سفارش تبلیغ
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 16
  • بازدید دیروز: 31
  • کل بازدیدها: 96675



پنج شنبه 90 تیر 23 :: 8:1 عصر ::  نویسنده : بهار
مطلبی در خصوص تشخیص خونریزی مغزی
در یک گاردن پارتی خانم ژولی پایش به سنگی خورد
وبا پشقاب غذا در دستش به زمین خورد، علت زمین
خوردنش کفش جدیدش بود که هنوز به آن عادت نکرده بود.
دوستان کمک کرده و او را از زمین بلند و بر نیمکتی
نشاندند و جویای حالش شدند.جواب داد حالش خوب است وناراحتی ندارد.
مهماندار پشقاب جدیدی با غذا به ایشان داد....
خانم ژولی بعد از ظهر خوبی را به اتفاق دوستانش گذراند
و بسیار راضی به اتفاق همسرش به خانه برگشت.
 
 
چند ساعت بعد همسر ژولی به دوستانی که در
گاردن پارتی بودند تلفن کرد و اطلاع داد که
ژولی را به بیمارستان برده اند.
خانم ژولی در ساعت 18 همان روز در بیمارستان
فوت کرد و پزشگان علت مرک را سکته مغزی  
تشخیص دادند..  

چند لحظه از وقت خود را به مطالبی که در پی
می آیند معطوف کنید، شایدروزی شما با چنین اتفاقی
برخورد کنید و بتوانید زندگی شخصی را نجات دهید
 

یک متخصص اعصاب (نرولوژیست ) می گوید:
بعد از یک ضربه مغزی که منجر به خون ریزی رگی در ناحیه مغز شده،اگر شخص ضربه دیده رادر زمانی کمتر از سه ساعت به بیمارستان برسانندامکان برطرف کردن حادثه و نجات شخص بسیارزیاد است. ولی همواره باید قادر به تشخیص حادثه بود و این عمل بسیار ساده است.

 
پزشک متخصص می گوید:
مهمترین وظیفه تشخیص حادثه خون ریزی مغزی است و بعد از تشخیص و قبل از سه ساعت باید شخص را به پزشک  رساند.

 
متخصص می گوید:
یک شاهد حادثه با آشنا بودن به علائم خون ریزی مغزی می تواند با سه سئوال ساده از مریض به سهولت او را نجات دهد.اگر در آن گاردن پارتی یک نفر سئوالهای زیر را از ژولی کرده بود حتما" ژولی زیبا و جوان اکنون زنده بود..
 

1 ــ از بیمار یا شخص ضربه مغزی خورده بخواهید بخندد.

2 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید دو دستش را بالا نگه دارد.

3 ــ از بیمار یا شخص ضربه خورده بخواهید یک جمله ساده را تکرار کند. مثلا" بگوید خورشید در آسمان بسیار خوب می درخشد. 

 
 

اگر بیمار یا شخص ضربه خورده قادر به انجام یکی از این کارها نباشد باید فوری اورژانس را خبر کرده و بیمار را به بیمارستان منتقل کرده و به مسئول مربوطه عدم اجرای یک یا چند اعمال فوق را اطلاع داده تا ایشان پزشک را در جریان گذارد.

یک متخصص قلب و یا اعصاب می گوید :
اگر کسی این ایمیل را دریافت کند و حداقل آنرا برای ده نفر دیگر ارسال دارد،مطمئن باشد که در زندگی اش جان یک یا چند فرد را نجات داده است.

توجه کنید، تعداد افرادی که این روزها با اینترنت کار میکنند در دنیا چقدر است و اگر ده نفر به ده نفر دیگر این ایمیل را ارسال دارند،تعداد افراد آشنا با این سئوالها به صورت تابع نمایی در کمتر از یک ماه به میلیونها نفر خواد رسید



