سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا
 
درددل
درباره وبلاگ


طول ناحیه در قالب بزرگتر از حد مجاز
آمار وبلاگ
  • بازدید امروز: 4
  • بازدید دیروز: 19
  • کل بازدیدها: 95710



پنج شنبه 88 شهریور 26 :: 3:18 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . احوال دوستان گرامی . خوبید انشالا ؟
اومدم بنویسم که دیشب ، بنده و زهره خانم به اتفاق رفتیم نمایشگاه پائیزه و بعدشم واسه افطار رفتیم رستوران ژوان . خیلی جالب بود و خوش گذشت . ولی از اونجائی که زهره خانم زحمت کشیده و شرح کامل ماجرا را به شکل بسیار جذابی بیان نموده اند ، بنابراین خواهشمندم جهت مطالعه به وبلاگ گل سرخ 
زهره خانم مراجعه بفرمائید . نقطه سر خط .
فعلا بای .




موضوع مطلب :
دوشنبه 88 شهریور 23 :: 3:45 عصر ::  نویسنده : بهار
سلام . احوال شما . نه به اون وقتائی که نمیام نه به مواقعی که هی تند تند میام !!!
هشدار دوباره امروز باعث شد بیام بنویسم . راستش امروز ساعت 7 تازه از سر جام پا شدم . بابا هم هنوز ماشین رو از پارکینگ در نیاورده بود . تا اومدم برم شد 7 و رب . مینا هم نگران شده بود تک زد که اس زدم دارم میام .
هیچی دیگه رفتیم . نزدیکیای بیمارستان ماشین کبری رو دیدم که داشت می رفت سمت بیمارستان . گفتیم یه کم سربه سرش بذاریم . رفتم پشتش و هی چراغ زدم تا متوجه شد منم !!!!! بعدم که سبقت گرفتم داشتم بهش نگاه می کردم که یهو دیدم وااااااااااااااااااای ماشینا اون جلو همه ایستادند !!!! حالا منو بگو . ماشین دنده 5 ، سرعت بالا و حواس پرت ، ببین خدا چه رحمی بهم کرد یعنی البته به اون ماشینای در به در رحم کرد . با تمام قوا ترمز کردم و دنده رو سنگین . مینا مرده بود از ترس !!!!!! خودمم خدائیش ترسیدم . ولی خوب خدا رحم کرد دیگه . آنچنان صدائی داد این ترمز که نگو !!!!!!!!
بعد که ایستادیم تازه فهمیدیم که ای بابا چی شده !!! یکی از همکارامون داشته با خانمش (که همونجا با هم کار می کنند) میومده بیمارستان ، که یهو چند تا گوسفند میان وسط جاده . این بنده خدا میاد به اونا نزنه ، ترمز می کنه . پراید پشت سرش می کوبه پشت ماشین . حالا وسط این گیر و دار جناب مینی بوس خان ، که انگار سرویس بیمارستان فارابی هم بود از راه رسیده بود و زحمت کشیده بود و کوفته بود تو پراید بدبخت . پرایدیه خیلی داغون شده بود !! ماشین همکار ما فقط از پشت ضربه خورده بود . ولی پیشونی خانمش بنده خدا شکسته بود گناه داشت . یکی دیگه از همکارا سوارش کرد بردش اورژانس بهش سرم زده بودند .
حالا فکر کنید اگه منم تو این گیر و دار می خوردم به این همه ماشین چه اتفاق جالبی میفتاد !!!!!!!
هیچی دیگه خدا رحم کرد و سالم رسیدیم و صدقه مونم انداختیم و واسمونم انداختند و !!!!
من نمی دونم باید با این خصلت بد تند رفتنم چه کنم ؟ بخدا دست خودم نیست . هر چی توبه می کنم بازم نمیشه !!!!!
به قول بابام تا یه کاری دست خودت ندی آدم نمیشی !!! راست میگه والا !!!  
قربون این خدا برم که چقدر هر دقیقه و هر لحظه هزاران هزار بلا و دردسر رو از آدم رفع می کنه و ماها غافل و درمونده ایم .
عجب صبری خدا دارد ، عجب صبری خدا دارد ، عجب صبری خدا دارد............
خوب ماه رمضونم که دیگه داره رخت بر می بندد و کم کم میخواد خداحافظی کنه . ولی عجب ماه رمضونی بود امسال !!!!
آخرای ماه رمضون که میشه انگار همه آب و روغن قاطی می کنن . به نفس زدن میفتن و خلاصه یه جورائی انگار دارن سربالائی میرن . ولی با تمام این اوصاف حیفه که بره و تموم شه . حال و هوای خوبی داره . بخصوص دم افطارا ، صدای ربنا ، انتظار اذان ..........
با صفاست خیلی ........
ولی خوب دیگه هر آغازی یه فرجامیم داره دیگه .
امروز ظهر تو بایگانی یه بحث خیلی مفصل با بچه ها داشتیم سر اینکه : چرا من و شمسی واسه انتخاب تو ازدواج به یه سری مسائل مثل نماز  و خمس و زکات گیر میدیم ؟ اونا می گفتن خوبی آدما به این نیست که حتما نماز بخونن !!! خیلیا هم هستن که نماز نمی خونن ولی پاک و خوب زندگی می کنن . که البته هیچ جوره تو کت من و شمسی نمیره دیگه . خندم گرفته بود من یه دقیقه رفتم با موبایل صحبت کنم شمسی اومده میگه بیا اینو دارند غالب میشن بیا کمک !!!!! فرصت نیست که حالا خیلی مفصل تعریف کنم ولی تو یه فرصت مناسب حتما میام و می نویسم که چه حرفائی رد و بدل شد .  کلی بحث کردیم آخرشم هیچی به هیچ جا !!
فعلا برم که به کارام نمی رسم.
خوب دیگه عجله دارم باید برم . عصر قراره با زهره بریم نمایشگاه .
فعلا تا بعد . در پناه حق .
یا علی



