سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 4
  • بازدید دیروز: 19
  • کل بازدیدها: 95710



چهارشنبه 91 شهریور 29 :: 10:0 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام . تعجب نکنید که یهو چقدر اکتیو شدم که پشت سر هم تند تند پست می ذارم . ولی خوب چون دیشب که پست قبلی رو نوشتم خیلی خسته و خواب آلود بودم و از طرفی هم خیلی طولانی شده بود یه سری چیزا رو گذاشتم واسه این پست .

خوب واستون نوشتم که من یهو چقدر تغییر کردم و روش زندگیم خیلی عوض شد ولی نگفتم که توی این راه خیلی هم سختی کشیدم ولی خدا خودش کمک کرد تا همه چیز رو خیلی خوب تحمل کنم و جا نزنم .

خانواده مادر و پدر من از لحاظ مذهبی با هم خیلی متفاوتن . خانواده مامان یه خانواده مذهبی و خانواده بابا راحت و بی قید و بند . خوب طبیعتا ما با هر دو خانواده در ارتباط بودیم . ولی با خانواده مامان بیشتر .

 تا اون موقع که من تو دوران جاهلیت بودم با خانواده بابا مشکل نداشتم و با خانواده مامان درگیر بودم و بعد از تغییر این قضیه برعکس شد !!!!!!!!

حالا دیگه هر کدوم از فک و فامیل بابائی منومی دید متلک بارونم می کرد که هاااااااااااااان نکنه یه دوست پسری پیدا کردی گفته تا اینطوری نشی نمی گیرمت ؟؟
یا مگه میشه ادم بی دلیل یهو تغییر کنه ؟؟؟؟؟

یه عمه دارم که کویت زندگی میکنه و من اصولا با ایشون از اول عمرم تا همین الان مشکل داشته و دارم و الانم خدا رو شکر باهاش قهرم . خودش 4 تا دختر داره و 2 تا پسر . اون موقع که بین عراق و کویت جنگ شده بود اینا اومده بودن اصفهان ساکن شده بودن .  دخترای اون همه بی قید و بند بودن و بی حجاب و راحت و فارغ از همه چیز .اونم انتظار داشت منم دقیقا مثل اونا باشم . باورتون نمیشه که من هر شب با روسری می رفتم خونه اینا و اینا به زور روسری منو درمی آوردن می نداختن بالای کمد که من نتونم سر کنم !!!!!!
هر چقدر هم به بابا اصرار می کردم منو نبر اونجا مگه حریفش می شدم ؟؟؟؟ تازه این مال زمان مانتوئی بودنم بود بعد که چادری شدم شرایط خیلی تغیر کرد ......

بهم می گفتن فاطمه کماندو ، تیپ و چادرم رو مسخره می کردن ، طعنه می زدن ، اعتقاداتم رو به تمسخر می گرفتند و ..........و اینا همه در حالی بود که من تا همین امروز هیچ وقت اعتقادات کسی رو به باد تمسخر نگرفتم و برای اعتقاد و نظر همه احترام قائل بودم .

واااااااااااااااااااااای که چه روزای بدی بود . هر چی اینا این کارا رو می کردن من به لطف خدا مصمم تر می شدم و بیشتر به درستی کارم پی می بردم . ضمن اینکه اون اوایل خیلی هم باهاشون می جنگیدم و بحث می کردم و دعوامون می شد و قهر و آشتی پیش می یومد و اووووووووووووووووووووووو

چه مکافاتائی داشتم با خانواده بابا و خود بابا که مدام درگیر بودیم که چرا باهاشون بحث می کنی محلشون نذار تو هیچی نگو حالا چرا اینقدر شورش کردی ؟ همیشه هم می گفت : نه به این شوری شور و نه به اون بی نمکی !!!!!!!!!!

خوب گفتم که من بعد از تغیر همیشه و همه جا نمازم رو اول وقت می خوندم حالا فرقی نمی کرد که تو پارک باشم یا تو بازار یا مهمونی یا مسافرت همه جای همه جا . حالا شما فکر کنید چه انگی بم می چسبوندن ؟؟؟؟؟؟؟؟

تظاهر ........

می گفتن تو میخای تظاهر کنی !!!!!!!! بهشون می گفتم آخه به نظر شما مردمی که توی پارک یا بازار هستند مگه منو می شناسن یا میخان واسه من کاری بکنن یا اصلا من باهاشون ارتباطی دارم که بخام واسشون تظاهر بکنم ؟؟؟؟؟؟؟؟ تظاهر وقتی خوبه که تو بخای کسی واست کاری انجام بده یا قصد خاصی داشته باشی اون وقت جلوی اون ادم تظاهر به انجام کاری می کنی ولی وقتی من این مردم رو شاید دیگه حتی یک بارم تو زندگیم نبینم چه تظاهری دارم واسشون بکنم ؟؟؟؟؟

خلاصه که خیلی اذیتم می کردن و نه اینکه منم جوابشون می دادم اوضاع روز به روز بدتر می شد تا اینکه تصمیم گرفتم به حرف بابا گوش کنم و جوابشونو ندم و کار خودم رو بکنم. با این کار اوضاع یه کم بهتر شد خودم خیلی حرص می خوردم ولی ظاهرم رو آروم نشون میدادم و محل نمی ذاشتم و اونا هم که می دیدن دیگه نمی تونن حرص منو دربیارن دیگه کمتر اذیت می کردن و طعنه و متلک می گفتن !!!!!!

بیچاره مامانم که پا به پای من حرص می خورد و خیلی مواقع بین مامان و بابا هم بخاطر این رفتارای خانواده بابا درگیری پیش می یومد ولی خوب به قول خود بابا تقصیر بابام چی بود وقتی خانوادش اینطوری بودن ؟؟؟

البته من تو خانواده مامانمم با دو تا پسرخاله های خاله بزرگم مشکل داشتم . البته با اولیه بیشتر چون اون خودشم از این مدل اروپائیا بود و الانم کاناداست و اتقافا با دختری هم ازدواج کرد که اونم کاملا بی قید و بنده و این در حالیه که خود پسرخالم اهل نماز و روزه هست ولی خوب تیپ و قیافه زنای محجبه رو هم دوست نداره و جالب تر اینجاست که خاله من از اون تیپ آدماست که باید به زور از سر سجاده و قرآن بلندش کنی !!!!!!!!!!

همین پسرخاله گرامی بعد از چادری شدن من بهم می گفت : تو آبروی خانواده ما رو بردی همه میرن دانشگاه متمدن میشن تو رفتی دانشگاه امل شدی ؟؟؟؟!!!!!

