سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 4
  • بازدید دیروز: 19
  • کل بازدیدها: 95710



دوشنبه 90 خرداد 30 :: 10:26 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته !!!!!!!!!
واااااااااااای چقدر دلم واسه نوشتن تنگ شده . خیلی وقته که نتونستم یه نوشتن درست و حسابی داشته باشم .......
خوب واسه جلوگیری از طولانی شدن از حاشیه نویسی می پرهیزیم .
چند وقتی بود که دلم می خواست برم قم . هم واسه زیارت هم واسه دیدار دو تا از دوستای خوبم : باران و زینت .
خوب هر بار به یه دلیلی جور نمی شد . تا این تعطیلی 13 رجب ..........
اینم خیلی یهوئی و بی برنامه ریزی پیش اومد . کلا من و بابک خیلی از مسافرتهای یهوئی خوشمون میاد . اصولا ما از برنامه ریزی و این جور چیزا خیلی خوشمون نمیاد .
نمونه اش هم یه هفته قبل از قم بود که در عرض نیم ساعت با دائیم تصمیم گرفتیم بریم باغ و بلافاصله سوار شدیم و بار سفر بستیم ..........( خاطره اونم بخصوص عکسای خیلی قشنگی که از مناظرش گرفتیم در اسرع وقت خواهم گذاشت . )
خلاصه تا ساعت 3 ظهر روز چهارشنبه هی بریم و نریم کردیم تا اینکه بالاخره بابک گفت پاشو بریم .
البته من صبحش که بابک هنوز قطعی اکی نداده بود به باران اس زدم که هستی قم ؟ اونم گفت هست و بعدم به زینت خبر داده بود و .........
عرضم به خدمتتون که دیگه تا ما اومدیم دست و پامون رو جمع کنیم شد ساعت 9 شب که به سمت قم راه افتادیم .
خودمون در نظر داشتیم شب رو توی راه مثلا دلیجانی جائی بمونیم بعد صبح زود راه بیفتیم بریم قم اونجا تو حرم با باران و زینت قرار بذاریم یه صبح تا شب با اونا باشیم و بعد هم برگردیم .
ولی خوب از اینجا که راه افتادیم باران پشت سر هم زنگ و اس زد که باید بیاید خونه ما . خونه ما یه طبقه مجزا واسه مهمون داره . اگه نیاید ال اگه نیاید بل و .......
حالا هر چی من میگم بابا ما دیدار اولمونه من روم نمیشه حالا من هیچی بابک روش نمیشه به خرج خانم نرفت که نرفت ..........
خلاصه با اجازتون ساعت 12.30 بود که رسیدیم قم و خوشبختانه خیلی راحت آدرس رو پیدا کردیم و در کمال پرروئی رفتیم خونشون ........
بندگان خدا بیدار مونده بودند . هر دومون داشتیم از خجالت می مردیم ولی برخورد باران و خانوادش یه جوری بود که اصلا حس نمی کردم دفعه اوله می بینمشون !!!!!!!
خیلی خیلی خیلی خونگرم و با معرفت بودند .
باور کنید حس می کردم خانواده خودم هستند . خلاصه که هر چی از معرفت و مهربونی و خوشروئی و صمیمیتشون بگم کم گفتم .
فقط دلم میخاد بتونم واسشون چبران کنم .
خلاصه شب اول که تا 3.5 صبح با باران فک می زدیم . من داشتم از بی خوابی می مردم . مجبور شدم بخوابم . صبح تا 8.5 خوابیدیم و تا صبحانه خوردیم و از خونه زدیم بیرون شد 11 .
بعد یه سر رفتیم سر کار باران کار داشت و بعد رفتیم حرم . رسیدیم اونجا نماز تمام شده بود . یه ساعتی رو تو حرم بودیم و بعد برگشتیم خونه .
بعدشم نهار و خواب و بازم باران یه کاری داشت رفت انجام بده و بیاد که چند ساعتی طول کشید . توی این فاصله با خواهر بزرگتر باران آشنا شدم که مثل بقیشون و حتی خیلی بیشتر خونگرم بود . خیلی خوشم اومد ازشون . خلاصه با باران و خواهرش و خواهرزادش رفتیم جمکران ( جاتون خالی )
با اجازتون تا 1 شب جمکران بودیم . خیلی خوب بود و خوش گذشت . دلتون بسوزه ........
خلاصه دیگه 2 بود خوابیدیم و دوباره صبح پاشدیم و تا زدیم بیرون 11 بود .
قرار بود بریم اطراف قم . دوست داشتم زینت هم باشه ولی خوب اون رفته بود عقد دخترخالش اراک .
بهرحال رفتیم یکی از روستاهای اطراف قم . جاش بد نبود . نشستیم جاتون خالی حوجه درست کردیم با نوشابه و طالبی و خیار و گوجه و ........
مهمتر از همه اینکه بابک برای اولین بار جوجه سیخ زد درست کرد ( دیگه عمرا من و باران دل درد بگیریم . )
عکساشو بعد میذارم تو وب .
خلاصه که خیلی خوش گذشت جاتون خالی . بعدم برگشتیم و دیگه طرفای 7 بود از قم زدیم بیرون و 12.30 بود رسیدیم اصفهان .
الان خیلی خسته ام . دارم از خواب می میرم . بقیه ماجرا و عکسها باشن واسه بعد .......
فعلا خوشتان باشد ........