موضوع مطلب :
شنبه 88 شهریور 21 :: 3:18 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام علیکم و رحمه الله . احوال دوستان گرام چطوره ؟ خوب هستید انشالا؟
اول کار اعتراف کنم که این پست خیلی طولانیه هر کی حوصله نداره نخونه ولی اگه خوندین هی نگین چقدر روده درازیا !!‏گفته باشم !!!!!!
طاعات و عبادات همگی مقبول درگاه حق و التماس دعای خیر به همگی دوستان و همراهان گرامی .
می خواستم بذارم امشب هم بگذره بعد بیام بنویسم ولی نمی دونم چرا حالا یهو تصمیم گرفتم بیام ،پس اومدم .
این روزا مهمترین اخبار هر جائی و هر مجلسی ، مراسمای احیاء و شبهای قدره . جدا عجب خدائی داریم . هر چی فکر می کنم با این عقل ناقص ، نمی تونم درجه ای واسه لطف و عنایت و مهربونی و خوبیش پیدا کنم . چشم بسته غیب گفتم نه ؟؟؟؟؟؟ آخه کی می تونه که من بتونم !!!!!!
آره می دونم . ولی چه کنیم مام دلمون میخواد یه جورائی با خدامون حرف بزنیم . کس دیگه ای نیست جز خودش که بفهمه چی می گیم . 
                            الهی و ربی من لی غیرک
گاهی وقتا فکر می کنم اگه خدا یه همچین مراسمها یا اینطور مناسبتهائی رو واسه ما آدمای سراپا گناه و تقصیر نمی ذاشت تا به بهونه این جور چیزا ما رو به طرف خودش بکشونه و یه جورائی بهانه واسه بخشیدنمون پیدا کنه ،‏اون وقت چه بلائی به سر دل و قلبای ما میومد ؟ یه خونه رو مردم هر سال به بهانه خونه تکونی عید ، زیر و رو می کنن و آت آشغالای اضافیشونو می ریزن دور و احساس سبکی می کنن . حالا خدا می دونه تو خونه قلب ماها از این جور آت آشغالا چقدر پیدا می شه . ( البته روی حساب من با خودمه نه دیگران . جسارت نباشه یهو ) .
خدایا شکرت که اینقدر مهربونی . وقتی فکر می کنم می بینم اینم واسه خودمونه ها . اگه این چیزا رو بیرون نریزیم خوب یهو می ترکیم . عمرامون کم میشه. ( هر چند که من از کوتاه بودن عمر واسه خودم استقبال هم می کنم ) هزار تا درد و مرض ناجور می گیریم یا چه می دونم هزاران هزار مشکلات ریز و درشتی که وقتی پیش میاد واسمون ، کاسه چه کنم چه کنممون به دستمونه و تازه جالبیش به اینه که دنبال مقصرم می گردیم واسه ایجاد اون مشکل !!!!!!!!!!
یکی نیست بگه بابا هیچ چیز بیرون از ما نیست . مگه خدا تو قرآن نمیگه :‏هر چه خوبی است از طرف خداست و هر چه شر و بدی است از طرف خودتون به خودتون می رسه ؟ خوب همینه دیگه عزیز من . همینه . بخدا ریشه تمام مشکلات ریز و درشتمون دست خودمونه . فقط و فقط خودمون . البته بماند اونائی که جنبه امتحان و آزمایش داره و بازم از روی حکمت و مصلحت خداست . اونا بماند .
ای بابا !! باز من گوش مفت گیر آوردم سر درد دلم باز شد .
بگذریم . پارسال تو شبای قدر ماشین نداشتم . خیلی دلم می خواست یه جای خوب برم ولی خوب نه می تونستم تنهائی برم نه کسی بود همراهیم کنه . بابا که خوب همیشه تو خونه پای تلویزیون می شینه .  مامانم از راه دور خوشش نمیاد . عماد هم که پارسال چون مریم سر این آقا طاهای وروجک باردار بود و نمی تونست خیلی بشینه مجبور بود پیش مریم بمونه . علی هم که خوب با دوست و رفیقاش این ور و اون ور می رفت . مینا هم که به همین مسجد محل راضی بود . من می موندم و یه دنیا حسرت که خدایا اگه ماشین داشتم یه جائی می رفتم که یه خورده دق دلیامو شب قدری بریزم بیرون و به دلمم بچسبه  .
اگرچه من توی این جور مواقع ، سعی می کنم از خدا دنیا و مافیهاش رو نخوام ولی خوب ازش خواستم برای سهل تر شدن راز و نیازام با خودش ، واسه شب قدر سال دیگه که امسال باشه بهم یه ماشین بده . خوب اونم که قربونش برم بخیل نیست و مام که پیر نبودیم و دنیائی از امید و آرزو داشتیم . این شد که امسال به لطف و مرحمت و فضل خداوند متعال ، این ماشین زیر پامونه تا واسه کجا رفتن شبای قدر نگران نباشم . خدایا شکرت . قربونت برم که اینقدر خوبی . علیرغم این که من هیچ لیاقت و استحقاقی در خودم نمی بینم که تو بخوای به دعاهام لباس استجاب بپوشونی . ولی خوب تو خدائی دیگه
    مولای یا مولای ، انت الرب و انا المربوب و هل یرحم المربوب الا الرب ........
چقدر این مناجات امیر قشنگه . یاد مسجد دانشگاه روزای سه شنبه بخیر . وقتی ذاکریان بسم الله مناجات امیر رو می گفت اصلا بدون اینکه بخواد حرفی بزنه یا روضه ای بخونه همه یه جوری منقلب می شدند که وصف ناپذیر بود . یادش بخیر . خدا انشالا هر جا هست حفظش کنه . از بس خودش و دلش با صفا بود و حرفی هم که از دل برآید بر دل می شینه ،‏ هر جائی که بلندگو رو دست می گرفت اون مجلس دیگه خال به حالی می شد . منی که مراسمای دانشگاه و جمع اون جوری رو تجربه کردم دیگه مراسمای همه جا به دلم نمی شینه .واسه همینم هست که هر جائی دوست ندارم برم . اون جمعی که همگی با هم ، دختر و پسر ، همه جوون و پر انرژی فرازهای دعای جوشن کبیر رو بلند بلند و هماهنگ با هم می خوندند ..........
یادش بخیر ، یادش بخیر ، یادش بخیر ......