خلاصه که روزای خیلی بد و سختی رو گذروندم خیلی سخت ولی خدا همون طور که خودش کمکم کرد از جاهلیت دربیام همونطور هم اینقدر بهم صبر و طاقت داد تا تونستم همه این حرفها و آزارها رو تحمل کنم و بازم راه خودم رو ادامه بدم .

ممنون خدا جونم  ممنون ......

بعد از سرکار رفتن این مساله بازم ادامه داشت . وقتی تو بیمارستان ذوب آهن طرح می گذروندم و اذان که می شد من بجای هول زدن واسه نهار در اتاق رو می بستم و نمازم رو می خوندم خیلی رک و واضح و جلوی روی خودم بهم می گفتن : این کار رو می کنه که بعد از طرح نگهش دارن و رسمیش کنن !!!!!!!!!

و من ضمن اینکه واقعا دلم می شکست و گاهی وقتا اشکم از این قضاوت اشتباه درمیومد به حال این ادمای کوته فکر تاسف می خوردم که چه دنیای پست و حقیری دارن و نمی فهمن که تنها و تنها کسی که از قصد و نیت من از این کارها خبر داره خود خداست . و اینکه همه چیز دست خود خداست و هر کاری که بخاد می کنه و هیچ کس جلودارش نیست ....

کما اینکه خدا نخاست من تو اون محیط با اون آدمای کوته بین باقی بمونم و برام شرایط و جای بهتری رو فراهم کرد . و البته بعد از اون دوران جاهلیت خدا تو همه چیز واسه من سنگ تموم گذاشت تو همه چیز .

شاید حالا متوجه بشید که چرا من همیشه میگم گلایه های من از زندگیم از خدا نیست از خودمه و کارای خودم و اشتباهات خودم چون می دونم که خدا هیچ وقت واسم کم نمی ذاره .

تا امروز هیچ وقت تو زندگیم درنموندم هیچ وقت و همه اینا به لطف نماز اول وقت خوندنیه که خدا بهم عنایت کرده . شاید باورتون نشه ولی واقعا اثر داره تو زندگی خیلی هم اثر داره عجیب .............

از خدا میخام همین طور که تا امروز این لطف رو نصیبم کرده از این به بعد هم بهم عنایت کنه و ازم نگیردش . حالا دیگه هر وقت تو زندگیم مشکلی پیش میاد می دونم که یه کاری کردم که خدا میخاد بهم حالی کنه اشتباه رفتم . واسه همین خیلی دلم می گیره و بهم می ریزم .

از قهر کردن خدا با خودم می ترسم چون طاقت دوریش رو ندارم هر چند هنوز عملم خیییییییییییییییییییییییلی با اون چیزی که خدا ازم انتظار داره فرق می کنه ولی به لطفش امیدوارم ومی دونم هنوزم جای اصلاح هست تا روزی که چشمم رو ببندم و برم پیش خودش........

خوب اینم از قضیه دوران جاهلیت من و قضایای بعدش . این دو تا پست رو به پیشنهاد فروغ نوشتم . راستی فروغ جان دیروز هم برنامه طلوع رو از کانال 4 دیدم واقعا قشنگ بود ممنون که معرفی کردی عزیزم .




موضوع مطلب :
دوشنبه 91 شهریور 27 :: 9:29 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام . حالتون چطوره ؟
اول از همه در مورد دو تا پست قبلی میخام یه چیزی بگم که جواب کامنتهای جواب نداده هم باشه .
یادتونه تو چند پست قبل تر از این در مورد دبیر دینی سال آخر دبیرستان صحبت کردم ؟ همون خانم اون موقع ها می گفت روحیه آدم مثل یه باطری می مونه که هر از چندگاهی باید شارژ بشه والا کلا خالی میشه و همه چیز به هم می ریزه و واقعا هم راست میگه و هر کس باطریش یه جوری شارژ میشه . یکی با پول یکی با سفر یکی با معنویات و یکی هم مثل من با نوشتن و نالیدن و غر زدن . بنابراین اینی که می بینید هر دفعه که به هم می ریزم یه ادم دیگه میشم شاید علتش همین باشه . البته من این مساله رو تو نهج البلاغه هم خوندما ولی متن دقیقش یادم نیست .
ولی خوب تصمیم گرفتم از دفعه دیگه بنویسم ولی نفرستم رو وبلاگ تا دیگران ناراحت نشن .

و اما دوران جاهلیت ......

این اسمیه که من خودم  گذاشتم روش چون حالا که فکر می کنم می بینم واقعا همین طور هم بوده . الان که میخام بنویسم نمی دونم چقدر طولانی میشه ولی اگه خیییییییییلی طولانی شد دو تا پستش می کنم .

قضیه بر می گرده به دوران به تکلیف رسیدن من تا سال اول دانشگاه . خانواده من از نظر مذهبی یه خانواده کاملا معتدل هستند یعنی اهل نماز روزه حلال و حرام و بقیه واجبات . اهل کار خیر کردن و اعتقاد به خیلی چیزای دیگه ولی خوب خیلی خیلی هم خشک نیستند مثلا آهنگ و رقص هم از تو زندگیشون حذف نیست یا مثلا حجاب دو تا خواهر دیگه ام مثل من چادر نیست .

یادمه وقتی به سن تکلیف رسیدم بابام مقیدم کرده بود به خوندن نماز و منم چون اصولا اهل زیر بار زور رفتن نیستم و به شدت لجباز می باشم دلم نمیخاست نماز زورکی بخونم یعنی دلم میخاست خودم بخونم نه با زور و تهدید بابا !!!!!!!
بابا صبح به صبح که میخاست بره سرکار یه جوری که من بشنوم به مامان می گفت : اگه عصر اومدم خونه و نماز نخونده بود می زنمش !!!!!!!!
و من نمی خوندم و تهدید کتک بابا هم هیچ وقت عملی نمی شد .

البته یه چیزی بگما از درون دلم خدائی بود حتی با شنیدن صدای اذان بدنم می لرزید یا از شنیدن اسم ائمه یه حس خاصی بهم دست می داد ولی خوب نمی دونم چرا حوصله نماز خوندن نداشتم !!!!!!!

