود این همه دوستای خوب و مهربون تنهام ، ولی حتی توی نت هم ، دوستای ندیده خوبی دارم که محبت زیادی بهم دارن .
امروز ، تولد زهره خانم گل گلابه و من ، تنها کاری که واسش کردم این بود که واسش یه اس خشک و خالی زدم . ولی از همین جا بهش میگم :


زهره جون ، منو ببخش عزیزم . بخدا شرایط روحی و جسمیم جوری نیست که بتونم بیام پیشت . ولی مطمئن باش که کادوت پیشم محفوظه . البته سعی می کنم که همین جا هم یه کادوی خوشگل بهت بدم . فقط بخاطر اینکه بدونی به یادت هستم .

 


                         تولدت مبارک عزیزم .


امروز حالم اصلا خوب نبود . همش سرگیجه و حالت تهوع داشتم . آب قند درست کردم خوردم ، هی به خودم پیچیدم که کارم به اورژانس و سرم نکشه . اصلا حس و حال شوخی و متلک و طعنه و کنایه های همکارا رو نداشتم . کارشناس ارتش ، نبضم رو گرفت ، تعجب کرده بود . می گفت نبضت داره جون می کنه تا بتونه بزنه !!!!!!!!!! ولی خدا رو شکر به هر بدبختی بود خودمو نگهداشتم . بعدم زود اومدم خونه .
چقدر دوباره از دست چاپخونه و خودم حرص خوردم . پرونده نداشتیم ، این نامردم گوشی رو برنمی داشت . کاش این کارا با من نبود . حوصلم دیگه از این همه حرص خوردن سر رفته . هر روز میگه امروز میام ، فردا میام .........
دیگه کو وفای به عهد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
پنجشنبه که بخاطر اون شرایط ویژه کلاس زبانم رو نرفتم ، واسه فردا هم حس درس خوندن ندارم . جون عمم !! میخوام واسه ارشدم درس بخونم . حتما !!!!!!!!!!
کلاس ایروبیکم رو هم که عملا تعطیل کردم . خدا آخر عاقبتمون رو ختم بخیر کنه .
از ظهر تا حالا موبایلم خاموشه . میخوام ببینم چقدر مرد عملم . اگر چه چشمم از خودم آب نمی خوره .
تو رو خدا واسم دعا کنید این مشکل به خوبی و خوشی تموم شه . فقط همین




موضوع مطلب :
1   2   >