واسه شب نوزدهم داشتیم تو بایگانی با بچه ها گپ می زدیم که کجا بریم بهتره و کجاها خوبه و .......
شمسی گفت مسجد حجت تو میر جای خوبیه مراسمای خوبی هم داره تو که ماشین داری برو اونجا . ظهر از رحیمی مرخصی گرفتیم و با نصر رفتیم امامزاده سید محمد . نماز رو خوندیم و یه زیارتی و خلاصه برگشتیم . تو خونه گفتم که قصد دارم کجا برم . گفتم که اگه کسی می خواد بیاد ، ببرمش .
علی که اومد گفت امشب کجا میری ؟ گفتم مسجد حجت . گفت خوب منم میام . برو ماشینتو بذار خونه مریم اینا با ماشین من بریم . منم از خدا خواسته حوصله رانندگی شب قدر رو نداشتم ماشینو گذاشتم و رفتیم . مرضیه هم با ما اومد . علی التماس دعا داشت واسه آمانج خانم . گفتم اگه می خوای با اون بری من نیستم . هنوز هیچی نشده ما می گیم نمی خوایم فامیل بدونن هی میگه برم دنبال آمانج !!! گفتم اگه میخوای بری دنبال اون من نمیام ! مرضیه همراهمونه چی بش بگم ؟ بگم این خانم و مادرشون چکاره ما هستند که شما که دختر خاله مائی نمی شناسیشون ؟؟؟؟؟
خلاصه کوتاه اومد و با ماشین علی رفتیم . خوب ،خوب بود خدائیش . بخصوص سخنرانیش که آقای گرجی خیلی قشنگ صحبت می کردند . اینقدر قشنگ بابا جون بابا جون به این جوونا می گفت که آدم کیف می کرد . مداحیشم بد نبود خلاصه شب اولی خوب بود .
من فرداش سر کار نرفتم . آخه چند شبی بود که خواب درست و حسابی نرفته بودم . بدنم خیلی خسته و کوفته بود . حس رفتن سر کار نداشتم . خوابیدم جاتون خالی تا ده و نیم .
یه چیز جالب بگم . من همیشه وقتی اس قبض موبایل واسم میاد سریعا اس رو واسه عماد می فرستم اون بنده خدا هم همون موقع واسم با تلفن بانک پرداخت می کنه . خوب این بارم این کار رو کرده بودم . اون روز صبح ، از طرف همراه اول یه اس واسم رسید که تشکر کرده بود از اینکه قبض رو با تلفن پرداخت کردم . اون وقت شب ‍،‏قبل از رفتن به احیا هر کاری می کردم به علی زنگ بزنم ، می دیدم نوشته تماس برای شما محدود شده است !!!!!! فکر می کردم علی اشتباهی اسم منو داده تو بلک لیستش . بعد اومدم جواب اس دوستان رو بدم ،‏دیدم می نویسه پیام برای شما ممنوع شده است . گفتم خدایا چی شده ؟ من که قبضمو پرداخت کردم . هیچی دیگهتازه فهمیدم که بله!!!!! موبایلمون یه طرفه شده !!! فردا صبحش که پا شدم تازه رفتم دنبال وصل موبایل . زنگ زدم به یه آشنا که خدمات ارتباطی داره اون بنده خدا واسم وصل کرد .
بعد دیگه رفتم خونه مریم دنبال طاها ، بعد با مریم رفتیم خونه خاله که خاله مدرسه بود . سید می خواست بره دنبالش گفتیم تو نرو ما می ریم که طاها یه خورده بگرده . رفتیم و یه گشتی هم زدیم و هیچی دیگه برگشتیم  و دویاره خواب و شب بود که مینا هوس کرد بعد افطار بره بیرون . هی به همه التماس کرد تا علی قبول کرد ببرتش . بعد هم دیگه علی گیر داد که تو هم بیا . رفتیم . من و علی و مینا و مرضیه و علی پسر خالم . بد نبود . یه کم تو ناژون گشتیم بعد پارک آیینه خونه و علی با بچه ها یه کم والیبال بازی کرد و بعدش برگشتیم .
منم که دوباره تا سحر بیدار بودم و بعد سحر خوابیدم و رفتم سرکار . کلی پرونده داشتم . حالمم اصلا خوب نبود . حسابی بابت یه قضیه ای شب قبلش حالم گرفته شده بود و برنامه ریزیائی که از اول ماه رمضون کرده بودم به هم ریخته بود و خلاصه کلی شاکی بودم ولی خوب کاری هم از دستم بر نمی یومد .
هیچی دیگه پنج شنبه تا ساعت 6 بعداز ظهر خوابیدم تا مثلا واسه احیا شب آماده باشم . مونده بودم چکار کنم . بریم مسجدالنبی نریم . خیلی دوست داشتم برم ولی خوب یه جورائی نمی شد!! دیگه دل به دریا زدیم و علی گفت بریم ؟ گفتم بریم .
تو مسجد محل بودیم که علی اومد دنبالمون و من و مرضیه رو پیاده کرد اونجا ، خودش رفت جای پارک گیر بیاره گیرش نیومده بود رفته بود مسجد حجت .
مراسم دعای جوشن کبیرش خیلی باحال نبود مسجدالنبی . ولی بعد ،سخنرانی و مداحیش خیلی عالی بود . اگرچه اکثر افراد توش از این متمدنای ( به قول خودشون البته !!) بالاشهری بودن که به قول شمسی خودشونو انگار واسه خدا درست کرده بودن!! ولی خوب مراسمش خدائیش خوب بود . خیلی حال داد . خیلی . جای همه دوستان خالی .بعدشم که تا علی میخواست بیاد دنبالمون یه کم دیر شد با مرضیه رفتیم نشستیم تو پارک روبروی مسجد . عجب هوائی بود . خیلی جاتون خالی بود . تا اون موقع ، هیچ وقت ساعت 4 صبح پارک نرفته بودیم که اون شب به لطف شب قدر و دیر اومدن علی پارکم رفتیم !!
 امشبم اگه خدا بخواد میرم همونجا . حالا ببینیم قسمت چیه .
جالب بود مسجد پر بود از دخترائی که همه گل و گردن و یقه و مو و همه زار و زندگیشون ول بود و چه تیپ و قیافه هائی داشتند !!!!! اینجور موقعها می مونم که باید بگیم خدایا شکرت که علیرغم این تیپ و قیافه ، اقلا به تو اعتقاد دارند ؟ یا باید حرص بخوریم که ای بابا اینجا مسجده . حرمت داره . قیافتو درست کن و بیا تو ؟
نمی دونم والا . خدا خودش می دونه و بنده هاش . فضولیش به ما نیومده لابد !!!