یادمه بچه که بودم یه شب خواب دیدم توی یه محوطه خاصی هستم و تنهام . یهو با یه سبد از آسمون یه سیب خیلی خوشگل و خوشمزه برام اومد پائین . همراه با یکی دو تا فرشته و بهم گفتند این سیب از طرف خداست . شاید باورتون نشه ولی من توی اون خواب حتی می شنیدم که خدا باهام حرف می زنه . هر چند تمام جزئیات اون خواب یادم نیست ولی همیشه فکر می کنم این خواب یه نشونه بود از طرف خدا یا نمی دونم چی میشه اسمشو گذاشت . ولی هر چی بود بی معنا نبود ..........

بگذریم ......

روزگار همچنان طی می شد و من یا نماز نمی خوندم یا چند روز درمیون می خوندم و بهرحال قید و بندی نسبت به نماز نداشتم ولی خوب حجابم همیشه محفوظ بود و جلوی نامحرما رعایت می کردم .
تا اینکه رسیدم به سن و سال نوجوانی و راهنمائی و دبیرستان و بخصوص دبیرستان که عجب دوران بدی بود واسم . اوج درگیریها و لجبازیها با خانواده و فامیل  . یادمه تازه اون موقع ها جریانات رپ و این تیپهای بخصوص مد شده بود و از شانس بد منم خوردم به تور یکی دو تا رفیق به اصطلاح امروزی با تیپهای امروزی و خانواده های راحت و مدرن و منم که بسیار تاثیر پذیر و خودمم نوه اول خانواده و قبل از من کسی نبود بخوام ازش الگو بگیرم و بابامم که همش میخاست با زور و تهدید مهارم کنه و خلاصه همه چیز دست به دست هم داد تا من بزنم به سیم آخر .

دیگه مقنعه ام همش فرق سرم بود هر روز دنبال یه مدل لباس و شلوار و مانتو بودم  . یه روز موهام فرق وسط بود یه روز فرق کج بود خلاصه حسابی درگیر این مسائل شده بودم.
ژل و روغن مو و شلوار لی چاک دار و بیرون رفتن با رفقا حالا یا با اجازه خانواده یا بعضی اوقات بی اجازه خانواده و این جور چیزا .........

ولی در تمام این مدت اهل دو تا کار نبودم : یکی آرایش کردن که اون موقع ها خیلی تو بورس بود یکی هم دوست پسر بازی که کلا بخاطر غرور بیش از حدم برام خیلی افت داشت . حتی اگه اتفاقی خیلی اتفاقی چشمم به چشم یه پسر می افتاد تا یه هفته اعصابم خرد می شد که غرورم جریحه دار شد حالا اون فکر می کنه من بهش محل گذاشتم !!!!!!!!!!

خلاصه که اعضای خانواده و فامیل به شدت نگران این دوران و حال و روز من بودن و هیچ جوره هم حریف من نمی شدن . این میون مادربزرگ خدا بیامرز و خاله کوچیکه که علاقه بسیار شدیدی به من داشت و الان هم صاحبخونه مونه خیلی بیشتر از بقیه نگران من بودن . هیچ وقت یادم نمیره یه سال شبای احیا همه مون با هم رفتیم مسجد سید اصفهان . وقتی احیا رسید به قرآن به سر گذاشتن و دعا کردن من دست مادربزرگ و خاله ام رو روی شونه هام حس کردم و با گریه های اونا می لرزیدم و می فهمیدم که هر دوشون چطور دارن واسه اصلاح شدنم اشک می ریزن و واقعا هم اون اشکها اثر کرد ..........

سال آخر دبیرستان بودیم . راستی خاله بزرگه من تو راهنمائی و دبیرستان دفتردار مدرسه بود و بالطبع تمام کادر مدرسه منو به خاطر خاله می شناختن بنابراین هیچ اتفاق کوچک و بزرگ مدرسه از دید خانواده پوشیده نمی موند و غیر از این من همیشه تو دوران تحصیل شاگرد ممتاز بودم و همین طور تو تیم بسکتبال مدرسه که معمولا تو منطقه اول می شدیم  به همین خاطر خیلی وقتا بی انضباطیهای حجابی و شیطنتیم نادیده گرفته می شد .

تا اینکه سال آخر دبیرستان شد و اون دبیر دینی که بهتون گفتم اومد واسه تدریس . شاید باورتون نشه ولی قبل از اومدنش ازش خیلی بد شنیده بودیم که اله و بله و امله و خلاصه از این حرفا .......
و با همین دید نشستیم سر کلاسش . ولی امان از اون موقع که خدا بخاد ..........

نمی دونید که این دبیر چه تاثیر عمیقی روی من گذاشت و من چقدر عوض شدم . حجابم بهتر شد تا جائی که ساق دست پوشیدم . آروم آروم مقنعه و روسریم جلو کشیده شد و کم کم یه سری رفتارهام تغییر کرد . حالا دیگه با اون رفقا به اندازه قبل صمیمی نبودم و دبیرستان تموم شد و رفتیم پیش دانشگاهی و سال کنکور بود و من بخاطر اعتماد خیلی زیادی که به خودم داشتم خیلی تلاش نکردم و قبول نشدم .

این شکست اولین شکست زندگیم بود و برام خیلی گرون تموم شد و از نظر روحی یه جورائی افتاده شدم .

تا اینکه محرم رسید . خوب گفته بودم با اینکه اهل نماز نبودم ولی ائمه بخصوص حضرت علی و امام حسین رو خیلی دوست داشتم و می رفتم روضه ولی خوب نه اونقدرها عمیق .
اون سال محرم یه حال و هوای دیگه داشت واسم . همسایه دائیم اینا همیشه ده شب اول محرم مراسم داشت و شام پختن و غذا کشیدن و ظرف شستناش خونه دائی من بود . ما بیشتر برای همین کارای دسته جمعی اونجا رو دوست داشتیم ولی اون سال من بیشتر تو مراسم بودم و تو خاموشی حتی گریه هم می کردم !!!!!!!!

و راست میگن که : ان الحسین مصباح الهدی و سفینه النجاه ........

نمی دونم تا حالا شده تو یه مرحله زندگیتون یهو 180 درجه تغییر کنید و کلا یه چیز دیگه بشید ؟؟؟؟؟؟؟
من شدم . واقعا یه چیز دیگه شدم .........

از اون تاریخ به بعد نماز اول وقتم ترک نشد و الان هنوز که هنوزه گاهی وقتا با دیگران درگیرم که خوب حالا صبر کن یه ساعت دیگه نماز بخون مگه چی میشه ؟
و من با تمام قوا جنگیدم که نه میخام سر اذان بخونم !!!!

با همین بابائی که یه روزی میخاست منو سر نماز نخوندن کتک بزنه بارها و بارها سر خوندن نماز اول وقت درگیر شدم و آخرش کار خودم رو کردم .