موضوع مطلب :
سه شنبه 90 تیر 21 :: 5:0 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . خوب هستید شما ؟ ما رو نمی بینید خوش می گذره ؟؟؟؟؟؟
خیلی وقته نبودم که دو تا دلیل خیلی عمده داره که مهمترینش تنبلی و بعدیش قطع بودن نت بود .
البته دومی در حد یکی دو روز بود ولی اولی بسیار بیشتر بود !!!!!!!!!!
خوب چه خبرا ؟؟؟؟؟
جا داره بابت همه نظرای خوبی که همه دوستای گلم توی پست قبلی واسم گذاشتند تشکر کنم هر چند که اگه بخوام صادق باشم باید بگم علیرغم اینکه همه حرفها رو شنیدم و واقعا هم به درستی همه شون اعتقاد دارم ولی متاسفانه از نظر درونی خیلی نتونستم با خودم کنار بیام که بتونم برم دیدن مادر بابک .
البته بگم بعد از اون جریان تا دیشب مادرش خونه نبود ولی دیشبم بابک تنها رفت خونه مادرش .......
می دونید چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چون دیشب سالگرد ازدواجمون بود و یادآوری بعضی خاطرات اون شب که مربوط به مادر و خانواده بابک می شد داشت بدجور روی مغزم راه می رفت ......
همه تو چنین روزی خوشحال و بی قرارند ولی شاید بتونم بگم من از اون دسته بودم که نه تنها خوشحال نبودم بلکه همه خاطرات تلخ اون شب جلوی چشمام جون گرفته بود و کلافه ام می کرد .....
تازه یعنی تو خونه هم نموندیم . حمید ( دائی کوچیکه ) با زن و بچه هاش از آبادان اومده . بچه کوچیکش همون خسین سیبیل که تو چند تا پست قبلی عکسش رو گذاشتم هشت ماهشه و خیلی خیلی نمکی و خوردنی .
اینقدر بچه آروم و خوبیه ماشالا که حد نداره . دیروز بعدازظهر قرار بود دسته جمعی بریم استخر صبا ( گز و برخوار ) که خیلی ازش تعریف می کنن . البته جمعه هم بابک و عماد و علی و طاها رفتند و کلی بهشون خوش گذشته بود ولی دیروز رفتن ما به خاطر تصادف مریم اینا تو خ نظر که یه پرایدی رفته بود تو در راننده و ماشین رو خیلی درب و داغون کرده بود کنسل شد .
عصرش حمید اومد خونه مون و گفت بپوشید بریم پارک یه کم بچه ها بازی کنند . خوب پوشیدیم و رفتیم و بعدم من و بابک رفتیم شیرینی گرفتیم به مناسبت سالگرد ازدواجمون و خلاصه مامان اینا هم آش گرفتند به عنوان شام و دیگه 10 بود که برگشتیم و بابک تازه اون موقع رفت خونه مامانش .
چند روزیه دوباره حالم خیلی گرفته است . یکی از بچه ها در شرف مراسم خواستگاریه که خوب باالطبع حال و روز خیلی خوبی نداره . بخصوص که اون پسر رو می شناسه ولی خانوادش خیلی موافق نیستند و خلاصه بخاطر بحث و جدلای تو خونه حال و روز خیلی خوبی نداشت . ازش خواستم بیاد خونه مون یه کم حرف بزنیم . هر چی بهش می گفتم یاد خودم می افتم که چرا هیچ کدوم از این موارد رو واسه خودم به کار نبردم و باعث تلخ شدن زندگیم شدم !!!!!!!!
باورم نمی شد اینی که داره راهنمائی می کنه خودمم همش یه علامت سوال رو سرم بود که تو که اینا رو می دونستی چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟
ولی چه میشه کرد ؟؟؟؟ گاهی وقتا بعضی چیزا دست خود آدم نیست پیش میاد .....
ولی خارج از همه این چیزا حال و روزم شده عین روزای اول بعد عروسی که خیلی ناراحت و نگران و گرفته بودم . گاهی وقتا دلم خیلی واسه خودم می سوزه . تازه عروسی همه چطور بود و تازه عروسی من چطور ؟؟؟؟؟؟
وای روزای خیلی خیلی خیلی سخت و بدی رو گذروندم . نمیگم تقصیر کی بود شاید همش تقصیر خودم بود ولی بهرحال بد بود خیلی بد ......
همش غم بود و غصه و ناراحتی و پشیمونی و سختی
کلافگی و بی تحملی و متشنج بودن فضای خونه .