از احیا که برگشتم دیگه نخوابیدم تا ساعت 11 دیشب . یعنی یه چیزی حدود 30 ساعت بیدار بودم . دیروز دم افطار رفتم پائین نشستم رو مبل داشتم تلویزیون تماشا می کردم که یهو نفهمیدم چی شد ؟
فقط دیدم مامان هراسون ایستاده بالا سرم هی میگه : بهار چته ؟ نکنه غش کردی ؟ گفتم نه بابا یه دقیقه خوابم برد . خیلی خسته بودم ولی خوب خوابم نمی برد . دیگه ساعت 10 که شد طاها رو برداشتم بردم بالا که ازم جدا نمی شد بعدم سعی کردم بخوابم . ولی مگه می ذاشت این آتیش پاره ؟ از سر و کولم بالا می رفت !!!
دیگه طرفای 11 بود که به بدبختی خوابم برد تا 5 .
با اینکه دیشب خوب خوابیدم ولی بدنم هنوز خیلی ضعف داره . صبح اول رفتم درآمد ، پرونده هامو دیدم بعد برگشتم بایگانی . پتو رو پهن کردم پشت میز و خوابیدم . بیهوش شدما . اینقدر حال داد این نیم ساعت . بعدم که پا شدیم و یه کم کار کردیم و بعد با مینا اومدیم خونه و حالا هم که در خدمت شما هستیم .
عجب ماه رمضونی بود امسال !!! خیلی جالب بودو البته با سوز و حال . امیدوارم که تا آخرش همین طور خوب بگذره . امشب دیگه آخرین شب قدره .
خدا می دونه سال دیگه زنده باشیم یا نه ؟ آقا پارسال بود ، امسال نیست ...........
خدا می دونه ما تو چه وضع و روزی باشیم . ولی بهر حال راضی محضم به رضای خدا . 
                      الهی رضا برضاک ، لا معبود سواک .........
طبق معمول همیشه خیلی حرف زدم . پای نوشتن که وسط میادا دیگه نمی فهمم . تخته گاز میرم تا ته . آخه به خاطر اون حافظه کوتاه مدت ضعیفی که زهره خیلی ازش شاکیه ، اگه ننویسم خیلی زود یادم میره . پس باید بنویسم تا همیشه یادگار بمونه .
توکل به خدا . امشب ما رو هم فراموش نکنید .
یا حق .......