 

بعد نوشت :

سلام من بازم اومدم . البته نمی دونم می رسم عکسا رو بذارم یا نه ولی سعی می کنم بذارم . تازه کلی از عکسها هم دست بارانه قراره ایمیل کنه واسمون . اول دلم میخواد عکسای باغ دوست دائیم رو که پل زمان خان بود و فوق العاده زیبا با آب و هوای عالی بذارم . ماجرای باغ رفتنمونم مثل قم رفتن یهوئی بود .
دائی من اهل و ساکن بادانه ولی خوب بازنشسته است و دیگه کم کم تحمل آب و هوای گرم خوزستان رو نداره واسه همین هی به این ور اون ور سفر می کنه نزدیک به یک ماهی هم اصفهان بود . پنجشنبه عصر دو هفته پیش خونه ما بود دوستش زنگ زد گفت بیا شهرکرد مجردی بریم باغ . اونم به بابک گفت میای بریم ؟ بهش گفتم آره دائی تو رو خدا ببرش .
بابک گفت : عمرا تنها نمیرم !!!! دائیمم زنگ زد به دوستش گفت خانوادگی میایم !!!!! باورنون نمیشه که آماده شدن و وسیله جمع کردن ما فقط یک ربع طول کشید !!!!!
مامان اینام گفتن فردا صبح زود میایم . خلاصه ما 11 بود رسیدیم شهرکرد خونه فرهاد دوست دائیم و تا شام خوردیم و رفتیم باغ شد 1 شب .......
ولی چه آب و هوائی داشت
بذارید یه چیزی بگم بخندید :
وقتی رسیدیم خوب خیلی تاریک بود . بابک پیاده شد در باغ رو باز کنه دائیم از تو ماشین صدای سگ درآورد !!!!!!!!
واااااااااای نمی دونید که بابک چه جوری شش متر از جاش پرید بالا هی دور و برش رو نگاه می کرد و می گفت : وای چه سگ بزرگیه ها !!!!!!!
کلی خندیدیم .
خلاصه که خیلی خیلی خیلی هم قشنگ بود هم هوای خیلی خوبی داشت حالا عکساشو میذارم ببینید .......
جای همه تون خیلی خالی بود .......
و اما عکسها ..........

 تجمع خانواده گرامی اینجانب در بدو ورود به باغ
( دائی علی و دوستش ، مامان و بابا ، مریم و عماد و طه و آمانج )

همون جا از زاویه یه ذره بالاتر و آقا بابک که کنار من ایستاده بود

اینم طاهای جیگر خاله البته بی زحمت به تیپش نگاه نکنید تیپ باغه دیگه !!!!!!!

گیلاسا رو حال می کنید به درخت ؟؟؟؟؟ خیلی قشنگ بودن خدائیش .....

اینم نمای باغ از طبقه بالا

خرگوش خانگی باغ بغلی تو دست بابک که یه ساعتی طول کشید تا با علی تونستند از لابلای چوبا بکشنش بیرون .

خدائیش سرسبزی رو حال می کنید ؟ کلا روحیه آدم حال میاد ......

پرشین گیگ از دست من دیونه شد انگار !!!!!! قطع شد بقیه عکسها باشه واسه بعد .......

 

خوب حالا بریم عکسی هم که از سفره روز جمعه تفریح قم گرفتیم بذاریم. بقیه عکسها روی دوربین بارانه که باید ایمیل کنه واسم بعد بذارم .