یادم نمیره شبای اولی که توبه کردم و با خدا آشتی کرده بودم ........

نمی دونید که چه حال و هوائی داشتم اون روزا ..............

شبا جامو می نداختم تو سالن خونه قبلی زیر پنجره که ماه و ستاره ها خیلی قشنگ پیدا بودن و وقتی چراغا خاموش می شد و همه می خوابیدن تازه راز و نیاز و اشک ریختنا و درددلای من با خدا شروع می شد ..........

یادش بخیر چه حال و هوائی داشتم اون روزا و شبا . هیچ کس جز خودم و خدا نمی دونه که چقدر دلنشین و شیرین بود اون حس و حال .

همش به خدا می گفتم خدایا چرا این حس شیرین رو اینقدر دیر بهم دادی ؟؟؟؟؟

چرا بعد 8 سال دوری ؟؟؟؟؟

حالا چطوری می تونم این 8 سال دوری رو جبران کنم ؟؟؟؟؟

خیلی غبطه می خوردم و می خورم ولی گاهی اوقاتم میگم شاید اگه اون هشت سال جاهلیت رو طی نکرده بودم و نفهمیده بودم که تو دوری از خدا هیچ چیز جز پوچی نیست بعدش که با خدا آشتی کردم نمی فهمیدم که همه چیز در بودن با خداست ..........

از اون موقع به بعد تو زندگیم خیلی چیزا عوض شد . نماز و دعا و راز و نیاز شد جزء اصلی زندگیم ولی خوب تا سال آخر کاردانی هم هنوز مانتوئی بودم . با اینکه حجابم کامل بودا یعنی مانتوی بلند و گشاد مقنعه بلند ساق دست و جوراب و کفش مناسب ولی چادر سر کردن واسم سخت بود ضمن اینکه مامانمم می گفت دوست ندارم چادر سر کنی .

تا اینکه تو دانشگاه هم بخاطر ممتازی و شیطنت کم کم جذب بسیج شدم . مسئول بسیج دانشکده مون یه بعدها شد دوست صمیمیم خیلی روی من سرمایه گذاری می کرد و خیلی دوستم داشت . خودش دختر فوق العاده خوب و مومن و خواهر شهید بود و البته چادری .

یادمه توی یه مراسم مذهبی قرار بود من مجری بشم و برای این کار باید اجبارا چادر سر می کردم . خوب چادر پوشیدم و دیگه از اون موقع منصوره ( همون مسئول بسیج ) رهام نکرد که چادر خیلی بهت میاد . حیفه سر نکنی فلان بهمان ...........

ولی من خیلی واسه این کار مصمم نبودم . تا اینکه قرار شد از طرف بسیج بریم مشهد . خییییییییییییییییلی سال بود که مشهد نرفته بودم و به شدت دلم می خواست برم . خلاصه با بچه ها راهی شدیم . منصوره که واسه طرح ولایت از یک ماه قبل رفته بود مشهد تلفنی بهم گفت رفتی مشهد از آقا بخواه واسه چادری شدن کمکت کنن .

رفتیم مشهد و چه مشهدی بود واسه من تازه با خدا اشتی کرده !!!!!! خیلی خوب بود خیلی و همون موقع از آقا خواستم که زود به زود منو بطلبن و ایشون هم تقریبا سالی یه بار طلبیدن ( امیدورام امسالم بطلبن ) و شاید باورتون نشه که تمام دعاهائی که من اون سال تو مشهد کردم مستجاب شد  .

خوب اونجا که قاعدتا باید چادر سر می کردیم ولی بعد برگشتن من باز بی چادر رفتم دانشگاه .

یادمه تا منصوره منو دید با تعجب گفت : اه !!!!!!! من گفتم دیگه با چادر می بینمت ........

عصر که رفتم خونه بهش زنگ زدم و بهش گفتم واسه چادری شدن دودلم و دلم نمیخاد سر کنم و دوباره دربیارم که وجهه خوبی نداره .

اونم بهم گفت خوب فکراتو بکن چون یه روزی می رسه که بچه بغلته کیف خودت هست ساک بچه هم هست حجابتم باید درست حفظ کنی پس هدفی رو انتخاب کن که اینقدر ارزشمند باشه که تو اون لحظه به خودت لعنت نفرستی که این چه کاری بود که کردم ؟؟؟؟؟؟

و این حرف هنوزم آویزه گوش منه و من هنوزم به لطف حضرت زهرا چادریم و هنوزم تا  جائی که مقدوره نمازم اول وقته و هنوزم با اینکه سر زبونم خیلی گله و شکایت هست از ته دل شاکر خدام .

و چه خدائی که تو این مدت چقدر هوامو داشت چه لطفائی که در حقم نکرد و چه گناهانی رو ازم نادیده گرفت و چه کارها که برام نکرد تا من تا همیشه همیشه بابت اون 8 سال جاهلیت شرمنده اش باشم و امروز به حال اون کسائی تاسف بخورم که تو دوران جاهلیت قبلی من سر می کنند و نمی فهمن چه چیزیائی رو دارن از دست میدن .

ببخشید که خیلی طولانی شد ولی اگه نمی نوشتم دیگه نمی دونم با وجود کم خوابیهای شدید وانیا دیگه کی می تونستم بنویسم . ضمن اینکه این چند وقته خودمم بخاطر استعلاجی و بیمه و این جور کارا خیلی درگیر بودم .

بهرحال ببخشید اگه کمتر میام .




موضوع مطلب :
چهارشنبه 91 شهریور 22 :: 9:7 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . ممنون از نظرای دلداری دهنده همه تون . ببخشید که تک تک جواب ندادم چون اصلا جوابی واسه کسی ندارم .

زهره راست میگه . من هر بار هر مشکلی از طرف هر کسی تو زندگیم پیش میاد کلا می زنم به سیم آخر و تمام غصه ها و ناراحتیهای از بچگی تا الانم میاد تو ذهنم و یهو به جائی می رسم که فقط تنها چاره اش رو تو مردن می بینم .

و این در حالیه که واسه همه معلم اخلاقم و مشاور و همه چی .........
ولی چی ؟ به خودم که می رسم اصلا انگار هیچی نیستم .

گاهی وقتا اینقدر شجاع و قدرتمندم که همه تعجب می کنن و گاهی وقتا اینقدر ضعیف و ناتوان که واسه خودمم ناشناسم .