موضوع مطلب :
دوشنبه 88 شهریور 16 :: 10:15 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام . احوالات شما ؟ طاعات همگی مقبول درگاه خداوند متعال .
خوب . اگرچه ماه رمضان امسال رو بهتر از همه سالهای قبلی دوست دارم ، ولی همین ماه رمضان ، حالا نمی دونم بگم خوشبختانه یا متاسفانه خیلی هم از نت دورم کرده . البته بد هم نیست . ولی خوب . حالا دیگه بیشتر به خواب و استراحت نیاز دارم واسه همین وقتم بیشتر از قبل پر میشه . بگذریم بریم سر تعریف ماجرای رفتن به خانه سالمندان .


دفعه قبل که با کاملیا رفتیم خانه سالمندان به عنوان تجربه اول ،‏تصمیم گرفتم در درجه اول واسه عبرت گرفتن و در درجات بدی واسه کمک به این مظلومترین بنده های خدا ،‏بیشتر و دست پرتر به همچین جاهائی سر بزنم . این شد که از همون موقع رفتم تو فکر که یه پولی دست و پا کنیم و یه چیزی تهیه کنیم بریم اونجا که به دردشون بخوره . 
واسه همین کمر همت رو بستم و علیرغم اینکه رو زدن به این و اون واسم خیلی سخت بود ولی چون هدفم کمک به این بنده های خدا بود ، کمروئی رو گذاشتم کنار و به هر کسی که یه کمی احساس می کردم شاید اهل این حرفا باشه رو زدم . اولش تو این فکر بودم که یه پولی تهیه کنیم واسه اینکه بتونیم یه غذای مختصری واسشون ببریم . ولی بعد که مبلغ بیشتر شد از کاملیا خواستم زنگ بزنه اونجا و بپرسه نیاز اصلیشون چیه ؟ تا اقلا این پول رو تو راه مفیدی واسشون خرج کرده باشیم .
مسئولین اونجا گفته بودند که نیاز به داروهائی دارند واسه بیمارهای زخم بستریشون که انگار داروهاش خیلی هم پر هزینه بود . اسم داروها رو ازشون پرسیدیم و اولش تو این فکر بودم که خودمون تهیه کنم و حتی با دکتر داروساز بیمارستانم صحبت کردم . ولی بعد دیدم خودشون هم بهتر می دونند چی بخرند هم اینکه از کجا تهیه کنند . واسه همین تصمیم گرفتیم به جای دارو ، پولش رو ببریم بدیم به مسئولینشون تا خودشون هر طور می دونند در  راه نیازشون صرف کنند .
جالبه که یه کم از نحوه جمع آوری پول صحبت کنم . خیلی جالب بود . به بعضیا که می رسیدم که حساب شوخی باهاشون نداشتم خیلی محترمانه و مظلومانه ، قضیه رو توضیح می دادم تا یه مقدار کمک کنند . بعضی ها هم که یه جوری برخورد می کردند که آدم حالش بد می شد !!! حالا بماند . ولی یه سری افراد هم سن و سال خودمون که حساب شوخی بیشتری هم باهاشون داشتیم ، تا بهشون می رسیدم ، راه رو روشون می بستم و می گفتم : زود باش ، زود باش پول زور وده !!!‏
بیچاره کپ می کرد که ای بابا چته تو ؟؟؟؟ حالت خوبه ؟ بعد که کلی می خندید تازه جریان رو تعریف می کردم و اونا هم پول رو می دادند . روی هم رفته 90 هزار تومان جمع شد .
دیروز صبح به کاملیا و زهره خبر دادم که واسه بعدازظهر آماده باشند تا بریم . اونها هم اعلام آمادگی کردند و قرار شد همه مون فلاسک چای با خودمون ببریم .
اولش قصد داشتم کل پول رو بدم به مسئولین ولی بعد مامان از خود دل نازکترم گفت که تو رو خدا یه چیزی بگیرید براشون ببرید . گناه دارند . اول گفتم کیک بگیریم که خوب گیر آوردن 300 تا کیک تازه یه خورده سخت بود . زهره پیشنهاد کرد چند تا بسته از این بیسکوئیت فرخنده ها بگیریم ببریم . دیدم بدم نمیگه ( واسه اولین بار در عمرش البته !! می کشه منو اگه بخونه . حالا ببین !ولی چیزی که عوض داره گله نداره زهره خانووووووم )
به مامان پیشنهاد کردم که همراهیمون کنه ولی ته دلم دوست نداشتم که بیاد . می دونستم اگه بیاد بدجور بهم می ریزه. اینه که خیلی پافشاری نکردم . اونم طبق معمول باید له له طاها می بود . این شد که نیومد .
خلاصه اول زهره رو سوار کردم ، بیسکوئیتها رو خریدیم و بعد هم رفتیم دنبال کاملیا و راه افتادیم .
حالا یه قسمت خنده دار بگم . آقا من جغرافیم واقعا افتضاحه !!! دست خودمم نیست بخدا . اصلا به مسیرها دقت ندارم . یه راهی رو باید 50 بار برم تا درست و حسابی یاد بگیرم . دفعه قبل که با کاملیا رفتیم ، بریدگی رو اشتباه رفتیم بالا و مجبور شدیم دور بزنیم . قرار شد دفعه بعد ، از بریدگی بعدی بریم بالا . کاملیا که سوار شد بهش گفتم : ببین کاملیا ، خودت حواست رو جمع کن . اگه خیال کردی اون دفعه که راه رو نشونم دادی من یاد گرفتم ، کاملا در اشتباهی . پس بپا اشتباه نریم . داشتم همینها رو می گفتم که با اجازتون دوباره از همون بریدگی اشتباهی رفتم بالا !!!‏ بعدشم واسه اینکه خیط نشم و کم نیارم ، با نهایت اطمینان به نفس گفتم : نه می دونید چیه ؟ آخه چون اون دفعه از این راه اومدیم دیدم راحته ، گفتم از همین مسیر بیام دیگه !!!
زهره حرص می خورد و می گفت : یادم باشه این دفعه واسه تولدت یکی از این نقشه ها واست بخرم بذاری تو این ماشین !!!!!!!
گفتم خودتو به زحمت ننداز ، حالا تو بخری ، کیه که استفاده کنه ؟!!!! اونم می گفت خوب یه جی پی اس واست می خرم شاید کمک کننده باشه !!!!!!
خلاصه کلی هم سر این موضوع خندیدیم .
وقتی رسیدیم سرای سالمندان ، همونجا تو حیاط که یه تعدادیشون نشسته بودند بساط چای و بیسکوئیت رو علم کردیم و شروع کردیم به پخش کردن . نمی دونم چرا اینقدر از چای استقبال می کنند !!! تا می فهمند چای داریم به سرعت میان طرفمون . خوشبختانه اونجا آبجوش بود . منم رفتم یه جعبه چای کیسه ای خریدم و هی آبجوش می آوردیم و هی چای بش می زدیم و خلاصه مشغول شدیم حسابی .