سفره نهار روز جمعه تو اون روستاهه که اسمش سخته منم بلدش نیستم !!!!

به باران اون روز گفتم بازم تاکید می کنم که این باران دیگه تا عمر داره دل درد که هیچی هیچ مشکل دیگه ای هم پیدا نمی کنه که من و بابک واسه اولین بار البته با کمک خود باران جوجه درست کردیم و سیخ زدیم و مهمتر از همه که البته تجربه مون تو این یه موردش بسیار زیاده خوردیم !!!!!!! ولی خدائیش خوشمزه بود . تازه من طالبی هم پوست کندم باران خیار خرد کرد بابک هم آتیش رو درست کرد هم جوجه ها  رو سیخ زد هم درستشون کرد . یه سفر تفریحی کوچیک بود ولی خیلی خوش گذشت . چقدر لطیفه واسه باران خوندم . ترکیده بود از خنده . مثلا بابک میخاست یه چرت بزنه از بس من و باران خندیدیم پاشد نشست . خر سواری هم کردیم . زن صاحب باغ هم اومد کنارمون نشست بهش طالبی دادیم ازش عکس هم گرفتیم . ولی عکسش پیش بارانه .
وای اینقدر خندیدیم . ازش عکس گرفتیم بعد شوهرش با خرش اومد رفتیم با خرش عکس گرفتیم تا دید داریم میریم اصلا بدون اینکه اصلا چیزی بپرسه یا اجازه ای بگیره فقط ازمون پرسید میخاید بریم گفتیم آره داد زد به زنش گفت من میرم تا ..........!!!!!!!!!!!
بعدم جلوتر از ما سرش رو انداخت پائین و رفت سمت ماشین ........
باران می گفت اگه بفهمه عکس زنش رو گرفتیم همین جا می کشدمون حالا اگه بفهمه میخایم عکس رو تو اینترنتم بذاریم دیگه هیچی ........
حالا بقیه عکسها رو هر وقت باران فرستاد میذارم واستون .
فعلا برم یه فکری واسه نهار بکنم که خربزه  آبه !!!!!!!!




موضوع مطلب :
دوشنبه 90 خرداد 16 :: 3:31 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . حالتون چطوره ؟ خوب هستید انشالا ؟
با این چند روز تعطیلی چه کردید ؟ ما که هیچ جا نرفتیم . خالم اینا جمعه از مکه اومدند و دستمون به اونا بند بود .
جمعه رو که ظهر خونه مامان بودیم بعد همه رفتند فرودگاه من و بابک و علی و آمانج موندیم واسه اسفند دود کردن و چای درست کردن و .......
تازه ظهرش هم آقا بابک دیرتر از من اومدن خونه مامان و یادشون رفته بود در سالن رو ببندند و گرد و خاک شده بود و خونه رو خاک گرفته بود . کلی وقت طول کشیده تا گردگیری کردم و تی کشیدم و ......... و بعد رفتیم خونه خاله !!!!!!!
شب خونه خاله اینا بودیم . همون شب ، عروسی داداش عماد هم بود و ماشین ما هم دست اون بود چون ماشین خودش شده بود ماشین عروس ......
خلاصه فردا ظهرش هم خونه خاله دعوت شدیم و رفتیم اونجا و .........
بعد از نهار آقایون گرام تصمیم گرفتند برند خونه ما بخوابند ( همسایگی با دو تا خاله هم مایه دردسره ها !!!! )
ما هم که کولر راه ننداخته بودیم ..........
تشریف آوردند که هم کولر راه بندازند هم بخوابند .......
چشمتون روز بد نبینه وقتی عصر بابک به من زنگ زد و گفت که بیدار شدند بیا و من رفتم با چه منظره ای مواجه شدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا اینجا خونه منه که دیروز اینقدر تمیزش کرده بودم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
تمام خونه با گرد و خاک و آشغال یکی بود .........
دلم می خواست خرخره تک تکشون و بخصوص بابک رو بجوم ...........
منم حساس ..........
خیلی جلوی خودم رو گرفتم هیچی نگم تازه ازشون پذیرائی هم کردم !!!!!!!!!
خلاصه دوباره روز از نو روزی از نو .........

گردگیری و جارو برقی و تی کشیدن که تا 8 شب طول کشید . دمارم دراومد .......
بابکم که رفته بود بیرون . بعدم که اومد رفت دنبال مامانش که ببریمش دیدن خالم . شبم که رفتیم خونه مامان بابک .
خلاصه این از دو روز تعطیلیمون .