ولی خوب وقتی یهو همه چی دست به دست هم میده وقتی تمام چیزائی که تو ذهنته یهو به هم می ریزه و یه جور دیگه میشه اون وقته که یه جورائی زندگی واسم میشه کلاف سردرگم .

وقتی چیزی بهم نسبت داده میشه که واقعیت نداره ، وقتی خیلی مواقع باید ملاحظه خیلی چیزائی رو بکنم که تقصیر من نیست .......

ولش کن . شماها که از حرفام سر در نمیارین پس چه کاریه اینقدر بگم و دیگران رو هم ناراحت کنم .

بهرحال ممنون از همه تون . این وبلاگ و این دوستان رو خیلی دوست دارم واسه همین چیزا . چون وقتی خیلی داغونم نوشتن تو وبلاگ یه کم سبکم می کنه و بعد نظرات دوستای خوبی مثل شما آرومم می کنه .

مطمئنم که من هیچ وقت دوست خوبی واسه شماها نبودم ولی از ته قلبم میگم که همه تونو خیلی خیلی دوست دارم چون بهترین دوستانم هستید ........

قربون همگی .......




موضوع مطلب :
سه شنبه 91 شهریور 21 :: 5:21 عصر ::  نویسنده : بهار

حتی نمی دونم اسم پستم رو چی بذارم ؟ نمی دونم از کی شاکی باشم ؟
اصلا نمی دونم باید شاکی باشم ؟
شنیدین میگن : خلایق هر چی لایق ؟؟؟؟؟؟
یا اینکه جوجه رو آخر پائیز می شمرن ؟
یا نه اینکه هر کس یه تقدیر و قسمتی داره ؟
شنیدین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

مامانم یه مادربزرگ داشت بهش می گفتن ننه مریم . خدا رحمتش کنه . خودش و شوهرش از اون ادمای دل پاک و خالص قدیمی بودن . از اونائی که روزیشون از طرف خدا می رسید .
پدربزرگ مامان که بهش می گفتن بابا مسجدی ( چون خادم یه مسجد بود و نابینائیش به فضل کارش شفا پیدا کرده بود ) واسشون تعریف کرده بوده که صبح به صبح که می خاستم برم سرکار می  دیدم یه نون داغ که زیرش یه دوزاری بوده دم خونه است . تا مدتها کسی خبر نداشته اما یه روز که به یکی میگه دیگه قطع میشه .
من که بچه بودم که فوت کردن البته قیافه هر دوشون یادمه ها حتی ننه مریم منو پاطمه ( فاطمه ) صدا می کرد ولی خوب چون بچه بودم خیلی از حرفاشون یادم نیست .
خدا رحمتشون کنه خیلی شاکر بودن خیلی . یه چیزی میگم یه چیزی می شنوین .
مامانم می گفت ننه مریم تعریف می کرد که یه بنده خدائی کنار جوی آب نشسته بوده نون خشک می زده تو این جوی و می گفته خدایا شکرت .
بهش میگن آخه این وضعیتم شکر داره ؟؟؟؟؟
جواب میده : این شکر واسه خدا از هزار تا فحش ( نعوذبلله ) بدتره !!!!!!!!!!
من آدم ناشکری نیستم . همیشه تو بدترین وضعیتها هم ته دلم گفتم خدایا شکرت . چون می دونستم تو هر بدی ممکنه بدتر از اونم وجود داشته باشه .
حالام نمیگم ناشکرم فقط گاهی وقتا دلم می گیره از بعضی چیزا .
هزار تا چرا تو ذهنمه که واسه هیچ کدوم به هیچ جوابی نمی رسم .
ولی به خدا دیگه خیلی خسته شدم از بعضی چیزا بعضی کارا بعضی حرفا بعضی آدما و بعضی اخلاقا .
دیشب یه ساعتی تنهای تنها رفتم مسجد اینقدر به دلم نشست . دلم همون تنهائی رو میخاد بدون هیچ دردسری هیچ سختی هیچ فکری .
ولی افسوس ......................
دیشب روحانی مسجد می گفت جواب سه تا چیز رو خدا تو همین دنیا به آدم میده و نمی ذاره به اون دنیا بکشه :
یکی عقوق والدین ، یکی ظلم و اون یکی یادم نیست .
ولی من که والدینم نفرینم نکردن ظلم هم نکردم اون یکی هم با اینکه یادم نیست می دونم نبود چون همون موقع بش فکر کردم پس چرا این جوری شد ؟؟؟؟؟؟

شنیدید میگن چی فکر می کردیم چی شد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
حالا جریان منه .
تمام چیزائی که واسم اتفاق افتاد تماما اونائی بود که ازشون گریزون بودم ..........
گاهی وقتا به زهره ایراد می گیرم که چرا تو بعضی تصمیما اینقدر وسواس به خرج میده ولی حالا تحسینش می کنم چون اقلا هیچ وقت از تصمیمش پشیمون نمیشه .
ولی من ................

نمی دونم چرا بعضی چیزا هیچ وقت از دل من بیرون نمیره هیچ وقت شاید گاهی با سعی و تلاش کمرنگ بشه ولی همیشه هست و با کوچکترین جرقه شعله ور میشه .
دست خودم نیست ...........
کاش منم مثل سارا و فروغ اینقدر خوب بودم .
کاش دل منم مثل اون دوتا دریا بود .
و هزاران هزار کاش دیگه که هیچ اثری هم نداره .................

دلم خیلی پره خیلی ...........

کاش عمر وزندگی آدما دست خودشون بود . اگه اینطوری بود من شاید 10 سال پیش رفته بودم . اون موقع که مادربزرگم رفت یا بعد که پدربزرگم رفت پیشش .

چقدر این روزا جای خالیشون رو حس می کنم . قربون صدقه های مادربزرگ یا دستای گرم پدربزرگ که تا از راه می رسیدم می رفتم رو تختش که به هیچ کس جز من اجازه خوابیدن روش رو نمی داد و واسم کمرم رو مالش می داد . اونم با چه عشق و علاقه ای .
همونائی که بهترین حامی بودن واسم و با هر غصه ام می مردن و زنده می شدن . گاهی میگم کاش بودن ولی بعضی وقتا میگم خوبه که نیستن که بخان درد و غم و غصه م رو ببینن .
چقدر وقته نرفتم سر خاکشون و چقدر منتظرن .

خاله اینا همین الان رفتن مشهد و من چقدر دلتنگم ........
اگه حتی قرار باشه یه ساعت برم و برگردم حاضرم .
ولی دیگه خسته ام خیلی خسته ام .