وای خدایا حالا دوباره همین احساسها داره میاد سراغم . شاید خیلی چیزا عوض شده باشه ولی من و احساسم همونیم ......
هر چند خیلی چیزا هم بی تغییر مونده . ناشکری نیست خستگیه .
دلم میخاد یه کم شرایط زندگیم عوض بشه ..
وااااااااااااااای از سرکار براتون بگم که اوضاع به شدت افتضاحه . با همه سر دعوا دارم . به زیردستام همش دستور میدم با ارباب رجوعام خیلی بد رفتار می کنم هر چقدر هم که سعی می کنم بهتر بشم بدتر میشم .
نمی دونم چم شده . و این بیشتر از همه آزارم میده . همین امروز با یکی از پرستارا به قدری بد حرف زدم که بعدا توی جلسه مسئول بخشش به شدت شاکی بود .
خواستمم بهش زنگ بزنم ازش عذرخواهی کنم دلم راضی نشد .
ای وای که از خودم و رفتارام و کارام بدجور خسته ام ولی می دونم که یه علت درونی داره اما چی نمی دونم  !!!!!!!!!
کاش یکی پیدا می شد هیپنوتیزمم کنه . کاش یکی یه کمک اساسی بهم می کرد . کاش یه شب می خوابیدم و بعد یه آدم  دیگه بیدار می شدم . کاش کاش کاش ..........
کاش خدا کمکم می کرد تا بشم یه بنده خوب و خوش اخلاق و صبور و شاکر ..........
هیچ وقت از ته دل ناشکری نکردم ولی خوب از خودمم راضی نیستم .
بهرحال اومدم بگم واسم خیلی دعا کنید که اگه قرار باشه همین طوری پیش برم دیوانه خواهم شد اساسی ......
رو رفتارم نمی تونم خیلی تمرکز کنم و بعد از یه رفتار نامناسب حسابی عذاب وجدان و پشیمونی می گیرم در حد غیرقابل تحمل ....
حوصله و اعصابمم که شده صفر .
خدایا کمکم کن .......
بخدا هر روز صبح که واسه نماز بیدار میشم دعا می کنم که خدایا کمکم کن امروز روی رفتارام و اعمالم دقت داشته باشم اون جوری رفتار کنم که واسه رضای تو و باعث خشنودی تو باشه اما افسوس ......
از سرویس که پیاده میشم خدا نصیب گرگ بیایون نکنه که چه اخلاقی دارم .....
احساس می کنم تحمل هیچی رو ندارم دیگه
میگن خواستن توانستن است خودمم بارها اینو تجربه کردم خودم تجربه کردم . آدم بی اراده ای هم نیستم ولی اشکال کار کجاست نمی دونم .
ای بابا ولش کن ..........
حرف زدن چیزی رو عوض نمی کنه . مرد اونه که تو شرایط ناجور بتونه روحیه و اخلاق و شخصیت و ایمانش رو حفظ کنه که من متاسفانه نتونستم .
ولی بازم توکلم به خداست .
حالا بذارید بعد از همه این چیزا یه خاطره از صبح عروسیمون بگم :
صبح عروسی کسی واسه ما صبحانه نیاورد نه که هیچ کاریمون به خلق الله نرفته بود و خانواده داماد توی انجام ندادن کارائی که رسم و رسوم بود سنگ تمام گذاشتند خانواده ما هم تحویل که هیچی تره هم واسمون خرد نکردند و صبحانه واسمون نیاوردند !!!!!!!!
این شد که خودمون دست به کار شدیم و رفتیم تدارک صبحانه ببینیم . بایک رفت نون خرید و اومد و منم سماورم رو زدم به برق و منتظر شدم جوش بیاد .
خوب همه وسایل نو بود و دفعه اولی بود که ازشون استفاده می کردیم .
آقا ربع ساعت شد نیم ساعت شد 45 دقیقه 1 ساعت ........
ای بابا چرا این آب جوش نمیاد ؟؟؟؟؟؟؟
به همون نام و نشون تا دو ساعت و نیم ما دوتا زل زده بودیم به این سماور و منتظر جوش اومدن بودیم که یهو بابک گفت بذار ببینم پشتش دگمه ای چیزی نداره ؟؟؟؟
دیدیم بببببببببببببببببببببببببله !!!!!!!!!!!!!!!!!
یه دگمه جوش داره یه دگمه واسه ثابت نگه داشتن دما و ما دومی رو انتخاب کرده بودیم !!!!!!!!!
همین که دگمه مربوطه رو زدیم به دقیقه نکشید که آب جوش اومد و بالاخره تونستیم اولین صبحانه مشترک را میل بفرمائیم .
ولی کلی بابتش خندیدیم ..........