چند وقت بود که بابک هی می گفت یه روز جمعه بریم کوه خیلی وقته نرفتیم . اما راستش رو بخواید از بس هر روز صبح زود از خواب بیدار میشم یه روز جمعه رو دلم میخاد تخت بخوابم .....
ولی چون این چند روز تعطیلی رو حسابی استراحتیده بودم گفتم باشه بریم .
خلاصه با زهره و مرضیه هماهنگ کردیم که صبح زود بریم کوه .
صبح زود که پاشدیم و نمازخوندیم  و آماده شدیم و به اطمینان سبد توی ماشین راه افتادیم .
مرضیه که به علت ( بذارید نگم !!!! ) گفت نمی تونم بیام و سه نفری پس از خرید نان و آش راهی کوه شدیم .
حالا بماند که من فقط خودم رو فراموش نکرده بودم بیارم و تقریبا همه چیزا رو زهره آورد ولی خوب چکار کنم حواسم نبود !!!!!!!!!
رفتیم و خدائیش بعد این همه مدت خیلی هم خوش گذشت ......
هوا خیلی خوب بود .....
مهمتر از همه خلوت هم بود جای پارک ماشینم راحت گیرمون اومد این بود که خوش گذشت .......
خدا خفه نکرده ها این دو تا روانی منو خیس آب کردند . یعنی اگه مامور شهرداری اونجا بود آنچنان حالی از این دوتا می گرفت که من کیف کنم !!!!!!!!!1
زدند سیستم آبیاری مثلا قطره ای کوه رو به گند کشیدند و پکوندند .......
هر چی لوله بود از هم درآوردند و هی آب پاشیدند و باران مصنوعی درست کردند و عکس گرفتند و من بیچاره هم که آماج آب پاشی این دو تا کفله ( بر وزن ابله ) بودم !!!!!!!
حالا بازم خوب بود اولش کم کم آب پاشیدند یه کم که رفتیم جلوتر سرکار زهره خانم رسیدند به یه فواره که داشت آب می پاشید به درختای اطراف ، رفت جلو و لوله اش رو درآورد و مستقیم گرفت سمت من .............
باور کنید موش آب کشیده رو دیدین ؟؟؟؟؟؟؟؟
من بهاره شون بودم دیروز ...........

یعنی یخ زدم و از سر و روم آب می چکید ........
ولی خوب خیلی خویشتن داری کردم و خونسردی خودم رو حفظ کردم که نزنم این دو تا پت و مت رو له و لورده کنم !!!!!!!!!!
قدرتش رو داشتما فقط نجابت کردم ........
منو که می شناسید ؟؟؟؟؟ اند نجابتم !!!!!!!!!!!
تازه قبلش رو نگفتم که دیگه کم مونده بود از درخت توت برن بالا و هی توت خوردند و خوردند که منتظر بودم به سرنوشت شوم مرضیه دچار بشن که متاسفانه هیچ کوفتیشونم نشد .....
خلاصه بعد از موش آب کشیده شدن من بیچاره رفتیم یه گوشه دنج پیدا کردیم و یه لقمه نون و آش و چای نوش جان نمودیم ( جایتان خالی ) و بعد همه مون از یه طرف ولو شدیم .
یه کم دراز کشیدیم و دیدیم نه بابا فایده نداره !!!!!!!
زمین زیرپا که ناهموار بود بالش هم نداشتیم تازه سردمونم بود یه پتو داشتیم و سه نفر آدم ( البته بلانسبت آدمیزاد !!!!!!!!! )
از خیرش گذشتیم گفتیم بریم پارک .....
رفتیم بوستان ملت . هوا هم گرم شده بود . ما هوس بستنی کرده بودیم زهره ذرت می خواست !!!!!!!!!
حالا یه سال پیش اسم ذرت پیشش می آوردی اخم می کرد می خواست بزنتمون حالا ذرت خور شده !!!!!!!!
ما هم لج کردیم نرفتیم ذرت بخوریم عوضش رفتیم سر تریا لادن که بستنی برجی داره . من و بابک فالوده خوردیم زهره هم بستنی .
هر چی هم خودشو خفه کرد که فلان جا ذرتش خوبه بهمان جا ذرتش نمی دونم چیه ما اصلا انگار نه انگار که می شنویم .........
ما می خواستیم واسه مامانم اینا هم بستنی و فالوده بخریم ببریم خونه .
اول بابک ازش پرسیده بود فالوده کیلوئی دارید ؟
گفته بود نه !!!!!!!
بعد که خودمون فالوده ها رو خوردیم رفتیم دور زدیم و دوباره بابک ازش پرسیده بود : بستنی کیلوئی هم ندارید ؟؟؟؟؟
یارو دوباره گفته بود نه !!!!!!!
گفتم بابک بیا یه بار دیگه دور بزنیم ازش بپرسیم آبمیوه کیلوئی ندارید ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!
خلاصه آخرش مجبور شدیم بریم دوغ و گوشفیل بخریم ببریم خونه مامان اینا ........
بعدشم که دیگه هیچی ظهر خونه مامان و جاتون خالی ماهی و عصرم اول دوغ و گوشفیل خوردیم و بعد رفتیم بیشه حبیب و بلالی و تخمه و چای و.......
ای روز آخر تعطیلی بیشتر خوش گذشت .
هر چند من دلم میخواست یه مسافرت کوتاه مدت بریم ولی خوب جور نشد دیگه ........
امروزم که باز دوباره کار و کار و کار .......
حالا هم که اومدیم خونه و خبر خاصی هم نیست ........
یه سری عکس هم گرفتیم ولی هیچ کدوم وبلاگی نیست که بذارم تو وبلاگ .
بخصوص یکی دوتا عکس تکی من گرفتم که نمی دونم چرا شبح زهره لای درختا توش مشخصه !!!!!!!!!!!!
خوب دیگه خوابم میاد . گفتم اگه الان ننویسم دیگه همت نمی کنم بنویسم بنابراین به هر زحمتی بود اومدم و نوشتم ....
فعلا دیگه مزاحمتون نمیشم تا بعد .......