این عکسها ذوق هنری زهره خانومه . بخصوص اون گربه هه که دیگه اندشه خدائیش !!!!!!!! )


زهره با یه ذوق و شوقی چای و بیسکوئیت می داد بهشون که انگار خدا دنیا رو بهش داده . حس و حال زهره خیلی واسم جالبه . هر چی من بی احساس و یخم ، این دختر احساساتی و گرم . می دونم که گاهی وقتا از این خال و هوای من چه زجری می کشه . ( اینقدر که تو وبشم نوشته نامرد !!! ) ولی چه کنم دیگه دست خودم نیست !!!


خدا رو شکر بیسکوئیتها کم نیومد چای هم که داشتیم . هر سه طبقه رو رفتیم و پخششون کردیم . کمرم دیگه داشت می برید . زهره کلی از طبقه مردان خوشش اومده بود . هی می گفت پیرمردهای جالبین . آخرشم رفت با چند تاشون عکس گرفت . اونا هم چه ذوقی می کردند !!!
جالب اینجا بود که بعضیهاشون هم روزه بودند . وقتی به مامان گفتم می گفت : آخی حالا اینا سحر و افطار چی می خورند ؟ کی میاد سراغشون یه لیوان آب بهشون بده ؟؟؟؟ راستم میگه . خدایا قدرتت ،حکمتت و مصلحتت رو شکر . چی بگم ؟
بعضی هاشون حکایتای جالبی داشتند . یه خانمی اون وقت که تو حیاط بودیم ، دیدم راه میره و اخبار میگه !!!‏صدای قشنگی هم داشت . معلوم بود که یه جورائی قاطی کرده . همون موقع یاد مینا افتادم که عشق اخبار گفتنه !!! امروز بهش گفتم . گفتم بیچاره بپا مثل این بنده خدا از عشق اخبار گوئی خل نشی یهو بندازنت تو خانه سالمندان !!!!!!!
تو سالن پائین ، زهره می گفت دیدم یه پیرزنی هی داره به در نگاه می کنه ، فکر کردم پی تو و کاملیا واسه چای می گرده ، بهش گفتم چای میخوای ؟ گفت نه . چشم به راه پسرمم . نمی دونم چرا نمیاد !!!!!!!! ای وای .......
تو طبقه مردها ، یه آقائی تو یه اتاقی بود که خیلی واسم جالب بود . فکر کنم طرف ، نویسنده ای ، فرهنگی ای نمی دونم خلاصه یه آدم تحصیلکرده احساساتی بود . تو اتاقش یه قفسه پر از کتاب بود با قابهای عکس و گلدون.  یه موسیقی ملایم هم داشت پخش می شد . فلاسک چای هم کنارش بود . بهش بیسکوئیت تعارف کردم خیلی محترمانه تشکر کرد . مونده بودم این دیگه اینجا چیکار می کنه ؟؟؟؟؟
راستی اون خانمه بود اون دفعه گفتم پاش شکسته بود و فامیلاش سراغش نیومده بودند ، بنده خدا فوت کرده بود !!!!!! البته راحت شد . تو این وضعیت ، مرگ نهایت آسایش و راحتیه واسه آدم . به دلم افتاده بود که اگه بریم ،‏مرده . وقتی رفتیم کاملیا سراغشو گرفت ، گفتند مرده . خدا رحمتش کنه . روحش شاد ..........
بعدش رفتیم پیش مهری . همون که گفتم 13 ساله اینجاست و قطع نخاع شده . کلی ذوق کرده بود . آخر سالن به یه سالن فرعی رسیدیم .
همش می گم کاش نرفته بودم اونجا !!! وااااااااااااااااااای که چه جای بدی بود !!!!!
انگار همه اونائی که دیگه آخر کارشون بود رو اونجا رها کرده بودند !! چند نفری که هیچکدوم قدرت حرکت رو نداشتند توی یه اتاق گذاشته بودند . از شدت کثیفی مگس دورشون جمع شده بود . وای خدا یادآوریش هم اعصابم رو بهم می ریزه .