خوب دیگه امشب مامانم مهمون داره . دوتا از دخترعمه کویتی هام اومدن و مامان امشب دعوتشون کرده . اصلا دلم نمیخاد ببینمشون ولی بهرحال مجبورم برم . شایدم شب نموندم ولی واسه کمک باید برم حتما .
خوب دیگه دعا یادتون نره .........
قربان شما ...........
بای .........




موضوع مطلب :
یکشنبه 90 تیر 5 :: 5:34 عصر ::  نویسنده : بهار


سلام . ببخشید که خیلی حال و روز خوبی ندارم که بخوام مثل همیشه احوالپرسی کنم . امروز اومدم اینجا که درددل کنم . همون چیزی که اصلا وبلاگم رو بخاطرش درست کردم و بعد شد دفترچه خاطرات .......
ولی بهرحال امروز میخوام ضمن درددل ازتون کمک هم بگیرم . شاید  تونستم به یه تعادلی برسم .
مشکلی که امروز میخام در موردش صحبت کنم مربوط میشه به مادر بابک .

اون یه زن تنهاست که از شوهر اولش 2 تا دختر داره و از پدر بابک فقط بابک رو داره ولی خوب پدر بابک هم فوت کرده و بچه ها هم که هر کدوم سر خونه و زندگی خودشونن و حالا اون تنها توی یه خونه نزدیک ما مستاجره .

اگرچه مادر بابک مثل خیلی از مادرشوهرهای بدجنس و بدذات آزار و اذیت زیادی واسه من نداره ولی خوب بهرحال یه سری مسائلی پیش میاد که خواه ناخواه باعث دلخوری و ناراحتی میشه بخصوص اینکه یکی مثل شوهر بی سیاست و بی تجربه من تازه اتیش رو شعله ورتر هم بکنه !!!!!!!!

قبل از ازدواج همیشه براین باور بودم که آدم باید خانواده طرفش رو هم خانواده خودش ببینه اما ای دل غافل که فاصله حرف تا عمل از کجا تا کجاست !!!!!!
نه اینکه نمی خوای ، نمیشه !!!!!
اولین دلخوری من از مادر بابک مربوط میشه به 2 هفته بعد از عقدمون که رفتیم ابهر . نمی دونم حق با منه یا مادر بابک  ؟؟؟؟؟؟؟
اون انتظار داره چون من و بابک تنها پسر و عروسش هستیم هر جا میخوایم بریم اونم ببریم ولی من اصلا چنین چیزی رو دوست ندارم .
شاید آزاری واسه من نداشته باشه ( به قول بابک ) ولی با حضورش من راحت نیستم . شاید باورتون نشه ولی من مادر خودم رو هم از زمان عقدم تا حالا که تقریبا دوسالی می گذره 5 بار بیرون نبردم !!!!!!
بگذریم تو ابهر یه روز بعدازظهر ما با یه زوج همسن و سال خودمون رفتیم یه کم بیرون و عکس گرفتیم و شب که برگشتیم خونه دور هم عکسها رو ببینیم مادر بابک دلخور شده بود که چرا منو نبردین ؟؟؟؟؟
شما جای من ........ اعصابتون به هم نمی ریزه ؟؟؟؟؟؟
بعد از اون جریان خوب بابک سعی می کرد بیشتر جاها رو با هم دوتائی بریم ولی خوب بالاخره بعضی  جاها رو هم با مادر اون می رفتیم بخصوص وقتی من می رفتم مبارکه دیگه اگه پارکی بازاری جائی می رفتیم بابک مادرش رو هم می آورد .
مدتی گذشت تا اینکه یه روز مادر بابک اومده بود خونه ما و یه چیزی رو اشتباهی ( به خاطر سنگین بودن گوشاش ) از مادر من شنیده بود و بعد رفته بود خونه شون و داشته تلفنی به دخترش می گفته که یهو بابک سر رسیده بود و شنیده بود و برداشت اشتباه و ..........
مادرش که عصر همون روز رفته بود خونه دختراش . ولی فقط خدا می دونه بخاطر اون حرف اشتباه چه پنجشنبه و جمعه ای به من و خانوادم و بابک گذشت که خوراکم شده بود اشک و خون .......
یادته زهره با چه حالی بت اس زدم و با چه وضعی رفتیم امامزاده محسن ؟؟؟؟؟