پی نوشت :
خواهرشوهر خاله ام به علت یه نوع سرطان حالش خیلی وخیمه . توی این ایام ماه رجب دعاش کنید هم جوونه هم 4 تا بچه توی خونه داره خیلی هم داره درد می کشه .
در کنار اون یکی از دبیرهای دوران پیش دانشگاهی من و زهره هم هست که چند ماهه به یه بیماری دچار شده که هیچ پزشکی تشخیص نمیده و فلجش کرده اونم جوونه و بچه مجرد داره .
و بعد از همه اینا واسه همه بیمارای دیگه هم دعا کنید که شفای عاجل بیایند .
راستی توی این ماه رجب سوره توحید رو خیلی بخونید . اینو مامان دیشب به من گفت منم گفتم به شماها بگم . انگار باید هزار بار سوره توحید رو بخونی و لااله الا الله هم زیاد بگی واستغفار و این اذکار .......
جهت اطلاع بیتشر به مفاتیح الجنان مراجعه نموده ما را نیز بدعائید ....




موضوع مطلب :
دوشنبه 90 خرداد 9 :: 6:12 عصر ::  نویسنده : بهار

سلاملکم . حالتون چطوره ؟ خوب هستید ؟
اومدم امروز واسه تولد بابک پست بذارم .


35 سال پیش در چنین روزی ( دیروز البته ) یعنی 8 خرداد ماه 1355 جانوری به دنیا آمد که نامش را بابک نهادند  که ای کاش به دنیا نمی آمد .....


خلاصه اینکه امروز به مناسبت دیروز ( چی گفتم ؟؟؟!!! ) اومدم یه پست بذارم و بگم :

آقا بابک   :    تولد تولد تولدت مبارک

 


                  بیا شمعا رو فوت کن ( کدوم شمعها خدا می دونه !!! )

                  که (خدای نکرده ) صد سال زنده باشی ........