بعضی هاشون از شدت تشنگی داشتندمی مردند . به بعضی هاشون آب دادیم ، بعضی ها چای ،‏بعضی ها هم بیسکوئیت . ولی خدائیش خیلی صحنه و منظره بدی بود . خیلی .
یکی از پیرزنها کشون کشون خودش رو کشیده بود تو سالن . تا منو دید یهو شروع کرد به فریاد زدن : هچ خانم به دادم برس ، یه چی بده بخورم که الان می میرم . الان می میرم . الان می میرم .........
دویدم رفتم از زهره بیسکوئیت گرفتم بهش دادم . وای که دلم میخواست فریاد بکشم . خیلی حالم گرفته شد . باید اعتراف کنم که حتی از دیدن قیافه بعضی هاشون می ترسیدم !!!!!!
خدایا شکرت ..........
همون جا بودم که زینت اس زد که میخواد زنگ بزنه . خدا خدا می کردم پشیمون شه . چون حالم خیلی گرفته بود . وقتی گفتم کجام ، خودش گفت بعدا زنگ می زنم . انگار فهمید حالا باید تو چه حال و هوائی باشم !!!!!
تا ساعت 6 و نیم اونجا بودیم . مامان زنگ زد که کجائی دیر شد بیا دیگه . آخه شب ، اشرف ( خانم بابابزرگم ) واسه افطار دعوتمون کرده بود . بهش گفتم دیگه کم کم دارم میام .
خلاصه خداحافظی کردیم و برگشتیم . تو راه برگشتن ، توی باند وسط داشتم می رفتم که یهو ماشین بغلی پیچید جلوم . من خواستم برم باند بغلی که یهو دیدم یه پراید داره میاد . زدم رو ترمز . ولی پرایدیه انگار هول شد نمی دونم چش شد سپرش گرفت به سپر من . بعدشم تازه کلی داشت واسه من ریپی میومد که : پس این آینه رو واسه چی گذاشتن اینجا ؟؟؟ میخواستم بگم تا چشت درآد!!!!!! ولی خوب گفتم عفت کلام رو حفظ کنم !!!!
گفت پاشو بیا خسارت بده !! گفتم زنگ بزن افسر بیاد اگه من مقصر بودم باشه . تازه ماشینمم بیمه است .
خلاصه من اصلا پیاده هم نشدم . اونم کلی حرص می خورد که چرا من حتی حاضر به پیاده شدنم نیستم !!!!! یه کم ایستاد دید خیر من پرروتر از این حرفام اومد گفت حلالت می کنم !!! زهره هم بش گفت باشه ما هم حلالت می کنیم !!!!! به بابا زنگ زده بودم که بیاد بعد زنگ زدم که نیا یارو رفت .
اینم از جریان برگشتنمون . من دیگه یه راست رفتم خونه آقا اینا . بعد از فوت آقا دیگه خیلی خیلی کم ،مگر مواقع اجبار می رم تو اون خونه !!
تا رسیدم مثل همیشه که یه سلام مختصر به اشرف می کردم و می دویدم طرف تخت آقا ، طبق عادت دویدم تو اتاق آقا که کنار تختش بشینم که ............
پارسال این موقع هنوز بودش . لعنت به این دنیای بی وفا . اگرچه وقتی می رم یه همچین جاهائی خوشحال می شم که اقلا با عزت رفتند ولی نبودنشونم ............
خدایا شکرت .
خوب فردا شب اولین شب قدره . خدا توفیق بده که از لحظه لحظش بتونیم مفید و خوب استفاده کنیم انشاالله . ما رو هم از دعای خیرتون بی بهره نذارید لطفا .
خیل یر حرفی کردم . هم سر شما درد اومد هم دست خودم .
موفق و موید باشید .
در پناه حق ........