خدایا مگه نمیگن تو به هر کس به اندازه ظرفیت و صبر و طاقتش سختی میدی ؟ یعنی فکر می کنی من هنوزم توان دارم ؟ چقدر می تونم همه چیز رو بذارم پای قسمت و تقدیر ؟
همیشه بهت قول دادم نگم چرا من ؟
ولی آخه این بار میگم چرا من نه ؟
آخه مگه من چیم از خیلیا کمتر بود که اونا به کجاها رسیدن و من به کجا ؟؟؟؟؟؟
من که با این همه غم و غصه همون یه ذره ایمانمم به باد میره که ........

فقط اینو می دونم که تو بد منو نمیخای . اگه بهم بدی میدی لابد تقصیر خودمه . ولی خدایا اگه این طوریم هست که تو که می تونی یه کاری کنی که بدی نکنم پس چرا جلومو نمی گیری ؟

خدایا دلم واست خیلی تنگ شده میخام بیام پیشت من اینجا رو خودم رو این زندگی رو دوست ندارم . من تو رو دوست دارم . میخام بیام ...........




موضوع مطلب :
سه شنبه 91 شهریور 21 :: 11:34 صبح ::  نویسنده : بهار

 

اینقدر دلم تنهائی می خواد .....................


خیلی سعی کردم بنویسم ولی اینقدر به هم ریخته ام که حتی تمرکز نوشتن هم ندارم ..........




موضوع مطلب :
پنج شنبه 91 شهریور 16 :: 10:33 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام . 
امروز بعد از شنیدن نظرات پست قبلی اومدم در مورد  کجا گذاشتن بچه بگم .
از اولشم من هیچ جوره موافق مهد گذاشتن بچه نبودم و نیستم و نخواهم بود . پیش مامانم همه جوره خیالم راحته ولی خوب ما مثل همیشه که وقتی یه موضوع جدیدی تو زندگیمون پیش میاد باید مدتها بخاطرش با بابک جر و بحث داشته باشیم الان هم همین طوره .
بابک ادم خیلی خوبیه ها ولی تو مواردی که تجربه نکرده حاضر نیست تجربه های دیگران رو هیچ جوره بپذیره .
نمی دونه اینی که ادم یه نفر رو داشته باشه که بتونه بچه شو بذاره پیشش و از همه نظر خیالش راحت باشه که بچه ش هیچ مشکلی واسش پیش نمیاد و تازه خیلی هم عزیزه چه نعمت بزرگیه .
فکر می کنه به همین راحتی می تونه یه پرستار بچه با یه حقوق جزئی گیر بیاره و بچه رو بذاره پیشش و اونم مثل بچه خودش ازش پرستاری می کنه !!!!!!!!
ولی نمی دونه که دیگه دنیا خیییییییییییییلی با قبل فرق کرده نمی دونه که اولا حقوق این ادما دست کم برجی 250 به بالاس بعدشم معلوم نیست تو این مدت که تو خونه ته به جهنم امنیت مالی خونه چه بلائی به سر بچه ت بیاره اونم بچه ای  که زبون نداره بعد بشه ازش پرسید چکار کردی و چه اتفاقی افتاد ؟
میگه بچه رو پیش مامانت نمی ذارم حالا چرا ؟؟؟؟؟؟؟
اولین دلیلش وجود طه ست که می ترسه بچه بلائی سر وانیا بیاره . در حالیکه به احتمال 90% از اول مهر طه رو می فرستند مهد .

دومین دلیلش خواهرم میناست که میگه جلوی بچه م شاید حرفای ناجور بزنه یا مثلا وقتی طه به بچه میگه میخام گازش بگیرم و من بهش میگم خاله دلت میاد ؟؟؟؟ مینا در جواب گفته ( تازه اونم به شوخی !!!!) دلش که میاد هیچی قلوه شم میاد !!!!!!! و این در حالیه که مینا دانشجوست و از اول مهر فقط شاید هفته ای یکی دو روز خونه باشه .

و شاید اصلی ترین دلیل اینه که نوع تربیت مامان منو دوست نداره و میگه طه که پیش مامانت بزرگ شده بچه خیلی خوبی از کار در نیومده و این در حالیه که طه نسبت به بچه های همسن و سال خودش خیلی بچه خوبیه ولی چون بابک خیلی بچه تو این سن و سال ندیده این قضیه رو با ذهنیات خودش مقایسه می کنه  .
اره منم یه سری چیزا رو در موردش قبول دارم اینی که مریم اونجور که باید به طه رسیدگی نمی کنه و هوش و استعداد بچه به این باهوشی گاهی وقتا هرز میره یا اینکه تو خونه مامان گاهی وقتا تو جر و بحثهائی که بین اعضای خانواده پیش میاد شاید حرفائی زده بشه که مناسب سن بچه نیست .
اره منم همه اینا رو می دونم و اگه انتخاب بهتری از خونه مامانم داشتم مطمئنا ان انتخاب رو ارجحیت می دادم ولی الان چی ؟؟؟

اگرچه در برابر تمام اینائی که گفتم باید بگم این جر و بحثها مال زمانی بود که ما همه مجرد بودیم و تو خونه ولی الان فقط مینا خونه است اونم که میره دانشگاه بابامم که بیرونه پس مامانم که تنهائی با کسی جر و بحث نداره بکنه ضمن اینکه اینقدر بچه دوسته که وقتی بچه های فامیل دورتر رو هم پیشش میذاشتن با جون و دل مراقبت می کرد چه رسد به نوه خودش اونم بچه من !! که از همه بچه هاش واسش عزیزترم .
طه یه مشکل خیلی بزرگتری که داشت این بود که عماد تا یه سال قبل اصلا واسش وقت نمی ذاشت کاری به کارش نداشت چون انگار خیلی عاطفه پدریش شکل نگرفته بود هر چند الان دیگه خیلی بهتر شده ولی بابک در مورد وانیا خیلی اهمیت به خرج میده و عاطفه خیلی زیادی بهش داره منم مثل مریم نیستم که دلم بخاد بچه ام دو هوا بشه . مریمم خیلی حس مادری نسبت به این بچه نداشت و اینقدر که بچه تو دست من و مامان و مینا بزرگ شد اصلا پیش مریم نبود . حتی الان همش وقتی وانیا رو می بینه میگه من اصلا این سن و سال طه رو ندیدم !!!!!!
منم همه این چیزا رو دارم می بینم که طه شاید الان نسبت به خیلی همسن و سالهاش خیلی بچه خوبیه ولی اگه وقت بیشتری واسش صرف می شد خیلی خیلی بهتر از اینم می شد ولی خوب بعضی وقتا شرایط ادم رو مجبور به انجام کاری می کنه که تمایلی بهش نداره .
بابک دلش نمیخاد بذاره بچه پیش مامانم بمونه ولی نمی دونه که موندن بچه پیش مامان من نه تنها لطفی واسش نداره بلکه همه جوره زحمت و مسئولیته و دور موندن از آسایش و برنامه های خودشه ولی با همه اینها برای اینکه بچه اسیب روحی نبینه و بهش رسیدگی بشه اونم با جون و دل نه سرسری و از سر رفع مسئولیت میگه بیارش بذارش پیش من .
گاهی وقتا مجبوری بین بد و بدتر بد رو انتخاب کنی . همیشه به خودم می گفتم هر وقت بچه دار شدم کار رو رها می کنم ولی الان با این همه مشکل مالی این تصمیم یه خرده سخته هر چند اگه مجبور بشم این کار رو می کنم . حال و اینده بچه م رو با پول و کار عوض نمی کنم .