 


شوخی کردم .
من از چند وقت قبل واسه تولد بابک برنامه ریزی کرده بودم که واسش یا یه ریش تراش از اونائی که دلش میخاد بخرم یا پولشو بش بدم تا خودش هر چی میخاد بخره .
روزی که رفتیم واسه روز زن خرید کنیم بابک واسم یه تک دست خوشگل خرید و سرویس قدیمیم رو هم با یه نیم ست اسپرت خیلی زیبا تعویض کردیم .
توی راه برگشت رفتیم طبق معمول همیشه دم ساعت فروشی طلاچیان . اونجا یه ساعت دیدیم که قبله نما هم داشت یعنی همونی که بابک میخاست . منتها نمونه اش رو نداشت . من بهش گفتم ده تومن بیعانه  بهت میدیم واسه هشتم برامون بیار گفت باشه .
ولی متاسفانه دیروز که زنگ زدیم هنوز نیاورده بود و ما هم رفتیم بیعانه رو پس گرفتیم .
چند وقت قبل هم دکتر داروخانه بیمارستان اومد تو اتاقم یه ادکلن زده بود که خیلی خوشبو بود . بهش گفتم یکی واسم بیاره و تاکید کردم واسه هشتم میخام . هر چند قیمتش خیلی کم بود ولی خوب تقصیر من چی بود که اون ساعت آماده نشد !!!!!!!
بهرحال هدیه دیرور من فقط یه ادکلن خیلی خوشبو شد و اون هدیه رو گذاشتم واسه روز مرد بهش بدم . ( البته تصمیم دارم پولش رو بدم تا خودش هر چی دوست داره بخره . )
خلاصه دیروز صبح اس ام اسی بهش تبریک گفتم . بعدازظهر هم با هزار دردسر راضیش کردم بریم کافی شاپ هتل چهل پنجره .
هر چند از محلش خیلی خوشم نیومد ولی طعم کوپ شاتوت و موز گلاسه و کیک شکلات خانگیش خوشمزه بود . دوستمون اومد به قول زهره .
بعدشم رفتیم یه کم توی پارک روبروئیش قدم زدیم و بعد رفتیم انقلاب .
خدا خفه نکنه زهره رو که گفت یه کباب بنابی هم سر انقلاب هست . ما که هر چی گشتیم پیدا نکردیم و مجبور شدیم دوباره بریم همون دروازه شیرازیه .
خلاصه که بد نبود خوش گذشت .
جالب بود توی کافی شاپ که بودیم هر چی به دور و برمون نگاه می کردیم همش دختر و پسرائی بودند که مشخص بود دوست هستند . به بابک گفتم ببین چطور می خندند و قهقهه می زنن چون زن و شوهر نیستند هر کدوم رو که دیدی آروم و بی صدان یا احتمالا قهر هستند بدون همسرن در غیر این صورت دوست هستند ........
خلاصه که شب تولد آقا بابک هم اینطوری گذشت . الان ایشون یه روزشونه چون بهش گفتم برو چای بریز گفت من تازه دنیا اومدم نمی تونم چای بریزم !!!!!!!!!!!
چند تا عکس هم گرفتیم که روی گوشی بابکه هر موقع التفات فرموده زحمت کشیده و آنها رو بر روی کامی کپی نمودند ما هم می گذاریم واسه شما ...
ضمنا توت فرنگی جان بنده امروز هر چه تلاش نمودم نتوانستم برای شما کامنت بگذارم این بود که کامنت نوشته شده ام را در قسمت پاسخ شما در پست قبلی نوشتم . لطفا آنجا مطالعه بنمائید .
زهره جان شما هم قرار بود یه عکس قشنگ واسه تولد بابک بذاری واسه ما !!!!!!!!!
خوب دیگه اینم از پست تولد .
امیدوارم که همه با خوبی و خوشی و سلامتی سالیان سال زندگی کنند آقا بابک مام همینطور .
بابک جان خارج از شوخی تولدت رو بهت تبریک میگم و واست آرزوی موفقیت سلامتی و بهروزی دارم .

 


امیدوارم که بتونیم با هم یه زندگی پر از عشق و شور و نشاط داشته باشیم .

 

خوب اینم عکسای کافی شاپ دیشب و خوراکیای خوشمزه اش ( جاتون خالی البته )


 

اینم چند تا عکس دیگه فقط و فقط به مناسبت تولد بابک خان

اینم مثلا منم که دارم تولد بابک رو بهش تبریک میگم . چقدر نازم نه ؟؟؟!!!

این دسته گلم تقدیم به بابک خان به جای گلی که باید می خریدم و یادم رفت ........

خوب دیگه برم که مامانم منتظره و الانه که دیگه دادش دربیاد . قربان همگی .
خدا نگهدار........