شرایط طوری بود که من و خانوادم تصمیم نهائی به جدائی گرفتیم . ولی خوب بهرحال به خیر گذشت اما چه به خیر گذشتنی که کینه مادر بابک بدجوری تو دل من جا گرفت !!!!!!!!
بازم شما جای من . اگه دوشبانه روز کارتون شده بود اشک و خون فقط به خاطر اشتباه شنیدن یه نفر اون وقت ازش ناراحت نمی شدین ؟؟؟؟؟؟
جریان بعدی مربوط می شد به دوران مربوط به خریدای عروسی و شب حنابندون و عروسی و .........
و چشمتون روز بد نبینه که چه شب عروسی ای به من گذشت ؟؟؟؟؟
شاید باورتون نشه ولی خاطرش اینقدر تلخه که هر بار که یه عروسی میرم انگار غم دنیا توی دلم جمع میشه .

مسبب همشم ..........

جالب اینجا بود یعنی نه جالب فاجعه آمیزش این بود که مادرش حاضر نیست بپذیره که چقدر تو این وضعیت نقش داشته و میخواد همش رو به گردن دیگران بندازه .

بهرحال بازم گذشت تا عید که ما عروسی داشتیم و دستمون بند عروسی و مهمون بود و نتونستیم مادر بابک رو مثل سال قبل روز اول عید ببریم دیدن برادرش که فاصله خونش تا اینجا تقریبا یک ساعته .

واسه اونم جریاناتی داشتیم که نگو و نپرس جوری که من طاقتم تموم شد و یه بحث و مشاجره درست و حسابی باهاش کردم .
بابک از اول خیلی با خواهرهاش ارتباطی نداشته . بعد از عروسی و جریانات پیش اومده تو عروسی هم که دیگه تقریبا قطع ارتباط کرده علتشم اینه که خیلی از نظر ایده و عقیده و طرز فکر یه جور نیستند حالا مادر و خواهرهاش این قضیه رو از چشم من می بینند هر چند که تازگیا از حرفای بابک هم میشه چنین برداشتی   روکرد !!!!!!!!

گذشت تا سفر ما به دشت لاله ها که عکسهاش رو واستون گذاشتم . خوب وقتی خانواده من نیومدند بابک مادرش رو همراهمون آورد . من مدتی بود هر چی دخل و خرجمون بود می نوشتم تا حساب کتاب زندگی یه کم دستمون بیاد . خوب باالطبع توی مسافرت هم هر چی بابک می خرید ازش می پرسیدم چقدر شده اونم می گفت فلان قدر و منم می نوشتم . باور کنید به قدری هم آروم می پرسیدم که مادرش متوجه نشه !!!
ولی نمی دونم چطوری شده بود که فهمیده بود . اون وقت از بابک پرسیده بود بهار چی می نویسه ؟ گفته بود خرجا رو . گفته بود چرا ؟؟؟؟
بابک بی عقل هم بهش گفته بود واسه اینکه پیکی حساب کنه !!!!!!!!!!
اونم فکر کرده بود جدی گفته و یه شب که ما رفتیم خونشون اول که خوب وقتی من رفتم دستشوئی وضو بگیرم پچ پچ هاش رو با بابک کرد و بعد که من اومدم یهو یه جوری که به در بگه ولی دیوار بشنوه گفت : بابک اون پنج تومن فلان جا رو بذار به حساب پیک من !!!!!!!
منو بگی . انگار یه سطل آب یخ ریختند رو سرم .
مگه ما بهش گفته بودیم پول بده ؟؟ مگه ما ازش چیزی خواسته بودیم ؟؟ به نظر شما این بی منت کردن کار خوبی که در حق یکی می کنی نیست ؟؟؟
شما جای من ناراحت نمیشین ؟؟؟؟؟؟ تازه بابک هم که به من نگفته بود اینطوری بهش گفته .....
حالا ببینید من چی می کشم از دست بی عقلیای بابک ...........
ما از سفر مشهد که برگشتیم واسه همه زرشک و زعفرون آوردیم . بخدا حرفی هم نداشتم که بابک واسه مادرش یه سوغاتی بهتری بخره ولی خودش نخرید منم فکر نمی کردم بخواد چیزی بگه ولی چند وقت پیش وقتی بحث یه حرف دیگه ای بود یهو دراومد گفت : مگه من گفتم چرا از مشهد کم واسه من چیز آوردید ؟؟
این جمله تو فرهنگ لغات شما چه مفهومی داره ؟؟؟؟؟
غیر از اینه که یعنی تو منو کم گذاشتی و واسم کم سوغاتی آوردی ؟؟؟؟؟