موضوع مطلب :
سه شنبه 88 شهریور 3 :: 9:40 عصر ::  نویسنده : بهار

سلام علیکم و رحمه الله و برکاته .
احوال دوستان گرام ؟ خوبید انشاالله ؟ اگر چه خیلی حال و حوصله نوشتن نداشتم ولی این بار به توصیه زینت خانم گل می نویسم . اون که خودش نویسنده شده ولی بازم از من میخواد تو وبلاگم بنویسم !!!!!!!!
اما خودش حاضر به وبلاگ نویسی نیست . جالبه ها !!! آدم نویسنده باشه ولی وبلاگ نداشته باشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!
یه خورده حواسم جمع نیست . خوب حق بدید بابا . در آن واحد هم دارم به سخنرانی استاد حق شناس ، گوش میدم هم می نویسم .
چه شود خدا داند و بس !!!!!!!
خوب نمی دونم چی بنویسم ؟ اتفاق خیلی خاصی این چند وقته نیست جز وارد شدن به ماه مبارک رمضان . جدا امسال حال و های ماه رمضان خیلی با بقیه سالها فرق داره خیلی خیلی خیلی ..........
یه جوریم . زهره هم با من موافق بود . حال و هوای خیلی خوبی داره امسال . انگار با همیشه یه جوریائی متفاوته . نمی دونم چرا ؟ سالهای قبل حال و حوصله خیلی کارا رو نداشتم ولی امسال انگار خود بخود و بدون تلاش و کوشش خاصی بعضی توفیقات داره حاصل میشه . حالا نمی دونم واسه من و زهره این جور بوده یا انشاالله واسه همه همینطوره ؟
انشاالله که تا آخر همینطور باقی بمونه و هر سال مثل صا ایران بهتر از پارسال بشه . انشاالله .
خوب حالا که اومدم پس بذار جریان دیروز رو هم تعریف کنم . خدا رحم کنه . جرات نمی کنم اس بزنم واسه خلافی ماشین . از بس به نظرم اینور و اونوردارم جریمه میشم !!!
دیروز داشتیم از سرکار میومدیم خونه . فلور سوار ماشین شد منم از طرف پل بزرگمهر اومدم که برسونمش نزدیک خونش . سر پل غدیر ایستاده بودیم پشت چراغ قرمز . ما تو باند سبقت بودیم یه ماشین پلیس راهنمائی و رانندگی هم تو آخرین باند سمت راست هم ردیف ما ایستاده بود . شماره چراغ قرمز که به 2 رسید من راه افتادم !!!! آقای پلیس خان هم تشریف آوردند جفت ماشین و یه نگاهی به شماره ماشین انداخت و رفت !!! به گمانم 30 هزار تومن رو شیرین افتادیم !!!‏
نامرد !! خوب چراغ اون طرف قرمز شده بود دیگه . منم به وسط راه که رسیدم چراغ سبز شده بود دیگه . حالا جالب اینجا بود که ماشینای ترسوی دیگه تا کلی وقت هم بعد از رفتن پلیس هنوز راه نیفتاده بودند !!! ترسوها !!!!!
جرات هم جرات ما ! تو روز روشن ، جلوی چشم پلیس ،‏خلاف کنی اونم خلاف به این بارزی . اینو میگن اند شجاعت ، اه ببخشید بیشتر به حماقت می خوره تا شجاعت !!!
بهر حال نمی دونم جریمه ام کرد یا نه . اما خوب شد دیگه .
امروز صبح ، کلی کار داشتم ، دوباره 5 شنبه این هفته کمیته مرگ و میر داریم . منم واسه این کمیته کلی کار دارم . جمع آوری پرونده های فوتی و لیست تهیه کردن و ....... خلاصه کلی دنگ و فنگ داره . خیلی هم وقت گیره . درآمدیا بهم میگن :‏کارشناس اموات !!!
 امروز صبح بایگانی نرفتم و از صبح رفتم تو اتاقم تا به این کارام برسم . با این حال تا 11 نرسیده بودم پرونده ها رو ببینم و به کارای کمیته می رسیدم .
ساعت 11 تازه اومدم شروع کنم به پرونده دیدن که یهو مریم زنگ زد گفت کجائی ؟
گفتم سرکار . گفت خوب  یه سر بیا دم در طاها رو ببین !!!‏ پریروز چند دست لباس نو واسه طاها خریده بود ، امروز ظهر میخواست بره خونه یکی از دوستاش که اونم مثل مریم به خاطر بچه شیری داشتن روزه نمی گیره ، چون خونش نزدیک بیمارستان بود ، طاها رو با لباس جدیدش آورده بود من ببینم !!!
عزیزم ! اینقدر خوشگل شده بود که دلم ضعف رفت براش . خیلی بش میومد ماشاالله . دلم نیومد بچه های بایگانی نبیننش . با ماشین عماد رفتیم تا بایگانی ، بردمش بچه ها دیدنش ، کلی واسش ذوق کردند . این بچه هم از من جدا نمی شد . بغل مریم هم نمی رفت !!
به زور فرستادمش رفت . بازم ازش عکس نگرفتم !!!
آخه خدائیش خیلی کار داشتم . واسه همین حواسم به عکس نبود . ولی حالا می گردم تو عکسها اگه عکس قشنگی ازش داشتم میذارم تو وبلاگ .
 (این عکس طاها مال زمان برگشتن از چادگانه . ببینید که انگار این بچه تا حالا چیز نخورده !!! )

 

 


دیگه هم که خبرخیلی خاصی نیست . غیر از اینکه یه امشب رو بدون طاها در آسایش افطار کردیم چون امشب خونه اون مامان بزرگش دعوت بودند . خفه نشده وقتی هست ، آرامش نیست ، بسکه شیطنت می کنه با اون دندونای خوشگلش !!!
وقتی نیست دل مامان براش پر می زنه . راه میره و قربون صدقه اش میره . راست میگن نوه از بچه عزیزتره !! من دارم به عینه تو مامان و بابام اینو می بینم . بابای من واسه هیچ بچه ای ذوق نمی کرد . بچه ها بیشتر ازش می ترسیدند!! ولی حالا تا از راه می رسه اول میره سراغ طاها !!! مثل بچه ها باهاش بازی می کنه . راست میگن وقتی بچه هست ، شیطون نیست !!
خوب دیگه زینت خانم . اینم پست جدید . باور کن اگه خبر تازه و جدیدی بشه میام و می نویسم ولی از روزمرگی خوشم نمیاد . تازه وبلاگ مضطر رو هم به روز کرده بودم تو نرفتی بخونی جیییگر !!
کم کم دیگه باید برم به کارام برسم . یادم رفت ماه رمضون رو تبریک بگم . یعنی تو مضطر گفتم ولی اینجا هم میگم . 


          ماه مبارک رمضان همگی مبارک و التماس دعااااااااااااااا .


واسه اد لیستام فرستادم : یه بنده خدائی پیام داده که واسه مامان 37 سالش که 6 روزه تو کماست دعا کنید . منم اینجا می نویسم که هر کی خوند دعا کنه .
در پایان : 
التماس دعا...............
یا حق




موضوع مطلب :