ولی خوب با این حساب 3 تا راه بیشتر برای بعد از اتمام مرخصی من باقی نمی مونه :
یا بابک باید یه کاری پیدا کنه که بعدازظهر باشه یعنی بعد از اتمام ساعت کاری من
یا بذاریمش پیش مامان
و یا من قید کا رو بزنم و بشینم خونه بچه ام رو بزرگ کنم  به جهنم قسط و قرض و مشکلات مالی هر چی میخاد بشه بشه .
هیچی از روح و روان و تربیت و آسایش بچه م مهمتر نیست .
ولی تنها چیزی که می دونم اینه که به هیچ وجه بچه رو نه مهد میذارم نه دست غریبه می سپرم .
یا خودم یا بابک یا مامانم و لاغیر .......

حالا تا ببینیم خدا چی میخاد شاید اصلا تا سه ماه دیگه خیلی اتفاقات دیگه هم بیفته .
بالاخره خدا بزرگه ......
دعا کنید بهترین خیر و صلاح بزرگ شدن و اذیت نشده بچه سرراهمون قراربگیره و بهترین تصمیم رو بگیریم چون هیچ جوره نمی تونم تحمل کنم که بچه م اذیت بشه .

حالا بعد از این حرفا بذارید یه چیز خنده دارم براتون بگم :

دیشب وانیا تا اومد بخوابه خیلی ناارومی کرد منم خودم خسته بودم کلی طول کشید تا اون بخوابه و بعدش چون فکرمم مشغول بود کلی طول کشید تا چشمای خودم گرم بشه . آقا ما چشمامون گرم شد یهو دیدم بابک یه جوری هی داره صدا می کنه بهار بهار پاشو ( گلاب به روتون ) استفراغ کردی !!!!!!!!!
و هی پشت سر هم تکرار می کرد و با اصرار می گفت پاشو پاشو .....
حالا من فکر می کردم داره میگه وانیا استفراغ کرده به سرعت برگشتم سمت وانیا دیدم نه بابا بچه راحت خوابیده !!!!!!
بهش میگم کی استفراغ کرده ؟؟؟
میگه تو !!!!!!!!
میگم دیونه شدی بگیر بخواب بابا .
میگه نگاه کن دهنت و بالشتت و اینا همه کثیفه ببین . حالا نشسته بودا در حالت خوابیده نمی گفت که بگم داره خواب می بینه !!!!!!!
خلاصه بهش گفتم بگیر بخواب بابا حال داری .
یه یهو دراومد گفت اصلا به من چه و خوابید ......!!!!!!!!!!!!
منم به لطف خواب ایشون تا کلی وقت بعد خوابم نبرد دلم میخاست منم بیدارش کنم حالشو بگیرما ولی خوب متانت به خرج دادم و هر طور بود خوابیدم !!!!!!!!
صبحی بش میگم دیشب چی می گفتی ؟؟؟؟؟؟
گفت من ؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!
گفتم پ ن پ من !!!!!!!!!




موضوع مطلب :
چهارشنبه 91 شهریور 15 :: 11:25 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام . خیلی وقته یه دل سیر پای نت نشستم آخه یه چند روزه خیلی درگیرم . هنوز دنبال استعلاجی زایمان و این کارام نرفتم . علی هم که رفته دنبال کارای استعلاجی آمانج بهش گفتن اگه تا 3 ماه پیگیری نکنی دیگه قابل قبول نیست نمی دونم درسته یا نه ولی بهرحال باید برم دنبال کارام حقوقم عقب نیفته بخصوص الان که یه جورائیم بهش نیاز داریم .
واسه همین این چند روزه مدام بیرون بودم امروزم میخاستم به زهره اس بدم با اون بریم بیمه ولی نمی دونم چرا حسش نبود حالا از شنبه دیگه باید سفت و سخت برم دنبالش .
این کارا یه جور فکر سرکار رفتن و کجا گذاشتن وانیا یه جور نمی دونم چکار کنم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
زنگ زدم به یه مهد خصوصی نزدیک خونه مون گفت شیرخوار آموزش نداره فقط مراقبت میخاد ما هم اگه شما بچه تونو بیارین فقط 2 تا شیرخوار داریم و مراقبت می کنیم .
ولی از یه طرفم مامانم می گفت اون موقع که واسه طه دنبال مهد می گشتیم ( اول بهار همین امسال رو می گفت ) می دیدیم بچه داره حنجره خودش رو از گریه پاره می کنه مریم بهشون می گفت چرا نمیرین سراغش ؟؟؟
گفته بودن : خوب بچه باید گریه کنه !!!!!
این چیزا رو که می شنوم اعصابم به هم می ریزه . الان تا صدای ناله وانیا میاد من و بابک عین قرقی می پریم کنار تختش ببینیم چشه حالا اگه بذارم یه جائی با بچه م چنین رفتاری بکنن که نمیشه .
مامانمم میگه بیار بذار پیش خودم . منم خیلی مایل ترم به این کار ولی اونم دیگه توان قبل رو نداره اقلا اگرم بخام این کار رو بکنم باید یه روز درمیونش کنم البته شایدم هر روز گذاشتمش چون خواهرم مینا هم بعضی روزا کلاس نداره خونه است کمکش می کنه . ولی در کل هنوز خیلی تصمیم قاطعی نگرفتیم .
حالا خدا کنه هر چه زودتر ساخت خونه شون تموم بشه برن جاگیر بشن جا بیفتن طه رو هم مهد ثبت نام کنن اون وقت دیگه خیلی خوب میشه .
در نهایتم میگم خدا بزرگه . تا حالا که خیلی از چیزائی که نگرانش بودم به خوبی حل شده انشالا بقیه اش هم حل میشه .