یا از قم که برگشتیم . خوب سوغات قم فقط سوهانه . من و خانوادمم اصلا سوهان دوست نداریم چیز بهتر دیگه ای هم گیرمون نیومد که به عنوان سوغاتی بیاریم . همون جا به بابک گفتم اگه مامانت سوهان دوست داره واسش بگیر دوباره یه چیزی میگه ها !!!!

گفت نه من مامانمو می شناسم هیچی نمی گه !!!!!!!

چند شب بعد مادرش زنگ زد گفت یخچال خریدم بعد با من صحبت کرد و گفت به جای شیرینی ای که باید از قم می آوردید و نیاوردید شیرینی یخچال منو بخرید و بیارید !!!!!!!

اینو به بابک هم نگفتا به من گفت می دونید چرا ؟؟؟؟؟؟؟؟

چون فکر می کنه من نذاشتم بابک واسش چیزی بخره !!!!!!!

حالا بازم شما جای من . تا حالا طعم آش نخورده و دهن سوخته رو چشیدین ببینین چه طعمی داره ؟؟؟؟؟؟؟

همه اینا یه طرف وقتی بابک میخواد منو مجبور کنه که بپذیرم مادرش هیچ منظوری نداره و از روی سادگی این حرفها رو می زنه آتیش منو چندبرابر می کنه .

یه اخلاق دیگه مادرش هم اینه که خیلی از چیزائی می پرسه که من اصلا خوشم نمیاد . من کلا خیلی اهل حرف و حدیث نیستم معمولا هم به ملا بی خبر معروفم چون نمی پرسم کی اومد کی رفت چی گفت ؟؟ مگر اینکه بم بگن . حالا برعکس ، مادر بابک دلش می خواداز همه چیز خبر داشته باشه و من واقعا تحمل این مساله رو ندارم .

اینا همه گذشت .........

اینکه میگم گذشت نه اینکه فکر کنید به همین راحتی گذشت ها نخیر..............
سر هر کدومش ما چند روز دعوا و قهر و آشتی داشتیم تا تموم شده تا عصر جمعه .

ما شنبه شب که رفته بودیم خونه مادر بابک دیگه نرفتیم . البته نه که نمی خواستیم بریم که هر وقت بابک بگه بریم خونه مامانم علیرغم میلم  (که دلیلش رو خواهم گفت ) باهاش میرم . نرفتیم چون بابک گفت مامانم رفته خونه دختراش .  جمعه ظهر رفتیم خونه مامانم و شب قرار شد بریم خونه مامان بابک . خوب رفتیم . به محض وارد شدنمون یهو با یه لحن متلک آمیزی به من گفت : خوشت هست اینجا نمیای ؟؟؟
منم از بس حرصم گرفته بود با همون لحن ( که البته نشنید ) گفتم : شما کجا تشریف داشتید که من بیام ؟؟؟

اون که نشنید ولی آقا بابک بهشون برخورد که من اینطوری گفتم و شروع کرد به آروم آروم نق زدن به من تا اینکه مادرش اومد در مورد یارانه ها یه چیزی گفت که بابک می دونست من در موردش حساسم و یهو عصبانی شد و شروع کرد به داد زدن و رو به مادرش گفت که اگه یه بار دیگه زنگ زدی خونه ما و از بهار سراغ این و اونو گرفتی خودت می دونی و خلاصه شروع کرد به گفتن این چیزا ........
من بهش گفتم هیچی نگو ولی اون دوباره شروع کرد به گفتن و مادرشم در حال واکنش نشون دادن بود که من دیدم اگه بخوام بمونم اونجا دوباره میشه جریان مشاجره عید و واقعا تحملش رو نداشتم و پاشدم سوئیچ رو برداشتم و خودم رو از دست مادر بابک رها کردم و اومدم خونه .