 




موضوع مطلب :
دوشنبه 90 خرداد 2 :: 4:50 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام به همه دوستان عزیز و گل و گلاب 
حالتون چطوره ؟ خوب هستید انشالا ؟
کم کم دارم نگران میشم از این بابت که احساس می کنم همه غیر از ملیحه جان که اونم نیاز به یه قلقلک داشت ختم نهج البلاغه رو فراموش کردند !!!!!!!
آخه قرار بود از روز اول خرداد این ختم شروع بشه . امروز روز دومه ولی کسی حرفی نزده .......
نمی دونم ولی امیدوارم که کسی فراموش نکرده باشه .
یه مطلب در مورد این ختم بگم . توی این برنامه ای که تو وبلاگ هست ( برنامه ختم ) چندین جا نوشته نیمه اول خطبه فلان یا نیمه دوم نامه فلان .
خوب این به خاطر اینه که چون اون خطبه یا نامه طولانی بوده به دو قسمت تبدیل شده .
شما باید در ابتدا کل صفحات اون نامه یا خطبه رو بشمرید بعد تقسیم به دو کنید . روز اولش نیمه اول و روز دومش نیمه دوم رو بخونید .
خوب چه خبرها ؟ اوضاع و احوال خوبه ؟
فردا روز ولادت حضرت زهره ( س ) و روز زن یا مادره .
منم به نوبه خودم این روز رو به همه دوستان گلم تبریک میگم و امیدوارم یه روزی بتونیم شیعه واقعی اون حضرت بشیم .........
امشب و فردا همه اون کسانی که از نعمت داشتن مادر بهره مندند با شیرینی ، گل ، هدیه یا حتی دست خالی به دیدن مادراشون میرن .
اما چقدر سخته واسه کسائی که باید چنین روزی رو سر مزار مادراشون برن .
مادر نعمتی نیست که بشه واسش قدر و اندازه ای تعیین کرد .
خدا رو شکر می کنم که مادر دارم و آرزو می کنم که سایه هیچ مادری از سر بچه هاش کم نشه .
دیروز بعد از نماز صبح یه چرتی زدم که ای کاش نمی زدم .
نمی دونید چه خواب بدی دیدم و چقدر روحم آزرده شد بابت دیدن چنین خوابی .......
خواب می دیدم پسر خالم همسن اون موقع طه بود که چهاردست و پا راه می رفت و خالم فوت کرده بود .
این بچه ضجه می زد و مادرش رو می خواست و من ضجه می زدم و کاری از دستم برنمی یومد .
وای که چقدر خواب بدی بود . اینقدر تو خواب اشک ریختم و فریاد زدم که از شدت گریه از خواب پریدم .
هر چند خاله من خدا رو شکر زنده بود و پسرش صاحب نعمت ولی من به این فکر می کردم که توی همون لحظه ای که داشتم این خواب رو می دیدم چقدر بچه هست که توی همین سن و سال از نعمت مادر محروم شده .
خدایا شکرت .
حیف که کمروئی بهم این اجازه رو نمیده که به دست و پای مادرم بیفتم و ببوسمش و بابت همه زحمتها و محبتهائی که بخصوص در حق من یکی کرده ازش تشکر کنم .
حیف که نمی تونم ..........

 

چند شب پیش یه قضیه ای پیش اومد که من توش خیلی مقصر بودم . قضیه ای که فکر می کنم تا آخر عمرم هیچ وقت نتونم  بخاطر بی درایتی و آزار و اذیتی که واسه مامانم ، بابام ، بابک و کل خانوادم ایجاد کردم خودم رو ببخشم .
از اون شب تا حالا از هر طرف که به قضیه نگاه می کنم می بینم که مقصر اول و وسط و آخر این قضیه من بودم . ولی بیشتر از همه مامان و بابا و بابک توش اذیت شدند .
ولی حالا توی این شب عزیز از خدا و حضرت زهرا طلب کمک می کنم و ازشون میخام منو ببخشن و کمکم کنند تا جبران کنم .
و از همین جا میخام یه عذرخواهی جداگانه هم از بابک بکنم .
اون که در برابر من نمونه کامل صبر و تحمله . وقتی خودم رو جای اون میذارم احساس می کنم تحمل یک ثانیه خودم رو هم ندارم . ولی اون چه عاشقانه و مهربانانه و صبورانه تحملم می کنه .
بابک جان منو ببخش که نمی تونم بفهمم تو چقدر خوبی .......
خدایا کمکم کن تا قدر نعمتهائی رو که بهم دادی بدونم ..........
شمام توی این شب عزیز گوشه دعاهاتون به منم دعا کنید ........




موضوع مطلب :