سرکار رو که اگه مرخصی 9 ماهم شده باشه نمیخام بیشتر از 6 ماه استفاده کنم چون مدام دارن بهم زنگ می زنن  و می نالن و یه جورائی دورادور می فهمم که خیلی هم کارم درست انجام نمیشه کاری که این همه سرش بیچارگی و کلافگی و مکافات کشیدم اگه شل وا داده بشه دیگه هیچی . واسه همین دلم میخاد زودتر برگردم سرکارم . هر چند بعد این مدت تو خونه بودن خیلی سخته واسم ولی خوب اخرش باید برگردم .

راستی تو رو خدا یه کم دعا کنید شاید به برکت دعاهای شما یکی دیگه از مشکلات زندگی ما هم حل شه . تا یه جائی پیش رفته ولی هنوز درست نشده .
نمی دونم چرا با وجودی که تا حالا هزاران هزار بار تجربه کردم که تو کارای خدا و درست شدن  و نشدنهای بعضی چیزا حکمتای خیلی بزرگی نهفته است بازم در مورد بعضی کارا اینقدر نگران و آشفته میشم .
البته علت داره ها چون می دونم خیلی از گرفتاریهای ما به خاطر بد بودن خودمونه واسه همین تا یه گیری تو زندگیمون و کارامون می افته می ترسم که دوباره کجا دارم اشتباه می کنم که اینطوری شده ؟؟
گاهی وقتام ادم یه تصمیم عجولانه می گیره و توش می مونه که حل کردن اون قضیه هم خودش پروژه عظیمیه واسه خودش .

نمی دونم .............
هر چی به دور و برم نگاه می کنم می بینم ما ادما چقدر در حق همدیگه بد شدیم چقدر عوض شدیم . چقدر داریم حرص می زنیم و پیش میریم اما یکی نیست بپرسه :
به کجا چنین شتابان ؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه آخرعاقبت همه مون مرگ نیست ؟؟؟؟؟؟

یادمه سال آخر دبیرستان بودیم ( همون سالی که در اثر حرفای  دبیر دینیمون من از نظر اعتقادی خیلی خیلی خیلی تغییر کردم و از دوران جاهلیت دراومدم داستانش مفصله یه بار می تعریفم ) بچه ها همه نگران کنکور و این جور چیزا بودن . کلاس دینی داشتیم این بحث پیش اومد و یهو دبیرمون گفت :
اینو از من نصیحت داشته باشین که هر وقت تو زندگیتون چه ناراحتی خیلی بزرگی واستون پیش اومد چه خوشحالی خیلی بزرگی یه سر به قبرستون بزنید و یادتون بیاد که آخر عاقبت همه مون اونجاست ....
من این حرفش رو خیلی دوست داشتم و فکر نمی کنم تا آخر عمر هم از یادم بره و جدا خیلی خوبه این کار چون باعث میشه بفهمیم هیچ ناراحتی و خوشحالی ای تو زندگیامون پایدار نخواهد بود !!!!!!!
حالا هم من با وجودی که از یه سری افراد دور و برم خیلی ناراحتم ولی بازم سعی می کنم به دل نگیرم هر چند خیلی سخته بخصوص اگه طرف کسی باشه که همیشه در حقت خوبی کرده باشه ولی حالا یهو بخاطر عوض شدن موقعیت اجتماعیش ( اونم نه خیلیا یه کم مثلا تبدیل شدن به مدیر بجای معاون مدرسه )رفتاراش خیلی تغییر کنه .
راست میگن که انشالا خدا هر چی میخاد به آدم بده اول جنبه و ظرفیتشو بده بعد خودشو ........
خوب دیگه خیلی حال و حوصله نوشتن ندارم .
به دعاهاتون واسه حل یکی دو تا مشکل نیاز دارم دعا کنید تا به برکت نفسهای پاک شما مشکلات ما هم حل بشه .
قربان همگی ..........




موضوع مطلب :
دوشنبه 91 شهریور 6 :: 5:54 عصر ::  نویسنده : بهار
بازم همون رمز قبلی ........  




موضوع مطلب :
یکشنبه 91 شهریور 5 :: 12:41 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام گفتم امروز قراره یه دوست دیگه به جمع وبلاگ نویسا اضافه بشه اضافه شد .
دنیا جون از همکارای بیمارستان قبلیه که توش طرح می گذروندم . فوق لیسانس بهداشته ، متاهل  ، یه دختر گل داره به اسم آیلا که 4 سالشه !!!
فعلا خانه داره ولی شاغل میشه به زودی و بقیه رو دیگه از زبون خودش تو وبلاگ خودش بشنوید .
اومدم بگم به اونم سر بزنید .
اسم وبلاگشم دنیاست ........
پس بازم پیش به سوی یه وبلاگ دیگه و اضافه شدن یه دوست دیگه به دوستامون ....




موضوع مطلب :
یکشنبه 91 شهریور 5 :: 12:29 صبح ::  نویسنده : بهار

سلام . امروز اومدم تا یکی دیگه از دوستان خوبم رو که توی همین نت باهاش آشنا شدم بهتون معرفی کنم و مثل وبلاگ مامان کیارش ازتون بخام به اونم سر بزنید .
خوب آخه وقتی:

زکات علم نشر آن است لابد زکات داشتن دوستان خوب هم معرفی آنها به دوستان دیگر است !!!!!!

پس همه با هم به سوی وبلاگ حرف و حدیث صحرا جون ........

ضمنا دیشب یه عکس از سه تا نوه های خانواده گرفتم می خواستم بذارم حسش نبوده ولی به زودی خواهم گذاشت که خیلی باحال شده ........
اینقده خوابم میاد ..............
راستی فردا یکی دیگه از دوستام داره میاد خونمون تا اونم وبلاگ ساز بشه و بیاد به جمع ما بپیونده پس به زودی منتظر معرفی او نیز باشید ..........
گفته باشم .........


اینم عکس نوه های خانواده :   به ترتیب طه ، وانیا و مبین


سارا جون اون دست کنار عکسا دست من نیستااااااااااا !!! دست داداشمه گفتم یه موقع دوباره زیاد دقت نکنی !!!!!!!

حالا خدا وکیلیش رو بگید کدومشون قشنگترن ؟




موضوع مطلب :
1   2   >