بابک هم نیم ساعت بعد اومد ولی من دیگه باهاش حرف نزدم ............

دو روزه با هم قهریم . خیلی ازش دلخورم . خیلی . بخاطر اینکه اگه یه کم سیاست داشت می تونست کاری کنه که هیچ وقت بین من و مادرش مشکلی پیش نیاد ولی اون تازه خودش مشکل درست می کنه !!!!!!!!!

رفتار روز جمعه اش رو نمی تونم ببخشم .

من نمیگم مادرش زن بدیه نه خیلی هم زن خوبیه . ولی اونیم نیست که همه حرفاش رو از روی سادگی بزنه . نه . اونم با منظور حرف می زنه مثل همه مادرشوهرهای دیگه . مثل مادر خودم در مورد آمانج  .

خوب اگه من وقتی از دست اون ناراحت میشم به بابک نق نزنم برم به مردای تو خیابون یه به همکارام بگم ؟؟؟

به اون میگم که اون یه راهی پیدا کنه نه اینکه من و مادرش رو رودررو کنه . که تازه رومون رو تو روی هم باز کنه . مثل کاری که عید کرد و حالا دوباره جمعه تکرارش کرد !!!!!!

حالا من هیچی . به نظر شما کارش درست بود ؟؟؟؟؟؟

هر کار می کنم دلم راضی نمیشه باهاش آشتی کنم . یه جورائی خیلی بم برخورده .

نمی دونم درست یا غلط ولی دارم رفتاری می کنم که شاید مطابق اصول قلبیم نیست .

ناراحتم ولی راهی برای رفعش پیدا نمی کنم .

آهان دلیل اینو بگم که دلم نمیخاد برم خونه مامان بابک .

من توی یه خانواده شلوغ همیشه پر مهمون بزرگ شدم . خیلی نمی تونم یه مجلس خیلی ساکت رو تحمل کنم . خونه مامان خودم که میریم خوب چند نفر هستند باهاشون حرف بزنیم طه هست که خودش واسه سرگرمی یه فامیل کافیه بهرحال حوصلم سر نمیره اما خونه مامان بابک فقط ما سه تائیم . من هیچ حرف مشترکی با مادرش ندارم بزنم  بابک هم کنترل ماهواره رو می گیره دستش و از این کانال به اون کانال و فقط هم فیلمای جنگی و خون آشام خارجی  می بینه که من حالم ازشون بهم می خوره !!!!!!!

حالا شما جای من . دوست دارید برید جائی که هیچ کاری نداری انجام بدی و باید فقط صم بکم بشینی و در ودیوار رو نگاه کنی و حرص بخوری ؟؟؟؟؟؟؟

من تقریبا یه روز درمیون میرم خونه مامانم . چون هم من دلم تنگ میشه هم مامانم . خیلی وقتا بابک به هزاران هزار بهانه میگه من نمیام ولی من میرم چون نمی تونم ناراحتی مامانم رو ببینم . به بابکم بارها گفتم همیشه معطل من نمون که همرات بیام تا بری خونه مامانت . خوب یه وقتائی هم تنها برو اونجا شاید دلش بخواد تو رو تنها ببینه . ولی گوش نمی کنه . میگه اگه تو نیای نمیرم . منم دوست ندارم به همون دلایلی که گفتم زیاد برم ولی کو گوش شنوا ؟؟؟

بخدا دیگه از این همه جنگ و مشاجره و دعوا سر هیچ و پوچ خسته شدم . دلم میخاد برم یه جائی که هیچ کس نباشه .  

نمی دونم . شاید همه این اتفاقات تقصیر منه . اقلا شما بگید کی مقصره ؟؟؟؟؟؟؟؟
یه جورائی دارم دیونه میشم . ببخشید که خیلی پرحرفی کردم ولی دیگه نمی تونستم این چیزا رو تو خودم بریزم . دوست ندارم در مورد این مشکلات با مامانم اینا حرف بزنم پس وبلاگ بهترین راه خالی شدنمه ........
دیگه خسته شدم از نوشتن . میرم ولی منتظر نظراتتون هستم ......




موضوع مطلب :